شعرها


 شعرها

مرضيه برمال


 

1

خواب تازه اگر ببينم
خواب همان آهوست که تو را ديده بود
و بچه هاش را زاييده بود بي درد
کابوس تازه ام اما
بوس تو با ياد چشم هاي همان آهوست
اصلا اين جا
همه چيز خلاصه مي شود 
روي تخت
که قرارت نمي گيرد از ياد چشم هاي بي قرار آهو

و مدام شعر تازه مي پاشد 
بر در و ديوار اتاق
از لب هاي پر مصرف
از لامپ هاي بي مصرف
از کلمه هاي عقيم
از بالش هاي بي پر 
که محکم چسبيده اند 
به نفرين هاي چوبي تخت
کاش خواب تازه ببينم
با طنين آواز خشکي
تو را به جنگل برسانم
خودم را به جزيره
و جزيره با چشم هاي آبي اش
ريز ريز بخندد
و بگويد:
خانم ...فکر کن دريا لب نداشته باشد و شما ساحل؟!
و تو توي جنگل از کنار گوزن ها رد شوي
چشمه را دور بزني
و به آهو خانم بگويي:
خانم آتيش داريد؟!
ايکاش خواب تازه ببينم
از بچه آهو هاي بي سر 
از رد قدم هايم بر ماسه شانه به شانه ي جناب جزيره


شهريور 1395

 

2
...
اين طور که تابستان چشم هاي تو 
عطر انبه را منتشر مي کنند
اين طور که دلتنگ حياطي هستم که نيست
اين طور که مادرم نيست
و اين طور که سرکه ها باد مي کنند در بطري ها
من غم باد کرده ام در شوکران روياها
و درست همين طور ...
مي خواهم شکوفا بشوم ،بي منت بهار
در عتاب هميشه ي چشم هاي تو ...


خرداد 1394

 

 

3

شمس من طلوع کن
در تلالو آخرين روز هاي ارديبهشت
و پايان هر هفته
عطر مرا درياب
وقتي
بي هيچ سوالي
پايان مي پذيرد،مناظره ي چشم هاي من و تو در سکوت
و در نبض مداوم نگاه هاي تو
که مدام دف مي زنند توي چشم هايم دايره وار
وقتي که نيستي ،،،طلوع کن
طلوع کن از پشت همان تخته ي سفيد
اصلا دوشنبه کجااااست!؟
درست همين امروز را مي گويم:
کجااااست دوشنبه؟!
روزي ميان هفته هايم
يا شهري...در جمهوري چشم هاي من با حضور تو؟؟؟!!!...



بيست و هشت ارديبهشت يک هزار و سيصد و نود و چهار

 

4
نامت چه بود؟
اي مرد بعيد!
در غربت چشم هام 
در هواي دل آلود تهران 
باران شدي
شديد باريدي 
بر ثانيه هاي خيره ي خرداد
نامت چه بود؟!
با خيابان که تنها شدي برگرد
در لحظه هاي غمگين حنجره ام
فرياد کن :
نه...همراز من ،آمبولانس را خبر نکن
...مرده شور را صدا نزن
اين مرد ،بعيد است توي قلبت مرده باشد...
دارد ها مي کند
 آرام بر آيينه ي چشم هات
رد نفس هايش را بگير
مدام نبض مي زند
رگ مخفي حضورش...


1394/06/3

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران