عاشق ناله ي موج‏ هاي دور

 

عاشق ناله  ي موج‏  هاي دور

محمد الماغوط

ترجمه ي غسان حمدان

محمد الماغوط که هميشه سيگاري بر لب داشت، با دستان لرزان خود هرآن چه که يک نويسنده وشاعر بزرگ سوداي نوشتن آن را در سر مي ‏پرورانيد، به ‏سادگي روي کاغذ وحتي ورق سيگار پياده ‏مي‌کرد. اين شاعر ونمايشنامه ‏نويس سوري که به «بي ‏خانمان» معروف شده است، در سال 1934 در سلميه از توابع استان حماه، واقع در 210 کيلومتري شمال دمشق به‏ دنيا آمد. به‏ دليل تنگدستي خانواده‏ اش، الماغوط تحصيلات خود را در هنرستان کشاورزي ناتمام گذاشت ودر سال 1948، براي يافتن شغلي که بتواند با آن شکم خود وخانواده‏ اش را سير کند، عازم دمشق شد. وي درباره ي ترک تحصيلات خود و  با وجود علاقه فراوانش به رشته ي  کشاورزي، به شوخي مي‌گفت که تخصصش حشرات انساني است، نه حشرات گياهي.

الماغوط که هم چون ديگر جوانان آن زمان جذب جنجال‏ هاي سياسي شده بود، در سال 1955 ميلادي به اتهام عضويت در حزب ملي گراي اجتماعي سوريه دستگير و به زندان افکنده شد. در آن جا بود که با نوشتن شعر «قتل» قريحه شعري‏ اش شکوفا شد. در زندان اشعارش را بر روي کاغذ سيگار مي‏ نوشت. زندان تأثير زيادي بر زندگي محمد الماغوط گذاشت تا جايي که وي هميشه در هراس از پليس به‏ سر مي‏ برد، واين ترس در اشعارش به خوبي نمايان است. الماغوط پليس را خبرچيني مي‏ داند، که با چشمان تيزبين خود، روح را از پرواز کردن باز مي ‏دارد و مانعي در برابر رسيدن به آزادي است.

..به مستراح که مي‏ روم

کارت شناسايي‏ ام بايد همراهم باشد

از قهوه‏ خانه که بيرون مي ‏آيم

دور وبرم را مي‏‏ پلکم

حتي غنچه کوچک

پيش از آن که بشکفد

چپ وراست خود را مي ‏پايد..

 

ويا در جايي ديگر:

چه کسي اين هراس را برايم به ارث گذاشته است

اين خون ترسان هم چون پلنگ کوهي

هرگاه برگ ه‏اي رسمي بر آستان ه‏اي

ويا کاسکتي نظامي را از شکاف در مي ‏بينم

استخوان‏ ها واشک‏ هايم اصطکاک مي ‏يابند

وخونم سراسيمه وهراسان

به اين سو و آن سو مي‏ گريزد.

گويي يک گشتي هميشگي از پليس ‏هاي نسل اندر نسل

آن را از شرياني به شريان ديگر تعقيب مي‏ کند.

اين شاعر نوگرا پس از آزادي از زندان عازم بيروت گرديد، که در آن زمان مرکز فرهنگي دنياي عرب بود. وي در آن جا به آدونيس ويوسف الخال از ديگر شاعران نثرنويس پيوست وبه همکاري آن ها در مجله «شعر» پرداخت. مجموعه ‏هاي شعري «غم در مهتاب» در سال 1959، «اتاقي با ميليون ها ديوار» در سال 1961 و « شادي حرفه من نيست» در سال 1970 محصول زندگي وي در بيروت است.

الماغوط به عنوان يکي از پيشتازان شعر سپيد عرب، يکي از پرکارترين آن ها به شمار مي رود زيرا استقبال خوانندگان عرب از نثر ونظم ساده وبي پيرايه ودر عين حال سرشار از نقد تلخ وطنز سياه به حدي زياد بود که بسياري از مجموعه‏ هاي شعري وي را مي‏ توان حتي در زندان‏ ها يافت. وي به مدت پنجاه سال قلم فرسايي نمود وبه غير از شعر، دوفيلنامه، چندين نمايشنامه وتعداد زيادي سريال تلويزيوني نيز به رشته نگارش در آورد. «دلقک»، «گنجشک گوژپشت»، «به سلامتي تو، ميهن»، «غربت» و«مخالف جريان» از مهمترين نمايشنامه‏ هاي الماغوط است. موضوع بيشتر نوشته ‏هاي وي انتقاد عليه نظام‏ هاي تک حزبي دنياي عرب است ومي توان ديدگاه ‏هاي سياسي وي را نيز در آن لمس نمود.

پس از بازگشت، در تأسيس روزنامه تشرين، روزنامه معتبر سوريه نقش مهمي را برعهده گرفت وبا نوشتن ديدگاه‏ هاي خود در ستوني به طور روزانه، خوانندگان زيادي را مشتاق خواندن اين روزنامه دولتي نمود. سردبيري روزنامه «الشرطه» ومجله «المستقبل» از ديگر فعاليت‏ هاي الماغوط است... وي با وجود زندگي شهري به خاطرات کودکي خود متمسک بود وخواهان بازگشت به زمان از دست رفته بود. محمد الماغوط براي جبران زندگي از دست رفته، هميشه سوداي سفر را در سر مي‏ پرورانيد:

 زندگي ‏ام سياهي وبندگي وانتظار است

پس کودکي را به من ببخش

وخنده ‏هاي قديمي من بر درخت گيلاس را

وپاپوش آويزان از داربست تاک را

تا به تو

اي پدر، اشک ‏ها ومعشوقه واشعارم را ببخشم

واز آن پس عازم سفر شوم.

 

و يا در جاي ديگري مي‏ گويد:

پابرهنه وشرمگين جلوي آيينه مي ‏ايستم

و بسان کرکسي خاکستري ونگون‏بخت

چهره وانگشتانم را به دقت نگاه مي‏ کنم

و خواب خانواده وبرادرانم را

با رنگ چشم و لباس و جوراب‏ هاي شان مي ‏بينم.

الماغوط پيش از مرگ در سوم آوريل 2006 ( 14 فروردين 1385) با نوشتن «جلاد گُل‏ ها»، «به وطنم خيانت خواهم کرد» و«باديه‏ نشين سرخ»، بار ديگر به انتقاد از وضع کشورهاي عربي پرداخت:

اي ابرها بگريزيد

که پياده ‏روهاي ميهن

ديگر شايسته گِل ولاي هم نيستند..

الماغوط با اين کارنامه ادبي گرانسنگ جوايز متعددي را از آن خود کرده است. گفتني است که بسياري از اشعار ونمايشنامه ‏هاي محمد الماغوط به زبان هاي خارجي ترجمه شده است..

 

ترس

 

مادرم!

اي که سينه‏ ات

بسان کلبه ‏هاي آفريقايي رنگين است

براي نجاتم شتاب کن

بيا و مرا در جيب روستايي ژرفت

- در کنار سوزن ودکمه وقرقره ‏ها –

پنهان کن

زيرا مرگ

مرا از هر سو احاطه کرده است.

آسمان تيره وتار است

و بادها زوزه کشان

و سگ ‏هاي سياه

کتاب‏هاي خونين را

در ساک ‏هاي رهگذران پاره پاره مي‏ کنند.

و من در اين ايام تيره وتار

بيم دارم که صبحي برخيزم

و پرنده‏اي روي درخت

يا شکوف ه‏اي روي شاخه

و يا دوستي در قهوه‏ خانه نيابم.

يا اين که صبحي مرا

مسواک در دهان به لوله بخاري

يا به دستشويي ببندند

و گلوله‏ ها مرا هم بدوزند

مادرم، التماست مي‏ کنم

که بشتابي

و در راه هم سري به  دروگران

و چادرهاي کوچ ‏نشينان بزني

واز طلسمي چرمي بپرسي

واز «گياهي»

که اين ترس را از من بزدايد:

به مستراح که مي ‏روم

کارت شناسايي‏ ام بايد همراهم باشد

از قهوه‏ خانه که بيرون مي ‏آيم

دور وبرم را مي‏‏ پلکم

حتي غنچه کوچک

پيش از آن که بشکفد

چپ وراست خود را مي‏ پايد.

 

آه مادر!

چه مي‏ شد اگر هيتلر نقاش باقي مي ‏ماند

و مارکس در کودکي از آسم مي‏ مرد.

چه مي ‏شد اگر لويي شانزدهم مردانگي و بي‏ رحمي بيشتري داشت

و ماري آنتوانت فتنه‏ گري وغرور کمتري.

چه مي‏ شد اگر قلعه‏ هاي «باستيل»([1]) بر ارتفاعات «قاسيون» بود

و گِل ولاي پاريس بر پياده‏ روهاي دمشق.

چه مي‏ شد اگر شرق ويرانه بود

ووقتي رم آتش گرفت

بادها سهمناک ‏تر وزيرک‏ تر بودند.

آه مادر!

اگر آزادي برف بود

تمام عمر خود را

بي‏سر پناه مي‏ خفتم.

 

زمستان

 

بسان گرگ ‏ها در فصل‏ هاي خشک

همه جا  مي روييدم

باران را دوست مي ‏داشتيم

پاييز را مي‏‏ پرستيديم

و حتي روزي هم

به فکر آن افتاديم

نامه تشکرآميزي به آسمان بفرستيم

و جاي تمبر را

به جاي  آن برگ پاييزي بچسبانيم.

ما باور داشتيم که کوه ‏ها فناپذيرند

درياها فتاپذيرند

تمدن ها فناپذيرند

عشق، اما، مي‏ ماند.

 

و ناگه جدا شديم.

او کاناپه ‏هاي بلند را دوست داشت

و من کشتي‏ هاي بلند را

او شيفته نجوا وآه‏ کشيدن‏ ها در قهوه‏ خانه‏ ها بود

و من عاشق پريدن وفرياد کشيدن در خيابان‏ ها

با اين حال

بازوانم در امتداد هستي

در انتظار اوست.

 

 

 

[1] ) زندان معروف فرانسه و رمز استبداد آن زمان که در انقلاب کبير فرانسه نابود شد. 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران