آشنا، غريبي در کسوف افق نمادين ، تاملي درباره پروژه من اين جا هستم

آشنا- غريبي در کسوف افق نمادين: تاملي درباره پروژه « من اين جا هستم»

اثر مهديار جمشيدي

نوشته ي وحيد ميهن پرست

اين نوشتار تلاشي براي نقد و بررسي پروژه هنري " من اين جا هستم" اثر مهديار جمشيدي است. آن گونه که جمشيدي گفته است جرقه اين پروژه زماني زده شده است که او کلمه ايران را در گوگل ارث جستجو مي­ کند که در نتيجه آن نقشه ايران همراه با بالون قرمزي در مرکز آن پديدار مي شود. اين بالون قرمز که دقيقاً مرکز جغرافيايي ايران را نشان مي دهد، جايي است که پروژه هنري مذکور اجرا شده است. جمشيدي در اين نقطه  که نزديک شهر عقداي يزد قرار دارد، حفره اي حفر مي کند، آينه اي در مرکز آن حفره تعبيه مي کند و محيط دهانه حفره را با نور نئون قرمز مشخص مي کند. در ادامه سعي مي شود با رويکردي ملهم از روانکاو فرانسوي ژاک لکان به بررسي اين پروژه پرداخته شود.

مساله از تولد زودرس نوزاد انسان شروع مي شود. از آن جا که مغز انسان با بقيه بدن هم خواني ندارد، نوزاد انسان زودتر و به صورت تکامل نيافته متولد مي شود و در نتيجه فاقد پختگي حسي و حرکتي لازم است و براي بقاء کاملا به ديگران وابسته است. کودک در ابتدا فاقد يک هويت مستقل است و خود را بخشي از بدن مادر مي داند. بر اساس منطق زندگي اين يک پارچکي با مادر دير يا زود بايد از بين برود و کودک بايد هويت مستقل و مرکز شناسايي مربوط به خود را کسب کند. کودک با ديدن خود در آينه و با همانندسازي با ديگري داراي تصويري از خود مي شود و اين تصويري است که همراه با تحولاتي که مي يابد تبديل به مرکز جهان براي او مي شود و در معناي روانکاوانه بدل به « من ايدئال» براي او مي شود. با فراگيري زبان رفته رفته ارزش ها و معاني فرهنگي نيز به جهان ذهني کودک وارد مي شوند و او تصويري که از خود دارد را بر اساس اين معاني و ارزش هاي فرهنگي، که در روانکاوي به آن ها «ايدئال من» گفته مي شود، قضاوت مي کند. کنش و واکنش و درهم تنيدگي اين دو پديده، يعني« من ايدئال» و « ايدئال من»، برسازنده هويت و پوشاننده فقدان هويت و هيچي اوليه است. اگر بخواهيم از استعاره اي لکاني صحبت کنيم من ايدئال انسان همانند پيازي است که از لايه هاي تصويري کپي شده از ديگران شکل گرفته و در زير آخرين لايه نيزچيزي وجود ندارد جز هيچ. اين لايه هاي تصويري با اتصال به ارزش ها و معاني فرهنگي يا ايدئال ها باعث شکل گيري همتافت هويتي بسيار پيچيده اي مي شوند که نحوه مواجهه با جهان و ديگري را از سوي انسان تعيين مي کند و ديد و برداشت خود نزد او را نيز شکل مي دهد. نکته اين جاست که اين همتافت يک امرفي­نفسه و ثابت نيست و هر دم مستعد تغيير و يا فروپاشي است.

شايد اصلي ترين مشخصه دوران پست مدرن بازپرداختن به و جايگزيني ايدئال ها، ترديد در آن ها و حتي در مواردي فروپاشي آن ها باشد. از ايدئال هاي شخصي و خانوادگي گرفته تا ايدئال هاي فرهنگي، قومي و ملي و جهانشمول. با توجه به نکته فوق در مورد درهم تنيده گي من ايدئال و ايدئال من، تغيير در شأن اين ايدئال ها لاجرم تغيير در هويت و ذهنيت انسان را در پي خواهد داشت. حاصل اين تغيير پرسش هايي خواهد بود از قبيل: من که هستم؟ چه چيز مرا بدل به آن چه که هستم مي کند؟ چرا من آن چه هستم که تو مي گويي؟ درگيري مداوم با چنين سوالاتي مي تواند تبعات بسياري به دنبال داشته باشد که يکي از مهمترين آن ها مي تواند عدم حس تعلق به زندگي، اطراف و ديگران باشد. اين عدم حس تعلق تابدان جا مي تواند پيش رود که امور آشنا براي انسان غريبه شوند، غريبه بودن جمعي که در آن است و حتي غريبه بودن تصويري که از خود دارد. بايد گفت که اين امور روندهايي ناآشنا نيستند و مخصوصا در بين جوانان به خوبي قابل مشاهده هستند زيرا ما در شرايطي هستيم که در آن امرجمعي و ارزش هاي جمعي بسيار به چالش کشيده شده اند و اين وضعيتي است که باعث انقباض در خود و ترديد در تعلقات فردي و جمعي مي شود. اين انقباض در خود در نهايت انسان را با خلاء آغازين مواجه مي کند، مواجهه اي که بروزهاي مختلفي مي تواند داشته باشد از افسرده­ گي و پرخاشگري  يا زرنگ بازي هاي مرضي گرفته تا آثار بديع هنري در وجه مثبت آن. با اين تفاسير ، آن چه که پروژه « من اين جا هستم» را خاص مي کند دقيقا همين مواجه کردن بازديد کننده با سوالات کليدي است از جمله اين که مرکز شناخت مان کجاست؟ در غياب تعلقات فردي و جمعي چه رخ مي دهد؟ اين اثر علاوه بر بازي با مفهوم مرکز جغرافيايي مي تواند استعاره اي باشد از وضعيت انسان کنوني و به خصوص جوان ايراني و رويارويي او با پرسش هاي هويتي. مکان و زمان نمايش اين اثر نيز تاثيري قاطع در شکل ­گيري اين استعاره دارد. مکان در کوير مرکزي ايران است جايي که هيچ ردي از ديگري يا تعلقي به او وجود ندارد و عاري از مظاهر تمدني است. زمان مواجهه با آن نيز در شب تدارک ديده شده است که خود مي تواند توازي پررنگي با خلاء هويت و ذهنيت يا شب جهان نمادين داشته باشد. در نهايت اين اثر با تمهيد بسيار اثرمندي که در آن به کار رفته است بسيار تاثيرگذار مي شود: با نزديک شدن به دايره اي که با نور قرمز خاصي روشن شده است، بازديدکننده تصوير خود را در آينه منحني تعبيه شده در مرکز اثر مي بيند.، جالب است که بازديدکننده به سختي مي تواند تصوير خود را در آيينه محدب کف حفره  ببيند.اين تصوير در عين حال تصويري بي سابقه از خود مي تواند باشد: انعکاسي نوري خاص بر چهره و آغشتن آن با حسي غريب. آينه به نحوي تعبيه شده است که با اين که ما تصوير خود را به درستي در آن نمي بينيم و با جلو رفتن و تلاش براي ديدن خود حس عدم تعادل و حتي سقوط به حفره به نوعي غالب مي شود اما به قول حميد سوري، مدرس هنر معاصر، تصوير کامل ديگران را به خوبي مي توانيم در آن ببينيم. بنابراين مي توان گفت که اين اثر استعاره نابي است از انقباض در خود معنايي و نمادين که با گذار از محل زندگي به کوير در شب و کنده شدن از جاي مألوف تدارک ديده شده است و در عين حال بازديدکننده را با تصويري غريبه از خود،با آن چه که با الهام از فرويد مي ­توان آشنا- غريب ناميد، مواجه مي کند. در لحظه مواجه با اثر بازديدکننده دچار عدم تعادل بدن مي شود که اين خود نيز مي تواند با عدم تعادل ذهني و عدم مرکز شناخت درخورتوازي داشته باشد. در نهايت اثر با تدارک وقوف به ديگري تکميل مي شود.

با اين توصيف اين اثر مثل هر اثر هنري ديگري حول يک ناممکني ثبت در بازنمايي يا حفره شکل گرفته است و نکته من اين است که اين حفره، حفره سوبژکتيويته است. با توجه به بحث فوق درباره «ايدئال من» و «من ايدئال»، براي اين که ملموس شود که چگونه ما با اين حفره روبرو مي شويم بايد بيش از هرچيز به وضعيت امرجمعي يا فضاي عمومي توجه شود. اگر بخواهيم به امرجمعي در سطح کلي بنگريم مي بينيم که امرجمعي و هويت هاي جمعي در وضعيت مطلوبي نيستند و گروه هايي که عموماً تشکيل مي شود معمولاحول منفعت شخصي يا گريز از تنهايي شکل مي گيرند. اما اگر بخواهيم به وضعيت امر جمعي در کشور خود نظر کنيم بايد گفت که امرجمعي در ايران شرايط چندان مساعدي ندارد و فرايندها و رخدادهاي متعددي باعث ضعف روزافزون آن مي شود از قبيل: گسست نسلي، مهاجرت نخبگان و از بين رفتن نقش ساختاردهنده آن ها به جماعت ها، تحريم هاي ظالمانه بين الملي که احساس تعلق ايرانيان به فرهنگ و هويت جمعي را به ويراني مي کشانند، تورم خشن و از بين رفتن امکان تحقق هويت بخش وسيعي از جمعيت ايران به خصوص جوانان، زوال اتوريته پدر و متزلزل شدن سنت و در نتيجه به زوال رفتن قواعد و هنجارهاي تنظيم کننده جريان زندگي، تغيير در نقش زنان و نقش آن ها در خانواده  و جامعه .... تمامي اين امور درک ايراني ها از خودشان را تغيير مي دهد و باعث تغيير قصه ها و روايت هايي مي شود که آن ها درباره خود مي گويند و چالش هاي هويتي و دغدغه هاي هويتي را به وجود مي آورند، دغدغه هايي که تمامي افراد و اقشار جامعه به نوعي با آن ها سروکار دارند. هنرمندان نيز از اين امر مستثني نيستند و هر کدام بنابر تاريخچه و پس زمينه خود واکنش خاصي به اين روند نشان مي دهند. مهديار جمشيدي نيز واکنش خاص خود را به من که هستم؟ و کجا هستم؟ نشان داده است. براي درک اين واکنش تاملي در پس زمينه هنرمند مي تواند راهگشا باشد.

اولين نکته اي که درباره پس زمينه خاص هنرمند مي توان به آن اشاره کرد اسم خاص اوست: مهديار ( مهدي يار) که مي تواند ترکيبي از مهد و ديار باشد. برداشت من از روانکاوي لکاني اين است که واژه ها ودال ها(signifiers)مي توانند اثري قاطع در شکل دادن به ذهن و مسير انسان ها داشته باشند و در اين روند اسماء خاص از نقشي ويژه برخوردار هستند. از آن جا که واژه ها و دال ها مي توانند تجزيه شوند و هر بخش مي تواند زنجيره هاي دلالتي و معنايي خاصي را به صورت ناخودآگاه فعال کند، مي توان گفت که اسم خاص هنرمند به صورت ناخودآگاه اين قابليت را داشته است که به مهد و ديار تقسيم شود و زنجيره هاي دلالتي مانند مهد، مهدکودک، مهدآريايي، مام ميهن، ديار و يار و کشور و غيره را فعال کند. اين زنجيره هاي دلالتي ناخودآگاهانه است که مي توانسته در پررنگ کردن دغدغه هاي هويتي، مسائل مربوط به مرز و مکان نقش ايفا کنند. زيرا در اين جا خودتاملي مهد و ديار را درگير مي کند و اين امري است که در کارهاي پيشين هنرمند نيز قابل مشاهده است مثلا جمشيدي در نمايشگاه عکسي ملهم از هايکو با عنوان «بي مرزي» . نکته ديگري که مي ­توان گفت اين است که هنرمند با هويت جمعي ديگر کشورها از نزديک رويرو شده است و اين امري است که معمولا باعث تامل در هويت هاي پيشين نزد افراد مي شود.

در بيانيه انگليسي هنرمند به اکولوژي و بحران آب اشاره داشته است، اولين نکته اي که  به نظر مي رسد اين است که مساله اکولوژي و بحران آب با کليت پروژه ناهم خوان است. در اين جا براي مطرح شدن اکولوژي در پروزه دو علت را مي توان در نظر گرفت. به اکولوژي يا به اين خاطر پرداخته شده است تا پروژه وجاهت و حمايت رسمي بيايد يا اين امر به طور ناخودآگاه برمي گردد به دغدغه هاي اصلي پروژه: وقتي جاي خود و تعلق خود به يک جماعت  نزد انسان با چالش روبرو شود دير يا زود ايده هاي زوال براي او مطرح مي شود. مثلا در غرب اين ايده هاي زوال بيشتر در فيلم هاي آخرالزماني بروز مي يابد، اما در فرهنگ ما چنين ايده هايي بيشتر در قالب مسائل مربوط به فروپاشي اکولوژي و يا بحران هاي قومي مطرح مي شود. بنا بر اين استدلال مطرح شدن اکولوژي براي هنرمند در نهايت نتيجه مکانيسم هاي گفتماني خاص است.

چندين نقد براي اين پروژه مي توان برشمرد از جمله: ربرو شدن با اثر در روشنايي غروب که اين خود مي توانست تاثيري منفي بر تمهيدهاي به کار رفته در اثر داشته باشد، صداي موتور تامين کننده برق در پس زمينه، کاستي هاي کيورتوري و غيره. نکته اين است که تمام اين نقدها، اگر وارد باشند، مي توانند در فرايند بازپردازي و خلق مجدد اثر برطرف شوند. اما مهمترين نقدي که "شايد" بتوان بيان داشت اين است که اين احتمال وجود دارد که اثر به اصلي ترين آسيب هنر معاصر ايران مبتلا باشد: بسياري از آثار در هنر ايران براي مخاطب ايراني، جامعه ايراني و حتي خود هنرمند ايراني خلق نمي شوند بلکه براي نگاه خيره غربي ساخته مي شوند. حال اين خود مي توانند دلايل متفاوتي داشته باشد از تلاش براي گرفتن جايزه در جشنواره و اخذ اقامت در غرب گرفته تا مقبوليت رسانه اي يافتن و غيره. شايد توجيه بسياري از اين هنرمندان اين باشد که ما در عصر تکثرگرايي فرهنگي هستيم، اما آن چه که اکثر هنرمندان ما نمي دانند اين است در اين بين ممکن است بدل به فرآورده فانتزي غربي ها شوند و به نقش از پيش تعريف شده اي براي تماشاگر غربي فروکاسته شوند. در پروزه مي بينيم که هنرمند بيانيه انگليسي را با ضمير اول شخص نوشته است اما خبري از بيانيه فارسي نيست. البته هنرمند بيان داشت که قبلا چنين بيانيه ­اي را نوشته است اما به هر حال نکته اين است که در پروژه و در پرونده معرفي چنين چيزي وجود نداشت و تنها به قطعه اي شاعرانه اي مهلم از نورشناسي در نجوم اکتفا شده است. نکته ديگري که در اين زمينه بايد به آن توجه داشت مستند نگاري و فيلم برداري دقيق، حتي از آسمان توسط يک پهباد، و هم چنين از مواجهه با اثر و گفتگوهاي حول و حوش اثر است . در اين جا بايد اميدوار بود که هدف اصلي چنين فيلم برداري ها و مستندسازي هاي دقيقي صرفا جلب نظر مخاطبان و کارشناسان بين المللي نباشد و مواجهه با اثر بدل به ايفاي نقش براي آن ها نشده باشد.

در پايان بايد بگويم که به نظر من هر چند که  تفسير اثر مي تواند مثل هر اثر هنري ديگري به وادي هايي کشيده شود که براي هنرمند مطرح نبوده است اما به هر حال اثر مهديار جمشيدي يکي از خاصترين آثار سال هاي اخير است، اثري که موفق شده است بازديدکننده را با مهمترين سوالات فردي و جمعي مواجهه کند و در عين حال پاسخي بسيار هوشمندانه به سردرگمي هاي فکري انسان معاصر دهد: وقوف و ديدن ديگري.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران