تنزل هنر معاصر، دوگانه‌ي هنرمند و جادوگر؛ و حاکم

تنزل هنر معاصر، دوگانه‌ي هنرمند و جادوگر؛ و حاکم

 نوشته ي سياوش روشندل

ارتباط هنر با جادو بخشي از تاريخ و فلسفه‌ي هنر است. حيراني ما در برابر نقاشي‌هاي غارها بي‌حد است. در واقع ساده‌ترين تفسير براي هنر انسان‌هاي نخستين مرتبط ساختنش با جادو است. اين گمان بدون هيچ دليل و مدرکي تبديل به يک کليشه شده است که آن هنر عالي با هنر مرتبط بوده است. به گمان من اما اين دو مقوله تفاوتي آشکار و حياتي دارند که سعي مي‌کنم مقدمه‌اي بر آن بگشايم. از ديد من نقاشي‌هاي غارها فقط نقاشي‌اند. مسلما در حضورشان کار جادوگر ساده‌تر مي‌شود. اين به دليل تغييري است که در محيط ايجاد مي‌کنند. نقاشي از اولين دخالت‌هاي مستقيم بشر در طبيعت است. افزودن چيزي به دنياست که تا پيش از آن موجود نبوده است. اين کار را صدا و موسيقي هم انجام مي‌دهند، اما موسيقي فقط تا زمان نواختنش دوام دارد. تصوير دوام دارد و تا وقتي کسي آن را نزدوده باشد باقي مي‌ماند. اين حضور دائمي تصوير مي‌تواند مبنايي ايجاد کند براي تصوري متفاوت که تا پيش از آن موجود نبوده است. اين اتفاق وقتي روي ديوار يک غار بيفتد مسلما آن را به مکاني کاملا متفاوت با پيش تبديل مي‌کند. به آن هويت مي‌بخشد و نشان‌دارش مي‌کند. مي‌توان به سادگي به آن اشاره کرد و گفت:‌ "آن جا". حتي بدون اشاره هم مي‌توان گفت: "آن جا". تصوير براي ابد روي اشياء و مکان‌ها مهر و نشانش را مي‌زند حتي اگر اين اتفاق در ذهن بيفتد. قلمدان بوف کور با نقش مينياتورش در ذهن مجسم مي‌شود، حتي اگر تصوري باشد که در يک متن ايجاد شده است. يک عصا با نقش اژدها ديگر عصايي معمولي نيست، آن تکه چوب به چيزي وراي خود بدل شده که در ذهن مي‌ماند.
در مورد مکان‌ها، بخشي از اين وظيفه به شکل طبيعي به معماري محول شده است. مهمترين وظيفه‌ي معماري هم در فضا دخل و تصرف مي‌کند و خيلي زود بشر پي مي‌برد که فضاي تغيير يافته "نشان دار" شده است. ميدان‌ها و کلوسيوم‌ها و معبد‌ها و مساجد و کليساها به همين ترتيب ايجاد مي‌شوند. آن ها بخشي از فضا را به "جايي" تبديل مي‌کنند. جايي که پيش از آن وجود نداشته است. اين بخش از کار تغييري در "فرم" است. گو آن‌که در بسياري موارد "نقش" يا تصوير هم بخشي اساسي از هويت اين فرم است. در شکل‌هاي اوليه، فقط يک قوس، خطي عمودي، يا فقط، يا يک نقطه که مي‌تواند سوراخي باشد، يا روزنه‌اي تغيير فرم را به تصوير مرتبط مي‌کند. در شکل‌هاي پيشرفته‌تر خود تصوير است که روي بنا نقش مي‌بندد. از نقوش هندسي گرفته تا نقاشي‌هاي مرتبط با کاربرد بنا. و مسلما بخشي از اين تصاوير از حالت دوبعدي خارج شده‌اند و به نقوش برجسته و مجسمه‌ها تبديل شده‌اند. نقش ديوارهاي غار تصوير مثالي اين "جا" است. از سر اتفاق نيست که افلاطون بخشي از فلسفه‌اش را با ارجاع به همين غار شروع مي‌کند.
پس غار جايي است که مي‌توان مردم را در آن گرد آورد. اما براي چه؟ مردم به دلايل مختلف گرد هم مي‌آيند. چه براي حرف زدن و تصميم‌گرفتن درباره‌ي کاري، چه براي ديدار و تفريح و سرگرمي. مي‌توان تصور کرد که فرد هم همراه با آن مکان هويت پيدا مي‌کند. بنابر اين بي‌هيچ دليل خاص هم مردم دوست دارند که در مکان‌هاي نشان دار گشتي بزنند و وقتي بگذرانند. مکاني که نشان دار است آدم‌ها را مثل آهن ربا جذب مي‌کند و بعد با خاطره معتادشان مي‌کند تا باز برگردند. چه بسيار وقت‌ها که آدم ها مي‌گويند: کاش يک بار ديگر به "آن جا" باز مي‌گشتم. اين‌که نقاش غار تا چه حد از تاثير کارش باخبر بوده يک معما است. به نظر من نقاش قصد نقاش اوليه فقط کشيدن و رسم‌کردن تصوير ذهني‌اش بوده است. يک بازي پيچيده و بي‌نهايت جالب که وقتي کسي توان انجامش را دارد گزيري از آن برايش نيست.
به اين ترتيب نقاش يا هر هنرمند ديگر به شکلي کاملا ناخودآگاه ذهن‌ها را تسخير مي‌کند. در واقع اين فرايند جانبي کار اوست و شايد نيازي هم به آن ندارد. اين قدرت است، اما هنرمند نيازي به اين قدرت ندارد. خودِ فرايند خلق و آفرينش مهمترين مسئله براي هنرمند است که در صورت موفقيت راضي‌اش مي‌کند. اما اين نکته براي ديگران بي‌اهميت نيست. از همان ابتداي رشد بشر افرادي هم به اين کارکرد هنر پي برده‌اند. کساني که به دنبال سلطه بر ديگران و اعمال قدرتند. حداقل براي جادوگر نيست، اما جادو مي‌کند. جادوگر اما نياز به حضور نقاش دارد تا تصويري که خود در ذهن دارد و ناتوان از بروزش است را برايش بکشد و آشکار کند. جادوگر يک هنرمند اخته است. چه دليلي براي اين حرفم دارم، گذشته از آن‌که خودم کار هنري مي‌کنم؟ در واقع بدون ارجاع به خودم بايد پاسخي براي اين موضوع داشته باشم. پاسخ من اين است: هنرمند براي ايجاد آن  جادويي نياز دارد که موضوعش را مطالعه کند و به آن اشراف کامل پيدا کند. هنرمند نمي‌تواند چيزي را که نمي‌داند بيان کند، و در صورتي که اين کار را بکند هم کار مؤثر و موفقي از آب در نخواهد آمد. نقاش غار بايد اسب‌ها و گاوها و کرگدن‌ها و غزال‌ها را به حد نهايت بشناسد. بايد ذهنش درگير آن‌ها باشد. بايد به خاطر بسپاردشان، بايد به حد کمال درکشان کند. همه‌ي اين‌ها زمان مي‌برد. زماني در حد يک عمر. بايد موضوعش را زيسته باشد، درست مثل نقاش چيني که بايد ديرزماني خيزرانش را نگاه کند تا خود خيزران شود. نقاش وقتي براي چيزي ديگر و کاري ديگر ندارد. اين در مورد همه‌ي هنرهاي ديگر هم صدق مي‌کند. معمار،‌ موسيقدان و رقصنده هم بايد همه‌ي وقت شان را براي هنرشان بگذارند. اين تخصصي شدن مهارت‌ها از روز ازل وجود داشته است. ممکن است استاد شمشيربازي و هنر رزمي نقاشي کند اما نقاش بزرگ هم زمانش کسي ديگر است، همان طور که ممکن است کوراوغلو ساز بزند اما عاشيقلار کسي ديگر است. اين آخرين نام گوياترين است. هنرمند "عاشيقلار" است. پس هنرمند "جادوگر" نيست. اين‌که هنر کارکردي جادويي دارد ابدا دليلي بر آن نيست که زماني هنرمند و جادوگر يکي بوده‌اند. حتي اگر هم به اتفاق جايي چنين همساني‌اي اتفاق افتاده باشد مي‌توان مطمئن بود که هنرمندش هنرمندي بد و جادوگرش هم جادوگري ناکارآمد بوده است. اين فقط در مورد جادوگرها صدق نمي‌کند. در بسياري موارد حکام دست به کار هنري برده‌اند و نمونه‌هاي در تاريخ فراوان است. براي مثال در اين اواخر شاهان صفوي بودند که نستعليق مي‌نوشتند، يا ناصرالدين‌شاه که نقاشي مي‌کرد. و شايد بارزترين شان هيتلر بود که نقاشي‌هاي بسيار بدي از او باقي مانده است. اما غير ممکن است در طول تاريخ حکمران بزرگي را پيدا کنيد که هم زمان بزرگ ترين هنرمند زمانش باشد. قدرت و ميل به آن تضاد با هنر است. چنين ترکيبي خلاف واقعيت و حقيقت دنيا است. قوانين دنيا ذهني نيستند و همه ريشه در واقعيت صلب دارند. جادوگر اما نمي‌خواهد اين حقيقت را بپذيرد که تغيير فقط با کار ممکن است. او مي‌خواهد با يک ضربه از چوب جادوييش کار را تمام کند. حوصله‌ي رنج و عرق‌ريزي را ندارد. او نمي‌تواند پنجاه سال بي‌وقفه نقاشي کند تا دست آخر شايد آخر چند نقاشي خوب کشيده باشد، نمي‌تواند رمانش را پانزده بار بنويسد، ننويسد و صبر کند و باز بنويسد تا به نتيجه برسد. مشکل اين است که چوب جادو فقط در خيال و توهم کار مي‌کند. در دنياي واقعي بايد عرق ريخت، هم از منافذ پوست و هم به قول گوته از روح. اين‌ها باعث نااميدي هنرمندي مي‌شود که در حال تبديل شدن به جادوگر است. درواقع اين اواخر يقين پيدا کرده‌ام که عقده‌ي درون هنرمند ناموفق مي‌تواند چنان بزرگ شود که هيولاوار همه‌ي وجودش را تسخير کند. اين همان نقطه‌اي است که شر بشر در آن آشکار مي‌شود و سرباز مي‌کند. در همين نقطه است که نقاش ناتوان از کار با رنگ به رنگ سياه پناه مي‌برد و نويسنده‌ي ناتوان از نوشتن داستان خوب دست به کشتار کاراکترهايي که خود آفريده است مي‌زند. در مورد هيتلر اين جنون بيروني شد و دنيا را به آتش کشيد. و کاش فقط آتش بود. هيتلر به روايت اريک فروم "خوي مرگ‌پرستي" داشت. بنابر زماني که قدرت را قبضه کرد همه‌ي مظاهر مرگ را بيرون ريخت. تنها کشتگان جنگ، اجساد رو به فساد، امعا و احشاء و اسکلت‌ها، خون و کثافت مي‌توانستند ارضايش کنند. به اين ليست بايد اسارت و آوارگي مردم و اعمال سلطه در فجيع‌ترين شکلش را هم اضافه کرد. سلطه‌اي که در اردوگاه‌هاي کار اجباري بر آدمي اعمال مي‌شد فراتر از بردگي بود. گرسنگي مداوم، عدم دسترسي به بهداشت و فقدان کوچک ترين حقوق انساني اين "جاها" را به شکل ديگري "نشان دار" کرد. آشويتس هم براي ابد نشان دار شد، اما مهر مرگ، نيستي و کثافت چنان بر اين مکان خورده که به ذهن هيچ ديوانه‌اي خطور نمي‌کند که در آن مکان به شادي و زندگي فکر کند. اين مهم ترين "اثري" بود که هيتلر آفريد.
بگذاريد باز به بحث تمايز هنرمند و جادوگر باز گرديم. چنان که گفتم هنرمند نه جادوگر است، نه اعتقادي به جادو دارد و نه نيازي به آن. برعکس اين جادوگر است که به هنر هنرمند وابسته است. جادوگري يکي از بدوي‌ترين اشکال سلطه است. سلطه بر ديگراني که مي‌توان افکارشان را شکل داد، هويت ناقص شان را تغيير داد، بر آن‌ها حکم راند و طبيعتا از وجودشان سوء استفاده کرد. جادوگر اگر با خود صادق باشد يک شارلاتان است چون خود به دروغ بودن مدعايش به خوبي واقف است. گو آن‌که در بدترين حالت خود نيز به اين دروغ ايمان مي‌آورد. در دوران‌هاي ابتدايي بشر جادوگر مي‌توانست حاکم باشد. اما هر چه در تاريخ پيشتر آمده‌ايم اين حضور کم رنگ تر شده است. جايي در اعماق تاريخ حاکمان و جادوگران از هم تفکيک شده‌اند، و منطقا نه خيلي دور. جادوگر مدعايي بسيار ساده دارد: او از چيزي باخبر است که ديگران از آن بي‌خبرند. او اگر بتواند اين آگاهي کاذب را به ابزار سلطه‌ي خود بدل مي‌کند و خود حاکم مي‌شود. در غير اين صورت آگاهي کاذبش را به معرض فروش مي‌گذارد. در اين مورد عادل است. تمايزي بين آدم‌ها قائل نيست. براي زماني کوتاه به هر کس که پولي بپردازد خدمت مي‌کند. گفته شده که روسپي‌گري اولين شغل بشر است. اما شايد جادوگري پيشتر يا همراه با آن متولد شده باشد. شکل‌هاي ريز و درشت با قدرت‌هاي متفاوتش جالب ند. از رمال‌ها و فال گير‌ها و خواب گزار‌ها گرفته تا جادوگرهاي اصيل با انواع و اقسام آدم‌هاي ملبس به لباسي متفاوت با ادعاي دانشي ماوراي طبيعت. به هر حال از بابتي حق با آن‌هاست. ناآگاهي ترس به همراه مي‌آورد. ترس مردم در دنيايي که اطميناني به هيچ چيزش نيست کاملا طبيعي است، خاصه وقتي آدم در معرض انواع و اقسام تهديد‌هاست، تهديد‌هايي که ابتدايي‌ترين شان مي‌تواند گرسنگي، تشنگي، سلب امنيت و کرامت انساني است. از آن‌سو در صورت نبود اين تهديدهاي اوليه و برخورداري از رفاهي اوليه، تازه خواست‌ها و آرزوها سر بر مي‌آورند. در دنيايي که چنين ناقص و بي‌اعتبار است بازار جادوگران هرگز کاسد نيست. تصور اين که پادشاهان و حکام بخشي از سرنوشت خود و ديگران را به دست لاطائلاتي چنين مي‌سپارند از سويي خنده‌آور است. گو آن‌که در حضور جادوگر خنده حرام است. فضاي اطراف جادوگر حتي در کارتون‌هاي بچه‌ها هم سياه و کبود و يخ زده است. کيکي از آخرين و قدرتمندترين اين موجودات در روسيه‌ي تزاري ظهور کرد. بنا بر روايت‌ها راسپوتين با گلوله هم نمي‌مرد، فقط انقلاب بود که مرگش را قطعي کرد.
کم‌کم مي‌توان به تصويري دقيق‌تر از هنرمند و جادوگر رسيد. هنرمند به واسطه‌ي ارتباط نزديک و "واقعيش" با خود، با خلاقيتش و با تواناييش در دخل و تصرف در واقعيت و طبيعت از سوي "زندگي" مي‌آيد. دقيقا برعکس آن، جادوگر به واسطه‌ي ناتوانيش در ايجاد تغييري واقعي در دنيا و درواقع به خاطر جهلش و ارتباط ناقص با خود و دنياي اطرافش موجودي معلق، مبهم، اسرار آميز و تاريک است. اين خصلت‌ها البته براي او مزيتي محسوب مي‌شوند، چون بدون هيچ شکسته‌نفسي مي‌تواند مدعي شود که با دنياي تاريک و ابدي مرگ در ارتباط است. در واقع او ابايي ندارد از اين که ادعا کند متولي و دلال مرگ است.
باز کمي نزديک تر بياييم، به دنياي معاصر، نزديک تر به خودمان و ببينيم در دنياي مدرن چه مي‌گذرد. ادعاي جادوگري تاريخ ندارد. نمونه‌هايش هر روز پيدا مي‌شوند. نياز به جستجوي سخت براي يافتن شان هم نيست. تقريبا هر جا پول و آرزويي هست انواع خرد و ريزش را مي‌توان به سادگي يافت. از فال گير‌هاي حافظ توي خيابان‌هاي شهرهاي ما بگير تا رده‌هاي کمي‌ بالاتر که فال قهره مي‌گيرند. کف‌بين‌ها و دعانويس‌ها و جن‌گير‌ها و رمال‌ها و جادوگرها همه جاي دنيا هستند. بسته به پولي که مي‌خواهيد خرج کنيد مي‌توانيد از خدمات اين صنف بهره‌مند شويد. مسلما براي آدمي زاد طبقه‌ي متوسط کسر شآن است که فال قهوه‌اش را کسي بي‌کلاس‌تر از خودش بگيرد. ولي مشکلي نيست، او هم مي‌تواند به خانه‌اي گرم و زيبا مراجعه کند. با فال گيري که خوب لباس پوشيده و قهوه‌اش هم آب زيپو نيست. در واقع جادوگرها هم متعلق به طبقات مختلفند و به همين ترتيب به هم‌طبقه‌اي‌هاي خود سرويس مي‌دهند، يا حداقل نرخ شان با کلاس شان بالا و پايين مي‌شود. فراموش نکنيم که کلاس کلمه‌ي انگليسي براي طبقه است. در سطوح بالاتر جادوگر مي‌تواند مستقيما به بالاترين طبقات حاکم وصل شود، از امکانات و پول شان بهره‌مند شود و از اين احساس که مي‌تواند بر بالاتر از خودي حکم براند لذت برد. در اين مسير يک جور هم دستي عجيب هم بين حاکمان و جادوگرهاي شان اتفاق افتاده است.
گالري‌ها و موزه‌هاي معاصر کارکردي شبيه به غار نشان دار شده دارند، با اين تفاوت که نقش روي ديوارهاي شان ثابت نيست. نقاشي‌ها تغيير مي‌کنند اما چيزي که ثابت مي‌ماند جادوي نقش است که آن جا حضور دارد. تمايز ميان اين دو مهم است. نقاش‌هاي اوليه ديوار را فقط به عنوان بوم مي‌ديدند و به شکلي کاملا معصومانه از چيزي که در آينده اتفاق مي‌افتاد بي‌خبر بودند. جادوگرها اما موضوع را بهتر مي‌فهميدند چون از بيرون نگاهش مي‌کردند. اين اتفاق حتي در دنياي معاصر هم مي‌افتد. جادوگرها ول‌کن نيستند. هر جا که هنر اصيل جادويش را مي‌آفريند حضور مي‌يابند تا از تاثير القايي آن به نفع خودشان سود بجويند. راکفلر هم سعي کرد ديواري از املاکش را با نقاشي ريورا جادو کند. ريورا ديوار را نقاشي کرد، و مثل هر هنرمند واقعي آن را به سبک خود کشيد. جادو کامل بود، اما طلسمش با حضور لنين و ديگران برعکس عمل مي‌کرد. نهايتا مجبور شدند روي نقاشي گچ بکشند، اين شايد خنده‌دارترين اتفاق نقاشي معاصر بود. سفارش دهندگان هنر اين روزها احتياط بيشتري مي‌کنند. آن ها هم زمان بايد چهره‌اي راديکال از خود بروز دهند، در عين حال بايد سليقه‌ي مشتريان ميليونر خود را هم درنظر بگيرند. طبيعي است که وقتي پاي پول در ميان است يک جور هم دستي با حاکمان هم اين جا اتفاق مي‌افتد. گالري و موزه‌ها خدم و حشمي دارند و نگاهبان‌هايي. منتقدين، رسانه‌هاي جمعي با کانال‌هاي تلويزيوني، راديوها و روزنامه‌ها و مجلات و کتاب ها و مقاله‌ها و منتقدين هنري فضايي کاملا رسمي ايجاد مي‌کنند. اين فضا کاملا مقدس است، معبد است و مي‌تواند ذهن‌ها را درگير کند. حاکمان پول و هزينه‌ي همه‌ي اين بساط را مي‌پردازند. جادوگرها هم در سايه‌ي هنرمندان واقعي حضور دارند. جالب اين است که جادوگر يا همان هنرمند اخته شده در بيشتر موارد با نفي هنر واقعي کارش را پيش مي‌برد. چهره‌اي راديکال به خود مي‌گيرد و با نزديکيش به مرگ واقعيتي هر چه دورتر از حقايق دنيا را بزرگ مي‌کند تا فريبکاري خود و حاکمش در پرده‌اي از اسرار باقي بماند، رنگ تقدس به خود بگيرد و زشتي‌ و بي‌معناييش را تطهير کند.
يک نمونه‌ي خيلي جالب از هاي‌کلاس‌ترين اين انواع همين اواخر در امريکا سر و صدايي برپا کرد. همين اواخر يعني همين هفته‌ي گذشته. الان که اين مطلب را مي‌نويسم هم زمان با انتخابات رياست جمهوري امريکاست. دو کانديداي اصلي ترامپ ديوانه و کلينتون مجرمند. جادوگر مورد نظر ما هم به طريقي به اين انتخابات وصل مي‌شود. سايت ويکي‌ليکس خبر داد که مارينا آبرامويچ، پرفورمري که به "مادربزرگ" هنر پرفورمنس مشهور است در اي‌ميلي به توني پادستا، برادرِ جان پادستا، سرپرست کمپين انتخاباتي هيلاري کلينتون چنين نوشته است:
"توني عزيز، من در خانه‌ي خود در تدارک طبخ غذاي روح هستم. فکر مي‌کنيد مي‌توانيد به من بگوييد که آيا برادرتان هم ملحق خواهد شد؟ با همه‌ي عشق، مارينا." توني هم اي‌‌ميل را براي برادرش جان فوروارد کرده و گفته است:
"آيا سه شنبه 9 جولاي در نيويورک سيتي هستي؟ مارينا مي‌خواهد به شام "ماري" بيايي. 28 ژوئن 2015
مارينا دستور طبخ غذاي روحش را اين طور بيان کرده است:
در 1996 مارينا آبرامويچ دستور غذاي روحش را فاش کرده و گفته است که "ترکيباتش" از شير تازه‌ي پستان و شير تازه‌ي اسپرم" است که بايد در شب زلزله خورده شود. آبرامويچ در يکي از پرفورمنس‌هاي خود همين دستور را با خون خوک روي ديوار گالري مي‌نويسد. ظاهرن هر مازادي از موجودات زنده براي اين قوم جذاب است و کارکردي دارد و خنده‌دار است که اين نسخه‌ها تفاوت چنداني با نسخه‌هاي درپيت‌ترين رمال‌هاي کف خيابان ندارند. تفاوت قضيه در اين است که اين يکي شهرت جهاني دارد. فقط يکي از ويديوهاي آبرامويچ را 29 ميليون نفر در يوتيوب نگاه کرده‌اند. و ده‌ها هزار نفر براي شرکت در پرفورمنس‌هايش صف مي‌کشند. اين‌ها بخشي از همان ميليون‌ها آدمي هستند که قرار است به ترامپ يا کلينتون راي بدهند.
مارينا آبرامويچ در يک پرسش و پاسخ نظرش را در باره‌‌ي کاري که انجام مي‌دهد به روشني بيان کرده است:
"همه چيز بستگي به اين دارد که کاري که مي‌کنيد را در چه کانتکستي انجام مي‌دهيد. اگر جادوي سِرّي را در کانتکست هنر در يک گالري انجام مي‌دهيد پس هنر است. اگر آن را در کانتکستي متفاوت، در يک محفل اسپريچوال يا خانه‌اي شخصي يا در تلويزيون اجرا مي‌کنيد هنر نيست. نيت، کانتکستي که براي آن ساخته شده، و جايي که ساخته مي‌شود تعريف مي‌کند که هنر هست يا نه."
من تعريف ساده‌تري براي کار هنري دارم. کار هنري کاري است که هنرمند انجامش مي‌دهد و وابسته به زمان و مکان نيست. نقاشي هنر است، چه روي ديوار غار باشد چه روي بوم. موسيقي، شعر، ادبيات و هر هنر ديگري هم حياتي تجريدي دارند. پرفورمنس هم اگر واجد حقيقتي باشد و هنرمند اجرايش کند وابسته به مکان و زمان نيست. مارينا آبرامويچ در اين مقاله فقط يک مثال است. او فقط يک مورد است از تنزل هنر معاصر که از قضا با رخدادهاي امروز پيوند خورده است.
چنان که مي‌بينيد و بنا به گفته‌ي خودش، مارينا آبرامويچ براي جان پادستا و مهمانان عالي قدر ديگرش "هنر" اجرا نمي‌کند بلکه خيلي ساده و سرراست "جادوگري" مي‌کند. شطح و طامات هنر نيست. اين‌که در قرن بيست و يکم هنوز ته و توي روستاها و قبيله‌هاي دور افرادي پيدا شوند که به اين جفنگيات باور داشته باشند عجيب نيست. اما آبرامويچ نسخه‌اش را براي روستاهاي صربستان نمي‌نويسد. اين نسخه براي بالاترين سطوح جامعه‌ي امريکا است پيچيده شده است. براي نزديک ترين دوستان حلقه‌ي هيلاري کلينتون و براي شرکاي بنياد کلينتون. کلينتون‌ها هم‌پيمان شرند. آن ها از ايده‌پردازان، حاميان و مجريان جنگ‌هاي افغانستان، عراق و ليبي بودند. آن ها حتي به تاهيتي زلزله زده هم رحم نکردند. بنياد کلينتون با پست‌ترين و مرتجع‌ترين حکومت‌ها دنيا بده بستان کرده و امروز هم عربستان سعودي و قطر و امارات و کويت از مهمترين حاميان مالي انتخاباتي هيلاري بودند. آن ها بارها و بارها به مردم دروغ گفتند. زشت‌تر و کثيف‌تر از همه وارونه نشان دادن حقايقي تلخ مثل حمايت از القاعده و داعش در لباسي ديگر و با نامي ديگر است. کلينتون‌ها مسئول مستقيم قتل، جراحت و آوارگي ميليون‌ها نفر از مردم دنيا هستند. آن ها نياز به تطهير دارند و شارلاتاني مثل آبرامويچ هم اين موضوع را به خوبي مي‌داند. مارينا آبرامويچ مجري جادو براي سرمايه‌دارهايي است که قطعا به دعاي تيربند و اکسير حيات نياز دارند. براي کساني که حتي خودشان هم باور ندارند چطور ممکن است بدون يک طلسم جادويي توانسته باشند عمري خون بخورند و بي هيچ تهديدي بر دنيا حکم برانند. اين شايد مهمترين دليل بر ردي از واقعيت در کار جادو است. درست است. جادويي در کار است و اکسيري: جادويي بافته از جهل، ترس، قدرت، پول و سرمايه همراه با حرص و آز که با بي‌رحمي، نفرت،‌ ترکيب شده است. معجوني از طلا، نفت، اورانيوم، ناپالم، باروت و خون و اشک.

"“Dear Tony, I am so looking forward to the Spirit Cooking dinner at my place,” Ms. Abramovic says in a June 25 email sent at 2:35 a.m. GMT +2. “Do you think you will be able to let me know if your brother is joining? All my love, Marina
Are you in NYC Thursday July 9 Marina wants you to come to dinner Mary?” Tony Podesta says in an email forwarded to his brother June 28, 2015.
Spirit Cooking with Essential Aphrodisiac Recipes” was released by Ms. Abramovic in 1996, but the “ingredients” call for “fresh breast milk with fresh sperm milkto be consumed “on earthquake nig
https://www.moma.org/collection/works/146737?locale=en
http://www.washingtontimes.com/…/wikileaks-john-podesta-in…/ During a Q&A on Reddit Marina Abramovic was asked: "What place do you see the occult having within contemporary art; can magick be made (not simply appropriated/ performed)?" Marina Abramovic responded saying:
"Everything depends on which context you are doing what you are doing. If you are doing the occult magic in the context of art or in a gallery, then it is the art. If you are doing it in different context, in spiritual circles or private house or on TV shows, it is not art. The intention, the context for what is made, and where it Is made defines what art is or not."

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران