گابريه له دانونتزيو

گابريه له دانونتزيو

شعر ، رمان و زندگي

ترجمه ي مهدي فتوحي

رفيق عزيزم!

تاس را ريخته ايم هرچه باداباد. الساعه عزيمت مي كنم. فردا فيومه را با نيروهاي خود مي گيرم. خداي ايتاليا ما را ياري كناد. از هيجان بسيار، تب دار از بستر برمي خيزم. امكان ندارد كار را به تعويق بيندازم. يك بار ديگر روان، اين كالبد حقير را رام خواهد كرد. در طول نبرد، قاطعانه اين مورد را حمايت كنيد.

در آغوشتان مي فشارم.

گابريه له دانونتزيو

11 سپتامبر 1919

 

گابريه له دانونتزيو به بنيتو موسوليني اين گونه نوشت و عمليات فيومه را آغازيد.

 

زندگينامه ي گابريه له دانونتزيو:

 

  • 1863 : در پسكارا از خانواده اي مرفه و بورژوا زاده مي شود ( در يكي از اشرافي ترين مدارس وقت ايتاليا ( كالج چيكونيني ديپراتو ) درس مي خواند.
  • 1879: كتابچه ي منظومي را منتشر مي كند كه حاوي نخستين ابيات اوست و نظر اديبان شهير وقت را به خود معطوف مي كند.
  • 1881: از دبيرستان فارغ التحصيل مي شود و براي گذراندن دوره ي دانشگاه به رم نقل مكان مي كند و خيلي زود درسش را رها مي كند و ترجيح مي دهد در تالارهاي عياشي و دفتر تحريريه روزنامه زندگي را بگذراند.
  • قالب شعري كاردوچيانه ي شهرستاني را رها مي كند و عليه آن مطلب مي نويسد و در فرانسه گفتمان هايي ادبي مي آغازد و ميان جريان هاي پيشرو و خط شكن ادبي نوسان دارد.
  • 1888: نخستين رمانش " مسرّت " ( IL PIACERE  ) را مي نويسد كه بيان آشكار اعتقادات ايدئولوژيك اوست در اين برهه از زندگي اش.
  • 1891: به ناپل عزيمت مي كند . او در اين دوره تحت تاثير نيچه است و از انديشه ي فلسفي او براي نمايش ويژگي يگانه ي جهان خويش بهره مي جويد.
  • 1891: در ستتي نيانو ، در ويلاي لاكاپپو نيچينا زندگي مي كند و در آن جا آثار بسياري را مي نويسد كه از آن ميان آلچيونه شاهد گرايش اوست به پانيزم.
  • 1910: از ايتاليا مي گريزد و به فرانسه پناه مي برد. در تبعيد بدون قطع رابطه با ميهن حق ناشناسي كه كودك استثنايي خويش را نپذيرفته بود هم پاي فضاي تازه ي ادبي پيش مي رود.
  • 1915: به ايتاليا باز مي گردد و وارد حوزه ي مداخله جويانه ي شديدي مي شود كه به واسطه ي تهييج اعتقادت مردم بار محسوسي در راندن ايتاليا به سوي جنگ دارد.
  • 1919: عمليات فيومه را آغاز مي كند و فرمانده ي رژه ي سربازان داوطلب در شهر است كه موجب طغيان او عليه دولت ايتاليا مي شود.
    ( + ده سپتامبر 1919 : قرارداد سن ژرمن ميان ايتاليا و اتريش نوشته مي شود. مرزهاي ميان دو ملت مشخص مي شوند و ترنتينو و آلدو آديجه تا برننه رو و تريسته به ايتاليا واگذار مي شود. در اين قرارداد مساله ي فيومه لاينحل مانده و مرز شرقي مشخص نشده بود. با پذيرش اصرار اهالي فيومه كه اكثريت سكنه ي آن ايتاليايي بودند دانونتزيو قانع مي شود كه ايستريا و دالماتزيا مي بايد ايتاليايي باشند و با پاسخ مثبت به داوطلبان بسياري كه بيشترشان بازماندگان جنگ بودند آماده ي سرازير شدن به ميدان جنگ مي شود و يك ارتش واقعي را سازماندهي مي كند براي بازپس گيري و دفاع از فيومه.  در واقع نيز در رونكي مونفالكونه گروهي از افسران ميان خود عهد مستحكمي بسته بودند براي رهانيدن فيومه از دست لشكر بيگانه و تثبيت و انضمام و الحاق آن به خاك ايتاليا و اعلاميه ي الحاقي خويش را براي دانونتزيو ارسال كرده بودند. 
    + در 11 سپتامبر شاعر فرمان ارسال نيرو را مي پذيرد و به همراه افسراني كه آمده بودند تا او را به رونكي ببرند رژه را مي آغازد.
    + 12 سپتامبر: گابريه له دانونتزيو خود را فرمانده ي گروه ارسالي مي نامد و در راءس لشكر وارد فيومه مي شود. مردم نيز يگان ويژه ي ايتاليايي و شاعر سرباز را مي ستايند.
    + 20 سپتامبر: دانونتزيو قدرت تام را به دست مي گيرد و شروع مي كند به امضاء فرمان هايي و در آن ها خود را فرماندار شهر فيومه مي نامد.
    + 16 اكتبر: چند لشكر منظم به بستن شهر ادامه مي دهند و دانونتزيو گزارش مي دهد كه فيومه بدل شده به ميدان اصلي جنگ.
    + 26 اكتبر: پيروزي دانونتزيو در سرشماري آراء كه 6992 راي آري را از مجموع آراء 7155 شهروند فيومه اي به خود اختصاص مي دهد.
    + 14 نوامبر: دانونتزيو فعاليت گسترده ي خود را با لنگرانداختن در منطقه ي زارا از سر مي گيرد و با مقابله ي ناتوانانه ي رييس نظامي منطقه روبرو مي شود.
    + ژوئن 1920: جووانني جوليتتي به سمت رييس مجلس نيتتي انتخاب مي شود و فاشيست ها را در راي گيري شكست مي دهد.
    + 26 دسامبر 1920: به دستور جوليتتي بمباران قصر دولتي از طرف توپخانه ي آندره آ دوريا آغاز مي شود.
    + 12 نوامبر 1920 قدرتمندان  جريان ائتلاف با هم در رپاللو متحد مي شوند و عهدنامه اي را امضاء مي كنند كه در آن اظهار مي شود فيومه استان مستقلي است و دالماتزيا به يوگوسلاوي واگذار مي شود و فقط شهر زارا به ايتاليا باز مي گردد.
    + 18 ژانويه 1921: فرماندهي فيومه را رها مي كند.
  • 1921: پس از رها كردن فيومه به گاردونه ريويه را عقب نشيني مي كند و در ويلايي موسوم به ويتتوريا دللي ايتالياني  سکنا مي گزيند.
  • 1938: در گاردونه ري ويه را مي ميرد.

در بن انديشه ي دانونتزيو مي توان سه عنصر را در دوره هاي مختلف زندگي اش برجسته كرد. استتيزم، ابرمردگرايي و پانيزم.

 

استتيزم:

براي درك بهتر تاثير زيبايي شناسي اي كه در دهه ي رمي او بر روانش مسلط بود لازم است مهمترين و اصلي ترين رمان او يعني مسرّت را تحليل كنيم كه در سال 1889 منتشر شد. يعني زماني كه ديگر ناتوراليسم و پوزيتيويسم كاملاً فرهنگ ايتاليايي را فتح كرده اند و جووانني ورگا مجلّد ماسترو دون جزوالدو را منتشر كرده است.

بدين سان همان طور كه تقريباً يك قرن پيش جاكوپو اورتيس ، قهرماني با علايق ويرانگر و مطلق ، فرهنگ و حساسيت رمانتيك ايتاليايي را گسترش داده بود حال هم شخصيت اصلي رمان مسرّت يعني آندره آ اسپه رللي ، واسطه  و راننده ي گرايش ظريف فرهنگ آفل اروپايي يعني استتيزم  است.

 

ابرمردگرايي:

درونمايه ي ابرمرد از پايان قرن نوزدهم و دهه ي نخست قرن بيستم از مسير فرهنگ اروپايي گذر مي كند. يعني وقتي نيچه نزاعش را با فرهنگ غرب مي آغازد و خواستار زايش يك انسان نو مي شود كه آفريننده ي ارزش هايي باشد كه به فراسوي نيك و بد مي روند. اقدامي عظيم در فلسفه ي نيچه كه وظيفه ي ويران سازي ارزش هاي متعالي را كه اخلاق بر آن ها استوار شده  بر دوش او مي گذارد.

در واقع فيلسوف آلماني اظهار مي كند كه واقعيت زندگي تحت سيطره ي غرايز است و توده ي عظيمي از مردم غريزتاً به سمت و سوي پذيرش يك رهبر يا يك پدر سوق مي يابند زيرا از گزينش مختارانه عاجزند و در پيروي از يك انسان قوي احساس امنيت مي كنند. ولي كم اند انسان هاي مستعدِ غريزه اي كه فيلسوف آن را اراده ي معطوف به قدرت مي نامد و آنانند كه حق و وظيفه دارند تا بر توده چيرگي يابند و خود را از آنان بالا بكشند. يعني ابرمردان. بعلاوه اگر زندگي در سيطره ي غرايز باشد اخلاقيات تاريخي گوناگون ( كه اخلاق مسيحي هم يكي از آنان است ) هيچ دليلي ندارند تا به همان ميزان بر بنيادهاي مجرّد استوار شوند و نه بر شناخت واقعيت.

تنها اخلاقيات ممكن، اخلاقيات خدايگان و بندگان است كه اولي بر آگاهي از ابرمردي استوار شده كه وظيفه ي اوست تا ارزش ها را تعيين و تكليف كند و هيچ كس هم حق ندارد تا كار او را قضاوت كند.  

دانونتزيو در ايتاليا مفسّر ممتازي از اين فضاي نوين تلقي مي شود. در رمان هاي دانونتزيويي ابرمرد نيچه ويژگي هاي كاملاً فلسفي اش را از كف مي دهد و به هنرمندي بدل مي شود كه واقعيت را با واژگان شكل مي بخشد يا به قهرماني كه از خانواده اي اشرافي و برجسته مي آيد ولي به نظر مي رسد در  تحليل عقده ي ناگشوده ي نيچه ، دانونتزيو از نو تفسيري به ما مي دهد در استفاده ي نادرستي كه مدافعان ناسيوناليسم از آن مي كنند و آن را تحقير مي كنند. انگاره ي ابرمرد كه بخشي از يك طرح بلندپروازانه ي نقد تمدن غرب بود اكنون يك شعار ساده است براي تبليغ جنگ و تعهد امپرياليستي  براي تجليل از توان احياي شعر و مشروعيت بخشي به نخبگان دولتي. آثار اصلي اي كه ويژگي نوشتار دانونتزيويي را در اين دوره نشان مي دهند عبارتند از باكرگان صخره ها و فتح مرگ.

 

پانيزم:

واژه ي پانيزم از خداي پان نشاءت مي گيرد كه به زمين مي آيد و آدميان را به خوض در اشياء و اين هماني شدن با آن ها فرا مي خواند.

مولف در اين دوره به دنبال ذوب حواس و روان با نيروهاي زندگي است و با وصال فيزيكي تام و تمام با آن ها حتا پيش از وصال معنوي. او آن ها را در خويش مي پذيرد و هستي متكثر طبيعت را باز مي زيد.

پانيزم دانونتزيويي بنابراين آن احساس يگانگي با همه چيز است كه ما در همه ي اشعار زيبايي دانونتزيويي مي يابيم كه در آن ها شاعر موفق مي شود با همه ي حواس خويش و با همه ي سرزندگي طبيعي اش با اشياء يكي شود و در آن ها غوطه بخورد و با آن ها درآميزد.

دانونتزيو براي بيان اين رفتار ظريف و نفساني از زباني نامعمول و هنري بهره مي گيرد كه بر بازپروري نداهاي ارجمند باستانگرايانه استوار شده و بر ابداع مترادف هايي كه قادرند به شگفتي زايي و حيرت آفريني.

بدين سان او آييني از واژگان مي آفريند كه بدل مي شود به يك تجربه ي زبانشناختي اصيل كه بعد ها در ابعادي خرد تر جووانني پاسكولي را هم با خود در راه اندازي زبان شاعرانه ي نو ايتاليا در قرن بيستم به سوي رويكردهاي بعدي سهيم مي كند. ميلاد اين رويكرد نو در شعر ايتاليا به ويژه در ديوان آلچيونه ي او بازتاب يافته كه اشعار" نيمروز "و در طول آفريقا و باران به كاجستان از آن جمله اند.

 

ايماژسازي و زيباشناخت

يك چيز ثابت در تمام كارهاي دانونتزيو فرمانبرداري اوست از زيبايي شناسي دكادنتيستي. براي دانونتزيو نيز مانند وايلد و اوئيسمانس ، زيبايي شناسي، اشتياق به داشتن وجودي استثنايي، به زيستني تقليد ناپذير و بدل كردن زندگي به يك اثر هنري است. زيبايي شناسي دانونتزيو در آندره آ اسپرللي تجسد يافته كه شخصيت اصلي رمان مسرّت اوست كه بر خلاف " دز اسانت " اوئيسمانس با وجود قانون شكن خويش در قبال جامعه ي عصر خود ويژه نشده. اسطوره ي ابرمرد در شخصيت هاي رمان هاي او بسيار ملموس است كه از اراده ي قوي او و روان كنشورز اشرافي برتر او آگهي مي دهند. اين درونمايه ي ابرمرد را او تماماً از فيلسوف آلماني " نيچه " نگرفت. بلكه دانونتزيو در اين نويسنده ي آلماني حداكثر شفافيت ممكن را در ادراك قدرت و شهوانيت و زيبايي يافت كه البته از پيش در او موجود بودند.

زيبايي شناسي او آيين ادراك نفساني ، آيين تنانيّت و غريزه در معناي غيرمنطقي و ضد مسيحي اش است. دانونتزيو اين ادراك نفساني را تنها مركز شناخت واقعيت مي انگارد و البته با بي اعتبارسازي احساساتي كه آرمان هاي مطلق رمانتيك ها را ارائه مي كردند. آيين ادراك نفساني بر آن است تا حيات آدمي را در درون زندگي و طبيعت درج كند. از همين زيبايي شناسي دانونتزيويي است كه برنامه ي شاعر زاده مي شود كه موسوم است به "صنعتگر برتر " يا همان كسي كه از طريق يك فعاليت فن آورانه ي درازمدت اشياء هنري توليد مي كند. درست مانند كنش او در يك آفرينشگري صنعتي. ولي براي دانونتزيو هنر فرآورده ي يك ذهن برتر است كه او آن را ايماژسازي تعريف مي كند. يعني هنرمند آفرينشگر تصاوير از طريق آواهاي بازيافته شده و واژگان نادر و ارجمند است. بديهي است كه ايماژسازي تنها در سطح فن آورانه و فرمال كارا نيست. بلكه مي تواند به تخيل خواننده نيز در حين بازتوليد اسطوره هاي به روزشده ي گذشته ضربه بزند و اينها انگار افسون و جادويي اند كه به خوانندگان هيجان هاي بي حساب تقديم مي كنند.

شاعر-صنعتگر بدين سان يك شاعر-ساحر است.  او مي تواند سيم سازهاي اندك خوانندگان برگزيده اش را بنوازد و هنر را براي سلطه بر توده منحرف كند. اگرچه انگاره ي شاعر- صنعتگر، دانونتزيو را به سنت كلاسيك نزديك مي كند ولي او به خاطر بي تفاوتي هايي كه نسبت به پيام و محتوا از خود نشان مي دهد از آن كنده مي شود. چيزي كه شعر كلاسيك در آخرين لحظه بر آن متمركز مي شود.

تنها پيام او غيبت پيام است. به نحوي كه پايان اثر هنري برنَهِش همان زيبايي است و برانگيختن ادراك نفساني در خوانندگان. يك اثر به خاطر انگاره هايي كه ارائه مي كند معنادار نيست بلكه معناي آن در قالب آن تنيده شده. در يك جامعه ي در حال صنعتي شدن كه كاهش بي سوادي و گسترش نشر ظاهر سنتي بورژوازي را مي زدايند و خوانش را براي همگان ميسر مي سازند دانونتزيو خويش را چون روشنفكري در جرايد نوظهور عرضه مي كند كه مي داند به بورژواهاي طالب، تشخيص و شناخت روشنفكرانه ي خود و مدل هاي اشرافي نو و شخصيت هاي استثنايي و عشق هاي ظريف و فضاهاي جعلي قديمي عرضه كند.

خوانندگان هم كاري نمي توانند بكنند جز تحسين و ستايش او. دانونتزيونيزم امروز بدل شده به يك پديده ي مرسوم و اگر در ظاهر به نظر مي رسد دانونتزيو ي شاعر، توده را تحقير مي كند اما خيلي خوب مي تواند خود را در صنعت فرهنگي نوپاي اروپا درج كند . آنهم با نوشتن براي روزنامه هاي مد روز و نشر كتاب با ناشران سرشناس و بازگذاشتن درهاي ذهنش براي ماجراجويي هاي نو در عرصه ي سينما. دانونتزيو مي تواند در تيراژهاي كم ارجتر و با بهايي كمتر كتاب منتشر كند و بدين سان نزد عوام طبقه ي متوسط يك مدل اشرافي را گسترش دهد.

 

مسرّت

چاپ نخست رمان مسرّت در سال 1889 منتشر و با استقبال خوانندگان مواجه شد. اين اثر نخستين رمان گابريه له دانونتزيو بود.

شخصيت اصلي داستان، آندره آ، از كنت هاي اسپرِللي- في اِسكي دوجنتا، يك اشرافزاده است در جستجوي عشقي عظيم و عاشق هنر و زيبايي است كه پدرش  مرده است و او در سن جواني يتيم شده و همه ي ميراث چشمگير پدر به او رسيده است. او از شهر رم براي خود تماشاخانه اي مي سازد براي تاييدات اجتماعي و پژوهش هاي ظريفي كه در ارتباطند با رم باروك پاپ ها و اشراف كه از شور زندگي و فساد معنوي نشان دارد و منطبق است با همان شاخه اي از زيستن در سايه ي كاركرد زيبايي. آندره آ زندگيش را به شيوه اي سبكسرانه از يك ماجراي عاشقانه به يكي ديگر در جغرافيايي جهاني سپري مي كند.

اندك اندك آعتماد شخصيت اصلي از او سلب مي شود. به سبب پشيماني اش به خاطر اِلِنا موتي كه يكي از معشوقگانش بوده و او ارتباطش را با او به هم زده است و حال به فاصله ي چند سال با يك ماركيز ثروتمند ازدواج كرده است. او كه زخمي عميق خورده و آگاه شده بر يك نواختي زندگي اش حال آسايش خود را در همان زندگي پر تب و تاب مي جويد و در يك دوئل به خاطر يك زن شوهر دار زخمي مي شود و بدين ترتيب دوران نقاهت خود را در خانه ي ييلاقي بانو ماركيز آته لتتا مي گذراند.

در اين هنگام آندره آ موفق مي شود اندكي از صفاي باطن خود را با نزديك شدن دوباره به علايق هنري و نويسندگي اش به دست آورد و ترميم كند. باري آرامش به روح او باز مي گردد ولي با آمدن دوست دختر خاله اش ماريّا فررس كه زني شيرين و حساس است دوباره بر مي آشوبد و آرام آرام ميان آن دو يك ماجراي عاشقانه شكل مي گيرد كه تا پس از بازگشت آنها به رم هم ادامه مي يابد. او در شهر خود اتفاقي النا- معشوقه ي قديمي اش- را مي بيند و در دلش غلياني از احساسات شكل مي گيرد از وحشت زندگي با زن تا حسادت به شوهرش و رابطه اش با ماريّا در سايه ي اين واكنشهاي او سنگين مي شود و تزلزل او ميان دو زن مي راندش به اين سو كه نام آن زن را در لحظه اي كه ماريّا را در آغوش گرفته بر زبان آورد و به همين خاطر ماريّا او را ترك مي كند. پايان رمان در آن واحد هم ورشكستگي شخصيت اصلي و هم پروژه ي زيباشناس او را به ما عرضه مي كند.

 

ساختار رمان

ساختار رمان در جريان ناتوراليستي تعريف و احساس مي شود كه البته دانونتزيو برخي تغييرات را در آن اعمال كرده و نوعي پيوستگي ميان جريان ناتوراليسم و فرهنگ نوانحطاط گرايانه روايت ليريك- خطابي در آن وجود دارد و آن را مي توان از فضاي نسبتاً زيادي كه براي تظاهرات سوبژكتيو آندره آ صرف شده دريافت كه هم ضرباهنگ روايت ها با او انطباق دارند و هم پيوندها در ارتباط با وي هستند و چون غالباً از تكنيك فلش بك استفاده شده ( مانند ارتباط ميان آندره آ و النا در هنگام عزيمت او از لحظه اي كه در آن شخصيت اصلي داستان پس از دو سال جدايي دارد مي رود زن را ببيند تعريف مي شود  و بدين شيوه آغاز ارتباط آن دو در آن درج مي شود. ) داستان از ديدگاه شخصيت اصلي و ديگر شخصيت ها روايت مي شود. در رمان موسيقي هم ديده مي شود كه كاركرد آن پيوند دادن واحدهاي روايي گوناگون است.

 

ايدئولوژي رمان مسرّت

سرخوشي از ارزش هاي اشرافي كه قالب فرهنگي و انساني شخصيت اصلي داستان بر آن بنياد نهاده شده از همان آغاز به طور محسوسي بسته به ريشه هاي خانوادگي اشرافيتي ريشه دار و كهن سال است.

ابزار استفاده شده براي ساختن ظرافت آندره آ نمادهاي امتياز اقتصادي و اجتماعي اويند. مانند سفرهايش در اروپا، سواد ادبي خوب و حتا ايدئولوژي ضد دموكراتيك بارز او. ولي در زير سيل خاكستري دموكراتيك امروزه روز كه بسيار چيزهاي زيبا و نادر را با حقارت در خود غرق مي كند اندك اندك طبقه ي خاص قديمي اشراف ايتاليايي هم ناپديد مي شود كه در اثر به سان يك تحقير همگاني و عمومي تعريف شده كه با گذر زمان حتا خانواده هاي اشرافي اي چون شخصيت اصلي داستان را نيز تحت تاثير قرار خواهد داد.  

در پايان رمان به مضمون ورشكستگي شخصيت اصلي، حسي از مرگ هم ياري مي رساند. يورش امّلي گري و توده ي مردم و شكست زيبايي به فروش گذاشته شده به خاطر انسانهاي ناخالصي كه آن را خريده اند دلالتي است بر ورشكستگي اسپرللي و پروژه ي زيبايي شناس او. حس مرگ خانه ي فرراس را بدل مي كند به نوعي مكان مقدس گورستان مانند. رمان با شخصيت اصلي داستان كه مجبور است به دنبال باربراني برود كه يك كمد را به خانه ي او مي آورند بسته مي شود كه يادآور تابوت است. انگار آندره آ به دنبال نماد كفن و دفن است تا قصر كفرآميز فرراس را به خانه ي او مربوط كند كه البته اين نشان قطعي ورشكستگي زيبايي و پروژه ي شخصيت اصلي داستان است.

 

گابريه له دانونتزيو

 

باراني به کاجستان

 

خاموش!

در آستانه ي اين جنگل

کلامي نمي شنوم

که تو

به لسان آدميان

بر زبان آوري؛

امّا

سخناني شگفت

مي نيوشم

کز قطرات و برگ هاي دوردست

قصّه ساز مي کنند.

گوش بگشاي.

اينک باران ابرهاي پراکنده ست

بر گزهاي نمکسود و عطشناک

بر کاج هاي راست قامت و زبر

بر شمشادهاي انوشه

بر گلهاي طاووسي تابناک از شکوفه هاي انبوه

و بر سروهاي کوهي ِ غني از دانه هاي بس خوشبوي؛

وفرو مي بارد

بر چهره هاي وحشي ما

بر دستان برهنه ي مان

بر تن پوش نازک

و بر انديشه هاي بکري

که تازه به تازه

به دل الهام مي شوند

و نيز

بر افسانه اي زيبا

که دي

خيال تو را لبريز مي کرد

و امروز خيال مرا

آه اي اِرميونه!

گوش فرا مي دهي آيا؟

باران

با هياهويي ديرانجام

بر کاجستان هاي تُنُک

بر مي چکد

و بسته به بيش و کمي ي انبوهي شاخساران

در اين هواي لطيف

ديگرگونه مي شود

گوش بگشاي

اين باران سرشکينه را

آواز زنجره هايي پاسخگوست

که نه بيمي از ره آورد بادهاي جنوبي دارند

نه هراسي از آسمان تيره و تار

و کاج را آوايي ست

وشمشاد را نيز هم

و همينگونه سروکوهي را؛

زهي! سازهاي گونه گوني

که به انگشتاني بي شمار

نواخته مي شوند

و ما

غوطه ور در روح بيشه زار

حيات نباتي خويش را

مي زي ايم

و چهره ي سرمست تو

برگي باران خورده را مي ماند

و گيسوانت

چونان چون گلهاي طاووسي تابناک

بوي مي پراکنند

اي آفريده ي خاکي!

که نامت ارميونه ست.

گوش فرا ده

گوش فرا ده.

به زير اين باران سرشکينه ي افزاينده

آواز زنجره هاي در پرواز

اندک اندک تخفيف مي يابد

و آوازي ديگر بدان مي آميزد

آوازي بم و درشتناک

کز فرود به فراز مي آيد

از سايه ساري دوردست و خيس

امّا بسيار گنگ و بس حقير

که روي به سوي ضعف و خموشي دارد

امّا تنها يک نت

هنوز

مي خرامد و مي لرزد و خاموش مي شود.

وز نو مي بالد و مي لرزد و خاموش مي شود

و بانگ دريا هيچ به گوش نمي آيد.

حاليا

بر فراز تمامي شاخساران

آهنگ فروچکيدن باران نقره گون است

که مي پالايد.

رگباري که ديگرگونه مي سازد

انبوه شاخساران را

ديگرباره

انبوه تر و انبوه تر.

گوش بگشاي

دخت سپهر لب فرو بسته

امّا

دختر دوردست لاي

-غوک-

در سايه ساري ژرف ترانه مي خواند

کجا؟

کسي چه مي داند؟

کسي چه مي داند؟

و بر مژگان تو

اين باران است

که فرو مي بارد

آه اي ارميونه!

آري

بر سواد آن مژگان؛

آن گونه که پنداري

اشک از دو ديده فرو مي باري

و تو از شدت شادي

سپيد نه که سبزي.

آن چنان که گويي

از ساقه ي درختي

بيرون تراويده اي

و در درون ما

اين زندگي

سراسر

شاداب و عطرآگين مي شود

وين دل

در اندرون سينه

چنان چون هلوي نارسي ست

وين ديدگان

در لابه لاي پلک ها

کاريز چمنزار را مي مانند

و اين دندان ها

به جايگاه خويش

چونان بادام نارسي اند

و ما

بوته به بوته

پيش مي رويم

گاهي دستادست و گاه جدا

و گياهاني نيرومند و خشن

ساقهايمان را به يکديگر

پيوند مي زنند

و زانوانمان را به هم گره؛

کجا؟

کسي چه مي داند؟

کسي چه مي داند؟

و باران بر چهره هاي نباتي ما

فرو مي بارد

و بر دستان برهنه ي ما

 و نيز بر تن پوش نازک

و بر انديشه هاي بکري

که تازه به تازه به دل الهام مي شوند

و نيز

بر افسانه اي  زيبا

که دي

خيال  مرا لبريز مي کرد

و امروز خيال ترا

آه اي ارميونه!

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران