يادداشتي درباره‌ي خط و ربط ها در تاريخ شعر نو فارسي

يادداشتي درباره‌ي خط و ربط ها در  تاريخ شعر نو فارسي

 نوشته ي فرشاد سنبل دل
پاسخ به سوال طوطي مگ

اثري از کوروش گلناري

 

براي آن که بتوان به اين پرسش پاسخ داد که آيا در نزديک به يک قرن گذشته شعر فارسي پيشرفتي داشته است يا نه بايد ابتدا اين موضوع را روشن کرد که آيا مي توان اين دوره را يک دست ديد و آن را به عنوان يک کل پذيرفت؟ در پاسخ بايد گفت در طول تاريخ شعر مدرن فارسي شارحين عمدتاً نيمايي، با نگاه مورخان ادبي، همواره شعر مدرن را بر اساس رويدادهاي تاريخي تقسيم بندي کرده اند. چنان چه از اين قرار است شعر پس از کودتاي 1332 و يا شعر پس از سياهکل. اگر چه که همگان وقتي از ادبيات پس از انقلاب حرف مي زنند مايل به تقسيم بندي بر مبناي دهه هاي 60 ، 70 و 80 هستند با کمي دقت روشن مي شود عملاً تقسيم بندي اخير نيز بزنگاه هاي تاريخي اين سه دهه را مد نظر دارد اما چون تاريخ اين دوره مکتوب نشده در واقع صورت بندي دهه اي رواج پيدا کرده است. چنان چه از دهه ي 70 حوالي ابتداي اين دهه تا 1384 و از دهه 80 از 1384 به بعد را مراد مي کنندحال در اين ميان ميتوان دوره هايي را ديد که از حيث نوآوري، کثرت مخاطب، اثرگذاري بر جريانات ادبي و روشنفکري و قص علي هذا حائز نقاط درخشاني در تاريخ خود هستند. چنان چه  اثر شعر پس از کودتا بر روشنفکري، اثر شعر چريکي پس از سياهکل بر مبارزات و يا شعر دهه ي 60 و اثر آن بر مقاومت دگرانديشان در اذهان قاطبه مخاطبين شعر فارسي حاضر است. وليکن آيا مي توان اين تاريخ را به عنوان يک کل يکپارچه در نظر گرفت و از آن پيشرفتي مستمر در عرصه هاي گوناگون توقع کرد؟ يعني مي توان مثلاً موفقيت شعر متعهد در سال هاي 40 و 50 در جذب مخاطب را حاصل تلاش هاي هوشنگ ايراني در راديکال کردن فضاي ادبي دهه ي30 به نفع آزاد کردن همه امکانات ممکن هنر پيشرو در زمان خود دانست؟ نه! پر واضح است که اين تاريخ چيزي بيش از يک خط مستقيم از نيما تا به نويسندگان امروز است. در بحث تاريخ ادبيات مدرن ايران تاريخ جز مجموعه‌اي از خطوط موازي و متقاطع که در تمام اين يک قرن،بگذاريد بنويسيم بيشتر از يک قرن، بر يک ديگر اثر گذاشته اند، يک ديگر را ادامه داده اند و يا حتا يک ديگر را نابود کرده اند، نيست.نگارنده چنين متصور شده است که مقصود از اين که خطاب اين پرسش  قرار گرفته اصلاً حرف زدن از اين خطوط است و بر آن است که نسبت اين خطوط را با مفهوم پيشرفت در ادبيات مدرندر حد وسع يک يادداشت کوتاه روشن کند.

آن چه بر نويسنده فرض است اين است که اصلاً نوگرايي در ادبيات ايران با مفهوم مقاومت گره خورده است. به اين معنا که هر جا شاعر بر آن شده است تا در کسوت روشنفکر به مقاومت در مقابل قدرت در مفهوم عام آن بپردازد قدمي در راه نو کردن ادبيات برداشته است. حال اين که اين قدرت مي تواند به صورت انضمامي و مشهود در امر سياسي نمودار شود و يا اين که به عنوان ويژگي هاي پولادين هنر رسمي راه را بر اظهار وجود روشنفکر- هنرمند ببندد.  با اين حساب تاريخ مقاومت دربرابر قدرت مي تواند تاريخ نوگرايي باشد. زيرا که عرصه‌ي جنگ با قدرت-سنت در واقع محلي براي نزاع است که يا هنرمند را به پيش مي راند و يا نابود مي سازد. چنان چه جيمز اسکات در کتاب خواندني خود با عنوان "تسلط و هنرهاي مقاومت" تبيين مي کند در هر جامعه گفتماني در ميان  اعضاي طبقات جريان دارد که هميشه از طبقه غالب مخفي نگه داشته مي شود. اما در اين ميان هر دو اين گروه‌ها ،غالب و مغلوب، در مواجهه با يکديگر از گفتماني همگاني استفاده مي کنند که ايده هاي واقعي ايشان را نشان نمي دهد.ايده‌هايي مثل انتقام، قيام و يا نفوذ. در واقع هنر نو آن جايي رخ مي دهد که بخشي يا فردي از يکي از طبقات، گفتمان پنهان آن طبقه را عمومي مي کند.يعني با شکستن ديوار احتياط به قلب قدرت-سنت حاکم حمله مي برد. ‍پس از آن جا که جريان اصلي را هدف قرار داده در حاشيه زيست مي کند. در واقع بايد گفت هنر نو تا جايي نو باقي مي ماند که در حاشيه باشد و به محض تبديل به جريان غالب بدل به سنت مي شود.

براي مثال، از آن جا که انقلاب مشروطه و نسبت آن با ادبيات آن دوره هميشه زمينه بحث درباره تجدد و جريان‌هاي متجدد ادبي بوده است، نويسنده مي خواهد با سوالي از تاريخ شعر مشروطه نسبت مقاومت و نوگرايي را ترسيم کند. آيا شعر مشروطه اثر مستقيم تصميم عده اي براي نزديک کرد شعر به توده مردم و آگاه ساختن آن ها از واقعيت سياسي و اجتماعي زمان بوده است؟ نه! بگذاريد اين تاريخ را از اين جا بنويسيم که شاعري چون يغماي جندقي با عمومي کردن گفتمان پنهان طبقه اي که از آن سربرآورده است و نوشتن شعرها و نوحه‌هايي برآمده از زبان همان گفتمان توده مردم، عملاً زمينه را براي انتقال از گفتمان پنهان به گفتمان عمومي باز مي کند. اين همان راهي است که شاعر مشروطه از پي يغما پيش مي گيرد.اما بايد اين را در نظر گرفت که بازي استفاده از زبان مردم براي اعتراض چيزي بيش از قابل فهم کردن موضوع اعتراض در اذهان عمومي است. در واقع جهت اين حرکت برعکس است؛ هدف اصلي برآوردن اعتراض از همان گفتمان پنهان، همان زبان و همان تفکري است که اعتراض را در دل داشته و حالا مجال ابراز آن را مي‌يابد. در واقع شعر مشروطه که ميراث‌دار شعر يغماي جندقي است، شعري از روشنفکر با استفاده از زبان مردم و براي مردم نيست، بلکه شعري از مردم براي مردم با زبان گفتمان پنهان مردم است  که در واقع نهاد اصلي مقاومت در هر جامعه را تشکيل ميدهد. اين خط، شعر اعتراضي قاجاريه که در حاشيه جريان غالب يعني مکتب بازگشت حرکت مي کند، خط نخست نوگرايي در شعر فارسي است تا جايي که در اوج جنبش مشروطه خود به جريان غالب بدل مي شود و از حاشيه به متن مي آيد. در شعر اعتراضي قاجاريه برخلاف تصور معمول اين فقط محتوا نيست که تغيير مي کند بلکه فرم شعر نيز تحول پيدا مي کند.نوحه در شعر يغما و يا قصايد اعتراضي او ديگر صرفاً قوالب شعري موجود براي ماده شعر نيستند. فرم و محتواي يکي شده‌ي اعتراض در قلب عهد قاجار هستند.

از خطوط ديگر اين تاريخ يکي همان خطي است که نگارنده بنا داشته و دارد تا در ادامه راه فعاليت حرفه اي خود روشن تر کند[1]. اين خط،خطي است که به دليل تعارض با آن چه "پيشرو" خوانده شده ، افراطي و به جهت ضديت با آن چه "سنتي" دانسته مي شود بي ريشه پنداشته شده است. اين خط ، محل تلاقي ميراث ايده اصلي جريان هاي ادبي و هنري راديکال غرب و به کارگيري آن با مواد کاملاً فارسي و بومي است. يعني آن جايي که شارحان شعر مدرن تندرکيا، محمد مقدم و کمتر هوشنگ ايراني را جوزدگان جنبش هاي تقريباً معاصرشان دانسته اند و نيما را حد نوگرايي و تعادل در نسبت با غرب و سنت شعر فارسي قرار داده اند. در واقع اين جا جايي است که نيما پس از مبارزات خود با قدمايي ها، رهبري جريان غالب، بگذاريد بنويسيم بدنه اصلي شعر فارسي را، به دست مي گيرد و شارحان او ترجيح مي دهند بدنه اصلي را که شامل عمده فعالين اين حوزه است، تمام اين حوزه بخوانند. در واقع نيماييت خود جانشين حوزه نمادين، بدنه اصلي و يا نماينده تصور عمومي از ادبيات اصيل مي شود، پس خود بدل به سنتِ قائل به قواعد پولادين مي گردد. در اين جا ست که بخشي از ادبيات به مقاومت در برابر اين جريان غالب مي روند و از طرف ديگر طرفداران آن به مقابله و حذف معاند برمي خيزند. چنان چه في المثل اعتراض ايراني به نيما درباره مقدمه بر "آخرين نبرد" شاهرودي او را هدف حملات نابود کننده هواداران نيما قرار داد.

 اين پروژه حذف و هرس در واقع امکان ردگيري جريان هاي موازي شعر را از مخاطبان آن گرفت. به اين معني که اگرچه اين شاعران و شعر آن ها از ويترين شعر فارسي برداشته شدند اما کماکان اثر خود را بر "شعرهاي بعدي" داشتند. حال آن که شاعران متاثر ديگر امکان کشف خط و ربط شعر خود را با شاعران موثر پيدا نمي کردند. بحث اين نيست که اگر حذفي در کار نبود الان جريان ديگري بدنه شعر فارسي را تشکيل مي داد، که اين طور نيست. زيرا که اصلاً حذف شدن و در حاشيه قرار گرفتن خود بخشي از پروژه شاعري اين شاعران و ميراث داران ايشان است. اين ميراث داران اما لزوماً بر ميراث داري خود واقف نيستند. به اين معنا که پروژه حذف مقدم امکان اين که شاعران شعر بي وزن سال هاي بعد از وي، نسبت شعرشان را با او بشناسند  ناممکن مي کرد ويا مثلاً مخاطبان شعر ديگرکه از اثر زبان تندرکيا بر زبان شعر اين دسته بي خبر بوده اند. اين جايي است که خطوط ديگر تاريخ ادبيات که در حاشيه آن بدنه زخيم اصلي کار مي کرده اند، ديده نمي شوند.

پس با توجه به اين مقدمات امکان تصور شعر اين صد سال به عنوان يک کل ميسر نيست. به همان نسبت امکان تفکيک جريان ها از فعاليت فرديت هاي تاريخي قابل تشخيص نيستند. به اين معنا که گاهي ما از جرياني مثل شعر زبان حرف مي زنيم که براي صورتبندي درست تاريخي آن ناچاريم گروه هاي متعدد را از دل آن بيرون بکشيم تا هر کدام را در دسته و قفسه مناسب بنشانيم و گاهي هم صرفاً از يک فرد حرف مي زنيم که امکان ترسيم ارتباط او با ديگر شاعران نزديک و شبيه به او تا حدي دشوار است که اجماع بر سر قرار دادن آن ها در يک طبقه غير ممکن است مثل آن چه مي توان درباره شعر هوشنگ ايراني و يا به عبارتي شعر خروس جنگي گفت. حالت سومي هم وجود دارد که قرائت هاي مختلف از جهت حرکت يک گروه امکان تشخيص خط اصلي را سلب مي کند. مثل آن چه در نسبت شعر موج نو ، ديگر، حجم و پلاستيک مي توان ديد. اما آن چه روشن است اين است که شعر فارسي در مسئله جريان سازي يعني اين که جريان هاي متعدد به وجود بياورد موفق بوده است. در واقع ميتوان گفت شعر مدرن فارسي در زمينه عبور ازجريان ها پرکار ظاهر شده است و اين خود شکلي از حرکت به پيش رو است.اما نبايد از اين نکته گذشت که شعر فارسي در سال هاي پس از دهه 70 نه تنها اين قابليت جريان سازي را از دست داده است بلکه کاهش هرروزه مخاطب شعر از ابتداي دهه شصت شمسي و رسيدن تيراژ کتاب شعر از چند ده هزار به پانصد و سيصد نسخه مسئله ايست کاملاً عيني که پيش از هر چيز نشان مي دهد مخاطب شعر در اين سه دهه خود شاعران بوده اند. حال  اين که  با يک حساب تخميني مي توان ديد که در سال هاي اخير حتي شاعران ميلي به خواندن شعر ندارند، زيرا که تعداد تيراژ کتاب شعر حتي در انتشاراتي هاي بزرگ تر از تعداد کساني که از ابتداي انقلاب حداقل يک کتاب شعر منتشر کرده اند و يا در نشريات شعر چاپ کرده اند به شکل قابل توجهي کمتر است.

در يک جمع‌بندي نهايي مي توان گفت، شعر مدرن فارسي با تاريخي بسيار متفاوت تر از قرائت معمول، تاريخ جريان هاي موازي، عبورو فراروي جريان هاي جديدتر از جريان هاي قبلي و تاريخ فرديت هاي تاريخي است. پس قطع به يقين امکان سنجش پيشرفت و پسرفت آن در يک ديد کلي ميسر نخواهد بود.

فرشاد سنبل‌دل

مهر 1395

 

 

[1]چنانچه در اين راه کتابي را درباره تندرکيا منتشر کرده است و کتابي ديگر درباره محمد مقدم در مراحل پاياني تدوين دارد.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران