رفتار من در نقاشي بيشتر رفتار يک مجسمه ساز شد

رفتار من در نقاشي بيشتر رفتار يک مجسمه ساز شد

گفتگوي هادي محيط با حامد صحيحي

 

جناب صحيحي  آيا  کار جدي نقاشي را با کلاس هاي الخاص شروع کرديد يا قبلا آن آغاز شده بود؟چه شد به کلاس الخاص رفتيد!؟

من نقاشي را با پدرم شروع کردم و تقريبا تمام بچگيم را به نقاشي گذراندم. پدرم اهل سنندج هستند و در جواني شان با تعدادي از هنرمندان آن شهر مثل هادي ضيائديني و عثمان حبيب تخته، کار مي کردند ولي بعد از ورودشان به نيروي هوايي تقريبا نقاشي را کنار گذاشتند  تا زماني که شروع به تعليم دادن من کردند. چيزهاي خيلي زيادي از پدرم يادگرفتم که هنوز هم توي کارهام به آن ها  فکر مي کنم و تاثير ريشه اي در کارهاي من داشتند. در دوران دبيرستان يک بار به نمايشگاه آقاي الخاص که به مناسبت پنجاه سال نقاشي هاي شان در موزه آزادي برگذار شده بود رفتم و از آن جا با ايشان آشنا شدم و در شانزده سالگي به مدت شش سال به کلاس هاي شان رفتم و بعد از پدرم از آقاي الخاص خيلي چيزها يادگرفتم. يکي ديگه از کساني که ازش يادگرفتم آقاي معتبر بودند که در دانشگاه تهران با ايشان کلاس داشتم.

 

بنابراين شما نقاشي را از سنين  خيلي پايين شروع کرديد.دغدغه و موضوع نقاشي تان در آن سال ها چه بود.نگرش تان چگونه داشت شکل مي  گرفت؟

بله، از وقتي به خاطر دارم بيشتر وقتم را  به نقاشي مي گذرا ندم. مدام از مادرم مي پرسيدم چي بکشم؟ اين سوالي بود که من بهش معروف بودم. مادرم هم کمي فکر مي کرد و چيزي را  براي کشيدن پيشنهاد مي داد. و من معمولا بعد از تمام کردن نقاشي برمي گشتم و همان سوال روا دوباره مي پرسيدم. مثل يک بازي بود. دوست داشتم بتوانم هرچيزي را بکشم و خيلي چيزها را در آن دوران سعي کردم بکشم. سعي مي کردم منطق شان را کشف کنم و نگاه شان کنم. پدرم هم تمام مدت راهنمايي هاي خوبي مي کرد. کشف هندسه اشيا برام خيلي لذتبخش بود و هم چنين اتفاقات رندمي که توي فرم هاي موجود در طبيعت بود. يک کتاب آثار کمال الملک هم داشتيم که من بارها از روي آن  کپي مي کردم و خب از آن کارها هم خيلي چيزها يادگرفتم. درآن سال ها اغلب دغدغه بازنمايي و تکنيک داشتم. تعدادي هم کار مشترک با پدرم انجام داديم که طي آن ها کار با رنگ را يادگرفتم. يکي از چيزهايي که آن  زمان پدرم مي گفت اين بود که هميشه از چيزهاي دورتر شروع کن و بيا جلو که منطقا لايه ها و چيزها درست روي هم بيان. اين حرف تا همين امروز تاثير خيلي زيادي روي کار من داشته. حرف ساده اي که بيشتر منطق فرمي کارهاي من رو شامل مي شود.

 

 

خيلي اشاره جالبي کرديد. به نظرم حرف پدرتان اساس بسياري از کارهاي شماست.کارهايي که نقاش از بالا يا از نقطه‌اي  دور همه چيز را ديده . پدرشما  آدم دورانديشي بوده. ايشان  ذهن شما را پرواز مي داده  خيلي بيشتر از آموزش پرسپکتيو؟

حرف پدرم يک منطق تصويري را در ذهن من ريشه گذاري کرد، منطقي که به تصوير و نقاشي نه از جنس چرخش رنگ، کمپزيسيون و ديگر مباني معمول نقاشي که از نظر من بي مورد هستند، نگاه مي کرد. بلکه بر موجوديت اشيا و فضاها متمرکز بود، بر ماهيت واقعي شان و اين که چطور کنار هم قرار  مي گرفتند ، فارق از تصوير دو بعدي اي که توليد مي کردند. رفتار من در نقاشي بيشتر رفتار يک مجسمه ساز شد، به اين معني که من هرچيزي را در کارهام مي چينم و مي گذارم، مثل يک حجم و نه يه تصوير. در تقريبا تمام کارهاي من اگر شيئي روي يه چيز ديگر آمده و يا چيزي در فضايي قرار گرفته، فضاي زيرين يا آن چيز ديگر که در زير قرار گرفته کشيده شده و بعد با شيئ يا سوژه پوشانده شده. براي من مرزبندي و کشيدن پس زمينه تا کناره سوژه بي معني است. اين نوع از منطق ريشه در حرف پدرم دارد..

 

بنابراين شما جهان را واقعي مي بينيد.يعني سه بعدي.اين نگاه به لحاظ جهانبيني چه تاثيري روي کار شما گذاشته؟و چه تاثيري بر موضوع يا بهتر است بگويم بر محتويات تابلوهاي تان گذاشته است!؟

همان طور که گفتم بيشترين تاثيري که داشته در نوع ورود عناصر به کارم و طرز کنار هم نشستن آن ها بوده. باعث شده تا من کمتر به شکل آگاهانه در مورد مباني تصوير دو بعدي مثل رنگ ها يا ترکيب بندي فکر کنم و بيشتر بر اساس لزوم محتوايي هرچيزي وارد کارم  مي شود شود، مثلا رنگ هرچيز هماني است که بايد باشد و يا جاي هرچيز هماني است که از نظر محتوايي بايد باشد.

 

نقاشي هاي شما پهلو به نقاشي هاي سوراليستي مي زند. دوست ندارم بگويم سوراليستي است که به گمانم گامي فراتر است اما منطق اين نوع کارها از کجا سرچشمه مي گيرد.از انديشه هاي اجتماعي ؟از ناخودگاه هنرمند يا.... ؟

چيزي که کارهاي من را  به ظاهرا به صورت کارهاي سورئاليست ها نزديک مي کند علاقه اي هست که من به طرز کارکرد مغز دارم. تقريبا در تمام کارهاي من مساله ساز و کار مغز ساختار اصلي کار رو تشکيل مي دهد. موضوعات هم اکثرا با اين پدبده مرتبت هستند، مثل خواب، خاطره، ترس ها، روند اتفاقي تفکر، نوع ذخيره اطلاعات، اتفاقي که به هنگام خواندن کتاب در مغز مي افتد و الي آخر. براي من هميشه اين مساله شگفت انگيز بوده که مغز چطور اطلاعات رو ذخيره مي کند يا آن ها را حذف مي کند و يا دوباره به آن ها دسترسي پيدا مي کند. و در اين بين چه اتفاقاتي مي افتد. سورئاليست ها هم به جنبه هاي ناخودآگاه علاقه داشتند و به اين موضوعات پرداختند ولي براي من اين بخش از واقعيت زندگي چيزي فراي واقعيت نيست، بلکه واقعي ترين قسمت زندگي هست و تمام درک ما از هستي به مغز برمي گرده که با تمام پيچيدگي ها و دستکاري هايي که در پروسه درک در مغز اتفاق مي افته، همه اون چيزيست که ما داريم و مي توانيم از وجود خودمان بابتش آگاه بشويم.

فرايند تکميل و پروسه شکل گيري يک نقاشي به چه شکل است.آيا شما از قبل اتود مي زنيد و کم کم فرم نهايي روي تابلو اجرا مي شود.يا نه اتفاقاتي در ذهن روي مي دهد و شما بدون هيج طرح و نقشه اي سراغ بوم و رنگ مي رويد.؟فرايند ذهني خود شکل گيري اثر منظورم است!

من هيچ وقت اتود نمي زنم. روند کاري من معمولا به شکل پروژه اي هست. يعني هر مجموعه در يک بازه ي زماني کمتر از شش ماه شکل مي گيردد و بين هر دو پروژه هم معمولا يک فاصله چند ماهه هست که درآن بين کار نمي کنم.در آن دوراني که کار نمي کنم کم کم مختصات مجموعه بعدي در ذهنم شکل مي گيرد و وقتي احساس کنم که همه چيز آماده است کار اول مجموعه رو شروع مي کنم که خيلي تعيين کننده است و کاراکتر آن مجموعه در کار اول شکل مي گيرد..

زمان شروع يک مجموعه معمولا يک تصوير ذهني مشخص از نتيجه نهايي دارم ولي خيلي وقت ها در فرايند کار خيلي چيزها عوض مي شود. سعي مي کنم خودم را به ايده محدود نکنم و فقط به چيزي که دوست دارم و حس مي کنم وفادار باشم. بيانيه و ترجمان کلامي کارها هم هميشه بعد از اتمام مجموعه نوشته مي شود تا به يک محدوديت تبديل نشود و شخصيت تصويري و ناخودآگاه کار تا پايان حفظ بشود

 

پروژه اي کار کردن يک جور روايت را با خود به کار وارد مي کند.ذهن شما معمولا براي شروع پروژه جديد در بيرون از خود به چه چيزهايي معطوف مي شود.مثلا اخبار جنگ يا پديدهاي طبيعي يا مصايب انساني محرک پروژهاي جديد مي شوند يا گاه بوده اند!؟

من سعي مي کنم در طول شکل گيري يک مجموعه به يک داستان تثبيت شده و يا يک موضوع محدود فکر نکنم. هر مجموعه ثمره احوال و درونيات من در اون دوره هستند. نکته اين جاست که وقتي درونيات به سطح مي آيند و تبديل به کار يا تصوير مي شوند، تا قبل از اين در فرم زبان ناخودآگاه شکل گرفته اند که اين زبان، کلامي نيست، بيشتر مجموعه اي هم زمان از حس هاي پنجگانه است. ترجمه اين زبان به تصوير مي تواند در بين راه دچار مشکل بزرگي به نام کلام بشود. من هميشه سعي مي کنم تا قبل از وقوع اين ترجمه از ناخودآگاه به تصوير، ترجمه کلامي اي اتفاق نيافته. به همين دليل فکر مي کنم دنياي کارهاي من کاملا در ادامه دنياي واقعي هستند، دنيايي که شامل پيچيدگي هاي ذهني هم مي شود و دچار اعوجاج هاي ناگريز ادراک هم هست. موقع کار من به فکر افشاگري يا نقد يا هدف خاصي از اين دست نيستم ولي تمام اين ها در پس ناخودآگاه من حتما وجود دارند

 

 

هر مجموعه شما گويي قصه اي دارد.اشيا و آدم هايي درون نقاشي ها واقعي به نظر مي رسند.قصه ي آن ها يا موقعيت آن هاست که آن ها را به شدت ذهني مي کند.آن ها جزيي از واقعيت و دنيايي هستند که در آن گير افتاده اند.فرم آن ها  مثل هم همان فرم دنياي هراسناک شان  است.به گونه اي تمام دنياي نقاشي ميل به نوعي نقد و افشاگري  دارد. پرده از خود برداشتن پرده از واقعيت  برداشتن است.آيا آن ها واقعيت تازهاي خلق مي کنند يا در ادامه واقعيت دنياي خود ما هستند.؟

در پروسه انجام کار هيچ وقت به طور مستقيم به جنبه هاي اعتراضي يا اجتماعي فکر نمي کنم. بيشتر دوست دارم چيزي را نشان دهم و کمتر قضاوت کنم که البته به شکل ناخودآگاه هميشه قضاوت وجود دارد، هم چنين اگر اعتراض يا اشاره به مسئله اجتماعي اي در کار حس مي شود باز هم حتما ريشه در درونيات من دارد که خود من هم نمي توانم جلويش را بگيرم، حتي اگر بخواهم، ولي به نظرم هرگونه اعتراض يا اشاره به جنبه هاي اجتماعي در هنر، زماني عميق تر مي شوند که دروني و شخصي باشند، برخلاف تصور عموم که موضوعات کلي ارتباط بيشتري با مخاطب برقرار مي کند، من فکر مي کنم اتفاقا کار هرچقدر شخصي تر باشد، ارتباط بهتر شکل مي گيرد، چون کار به درون خود هنرمند نزديک تر مي شود و چون هنرمند و مخاطب هردو انسانند و در ريشه اي ترين و دروني ترين حالات به هم نزديک ند، اگر کار به درون هنرمند نزديک شود به درون مخاطب هم نزديک تر است.

 

 نقاشان مهم  شما  چه کساني هستند!؟ نقاشاني که هميشه در منظر شما قرار دارند!؟

نقاشان مورد علاقه من اکثرا به دوران قبل از رنسانس برمي گردند، مثل جيوتو. به آن ها خيلي احساس نزديکي مي کنم، گرچه از نظر موضوعي از آن کارها دورم، ولي از نظر ساختار ذهني و پروسه تبديل تصوير ذهني به کار، خيلي احساس نزديکي مي کنم بين کارهاي خودم و آن ها. مثلا در کارهاي جيوتو هيچ گونه جزئيات غير ضروري اي نمي بينيد يا از تزئينات اضافي خبري نيست، هرچيزي که به تصوير کشيده شده لازم و کافي است و تنها پاسخ گوي تصوير ذهني او از صحنه موضوعه است. تصويري که به عجيب ترين تخيلات نقاش بيشتر وفادار است تا حتي موضوع مذهبي کار، بيشتر به خواب، رويا و کابوس شبيه است تا بازتاب هدفمند، واقعگرايانه و در خدمت موضوع آن چنان که در رنسانس اتفاق مي افتد.

 

 

در نقاشي هاي شما ما با واقعي کردن دنياي غير واقعي رو به رو هستيم يا با غير واقعي کردن واقعيت.مرز بين واقعي و غير واقعي کجاست.؟آيا اصلا مرزي وجود دارد ؟شايد که ما نبايد از دو قطب صحبت کنيم و بگوييم تنها واقعيت نقاشي!؟ واقعيت نقاشي تنها واقعيت است!؟

مرز واقعي و غير واقعي معمولا با خطي مشخص مي شود بين آن چه که بيرون موجود است و آن چه در ذهن شکل مي گيرد. در صورتي که چيزي خارج از ذهن وجود ندارد، تمام چيزهايي که ما  مي شناسيم تنها در ذهن ما هستند چون ذهن تنها ابزار درک ما از هستي است. در واقع براي ما چيزي جز امر ذهني وجود ندارد و آن هم ورژني دست و پا شکسته و محدود است به ابزارهاي درک ما. اين عمل که ما يادمي گيريم امر ذهني را از امر عيني جدا کنيم، تنها عملي است در جهت بقا، براي درک خطراتي که بقاي مارا تهديد مي کنند، پس بايد بتوانيم سعي کنيم واقعيت را از غير واقعي تشخيص دهيم و مجبور مي شويم اين خط مرزي را براي خودمان تعيين کنيم، که اين خط در بسياري از آدم ها با شرايط ذهني خاص، به ظاهر مخدوش مي شود. مسئله اين جاست که تمام درک ما از هستي ذهني و به نوعي غير واقعي است..

 

 

بحث واقعي و غير واقعي  واقعا  پيچيده است.بگذريم.اما نکته ي ديگري که در نقاشي هاي شما توجه مرا جلب کرده و بسيار هم دوست دارم استفاده از فرم هاي هندسي و کلا هندسه است.آيا تاکيد خاصي بر هندسه داريد؟

اگر منظورتون از هندسه فرم هاي ساده شده و پايه ايست، دليلش اين است که اکثر اوقات دليلي براي اضافه کردن فرم هاي اضافي به يک فرم ساده و کافي نمي بينم. مثلا گاهي يک مکعب مستطيل ساده با رنگ و بافت درست کاملا کافيه براي ديدن يک ساختمان و چون اغلب چيزهايي که در نقاشي هاي من هستند ذهني اند و مدل عيني ندارند به همان چيزهايي که به خاطر مي اورم و براي من تداعي درست و کافي دارند اکتفا مي کنم. سعي مي کنم همان قدر اطلاعات ارائه بدم که مغز من براي به خاطر سپردن ذخيره کرده و کافي دانسته است. دليل ديگر اش هم هما ن طور که قبلا گفتم علاقه من به احجام هست و قرار دادن عناصر در کار بر اساس منطق حجمي شان و خب  زبان حجم هم هندسه است.

 

درست است.ولي هيچگاه گرايش هاي جئومتريکال يا هندسي در نقاشي مدرن شما را به خودش جذب نکرده.!؟مثلا کار مندريان يا پل کله!؟

خير

 

شما يک نقاش فيگوراتيو هستيد اما  فرم گرا هم هستيد.فرم در پيش شما چه منزلتي دارد؟

من به اين گونه دسته بندي ها اعتقادي ندارم و فکر مي کنم در زمان خلق يک تصوير فرم و محتوي به هيچ وجه از هم جدا نيستند. اگر بخواهم تصويري را که در ذهن دارم به ديگران هم نشان بدهم، ديگر فرقي نمي کند که چقدر جنبه انتزاعي يا فيگوراتيو دارد. اما مي توانم بگويم که من اساسا براي مباني سنتي نقاشي مثل ترکيب بندي، چرخش رنگ يا چيزهايي از اين دست ارزشي قائل نيستم واقعا هم درکشان نمي کنم. وفاداري من به چيزيست که مي خواهم بسازم و نشانش دهم، اگر بتوان اين وفاداري و صداقت را نگه داشت، باقي ماجرا خودبه خود شکل مي گيرد و نهايتا منجر به خلق تصويري جديد مي شود که لزوما به هيچ قانون از پيش تعيين شده و مباني اي محدود نمي شود. فرم براي من مسئله جدايي نيست که بخواهم به آن فکر کنم..

 

 

به هر حال شما به لحاظ فني به چيزهايي فکر مي کنيد و ضرورت آن را بررسي مي کنيد.مثلا در دوره اي از کار شما فرم هاي لوله اي و گرد غالب است.آيا به چگونگي اين فرم فکر نشده است!؟

منظورتون از چگونگي فرم چي هست؟

منظور از فرم صورت و نمود بيروني هر چيزي است.

چيزي که متوجه نشدم، منظورتون از کلمه فرم نبود، سوالتان بود. "آيا به چگونگي اين فرم فکر نشده است!؟"

 

اين سوال در  ادامه پاسخ شما بود که گفته بوديد:"فرم براي من مساله ي جدايي نيست که بخواهم به آن فکر کنم"براي من  سوال درباره ضرورت بررسي تفکيکي اجزا بود و در اينجا فرم.آيا هيچ ضرورتي مبني بر تفکيک و مطالعه  مجزاي عناصر وجود ندارد!؟

هر تصوير ذهني و ناخودآگاهي هم داراي يک نمود فرمي است و مي تواند فکر کردن به حساب بياد. منظور من اين بود که وقتي اين تصوير در ذهن من شکل مي گيرد داراي يک فرمي است و من آن فرم را پرسش  نمي کنم و دنبال معني براش نمي گردم، همين که درون من تمايلي براي به تصوير کشيدنش وجود دارد کافي است و بعدا معمولا برام واضح تر مي شود که چرا فرم خاصي در دوره خاصي قالب بوده. مثلا در دوره "يازش" فرم لوله اي شکل از ابتدا توي کارها ظاهر شد و ادامه پيدا کرد و حتي موقع انتخاب اسم هم اصلي ترين عنصر بود. فرمي که در تمام اجزاي هر وجود زنده اي به کثرت ديده مي شود مثل دست پا انگشت رگ عصب ريشه ساقه الي آخر... انگار که هر موجود زنده اي براي رسيدن به منابع حيات مثل نور و آب و غذا و هوا به اين فرم لوله اي متوسل مي شود. حتي در مورد تفکر، احساس و جنبه هاي غير مادي هم همين فرم تکرار مي شود. من از مدتي قبل از شروع آن  مجموعه شروع به نگهداري از گياهان زيادي کردم و شگفتي حاصل پرورش گياه ها هم تاثير داشت. من اگر در ابتداي ماجرا مي خواستم به اين فکر کنم که اين فرم چه معنايي داره براي من، هيچ وقت آن مجموعه به آن  شکل رها ساخته نمي شد و کاملا متفاوت مي شد و يا حتي ممکن بود اصلا اتفاق نيافتد.

.

اشيا و عناصر زندگي روزمره هم خيلي در کارهاي شما نمود دارند.انگار شما مدام در حال دوباره ديدن آن ها هستيد.ايده مثلا يک بشقاب  غذا و تلفيق  آن چگونه شکل مي گيرد!؟

شايد نشود گفت دوباره ديدن، اگر بخواهيم هرچيزي را به بهترين شکل ببينيم بهترين کاري که مي توانيم بکنيم اين است که سعي کنيم طوري ببينيم انگار که بار اولي است که آن چيز را مي بينيم. اکثر چيزهايي که دور و بر ما هستند يا بهتر است بگوييم همه چيزها خيلي شگفت انگيز و معجزه وارند، اين نگاه کلي بين ماست که همه چيز را به عادي تقليل مي دهد. انگيزه ما براي ديدن مثل باقي رفتارها و امکانات وجودي ما در جهت بقاست و تشخيص خطر، به اين دليل موقع ديدن مغز ما مجبور است خيلي چيزهارا حذف کند. يک بشقاب غذا واقعا محتوي مقدار زيادي شگفتي است. اين که چه شد ما بشقاب ساختيم يا جنس آن از چيست، مواد اوليه اش چيست، چند نفر در ساختش از اول تاريخ بشر دخيل بوده اند، از خود محتويات غذايي بشقاب بگذريم که چه ترکيبي ست از بي شمار عمل و اتفاق و ماده و انرژي و غيره. يک دنيا درون يک بشقاب غذا به راحتي جا گرفته دنيايي از زمان و مکان نامتناهي که هر اتفاقي در آن مي تواند بيافتد..

 

موافقم با شما! تا چه اندازه به آن چه دور و برتان مي گذرد توجه داريد.در هنر منظورم است.چه خطي را در هنر معاصر دنبال مي کنيد!؟

هنر معاصر اساسا به نظر من واژه بي معني ايست. کلمه ايست که فقط براي توصيف دوراني در گذشته  مي توان آن را به کار برد. در هر دوره اي عده زيادي هنر توليد  مي کنند، بعد مي ميرند، و تمام کساني هم که براي شان نوشته اند يا تعريف و تمجيد کرده اند يا مردود کرده اند، تمام گالري دارهاي آن دوره، مجموعه داران و غيره همه مي ميرند و بعد از آن کسان ديگري مي مانند با مقدار زيادي آثار هنري روي دست شان که بايد تصميم بگيرند کدام ارزش نگهداري دارند و کدام ها را بايد دور ريخت. چون نگهداري هزينه دارد! بعد از چندبار که اين اتفاق افتاد از هر دوره اي تعدادي کار و نام هنرمند باقي مي ماند که مي شوند هنر معاصر آن دوران. دليل عمده نگهداري کارهايي هم که تا امروز به اين مرحله رسيده اند اغلب اطلاعاتي بوده که از انسان خاصي در دوران و مکان خاصي مي داده اند. اصولا به نظر من دنبال کردن خط، هر خطي کار اشتباهي ست چون قبلا کسي آن خط را رسم کرده و انتهايش شما را به جاي بکر و کشف نشده اي از اين عالم نمي برد..

 

پس اساسا هنر معاصر و به طبع آن هنرمندان معاصر اهميت زيادي ندارند و شما خود را درگير ديدن و خواندن و مداقه در کارآن ها نمي کنيد؟

چرا به عنوان يک مخاطب اين کار را مي کنم. نگفتم اهميت ندارند.

 

اما شما در جايگاه يک مخاطب در مورد هنر معاصر صحبت نکرديد.شما داريد به عنوان يک هنرمند صحبت مي کنيد و مي گوييد"هنر معاصر اساسا به نظر من واژه بي معني ايست…" و بعد استدلال خود را مي آوريد!؟ من دوست دارم شما از آن بخش هاي بي معني هنر معاصر بيشتر بگوييد!؟

منظور من از اين که "هنر معاصر" عبارت بي معني ايست اين بود که اين تلاش براي تعريف و تعيين خط براي هنر معاصر توسط معاصران آن دوران بي معني ست. و اين درباره هر دوراني صدق مي کند ، نه فقط دوران ما. منظورم اين نبود که هنر معاصر ما هنر بي معني ايست. والا همه ما همان طور که در معرض توليدات گذشتگان هستيم در معرض توليدات امروز هم هستيم، حال در هر جايگاهي..

 

 

تمام تلاش فلسفه‌ و ادبيات و هنر هر دوره اي رسيدن به شناخت ويژه گي هاي هستي شناختي  و....آن دوره است.شناخت ،فهم و نام گذاري  و تعيين  خط و ربط اين کاري ست که فيلسوفان و اديبان و هنرمندان انجام مي دهند.هنر هر دوره اي قطعا نام و رنگ و بوي آن دوره را دارد.شايد در گذشته به سبب محدوديت ها اين نام گذاري با تاخير انجام مي شد اما در دوران مدرن اتفاقا نام گذاري جزو هويت آن دوره و سياق آن دوره است به عنوان مثال در مورد امپرسيونيست ها يا در مورد نام گذاري کريم امامي بر مکتب سقاخانه.پس تلاش براي تعريف و تعيين خط و ربط ها جزو فلسفه‌  هردوره است.جزو شناخت هردوره از خودش است واين دقيقا  به مساله آگاهي  بر مي گردد..

اين که "قبلا به سبب محدوديت ها همه چيز بعدتر مشخص مي شد و امروزه اين طور نيست" توهمي است که انسان امروز و احتمالا تمام نسل هاي قبلي بشر هم به آن دچار بوده و هستند. همه تمايل به بقا دارند و اصرار بر به حق بودن و ماندگاري دارند. بشر از گذشت زمان و مرگ هراس دارد و به هر وسيله اي مي کوشد بر آن پيروز شود غافل از اين که زمان بر همه چيز پيروز مي شود. مثلا نامي که ما براي دوران خودمان انتخاب کرده ايم بسيار مثال جالب و خنده داريست. دوران پست مدرن، يعني دوراني که پس از دوران مدرن است، خود اين يعني ما اسمي براي اين دوران نداريم فقط  مي دانيم پس از چه دوراني است ولي باز تلاش مي کنيم آن را در همين دوران تعريف کنيم. هيچ يک از امکانات جديدي که بشر امروز دارد به او کمکي در جنگ با گذشت زمان نمي کند و هم چنان هر نسلي اسير متوسط طول عمر است. فلسفه و ادبيات و تمام انواع متن ها هم مثل خود هنر شامل مرور زمان مي شوند و به سرنوشتي مشابه آن چه در مورد هنر گفتم دچار مي شوند.

 

نگاه تلخي است.پس جهان نقاشي هاي شما تصويري از هراس انسان از گذر زمان و ناتواني هايي او در برابر چيزهايي که نمي تواند تغييرشان دهد,،است؟

تلخ نيست از نظر من، نگاه واقع گرايانه ايست و از جنبه هايي هم زيباست. چيزي که گفتم درباره کارهاي خودم نبود، گرچه هراس و ترس در دوره هايي از کارهاي من پر رنگ هستند. ترس مکمل بقاست. ترس دليل زنده ماندن هر موجود زنده ايست. ترس يعني تلاش براي زنده ماندن و اين چيز تلخي نيست.

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران