سه شعر

 

 

 

هوشنگ آزادي وَر 

سه شعر

 

 

شعر برهوت

 

نه ديوار دارد برهوت

نه پنجره نه شراب

تخت و رخت و غيره

و يک خواب بريده بريده

دير يا زود ذره اي خواهم شد

يا موجي

که به خوابم نک بزند

و رستاخيز کنم

از برهوتي که به حافظه ام فشار مي آورد.

 

 

شعر تنهايي

 

وقتي تنهايم خوبم

بنفشه هست صدا هست پنجره هست

و ذوب مي شوم کنار پنجره

با آدم ها

 

فرشته تاب ندارد بپرسد

آدم خوب است؟

موريانه واجب است؟

فکر مي کنم پس هستم؟

آن وقت ديگر تنها نيستم

 

چه کسي مي ميرد از انفجار گوگرد

تنها آمار –هزار و پانصد و پنج- اين همه جان؟

هر کدام هر يک پر از فرشته پر از شيطان؟

سرشار از عضله سرشار از عرفان؟

 

اقاقي اما هنوز گل هاي تازه دارد

و درخت گردو هر سال ميوه مي دهد

و سوسک ها هنوز پلاسند توي آشپزخانه

حالا ديگر تنها نيستم

به من شراب دهيد

حالم خوش نيست.

 

 

 

 

شعر شاپرک

 

اتاق آبي است

ميله ها آبيِ سير

سايه ها ي روي ديوار

آبيِ مايل به سياه

           راه راه

آن جا دلي شکسته نشسته

چه مي خواسته بخواهد که خواسته

 

شاپرکي هم آن جاست

هي تو مي رودو هي بيرون

           فرقي نمي کند

بيرون هم آسمان آبي است

فقط يکي حکايت اين جا هست

- بال هاي اکليلي

که به انگشت مي چسبد اگر بگيرم-

 

بپر شاپرک هر جا که خواستي

روي دستم دلم شانه ام

روي عطرهاي ناپيدا

بپر

مرا هم از اين اتاق آبي ببر.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران