درباره ي دوستي

 

درباره ي دوستي 

ميشل  دو مونتني

فارسي: حميد فرازنده

 

                                                     

 

حواسم جمع  نقاشي بود که به تازگي  استخدام کرده بودم؛ کنجکاو بودم ببينم چگونه کار مي کند: بهترين جا را براي  نقاشي اش در وسط ديواري برگزيده بود تا بهترين قابليت هايش را در آن به اجرا بگذارد. بعد تمام فضاي خالي اطراف آن را با کارهاي گروتسک پر کرد، نقاشي هاي خارق العاده يي که جذابيت شان مرهون گونه گوني و نوظهوري شان بود. به راستي اين قلم آزمايي ها چيست مگر همان شکل هاي عجيب و غريب که در گونه گوني هايي شکل ناپذير در دل هم  بافته شده اند، با نظم و ترتيب و تناسبي که به تمامي اتفاقي به دست آمده است؟

 

«زني زيبا  با پايين تنه يي از دم ماهي» ?

 

من در انجام کارهاي عجيب و غريب چيزي از آن نقاش کم نمي آورم، اما وقتي موضوع، آن تابلوي اصلي، آن بهترين کار باشد، بي ترديد پا پس مي گذارم. توانايي هاي من هرگز در آن حد نبوده که بتوانم يک تابلو با پردازشي غني به وجود آورم، تابلويي که مطابق با اصول هنر، چشمگير و مدرن باشد. اين بود که تصميم گرفتم از جايي ديگر وام بگيرم. يک «تابلوي نقاشي» از اتيني دو لا بوئتي ، که مهر افتخاري بر بقيه ي کارم در اين نوشته باشد. منظورم رساله يي است که او با عنوان «بردگي اختياري» نوشته است. کساني که نام کتاب را  نمي دانستند، نامي ديگر مناسب آن يافتند: « در برابر يک نفر» ? . او اين کتاب را در سال هاي جواني? براي مقابله با مستبدين و در ستايش آزادي در فرم قلم آزمايي نوشت. از آن روز تاکنون اما اين کتاب از دست  انديشه ورزان  دور نيفتاده است و خواندنش به همه توصيه شده است. زيرا بسيار پر مغز و موجز است. با وجود اين نمي توان گفت بهترين کاري بود که ممکن بود از دست نگارنده اش برآيد. وقتي در سنين پيري با او آشنا شدم، اگر در همان سال هاي پختگي با همان هدفي که من به نوشتن شروع کردم انديشه هاي خود را   مي نوشت، ما امروز  شانس آن را داشتيم که با کارهايي برگزيده و نادره دمخور باشيم تا خاطره ي پرشکوه اعصار قديم دوباره در ذهن مان زنده شود. از نظر استعدادهاي طبيعي هيچ کس را در حدّ او نمي بينم. اما از او تنها همين رساله برجا ماند، آن هم خيلي تصادفي و حدس مي زنم بعد از چاپ ديگر آن را نديد؛ و در ضمن آن «ملاحظات» مشهور او درباب «فرمان ژانويه» در دوران جنگ داخلي. شايد هنوز جايي براي آن کارها بتوانم پيدا کنم. اين تمام آن کاري ست که مي توانسته ام به شکرانه ي ميراث ادبي او انجام دهم، او که در بستر مرگ به اصرار تمام کتاب ها و دست نوشته هايش را به من سپرد، و اين جداست از آن مجموعه ي کوچک تر کارهايش که من پيش تر به چاپ رسانده بودم.

 

با اين همه، من خود را مرهون اين رساله مي دانم، چون همين بود که ما را براي بار اول با يکديگر آشنا کرد. البته  خيلي پيش تر از آن که او را ملاقات کنم با اين رساله و نام او آشنا شده بودم. اين چنين بود که به لطف خدا چنان دوستي عميق  و دامنه داري بين ما پديد آمد که نظير آن تاکنون ديده نشده است، حتا بين معاصران مان.  اگر بگويم چنين دوستي يي چه بسا هر سيصد سال يک بار اتفاق مي افتد، هيچ اغراقي در اين حرف نجوييد. اين جور دوستي ها نيازمند شرايطي بسيار ناگهاني است. چنين اقبالي شايد هر سه قرن يک بار دست دهد. 

به نظر مي رسد طبيعت ، ما آدميان را در هيچ کاري به اندازه ي دوستي تشويق نمي کند. و ارسطو گفته است که قانون گذاران دوستي را برتر از عدالت  مي دانند ? . دوستي بالاترين مکان درميان ارتباط هاي انساني است.  وهمه ي  آن پيوند هاي ديگر که عموماً به منظور به دست آوردن لذتي يا سودي يا نيازي کلّي يا اختصاصي ايجاد مي شود، در برابر آن حقير مي نمايد، و وقتي علتي يا  انگيزه يي جز دوستي در دوستي دخيل شود،  دوستي از دوستي تهي مي شود.  و نه ديگرحتا آن چهار گونه مودّت باستاني قرين آن مي شود:  پيوندهاي طبيعي، اجتماعي، مهمان نوازانه و شهواني?.

 

ارتباط فرزند با پدر بر اساس احترام است، در صورتي که دوستي که با اعتماد متقابل بارور مي شود،  به دليل نابرابري شديد بين آنان نمي تواند برقرار شود.  حتا دوستي بين آن ها ممکن است به وظايف طبيعي- شان در قبال يکديگر آسيب برساند.  پدرها  انديشه هاي نهاني خود را از ترس آن که  مبادا اثري زيانبخش بر فرزندان شان بگذارد، با آنان در ميان نمي گذارند. و نه فرزندان قادراند که هشدار يا اندرزگويي را که از ضروريات دوستي ست در مورد پدران خويش اعمال کنند.  در تاريخ مردماني بوده اند که ميان آنان  بنا به عرف فرزندان پدران را مي کشته اند و مردماني ديگر  بوده اند که در ميان شان پدران فرزندان را مبادا زنجير پاي شان شوند سربه نيست مي کرده اند. حتا فيلسوفاني بوده اند که رابطه ي طبيعي پدر-فرزندي را خوار مي شمرده اند، مانند آريستيپوس?: وقتي به او اصرارمي کرده اند بايد فرزندانت را که از تو به درآمده اند دوست بداري، در پاسخ شروع به خدو اندازي  مي کرده و مي گفته است :  بفرماييد اين هم از من به  در مي آيد، شپش و کرم نيز. پلوتارکوس هم به کسي که کوشش مي کرده او را با برادرش آشتي دهد، مي گفته صرفاً به اين دليل که با او از يک سوراخ بيرون آمده ايم، نمي توانم برايش اهميت قايل شوم.   قبول مي کنم که واژه ي برادر به خودي خود واژه يي پرمهر و زيباست. از اين رو با بوئتي پيوندي برادرانه برقرار کرديم.  اما شريک بودن در ارث، قسمت کردن ها، و ثروتِ يکي که در حکم فقرِ آن ديگري است،  مي تواند به طرزي ناگهاني به اين پيوند خدشه وارد کند و آن را براي هميشه تضعيف کند. برادرها معمولاً بايد در يک مسير و در يک قافله طي طريق کنند و از همين رو،  رو در رو قرارگرفتن و درگيري شان اجتناب ناپذير است. چرا فکر کنيم که توافق و تجانس که پديدآورنده ي دوستي راستين وکامل است ، در بين آنان بيشتر يافت مي شود؟ پدر و پسر چه بسا به تمامي دو شخصيت مجزا باشند، يا دو برادر. « اين برادر من است، خويشاوند من است، اما آدمي ست درنده خو، بد و نفهم.» اما به همان اندازه که اين گونه پيوندهاي نَسَبي به حکم طبيعت يا قانون بوده، به همان ميزان خارج از انتخاب يا آزادي اراده مان پيش آمده است?    

آزادي اراده همانا جز در مسير اختيارکردنِ دوستي هاي پرمهر هدفي ديگر پيش رو ندارد. اين نيست که من هيچ يک از آن پيوندهاي ديگر را نيازموده باشم: صاحب بهترينِ پدرها بوده ام که امکانش بوده است. تا سال هاي پيري اش نسبت به من  همواره خوشرو بود. از خانواده يي مشهور بود که نسل اندر نسل در   زمينه ي توافق برادرانه نمونه بوده اند.

 

« مرا به رفتار پدرانه با برادرانم مي شناسند. » ?

 

نمي توان شور و اشتياقي را که مردان در برابر زنان حس مي کنند، با دوستي مقايسه کرد، حتا اگرحاصلِ انتخاب خود ما بوده باشد، و نمي توان آن دو نوع رابطه را هم رديف تلقي کرد. بايد اعتراف کنم که شعله هاي آن پيوند شورانگيز کاري تراَند، برّنده تر و شديدتر.

 

« هرچه باشد، بيگانه نيستيم با ايزدبانويي که گونه يي تلخيِ گوارا  چاشنيِ دردِ عشق مي کند?»

 

اما آن آتشي ست ناگهاني، بي قرار، موّاج و متغّير؛ آتشي تبدار در معرض حمله ها ي مکرّرِ بيماري آور که تنها در کارِ سوختن گوشه يي از جان ماست. در صورتي که دوستيِ دوست گرمايي همه جانبه است، شفاي سردي جان است، با گرمايي معتدل و خوشايند، گرمايي بي جزر و مد و آسوده، همه ملايمت و بي حادثه، بي تندي و تيزي، بي شدّت و حدّت.  بدتر اين که عشق شورانگيز، چيزي جز اشتياق ديوانه وار براي آن که از ما مي گريزد، نيست:

 

« مانند شکارچي که در گرما و سرما در پي خرگوش دوان است، بر تپه و ماهور، و تا به چنگش آورد، ديگر به آن نمي انديشد مگرآن که دوباره بگريزد و او بي قرار در پي اش افتد. » ??

 

عشق به محض آن که وارد حيطه ي دوستي شود يعني جايي که اراده ها بر هم منطبق مي شوند، پژمرده  مي شود و رو به افول مي گذارد. لذّت بردن از آن مقارن مي شود با از دست دادن آن: از آن جا که هدفش جسماني و وابسته به ارضا است، به سيري که رسيد فرو مي کشد. دوستي، برعکس، متناسب با درجه ي ميل و خواهش ما مطبوع تر مي شود و چون پيوندِ ميان جان ها ست، هرچه بيشتر تمرين شود، ناب تر           مي شود، تنها اگر و وقتي لذتش را بچشيم، شکوفا  و بارور مي شود و رشد پيدا مي کند. من البته با آن ديگر احساسات گذرا که همه در مقامي کهتر از دوستي قرار دارند، بيگانه نيستم. لا بوئتي هم همين طور بود و اين را مي توان از اعترافاتي که در شعرهايش کرده است، دانست. اين دو گونه رابطه ي عاطفي هر دو در من جمع آمد، در طول زندگي ام هر دو از يکديگر باخبر بودند بي آن که يکي را توان قياس با آن يکي باشد. اولي با حالتي مغرورانه و بلندپروازانه با نگاهي تحقيرآميز مراقب آن ديگري بود که آن پايين ها به راه خود ادامه   مي داد.

 

در باره ي ازدواج  اين را بگويم که جداي از آن که بازاري است که تنها ورود به آن اختياري است(مدت زمانش  به همراه قيود و شروط، مداوم است و خارج از اراده ي آزاد ما)، در ضمن قراردادي است برسرِ چيزهايي جز دوستي: انبوهي از چيزهاي درهم پيچ و گوريده مانع رشد و نموِ يک مهر پرشور مي شود و حرکتش را به زحمت مي اندازد. و اين در حالي ست که در دوستي دادوستد تنها و تنها در مفهوم دوستي وجود دارد. به علاوه، زن ها به راستي در حالت طبيعي ظرفيت پاسخ گويي به چنين نزديکي و اعتماد متقابل را که لازمه ي پيوند متعاليِ دوستي ست ندارند و به نظر نمي آيد داراي چنان روحي قوي باشند که بتواند از عهده ي مراقبت از پيوندي محکم و دراز مدت برآيد. 

اما اگر واقعيت جور ديگر مي بود، اگر مي شد اين ارتباط را متحوّل کرد و اراده آزاد مي بود، نه تنها جان ها به اوج لذّت دست مي يافت، که در ضمن بدن ها در خود به يگانگي مي رسيد، و در نهايت بشريت از آن  بهره مند مي شد. ترديدي نيست که در آن صورت دوستيِ مهرآميز کامل تر و پر دامنه تر مي شد.   اما هنوز نمونه يي ديده نشده است که نشان دهد زنان به چنين نقطه يي رسيده باشند. بنا به نظر مشترک مکاتب باستاني فلسفه آنان از اين حيطه بيرون اند. 

 

از سوي ديگر جواز بديلي يونانيان در زمينه ي دوستي عاشقانه صادر کرده اندکه با طبع ما سازگار ي ندارد. علاوه بر اين، عادات آنان ايجاب مي کرد که فاصله ي سنّي و مقام اجتماعي بين عاشق و معشوق مشخصاً زياد باشد و ناگفته پيداست که اين رابطه با هدف ما که يگانگي و تجانس کامل بود، بسيار فاصله دارد. « اين دوستي عاشقانه ديگر چيست؟ چرا کسي هرگز عاشق جواني زشت رو نمي شود يا کسي عاشق پيري خوب رو؟» ??  چرا که دورنماي آن در آکادمي گمان نکنم با اين گفته ي من منافات داشته باشد: آن شوريدگي اصيل که پسر ونوس الهام بخش آن در دل عاشقان و معطوف به جوانان ظريف است ، خيلي ساده براساس زيبايي فيزيکي به وجود مي آيد:  تصويري کاذب از شور جنسي( يونانيان ابراز همه ي حالات عاشقانه را که شوريدگي هاي پر تب و تاب پديد مي آورد،  مجاز مي شمرده اند). در آن دوره  خرد هنوز اساس سنجش نبود،  زيرا هنوز مطرح نبود، هنوز عصر خردورزي آغاز نشده بود. اگر عشقي ديوانه وار در دل آدمي فرو مايه مي افتاد، راه هاي وصل از وادي ثروت، ارسال هدايا و اعمال نفوذ براي محبوب نزد مقام هاي عالي  و بده و بستان هاي فرومايه يي نظير اين مي گذشت که پيش تر آکادمي خود محکوم کرده بود. اما اگر نورِ چنين عشقي بر ذهني آزاده مي تابيد، تاثير و تاثراتش به همان ميزان  اصيل تر مي نمود: کمک در فراگيري فلسفه؛ تدريس و تکريم دين، آموزش حقوق و درسِ شهامت مردن در راه آرمان هاي ميهن.  نمونه هايي از شجاعت، فراست و عدالت که عاشقان از خود نشان مي دادند تا مقبول خاطر محبوب قرار گيرند و نشان دهند که اگرچه بدن شان فرسوده است، هم چنان از روحي زيبا برخورداراَند؛ همه به اين اميد که با احراز اين اتّفاق ذهني به يک هم خواني  محکم تر و باثبات تربا يکديگر برسند. وقتي اين رابطه نتايج خود را  در زمان مقتضي به بار مي آورد ( در حالي که از عاشق انتظار نمي رفت زمان خود را وقف  اين کار کند و در راه آن احتياط، توجه و مسئوليت به خرج دهد، اين همه را از محبوب طلب مي کردند، زيرا او بود که بايست به بصيرتِ درکِ نوعي زيبايي دروني نايل شود،  زيبايي يي که شناسايي اش دشوار ست و از انظار پنهان است. )، آن وقت اين خواست روحي در محبوب پديد مي آمد که از طريق زيباييِ ذهن تصورات خويش را بارور کند. براي او اين زيبايي بر هر چيز مقدم بود، و زيبايي بدن ثانوي و تابع آن. و اين درست با آن چه عاشق در ذهن داشت، در تضاد بود.

 از اين رو يونانيان محبوب را بسيار ارج مي نهادند و بر اين باور بودند که خدايان نيز چنين کنند. آنان شديداً آيسخيلوس را سرزنش مي کردند که در داستان آشيل و پلوتاکاروس نقش عاشق را به آشيل محوّل کرده است، چون آشيل زيباترين و برومندترين جوان يوناني بود، گل سرسبد نوبا وگان يونان بود. ??

بنا به اين پذيرش کلّي، محبوب وظايف خود را انجام مي داد  و در مقام برتر جاي مي گرفت.  گفته شده است  که ثمره هاي فردي و جمعيِ آن پديد آمد و اين ثمره پر قدرت شدنِ ممالکي بود که در آن ها اين دوستي عادتي پذيرفته بود. اين سرزمين ها مدافع راستينِ سلوک برحق و آزادي بودندـ  عشق بين هرموديوس و آريستوگيتون شاهد اين مدّعا بود: بي جهت نيست که آن را هنوز مقدّس و الهي مي دانند. به گمان آنان تنها خشونتِ مستبدان و فرومايگيِ عوام با آن سر جنگ دارد. ??   حالا که در اين باره همه چيز گفته شده و به انجام رسيده است تنها نکته يي که ما مي توانيم بر آن صحه بگذاريم اين است که آن چه آکادمي از آن سخن مي گفت رابطه يي عاشقانه بود که به دوستي مي انجاميد.ـ و به خوبي با تعريفي که رواقيون از عشق مي کردند، هم خواني داشت :

« عشق کوشش در راه ايجاد دوستي بر زمينه ي جذّابيتِ زيبايي ظاهري است». ??

 

اکنون به تعريف عادلانه تر و مساوات طلبانه تري از عشق باز مي گردم. تنها دوستي هايي مورد نظرم است که شخصيت هاي درگير آن با گذشت زمان بارور و پخته مي شوند. ??

علاوه بر اين، آن چه ما به طور طبيعي دوستان يا دوستي ها مي خوانيم،  چيزي جز پيوندهاي نزديک يا رفيقانه نيست که به صورتي تصادفي يا از روي سازگاري حاصل شده است تا  دل هاي ما  را پاس دارد. در دوستي يي که من از آن سخن مي گويم، دل ها چنان درهم بافته و تافته مي شود که نمي توان کوک هاي بين شان را تشخيص داد. اگر شما به اصرار از من بپرسيد چرا او را دوست داشتي، احساس مي کنم جز اين نمي توانم پاسخي دهم که: «چون او چنان بود: چون من چنين بودم.» در وراي همه ي استدلال هايم و تمام آن چه مي توانم به ويژه در اين باره بگويم، نوعي نيروي توضيح ناپذيرِ سرنوشت پيوند دهنده ي ما بود.  

  ما يکديگر را مي جستيم خيلي پيش تر از آن که چشم مان در يکديگر افتاده باشد— و اين به خاطر آن چه بود که هر کدام در باره ي آن ديگري شنيده بوديم. سهم اين گفته ها در دوستي ما کم نبود. بر اين باورم که حکمتي در اين کار بود. ما تنها يکديگر را به اسم مي شناختيم. در شهر وقتي در جشني پر ازدحام به طوري تصافي يکديگر را براي بار نخست ملاقات کرديم، بلافاصله يکديگر را انگار سال هاي سال است   مي شناسيم، به جا آورديم، چنان جذب يکديگر شديم که از آن روز به بعد هيچ چيز چنان به نظر ما نزديک نيامد. او در هجونامه يي که به زبان لاتين نوشت  و به چاپ رسيد، ?? اين دوستي ناگهاني را که به سرعت به کمال رسيده بود، توضيح داد و از آن دفاع کرد: اين که چه کوتاه خواهد بود اين پيوند و چه دير به دست آمد( چون ما در سنين بالا  بوديم—و او چند سالي از من بزرگ تر بود)—دوستي ما فرصتي براي  تلف کردن نداشت و نمي توانست به سانِ آن دوستي هاي معمولي و سست رفتار کند که عادت دارند پيش از برقراريِ دوستي همه چيز را  محک بزنند. اين دوستي مسير ديگري جز اين نداشت که از راه ويژه ي خود برود؛ معياري براي مقايسه جز خود نداشت. تنها با يک مورد خاص نمي شد آن را سنجيد و نه حتا با  دو يا سه يا چهار يا هزار مورد ديگر—بل با جوهري توضيح ناپذير از تمام آن موارد که در هم فرو رفته بودند و اراده ام را گسيل کرده و با اراده ي او درآميخته بودند، چنان که آن جا گم شده بود، و نيز اراده ي او را گسيل کرده و تا گم شود با اراده ي من درآميخته بود، با يک تشنگي و اشتياق يک سان. اگر از گم شدگي دم زدم، در معناي درست کلمه بود؛ ما هيچ چيز در قفا براي خود باقي نگذاشتيم؛ چيزي براي او يا منِ تنها باقي نمانده بود. 

 

در حضور کنسول هاي رم که پس از محکوم کردن تيبريوس گراکوس همه ي وفادارن او را تحت پيگرد قرار داده بود، لائليوس سرانجام ازکائيوس بلوسيوس – نزديک ترين دوست گراکوس – پرسيد: «تا چه حد اوامر او را اجرا مي کردي؟» پاسخ داد: «هر چه را مي خواست». لائليوس پرسيد: «چي، هرچيز را؟ حتا اگر دستور مي داد معابد را آتش بزن؟» بلوسيوس به تندي گفت:« او هرگز چنين چيزي را نمي خواست.» لائليوس در ادامه گفت: «فرض کنيم مي خواست». پاسخ داد: «در آن صورت دستورش را اجرا مي کردم. ??» حال ممکن است گفته شود: اگر او واقعاً همان طور که تاريخ نگاران تصريح کرده اند چنان دوست راستيني براي گراکوس بود، نبايد کنسول هاي رم را با آن تصريح نهاييِ عجولانه تحريک مي کرد و نبايد در يقين خود نسبت به خواسته هاي گراکوس خدشه يي وارد مي کرد. اما کساني که پاسخ او را  فتنه انگيز مي يابند و آن را محکوم  مي کنند، چيزي از راز دوستي درنيافته اند. آنان نفهميده اند که چون او از  قدرت تاثيربخشِ گراکوس آگاه بود و او را به خوبي مي شناخت، هر چه مي گفت، اجرا مي کرد. آن دو بيش از آن که شهروند باشند، دوست يکديگر بودند؛ دوست بودند، بيش از آن که دوست يا دشمن  سرزمين شان باشند يا دوست مقام و امور مدني. دوست روز خوب و روز بد يکديگر بودند. مهار خواست هاي يکديگر را به تمامي در دست نگه داشته بودند؛ امتياز اين زوج در فضيلت و خردمندي بود که راهبرشان بود و بدون آن محال بود بتوانند اميالِ يکديگر را مهار کنند. پاسخ بلوسيوس درست همان است که مي بايست بود. علاوه بر آن، آن پاسخ تفاوتي با پاسخ من نمي کرد، اگر قرار بود به اين پرسش پاسخ دهم:« اگر اراده ي شما بر آن قرارگيرد که دختر خود را بکشيد، آيا چنين مي کنيد؟» و پاسخ من چنين مي بود:« آري.» اين پاسخ هيچ گاه گواه آن نخواهد بود که من چنان خواهم کرد، زيرا من ترديدي به اراده ي خود ندارم هم چنان که هيچ ترديدي نسبت به اراده ي دوست خود هم ندارم. همه ي استدلال هاي دنيا هم که جمع شود، قدرت اين را ندارد که ذره يي از اعتماد و اطمينان من نسبت به نيت ها و تصميم هاي دوستم بکاهد. هيچ کارِ او نيست — هرجور که مي خواهد نمود کند، فرقي ندارد—که من بلافاصله انگيزه اش را کشف نکنم. روح ما اين طور درهم آميخت . آن دو روح  به يکديگر چنان با گرمي محبت ورزيدندکه تا اندرونه ي يکديگر را شناختند چنان که نه تنها من از درون او همان قدر خبر داشتم که از درون خود، که در ضمن، با يقيني به مراتب بيشتر به او اطمينان داشتم تا به خودم.

اين دوستي را کسي همسنگ ديگر دوستي هاي متداول در نظر نگيرد. من  آن دوستي ها را، حتا بهترين شان را تجربه  کرده ام، اما توصيه ام به شما اين است که اصول حاکم بر اين دوستي هاي متفاوت را با يکديگر اشتباه نگيريد، وگرنه خود را فريب مي دهيد.  در آن گونه دوستي ها شما بايد با زيرکي و احتياط گام برداريد.  مهار همه چيز را در دست داشته باشيد: از آن جا که پيوند چندان محکم نيست ، لذا دليلي هم نيست که به آن شک کنيد. کايلو?? گفته است:  «دوست را  با در نظر گرفتن اين نکته  دوست بداريد که  ممکن است روزي از او متنفر شويد؛ و به او نفرت بورزيد جوري که ممکن است روزي دوستش بداريد » اين بينش که در ساحت  دوستيِ کامل هم چون دشنامي انزجار آور است،  در دوستي هاي معمولي و متداول  به سانِ درود و تهيّت است.  و درست همين جا وقتش رسيده که اشاره کنيم به آن سخن نغز ارسطو که خود هميشه ورد زبانش بود: 

 « اي دوستان، جايي دوست يافت نمي شود.» ??

 

در اين دوستي اصيل، خدمت گزاري و نيکوکاري، يعني چيزهايي که از ضروريات بارورکننده ي آن  دوستي هاي ديگر است، به حساب نمي آيد: و علت آن اين است که اين جا  اراده هاي ما به تمامي  با يکديگر در هم جوشيده است. بي گوشه ي چشمي به آن چه رواقيون در اين زمينه گفته اند، بايد گفت: از آن جا که من هر قدر هم در بر آورده کردن نيازهايم به خود کمک کنم، باز هم عشق و علاقه ام به خودم افزون نمي شود، و نيز چون در برابر هر خوبي که در حقّ خويش کنم، منّتي بر خود نمي نهم، لذا اتحاد ِ دوستان راستين موجب مي شود در بي خبري  از آن خدمت گزاري ها ي خود بمانند، و هر مفهومي را که   دربردارنده ي جدايي و تفاوت باشد با بيزاري از ميان خود برانند: مفاهيمي مانند نيکوکاري، انجام وظيفه، منّت، درخواست، تشکّر و مانندآن. همه چيز، در اصل، بين آن دو مشترک است: اراده ها، اموال، همسران، فرزندان، ناموس، و حيات شان. حالت آنان دقيقاً مطابق با تعريف هوشمندانه ي ارسطوست:  « انگار يک روح که در دو بدن باشد. »??  اين است که آنان نه مي توانند چيزي به يکديگر قرض دهند و نه بگيرند.  و از همين روست که قانون گذاران دادوستد بين همسران را جايز ندانسته اند. چرا که گونه يي شباهت صوري بين ازدواج و دوستي، آن پيوند مقدس،  قايل شده اند  با اين اميد که همه چيز بايد  متعلق به هر دوي آنان باشد تا هيچ چيز بين شان فاصله يا تفرقه نياندازد.  در آن گونه دوستي که من از آن سخن مي گويم،  اگر براي يکي از آن دو اين امکان فراهم باشد که چيزي به آن ديگري دهد،  آن ديگري گيرنده ي آن چيزي   مي شود که در روند باهم بودن شان مشترکاً  از آن بهره مند شده اند.  چون هرکدام از آن ها بيش از هرچيزِ ديگر خيرخواه آن ديگري است، چنان که کسي که زمينه ي آسايش و فرصت راحتي را براي آن يکي فراهم  مي کند،  در واقع سخاوتمندتر است،  چون براي دوستش آن چه را که در آرزويش بوده، فراهم کرده است.  وقتي ديوژنِ فيلسوف به پول نياز پيدا مي کرده است، به دوستانش نمي گفته به او پول  دهند، در عوض مي گفته بخشي ازپولش را به او پس دهند. ?? تنها براي اين که من نشان دهم اين چگونه عملاً اتفاق  مي افتد بگذاريد نمونه يي يگانه از عهد عتيق براي تان بازگويي کنم: 

اودوميداس اهل کورنيت دو دوست داشت:  کاريخنوس که اهل سيکيون بود و آريتئوس که او نيز از اهالي کورنيت بود.  قبل از آن که اودوميداس در فقر بميرد، به آن دو دوست ديگرش که ثروتمند شده بودند، اين چنين وصيت کرد:  « مادرم را به  آريتئوس مي سپارم تا  در سنين کهولت و پيري اش از او مراقبت کند. دخترم را هم به کاريخنوس تا بزرگ ترين جهيزي که در توانش است براي او تهيه کند و به خانه ي بختش فرستد. آخرين وصيتم اين است که اگر اتفاق افتاد و يکي از آن دو دوست زودتر از ديگري چشم از جهان فروبست، آن ديگري عهده دار انجام وصيتم شود. » کساني که اول وصيت نامه را ديده بودند، ريشخند کردند، اما وقتي دوستان اودوميداس از موضوع باخبر شدند هر دو باخوشرويي يکساني پذيراي آن وصيت شدند. يکي از آنان، کاريخنوس، پنج روز بعد مرد؛ پس اين امکان براي آريتئوس فراهم آمد که  در ضمن نگه داري از مادر، عهده دار مراقبت از دختر اودوميداس نيز شود. او هم از مادر دوست به نحو احسن نگه داري کرد و هم از تمام ثروتش که بالغ بر پانصد سکه ي نقره بود، نيمي را براي تنها دخترش در نظر گرفت و نيمي ديگر را براي تهيه ي جهيز دختر دوستش اختصاص داد و جشن عروسي هر دو را در يک شب برگزار کرد. ??  

اين نمونه يي بسيار در حدّ کمال است،  اما تنها با در نظر گرفتن يک شرط: در ماجراي آنان صحبت از بيش از يک دوست بود. دوستي کاملي که من از آن دم مي زنم، تقسيم ناپذير است:  هر کس خود را به تمامي وقف دوست خود مي کند آن چنان که ديگر چيزي باقي نمي ماند تا با ديگري به اشتراک بگذارد: از سوي ديگر، او غصه مي خورد که  اي کاش دو، سه يا چهار جان داشت، اي کاش جان ها و اراده هاي فراواني داشت که بتواند به آنان که دوست شان دارد، ببخشد.

دوستي هاي معمولي را مي توان به اشتراک گذاشت. مي توان در دوستي زيبايي را دوست داشت؛ در ديگري، خوش خويي را؛ در ديگري سخاوت را؛ در ديگري مهر پدرانه را؛ در ديگري لطف برادرانه را؛ و به همين ترتيب. اما در اين دوستي ، مهر ، روح را چنان تصاحب مي کند و آن را به کمال مي رساند که امکان مضاعف بودني براي روح باقي نمي ماند. اگر دو دوستِ شما در آن واحد از شما طلب ياري کنند، به کمک کدام     مي شتابيد؟ اگر خواسته هاي شان با هم در تضاد باشد، حقّ تقدّم را به کدام مي دهيد؟ اگر يکي از آنها با اعتماد به رازداري تان حرفي به شما بزند که دانستنش به سود آن دوست ديگرتان باشد، چگونه از اين معضل بيرون مي آييد؟ يک دوستي ِ يگانه و برتر، توان آن را دارد که از همه ي قيد و بندها برهد. رازي را که قول داده ام بر کسي آشکار نکنم،  بي آن که ترسي از پيمان شکني به دل راه دهم، مي توانم با دوستم در ميان بگذارم چون او براي من ديگري نيست: او من است. اين در حدّ يک معجزه است که کسي خود را دو برابر کند. کساني که از سه برابر کردن خود دم   مي زنند، از حساب هيچ سر در نمي آورند.

اگر کسي ادعا کند که مي تواند هر يک از دو دوستش را به اندازه ي آن يکي دوست بدارد و ادامه دهد که آنان هم به همين ميزان يکديگر را دوست مي دارند و در ضمن او را به همان درجه که او آنان را دوست دارد، دوست مي دارند،  در واقع يگانه ترين گوهر موجود در اين جهان را تبديل به يک جمع يا انجمنِ اخوّت کرده است.

پايان آن داستان به خوبي با آن چه مي گفتم دمساز است: اودوميداس با استفاده از دوستانش به هنگامي که بدانان نياز داشت، لطف بزرگي در حقّ آنان کرد. او با دادن اين امکان بدانان که به او نيکي کنند، در واقع آنان را ميراث  دارِ سخاوت منديِ خود کرد . ترديدي نيست که قدرت دوستي، بسيار بيشتر و غني تر در کارِ اودوميداس خود را نشان داد تا در آن چه آرتئوس کرد. باري، کارهايي هست که در مخيّله ي کساني که طعم آن کارها را نچشيده اند، نمي گنجد؛ بحث مرا اين حکايت ديگر برحق جلوه مي دهد: وقتي کورش از سربازي پرسيد: « چقدر براي اسبت که بتواند در مسابقه برنده ي جايزه شود، مي خواهي؟»، جوان پاسخ داد: « آيا تو اسبت را در ازاي پادشاهي  مي دادي؟...طبيعي است که نه، قربان؛  اما در ازاي به دست آوردن يک دوست حاضر بودم آن را ببخشم، اگر مي توانستم بيابم مردي را که به اين بخشش بيرزد.» ??      

چه بجاست اين عبارت: « اگر مي توانستم بيابم.»؛ زيرا شما مي توانيد به راحتي کساني مناسب رفاقت هاي سطحي بيابيد. اما براي اين گونه دوستيِ ما، که در آن ما با پنهاني ترين گوشه هاي ذهن مان سروکار داريم بي آن که نقطه يي را وا بياندازيم، مشخص است که تمام انگيزه هاي ما بايد ناب و در حدّ کمال باشد.

در آن روابطي که با پاياني از پيش معلوم در زندگي پيش مي آيد، ما بايد تنها مواظب باشيم آن پايان به شکل ناپسندي اتفاق نيفتد. براي من مهم نيست پزشگ معالجم يا وکيل حقوقي ام منسوب به کدام       دين اند: آن جزييات ربطي به کمک صميمانه يي که از دست آنها برايم برمي آيد، ندارد. در حيطه ي کارِ خانه نيز به همين ترتيب چندان وسواسي نشان نمي دهم که آيا خدمت گزاران عفيف و پاکدامن هستند يا نه؛ مي خواهم بدانم آيا سختکوش اند يا نه. کمتربرايم اهميت دارد که راننده ي کالسکه ام  قمارباز باشد تا سربه هوا؛ يا آشپزم فحّاش تا بي کفايت. من مسئول خو و رفتار مردم نيستم( خيل انبوهي با همين سروکار دارند)؛ مهم اين است که من خود چگونه رفتاري با ديگران دارم.

« اين آن چه بود که من کردم؛ تو نيز آن را بکن که خوشايندت است.» ??

 

براي همراهي سر ميز شام کسي را برمي گزينم که بيشتر  خوش صحبت باشد تا مبادي آداب؛ در بسترم زيبايي مقدّم است بر فضيلت. در گفتگو توانايي در بحث مهم است ـ و نه ظاهر عالمانه. و به همين ترتيب.

همان طور که وقتي فيلسوفي ?? در حين بازي با بچه هايش گويي سوار بر اسب باشد، ترکه يي را بين پاهاي خود گرفته بود و مي راند،  به کسي که از اين کار در عجب مانده بود: گفت: « در اين باره به کسي هيچ چيز مگوي تا روزي که خود صاحب فرزند شوي. احساساتي که آن روز در تو پديد آيد، موجب مي شود  در برابر اين رفتارها قاضي منصف تري شوي»؛ من نيز اي کاش مي توانستم اميدوارم باشم ديگراني که تجربه ي دوستي داشته اند، متوجه شوند در واقع از چه سخن مي گويم؛ اما با توجه به اين که چنين دوستي يي تا چه ميزان زيادي از عرصه ي عمومي زدوده شده است و چه کمياب است، اميدي به اين که کسي داوري درستي به آن داشته باشد، ندارم. چون از سوي ديگر همه ي نوشته هايي که از عهد باستان در اين خصوص به دست ما رسيده است براي مقايسه با آن چه من حس مي کنم، بسنده نمي کند. واقعيات از حدّ پندهاي فلسفي به جامانده دراين زمينه در مي گذرد: 

« وقتي حواسم سرجايش است، هيچ چيزي وجود ندارد  که آن را به دوستي موافق ترجيح  دهم»??

 

در عهد باستان مناندر نمايشنامه نويس يوناني مي گفت خوشا به حال کسي که  با سايه ي دوستي برخورد  کند??. بي ترديد درست مي گويد به خصوص چون پيش تر طعم دوستي را چشيده بوده است.

 

اگر به بقيه ي عمرم نگاهي بياندازم ــ  به لطف خدا زندگي شيرين و راحتي از سر گذراندم بي آن که مزاحم کسي شده باشم، يک زندگي طبيعي و در حدّ برآورده کردن نيازهاي اساسي ام ــ آن همه در مقايسه با آن چهار سال خجسته يي که به من اعطا شد تا از مصاحبت و همراهي چنان انساني بهره مند شوم، چون دود و خاکستر، چون شبي تيره و تار به نظر مي آيد.

از آن روز که او را از دست داده ام:

« هرگز چنين تلخ کام نبوده ام، هرچند هميشه  احساس غرور کرده ام ( خدايان ! شما  چنين تقدير کرده بوديد)» ?? من تنها پاپس مي کشم. خوشي هايي که به من ارائه مي شود، نه تنها تسلي ام نمي دهد، که اندوهم را دو چندان مي کند. ما هر دو در همه چيز نيمي از آن بوديم: فکر مي کنم در آن خوشي ها سهم او را مي ربايم.

«دريافتم که سزاوار آن نيستم که در خوشي باشم، چرا که کسي که در همه چيز با من سهيم بود، ديگر در کنارم نيست.» ??

من در همه چيز عادت پيدا کرده بودم يک طرف آن زوج باشم و حالا مي بينم که بيش از نيمه يي نيستم:

 «حالا که  تندبادي نابهنگام پاره ي روح مرا ربود و باخود برد، من با اين پر و بال شکسته چرا  درنگ کنم و بمانم؟ آن روز روز ريزش هر دو نيمه بود.» ??

در هيچ کار وانديشه يي نيست که دلتنگ او نشوم ــ همان گونه که اگر او بود دلتنگ من مي شد. 

چرا که او نه تنها توانايي هايش و فضايلش بي نهايت افزون بر من بود، که در دوستي هم جلودار من بود:

 

« آيا جاي شرمندگي دارد که در غم حسرتبارِ  رخسارت اَم؟... آيا چگونه بايد خود را مهار کنم؟—     اي يار،  مرا بي تو گذاشتند! همه ي سرمستي ام که در سلامت تو با مهرت بارور شده بود، بر باد شد. با رفتنت اي يار همه ي خوشبختي ام را ربودي و بردي، به همراه تو روح من نيزبه تمامي دفن شد: همه ي       انديشه هايي را که بدانها اهميت مي دادم از ذهنم و همه ي آن چه را مايه ي خوشي ام بود، از دلم دور انداختم... آيا ديگر با تو صحبت نخواهم کرد؟ آيا سخنانت را، صدايت را ديگر نخواهم شنيد؟ اي جان جانان، اي عزيزتر از زندگي، آيا تو را ديگر نخواهم ديد؟ سهم من همين که تو را هميشه عزيز بدارم.» ??

 

بياييد حالا به اين پسر شانزده ساله گوش بسپاريم:  

چون دريافتم که اين نوشته ي او از روزي که به چاپ رسيده تاکنون از سوي کساني که درصدد زيان وارد کردن به حکومت ما هستد با نيات شرورانه مورد بهره برداري قرار گرفته است، بي آن که نگران نتايج سوء آن باشند،  و اين نوشته را از قماش دست نوشته هاي خود پنداشته اند، از تصميمم براي آوردن آن در اين نوشته منصرف شدم. براي آن که به خاطره ي او در بين کساني که نمي توانند از آرا و عملکرد او چيزي بدانند، خدشه يي وارد نگردد، به اين نکته اکتفا مي کنم که آن نوشته در سنين نوجواني او بر قلم رفته است و تنها جنبه ي تمريني دارد؛ درون مايه اش موضوعي نه چندان خاص است و صدها و صدها کتاب درهمان زمينه نوشته شده است. ترديدي ندارم که او به آن چه نوشته است، اعتقاد راسخ دارد، زيرا در کارهاي  سرخوشانه اش حتا آن قدر وسواس داشت که دروغ نگويد. علاوه بر اين مي دانم اگر شانس انتخاب داشت ترجيح مي داد در ونيز به دنيا مي آمد تا در سارلات. واقعاً جز اين نيست. اما اصل پراهميت ديگري در زندگي اش بود که بر سينه ي روحش حک شده بود: و آن اطاعت و به جا آوردن قوانين سرزميني بود که در آن متولد شده بود. شهروندي بهتر از او وجود نداشت؛ شهروندي چون او نبود که زندگي اش را چنان وقف صلح سرزمينش کرده باشد؛ هيچ کس مانند او با آشوب گران مخالفت نورزيده است. تمام کوشش خود را صرف خاموش کردن آشوب کرده است و نه هرگز هيزم به آتش انداخته است. سرشت و تربيت ذهني اش نه مناسب عصر ما که درخورِ عصري ديگر بود.  

اکنون به جاي آن رساله ي پرمغز،  کاري ديگر از او ارائه مي کنم: کاري دل نوازتر و سرخوشانه تر، که در همان موسم زندگي اش نوشته است. ??

............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................

اين ترجمه از روي ترجمه ي انگليسي    M.A. SCRECH  چاپ  انتشارات پنگوئن،  2003 ،  صورت گرفته است.

 

 

پي نوشت ها

 ?- هوراس، Ars Poetica

?- بردگي اختياري، ترجمه علي معنوي، نشر ني

?- پيش از هجده سالگي

-?  Nicomachean Ethics, VIII

-? - مونتني در اين باره در اسه ي « درباره ي عادت» توضيح داده است.

-?-Erasmus, Apophthegmata, III, Aristippus, LV

-?- آنتي تز« بردگي اختياري» 

-?- Horace, Odes, II, ii, 6-7

-?-  Catullus, Epigrams, LXVI, 17-13

-??- Aristo, Orlando, Furioso, X, vii.

-??- سيسرو 

-??- در سمپزيم افلاطون

-??- همان

-??- سيسرو

-??- سيسرو

-??- چاپ 1571 به اهتمام مونتني، مجموعه آثار لا بوئتي

-??- سيسرو- De Amicitia, XI, 33-39

-??- يکي از هفت فرزانه ي يونان باستان

-??- O philoi, oudeis philos، نقل ازاراسموس

-??- همان

- ??- همان

-??- Luciana of Samosata

- ??- Xenophon, Cyropaedia

-??- Terence\ Heautont’morumenos

- ??- Agesilaus

-??- Horace, Satires

-??- Plutarch, De l’amitié fraternelle

-??- ويرژيل، آنئيد

-??- Terence, Heautontimorumenos

- ??   Horace, Odes

-??   Catallus

-??-  مونتني در بخش بعد بيست و نه سونت لا بوئتي را تقديم مي کند.

-  

 

 

 

 

 

 

 



 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران