رضا و اين قدر نا رضا

«رضا» و اين قدر نارضا؟

 

کارنامه ي ادبي و زندگي خودنوشت کاظم رضا

 

کارنامه ادبي  کاظم رضا

آمدن: 1324

رفتن: 1395

 

نشريات:

مجله ي جار 16 شماره به صورت پلي کپي- 1344

لوح «دفتري در قصه »

شماره 1 تا 7 دوره ي اول 1346 تا 1353 (انتشار شماره ي  5 و 6 و 7  با تغييرات در پاييز 1356)

شماره ي 1 تا 4 (دوره ي دوم) 1359 (شماره ي 4 ازاين دوره خمير شد)

جلد اول از يک دوره ي 12 جلدي: صد و ده داستان – نشر نقره -212 صفحه ،1368 نشر نقره (خمير شد)

 

کتاب ها و ضميمه هاي لوح

گزيده ي  صافي شده ي تذکره اولياء – به کوشش کاظم رضا

گزيده ي قصص قرآن – به کوشش کاظم رضا

گزيده ي اسرار التوحيد – به کوشش کاظم رضا

چگونگي سير تحولات فکري حضرتعالي

حديث قايد و قافي

  • سفر نجف ،نشر پيکان 1383

ضميمه هاي لوح:

تابستان همان سال – ناصر تقوايي

سفر- محمود دولت آبادي

نمازميت- رضا دانشور

جاده- اکبر رادي

 

داستان هاي چاپ شده در نشريات:

  • حوض کوثر- 1344- مجله جار
  • سير تحولات- 1346- جنگ لوح

چهارمنزل- 1348 – جنگ لوح

خاتون خواب- 1349 جنگ لوح

ثلث دوم – 1354- جنگ لوح

اسباب جهاد – 1353-جنگ لوح

عصر سرور- 1382- جنگ اين شماره با تاخير

از نجف تا دولت آباد سبزوار- دفتر هنر شماره ي 16

نيما در خانه ي ما – 1381 –دفتر هنر 13

 

نقد

آي با کلاه آي بي کلاه

(تقد داستان غلام حسين ساعدي- جنگ لوح

 

زندگي ي خودنوشت کاظم رضا

يا گيره‌ي عصا قورت دادگي، يا گره‌ي خود بزرگ‌بيني، يا بزرگيِ بيني، كيسه‌ي غبغب، كيسِ چشم، يا قوزِ ضمير، يا زنگارِ ذوق...

اين‌ها كي هستند؟

زن‌ها، لَچَكي- خديجه خبرچي و رقيه پالاني...

مردها، كَجَكي- فقط سَقَط فروش.
مجله را مي‌بندم. اطلس جانوري را بايد ورق بزنم.

چه قيامتي. هرچه مي‌بينم، از خزنده و گزنده و درنده و چرنده و جونده، در رَوَندِ هجوم‌اند.

اين‌ها «دسته»اند و از بندِ حزم و هراس، رَسته‌اند. اين‌ها «شاخه»اند و با شاخ خارا، از سوراخِ خدعه بيرون جَسته‌اند.

اين‌ها «تيره»اند و شر خيره‌اند. اين‌ها كه به رعد تكيه زده‌اند، «رده»اند. اين‌ها ذي فقارند و بي حد شرارند.

اين سگ‌سانان- با گاله‌ي گشاد و چنگالِ آزاد و پوزِ دراز... اين‌ها، اژدران‌اند- مار جعفري. مار عينكي. مار زنگي...

اين سو، عنكبوت يان: عقرب و رطيل...- آن سو، خيل ذَوشَقَين: زالو و كرم‌هاي گرد و پهن...

اين‌ها بي‌سرند، اين‌ها بي‌پايند، اين‌ها هزار دست‌اند، اين‌ها آدم نمايند... اين‌ها مصروع-رويي تا به اين مرتبه، از چگونهِ گلي سرشته است؟

ممنونم از فلك، با اين همه جنس و نوع و گوه و كَلَك.

در ظرفِ شصت، چطور اين همه، جا شده است؟

همواره و هنوز، از شنيدنِ نام حميت و حقيقت و شرافت و رافت، در آستانِ شصت، شَستِ دست، مقابلِ نگاهم سيخ مي‌شود و پشتم خيس مي‌شود.

 

چراغِ تن روشن، اما ربط و رباط‌ ها، تباه و تار. چشم داشتم، اما مثلِ كورها، مثل پدرم، زندگي كردم. تصورم از ارض، در طول و عرض، فقط خوبي بود.

ممنونم از پيرمردِ خرازي كه بادُكنك‌هايي از او خريدم و پيش‌اش گذاشتم و به خريدهاي ديگر رفتم. وقتي برگشتم، به جاي بادكنك، بادُگنگ ردم كردم.

ممنونم از مجيد كه آلبوم تمبرم را به خانه‌اش برد تا به پدرش نشان بدهد. وقتي دو روز بعد براي پس گرفتنش رفتم، پدرش سيلي به گوشم زد.

ممنونم از ميم. ت- كه چمدان اماني را از لباس‌هاي نو خالي كرد.

ممنونم از پ- كه از حرصِ ارث، چشمش بينا شد و گذشت از وجه ارسالي كرد.

سپاسگزارم از جيم- كه به موقع و در نهايت ايجاز، معناي حيله را به من حالي كرد.

ممنون از «ميم. نون»- از «الف. جيم» و از «ب. كاف»: غلافِ مردي. لافِ مردمي بودن. چپِ دو آتشه.

من مردم نبودم، چون كلاه كپي سرم نبود.

به خاطرم برگشتم: فقط خوف و خفت- زبوني و بي‌زباني. ممنون از اين همه شكست. كلاه من كجاي معركه است؟-

شب‌ها چپ‌ها بودند. روزها را شب راست مي‌كرد و هميشه هرچه مي‌خواست مي‌كرد.

سپاسگزارم از ستار كه هرچه قول و بول را، از ابتدا تا غايط، فقط با راست آراست.

«بدين وسيله مراتبِ قدرداني خود را اعلام مي‌دارم-» هشت يا هشتاد؟

چقدر پزشك. پشك مي‌انداختند تا ببينند سوادشان يا يادشان با چاقو مي‌آيد يا اره؟ بعد، با چرتكه‌ي صرافان، جان محاسبه مي‌كردند.

از رحمت عذر مي‌خواهم- از مروت، از حميد درايت... كه زمانه امان شان را گرفت و به جاي برآوردنِ مراد، دمارشان را كشيد.

از همه‌ي آن‌ها ممنون كه فقط زبان‌اند و فقط حرف‌اند، و با هر فن و به هر ترفند، همه‌ي عمر، سرم را گرم كرده‌اند.

از همه‌ي كال‌هاي ادبي ممنون و از همه‌ي كالاهاي ادبي، ممنون. ممنونم از نويسندگاني كه تمام عمر، براي ما خانه‌هايي ساختند كه «زيرِ فشار تاريكي له مي‌شدند» و «سرما با سماجت به در و ديوارشان چسبيده بود».

همه‌ي آن‌ها آشنا و محبوب مثلِ عمه‌اند- چون متعلق به عصرِ كسره و فتحه و ضمه‌اند.

پوزش از شيراز. شيخ و خواجه نماد اوست و گلستان، هنوز، كم از يادِ اوست.

از «دال. سين» سپاسگزارم، به خاطر صداقتش. از «ف» به جهتِ طاقتش، از «زاء» در ازاء رفاقتش...

ممنون از آن‌ها كه همواره دستگيرِ مردمان بودند.

از مغول‌ها ممنون، و از همه‌ي آن گروه‌ها كه مغول، معقول پيش‌شان به نظر مي‌رسيد و مي‌رسد، صدبار ممنون.

ممنونم كه در هر جاي جهان، غريبم- در شهرم، غريب؛ با ضريب...

از اين غيورِ نجيب، ممنونم. بيرون از اين‌جا، با پررويي وانمود مي‌شود كه ما دست مان را توي جيب آن‌ها كرده‌ايم. اين‌جا، در وطن،
 هر كدام، دست مان توي جيبِ ديگري‌ست. عجيب است، ولي باور مي‌كنم.

 

در شهرم، همه بسم‌الله‌اند- من- جن‌ام. تا آن‌ها را مي‌شنوم، دور مي‌شوم.

ديواري به اين بلندي ميان عاميان و من، چگونه، از چه خوابي، بلند شد؟

من از گلّه، گاهي دلگير، گاهي هراسان، گاهي منزجر بودم. من از گلّه، گِلِه داشتم. حالا ديگر از آن‌ها ممنونم. حتي از بي‌كله‌هاي گله كه كنارِ سگِ پاسبان، يا زير سايه‌ي شبان، شيرند.

دنيا به كجاها رفت و من بازگشت به خيش كردم و تازه دارم چندپاره و چندباره، چندپاره پارينه سنگك و نان بربريت به دهان مي‌برم.

از همه‌ي نانداني‌هاي ناداني، ممنون.

از ژاك برال پوزش مي‌خواهم كه با خواندن چند رباعي در باب آدم ربايي، آن همه او را ترساندم.

از «لوح»، لُو رفتن فقط يادم مي‌آيد: شماره‌ي 5 (آبان 53)- شماره‌ي 4 (دوره‌ي جديد- اسفند 59)- و سال 68 (نخستين جلد از مجموعه‌يي 12 جلدي- صد و ده داستان)- نشر نقره. بي‌نقاره و كوس، نقره داغ- حمل به كارخانه‌ي مقواسازي. همه‌ي اين شماره‌ها، حْكمِ خمر داشت- خمير بايد مي‌شد.

اداره‌ي نگارش فرهنگ و هنر شاهنشاهي مي‌پرسيد: لوح؟ آيا اين كلمه، كليمي نيست؟ حالا، برعكس- داستان، اينست: به «لوح» اجاره نمي‌دهند، اما جايزه‌ها به شكل و نام لوح زرين و سيمين است.

شروعِ شور و كوشش، چهل و شش بود. بعد از نخستين شماره، همواره «لوح- دفتري در قصه» روي قوسِ غصه مي‌چرخيد.

ممنون از آن‌ها كه «لوح» لُو دادند تا دلِ بِرشته، به رشته‌ي تحرير كشيده شود.

نه امروز را مي‌فهمم، نه جرئتِ رجعت به گذشته را دارم.

مدام از خودم مي‌پرسم: تو مالِ ملت را خوردي، يا ملت مالَت را خورد؟ مِليت به درمانِ درماندگي چه شد؟

به خودم مي‌آيم: ممنون كه محنتِ ميهن‌ات، گردنت را خم كرد و رويت را كم كرد.

از همه‌ي راهدارها ممنون كه در تمام طولِ من بودند و هستند و همه‌ي راه‌ها را، به قاعده به واقعه نيستند.

از كشيدن بارِ شرمساري و غمِ قومي با عيار همواره، ممنونم.

چهار رمان و فيلم يادم هستند كه در هر چهار، چهره‌ي عمو، بد بود. مال و مزروع مشاع را حيف و ميل مي‌كرد يا بالا مي‌كشيد و ميل مي‌كرد و جواب عُجب هميشه حُجب بود.

عموي من، با دوختنِ خود به هر آستين و آستان و با فروختن فضل و فضولاتِ خرده‌زير، به هر حال، عامي نبود و نامي داشت.

از او ممنونم كه به عموهاي آن فيلم و داستان‌ها شباهتِ تامي داشت.

گاه ستاره‌اي در آسمان اُلفت يا نكاح، نگاه به من مي‌كرد- ماهي، سالي و صالي... و مي‌رفت تا زندگيِ ديگري را روشن كند. از مريم، از رُزي، از زري و از سوسن ممنون و از همه‌ي ستاره‌هاي كور سوزن، ممنون.

در همين هفته، به دفترِ نام و يادِ «دوستانِ رفته» رجوع كردم. حرف الف. حرف را. حرف لام. آن طفلك‌ها، حتي ماهي پيش از رفتن، چنان مي‌كردند و مي‌گفتند انگار زندگي ابدي‌ست. ممنونم از زمان كه معني «ابدي» را در ذهنِ من «چندي» كرد؛ يا چند سال و چند ماه و اندي كرد.

ممنونم از زمين كه در گوشم گفت در گوشه‌اش مثل مهمان زندگي كنم.

از مردم‌ام ممنونم. نزديك به هفتاد ميلون‌اند. ازين عظيم، سي نفر مرا مي‌شناسند و به نام مي‌خوانند و فقط سيصد نفر مرا مي‌خوانند.

چرا زيرِ فقط، خط مي‌كشم؟

جدن ممنونم. ممنون از همه‌ي آن‌ها كه در عرض و طول زندگي، بر من منت گذاشته‌اند و به من محنت و خِفت و رنج و ترس داده‌اند و به اين وسيله به من درس داده‌اند....

مرتضي هميشه با من نزاع دارد:

- فاميلي آدم «رضا» و اين قدر نارضا؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران