پرسش از من

پرسش از من

درباره ي نقاشي هاي حامد صحيحي

نوشته ي کامبيز موسوي اقدم

اگر ملاک‌هاي خلاقيت يک هنرمند را بتوان در پيوند برقرار کردن بين چيزهاي نامرتبط، شکل‌دهي به مفاهيم و ايده‌هاي جديد، و حفظ روح کنجکاوي دوره‌ي کودکي جستجو کرد، بي‌شک حامد صحيحي خلاق‌ترين هنرمندي است که پانزده سال است از نزديک فعاليت هنري‌اش را دنبال مي‌کنم. ارتباط من با حامد از سال 1378، يعني هنگامي‌که هر دو در دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران تحصيل مي‌کرديم آغاز شد. در آن سال‌ها، البته، آن چه بيش از آموزش‌هاي رسمي دانشگاهي در جهت‌دهي به زندگي هنريِ حامد نقش داشت حضور پيوسته‌ي او در کلاس‌هاي هانيبال الخاص بود. شايد بتوان گفت کارِ زياد و مداوم، جسارت و صداقت در هنر، و گونه‌اي رثاليسمِ شاعرانه از مواردي هستند که به آموزه‌هاي الخاص برمي‌گردند و در فعاليت هنري حامد تا به امروز استمرار يافته است. چنين خصلت‌هايي منجر به قدرت بالاي ساختن اثر هنري و ذهن خلاق و پوياي او شده است که مي‌توان آن ها را در طول اين سال‌هاي فعاليتِ هنرمند جوان شاهد بود.هم چنين علاقه‌ي شخصي حامد به مسايل فلسفي-اجتماعي-تاريخيِ عصر ما و جسارت‌اش در تجربه‌ي عرصه‌هاي نو از او هنرمندي شاخص و حائزاهميت در صحنه‌ي هنر معاصر ايران ساخته است.

پرسش اصلي حامد در آثارش پرسش از "من" است. در طول سال‌هاي فعاليت هنري او، عليرغم تحولات عمده در موضوع، تکنيک، نوع رسانه و شيوه‌ي کار، وجه خودانعکاسي هنرمند ثابت باقي مانده است. آثار او قطعه‌هايي است از زيستِ فلسفي-روزمره‌‌اش که هم چون آينه‌اي در مقابل ما قرار مي‌گيرند و چندپارگي و ناپايداري "من" و جهان پيرامون‌اش را به نمايش مي‌گذارند. آينه‌اي که در مقابل هنرمند/ مخاطب قرار مي‌گيرد بازتابنده‌ي هويت سيال و بي‌ثبات اوست. چنين "من" بي ثباتي را در فيگورهاي او مي‌توان ديد؛ با پيکره‌هاي معلق، سرهاي بي‌صورت، حفره‌ها و حجم‌هاي جايگزينِ چهره‌ها، اندام‌هاي دو‌جنسي، و اعضاي تکه‌تکه، مثله کرده و دگرديسي‌شده. اين انسان‌هاي مجهول در فضايي ماليخوليايي، ناامن و نامعلوم قرار گرفته‌اند. گاه اين "من" از کالبد و از فضاي پيرامون خود کاملا جدا شده و اوج مي‌گيرد، و با نگاهي خداگونه بر موقعيتي نظاره مي‌کند، که همانا موقعيت پيچيده و سردرگمِ انسان عصر جديداست. در نظر هنرمند، جهان انساني و معيارها و کنش‌هاي اجتماعي-سياسي و اخلاقي‌اش هم محدوديت‌زا و جبري است و هم موهوم، پوچ و بي‌غايت‌. آدم‌ها بازيگران سردرگم اين نمايش بزرگ هستند. نگاه چشمِ پرنده‌ي هنرمندْلايه‌هاي دروني معناي زيستِ ما را آشکار مي‌سازد؛ لايه‌هايي که تا در درون شان غوطه‌وريم از شناسايي‌شان باز مي‌مانيم و انگار اين تنها با تخيلِ خداوار هنرمند است که مي‌تواند وراي زمان و مکان از چنين موقعيتي پرده بردارد.

بدين‌ترتيب حامد با کارهايش به‌شدت مايه‌ي حيرت مخاطب مي‌شود. او با شگردهاي متفاوتي حيرتش نسبت به خود و جهان پيرامون را بر ذهن مخاطب منعکس مي‌کند. فضاهاي روياگونه‌ي او به دقت و زبَردستيِ تمام ساخته مي‌شوند تا بتوانند امر باورناپذير را باورپذير و ناممکن را ممکن جلوه دهند. قدرت او در آناتومي، شبيه‌سازي و پرداختن به جنسيت چيزها، پنجره‌‌اي واقعي را بر روي ما مي‌گشايد. اما در ميان همه‌ي آن چيزهاي کاملا طبيعي و ملموس، يک فرم، شيء يا رخدادي فضاي آشنا و عادي را متحول مي‌سازد. منطق رويا بر آثار او حاکم است. حتي هنگامي‌که به روزمره‌ترين مسايل مي‌پردازد، او در قامت خوابگردي ظاهر مي‌شود که کليد دنياهاي نامکشوف را در دست دارد. اين سوررئاليسمِ او که گاه از جنس آثارهيرونيموس بوس، سالوادر دالي، رنه ماگريت يا هانري روسو است، ما را به تحيري بازي‌گونه فرا‌مي‌خواند: کنارهم آوردن چيزهايي که به ظاهر ارتباطي به يکديگر ندارند براي رسيدن به بياني جديد و در فراسوي زمان و مکاني که در زندگي روزانه‌مان افکار و اعمال ما را محدود کرده است. حامد با آثارش، آزاد و بازيگوشانه ما را به سفرهايي مي‌برد که در عين اين‌که ظاهري رنگارنگ، زيبا و شيرين دارند، دلهره‌آور، تلخ و آزاردهنده‌اند. دنياي فانتزي او به‌هيچ‌وجه رابطه‌ي خود را با جبر عمومي‌اي که بر طبيعت و فرهنگ ما چيره است کاملا قطع نمي‌کند و به‌همين دليل عليرغم غريب و خيال‌انگيز بودنش با مسايل دنياي روزمره‌ي ما کاملا پيوند مي‌خورد.

انسان‌ها در جهاني که حامد آن را مي‌سازد انگار اراده‌اي از خود ندارند و هم چون روبات‌ها و عروسک‌ها زير کنترل و نظارت يک موجود خداگونه، يک بيگانه‌ي فرازميني قرار گرفته‌اند. ما چنين احساسي را هنگامي که به طبيعت، ساختمان‌ها و انسان‌ها از فاصله‌اي دور و از ارتفاع زياد مي‌نگريم تجربه مي‌کنيم. همه چيز آرام و بي‌صدا به نظر مي‌رسد و تنها مي‌توان اتفاق‌هاي کوچک و بي‌اهميتي را از فراز آسمان تشخيص داد. اين برهم خوردنِ ابعادي که در آن غوطه‌وريم و به آن خو گرفته‌ايم، دستيابي به سطح ديگري از واقعيت را ممکن مي‌سازد که به‌ويژه در دو مجموعه نقاشي حامد، يعني "خواب ديده"[1] (1385) و "پراکندگي"[2] (1386) و در مجموعه ويدئوي "اما توي سرت عزيز که مي ترسم نداني کجاست"[3] ديده مي‌شود. آن گاه که "برادر بزرگ" با فاصله چيزها را مي‌پايد، اهميتِ بازيِ هرروزه‌ي انسان‌هاي مورچه‌وار و بي‌اراده بسيار کم مي‌شود و مفاهيمي چون خوبي و بدي معناي خود را از دست مي‌دهند. حتي زماني‌که هواپيماهاي سهمگين و ابر‌هاي اتمي مسموم در فضاي روزمره‌ي انسان‌ها پديدار مي‌شوند، رخدادهاي فجيع به تصويرهايي تبديل مي‌شوند که ديگر از دور چندان فجيع به‌نظر نمي‌رسند. همه‌ي ما تصوير قارچ اتمي هيروشيما را ديده‌ايم، ولي هيچ تصوري از آن چه در آن لحظه بر مردم منطقه رخ داد نداريم. اين تصوير قارچ مي‌تواند زيبا، جالب و خوش‌فرم بنمايد و رنج‌ها و مرگ‌هاي بي‌شمار، بي اعتنا به هويت فردي تک‌تک انسان‌ها، به قول کريستين بولتانسکي، تبديل به يک مشت رقم آماري شوند. تمامي تحولات شهري، زندگي اجتماعي و جنگ‌هاي مهيب از نگاه فراگير ناظر بزرگ در سکوتي هراس‌آور اتفاق مي‌افتند و توسعه‌هاي صنعتي و شهرسازي به‌آرامي در کنار نابودگري‌هاي جنگ‌هاي مدرن قرار مي‌گيرند. اين چرخه‌ي مضحک و هولناکِ ساخت و تخريب به بازي کودکانه‌اي بدل مي‌شود که بدون هيچ منطقي ادامه پيدا مي‌کند. هنرمند پيشگويانه با نمايش جاده‌ها، ساختمان‌ها و زمين‌هاي بازيِ خالي از سکنه‌، دنياي در آستانه‌ي انقراض بشر را به‌ تصوير مي‌کشد وفضاهاي کابوس‌وار او آثار هنرمندانِ جنگ‌هاي قرن بيستم چونجورجو دِکيريکو، پل نَش و بن شان را به‌ياد مي‌آورد. بي‌آن‌که لازم بدانم بر جوانب سياسي آثار حامد پافشاري کنم، نمي‌توان تاثير تنش‌هاي چندسال اخير در سياست داخلي و خارجي ايران و قضيه‌ي برنامه‌ي هسته‌اي و احتمال جنگ را بر آثار او ناديده گرفت. به‌ويژه در مجموعه‌ي "بولِميا" (1391) و "سرخط" (1393) جاه‌طلبي‌هاي نظامي قدرت‌هاي بزرگ و نقش تعيين‌کننده، تحميلي و مخرب رسانه‌ها در زندگي انسانِ امروز، در قالبي کنايه‌آميز، خوراک‌هاي رنگارنگ و لذيذ را  به پرتگاه‌ و مدفن آدمک‌هاي سرگردان بدل کرده است.

شگرد تغيير ابعاد که موجب انطباق جهان واقعيت و خيال بر يکديگر و شکل‌گيري دنياي جادوييِ ويژه‌ي حامد مي‌شود، در برخي ديگر از آثار او با زياد نزديک شدن به چيزها اِعمال مي‌شود. در دنياي مجازي اوفرم‌هاي لوله‌اي و بي‌شمار او به‌صورت هيبريدي از مدارهاي الکتريکي منظم (مصنوعي) و شاخه‌هاي عصبي يا ريسه‌هاي قارچي (ارگانيک)ابعاد بزرگي يافته‌اند و در فضاهايي خفه‌کننده به انسان هجوم مي‌آورند. در مجموعه‌ي " زيرزمين" (1387) و مجموعه‌هاي سه سال اخير او انسان‌ها در کلاف اين فرم‌هاي سيمي-شاخه‌اي گرفتار شده‌اند و به تنديس‌هاي دست و پا بريده و سترون دگرديسي يافته‌اند. پيکره‌هاي سنگ شده‌ي آن ها در فضاي بسته و تنگ که مارهاي سربريده به آن ها نفوذ مي‌کنند،افسانه‌ي مدوسا و اضطراب اختگي را به ذهن متبادر مي‌کند. بدن‌هاي مثله‌شدهو مجسمه‌ايْ کاملا بي‌حس و اراده درميان اين موجودات مهاجم ولي بي‌سر به‌سر مي‌برند. شايد اين جعبه‌ها، انسان و افکارِ بي‌ثمر و غيرمولدش را نمايش مي‌دهند و بر خودارضاييِ بي‌حاصلِ ذهنِ او تاکيد مي‌‌ورزند.پيشينه‌ي اين جعبه‌هاي ناکامِ انديشه و تخيل را در مجموعه‌ي "کتاب خوان" هنرمند (1384)،که در‌آن پشه‌هاي عظيم، چشمان تهديد‌کننده و موجودات خياليْ کتاب‌خوانِ بي‌چهره را احاطه کرده‌اند ديده مي‌شود. در آثار جديدتر، اعضا و بافت‌هاي بدن گاه در ميان جنگل انبوه سيمي-شاخه‌ايْ بزرگنمايي شده به فرم‌هاي بي‌شکل و غيرقابل تشخيص تبديل و به مرزهاي انتزاع کامل نزديک مي‌شوند. بخش‌هايي از اعضاي بدن که به قطعه گوشت‌هاي غيرفعال و مرده تغيير‌شکل يافته‌ و در داخل قاب‌هاي کوچک يا پسزمينه‌هاي تَرَک خورده عرضه مي‌شوند، به بافت‌هاي ميکروسکوپي‌اي مي‌مانند که ديگر به‌سختي مي‌توان فرم‌هاي اوليه‌شان را تشخيص داد. گذر زمان بافت‌هاي زنده را بي‌شکل و منجمد کرده و به آن ها ماهيت موزه‌اي داده است. انگشتان، بازوها و ديگر اعضاي بدن به موجوداتي حاصل از دستکاري‌هاي ژنتيکي شباهت دارند که در عين بي‌جان و ناقص بودن‌شان هشداردهنده و مضطرب‌کننده‌اند. نقطه‌ي آغاز اين قطعات بدنِ موزه‌اي و رابطه‌شان با مرگ و بي‌زماني را مي‌توان مشخصا به مجموعه‌ نقاشي "تابوتي براي روز مبادا"[4] (1390) برگرداند که در آن بدن‌هاي آندروژنيک (دوجنسيتي) و بي‌هويت و دست و پاهاي جداشده در داخل جعبه‌هاي موزه‌اي محصور، حفاظت و کنترل مي‌شوند. حرکت هنرمند از اين اندام‌هاي قابل تشخيص به اعضاي بي‌شکلِاخير با نزديک شدن به آن ها و نفوذ درسطح‌ها ولايه‌هاي مختلف بافت‌شان ممکن شده است.

نفوذ به درون چيزها به قصد پرده‌برداري از واقعيتي عميق‌تر يا دريافت ماهيت آن ها در بوم‌هاي فرورفته‌ي حامد زير عنوان "جعبه‌ي سفيد"[5] (1389)، با رسوخ به دالان‌هاي ذهنيِ "من" صورت گرفته است. اما اين نفوذ، بي‌آن‌که منجر به يک کشف علمي يا فلسفي موفقيت‌آميز و ابهام‌زدا باشد،تصويري گنگ و مطايبه‌آميز پيشِ روي مخاطب مي‌گشايد.ذره‌بين‌هايي که در صورت‌هاي سياه و فرورفته تعبيه شده‌اند ما را به دنياي درون پرتره‌ها فرامي‌خوانند. شهرفرنگي در داخل جعبه‌ها برقرار است، با آدمک‌هاي ظريف و کله‌هايي گرزمانند و بي‌نقش‌شان که تنها بر ابهام مخاطب مي‌افزايد و او را از رسيدن به حقيقت درون "من" دلسرد مي‌کند. تمام آينه‌هاي نمايشگر ذهن افراد، داستاني واجد پرسشي بي‌پاسخ از ماهيت ذهن، اراده، تخيل و انديشه را بازمي‌تابند و بر بازيگري اسارت‌آميز ما در صحنه‌ي هستي تاکيد مي‌کنند. اراده‌ي آزادي که وجودش را از آغاز زندگي‌مان بر ما گوشزد کرده‌اند، توهمي بيش به نظر نمي‌آيد. اين نوع نگاه به ماهيت انسان، به فلسفه‌ي بدبينانه‌ي آرتور شوپنهاور نزديک مي‌شود که معتقد بود فرديت و هستيِ ما بيش از يک توهم دردناک و غم‌انگيز نيست. انسان‌ها که زاده‌ي خواهش‌هاي خودند اسير تلاشي پيوسته و پايان‌ناپذير براي حيات‌اند که مسيري پر رنج و کشمکش است. در اين مجموعه آثارنيز خواهش‌هاي بشردر قالب نمايش‌هايي ابسورد و بي‌سرانجام ظاهر مي‌شوند. خواهش‌هايي که کمتر از آن که تصورش رامي‌کنيم بر آن ها آگاهيم و کنترل داريم. بدين‌ترتيب اين مجموعه‌ آثار هنرمند که نگاه از نزديک را پيش مي‌کشد، با آثار ديگرش که نماهايي از فاصله‌ي دور را عرضه مي‌کند مرتبط مي‌شوند: نقطه پيوند آن ها بخش غيرارادي وجود ما و وابستگي ذهن ما به تصاويري توهم‌آميز واقعيت است.

مخاطبِ کنجکاو احساس مي‌کند مي‌تواند به نفوذ به درون سرهاي سوراخ‌شده، زخم‌ها و بافت‌هاي لايه‌لايه‌ي بدن، ساختمان‌هاي نيمه‌باز و حفره‌هاي سياهچاله‌اي ادامه دهد، بي‌آن‌که چنين عملِ برداشتن لايه‌هاي ظاهري پاياني داشته باشد.بدين‌ترتيب، هنرمند ما را به سفري بي‌انتها در درون چيزها—درون خودمان و دنياي پيرامونِ تحت ادراک‌مان—مي‌برد، بي آن‌که ادعايي بيش از نمايش سلسله‌اي از تصاويرِ مبهم اما حيرت‌آور داشته باشد. ما تنها قادر به ديدن تصويرهايي از جهان هستيم که حاصل انطباق ذهن ما با جهان خارج است و تنها در سطوح مختلف بازنماييِ واقعيت باقي مي‌مانيم. تبديل واقعيت به تصويرِ صِرف در آثار اخير هنرمند که مملو از پس‌زمينه‌هاي ترک‌خورده و رنگ‌هاي کنده‌شده با تاکيد بيشتري نمايان مي‌شود. ماهيت تصويري واقعيت امروز ما که از طريق رسانه‌ها تقويت مي‌شود، با ترفند آشنايي‌زدايي آشکار مي‌شود: پنجره‌اي که هنرمند در برابرمان گشوده، تنها يک مجموعه رنگِ نقش بسته بر ديوار است و نه آينه‌ي واقعيت.

آثار حامد صحيحي در طول اين پانزده سال به پختگي، عمق و صراحت بيشتري رسيده است. روياها و افکار شخصي او قابليت انتقال و فراگيري بيشتري پيدا کرده‌اند و هنرش محتواي پيچيده‌تر و پيام و هدف روشن‌تري يافته است. مفاهيم عام فلسفي مورد توجهِ هنرمندِ جوان، مانند ماهيت واقعيت، دوگانه‌ي وجود و عدم، جبرِ طبيعت و نسبيت فرهنگْ، با وضعيت خاص انسان عصر حاضر و حياتاجتماعيِ او پيوند محکم‌تري خورده است. درآثار اواز اولين نمايشگاه انفرادي‌اش مجموعه‌ي قاجار (1380) تا امروز تقريباهمواره بيان واقعيت با زبان رويا مايه‌ي ابهام شده و دستيابي به معناهاي واضح و قطعي را به تاخير مي‌افتد.بدين‌ترتيب، او فضايي جادويي را پيشِ چشم ما مي‌گشايد که در آنِ واحدْ زيبا، حيرت‌آور و هراس‌آور است. مستقل از تمامي اين ها، من راز موفقيت حامد را در پيوند هميشگي او با همان روياهاي شخصي و حفظ آزادي‌اش در برهم‌زدن‌ها و بازساختنِ معيارهاي زيباشناسانه و رشد ايده‌ها و مفاهيمِ نو در طول فرايند کار پيوسته مي‌بينم. هنر اوآينه‌ي زندگيش است: کنجکاوانه، خلاق، في‌البداهه و بازيگوشانه.

 

 

[1]Dreamer

[2] Dispersion

[3] But in Your Head Baby, I’m Afraid You Don’t Know Where It Is.

[4]

[5]

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران