تو آن شاعر غواصي ....

 

 

تو آن شاعر غواصي .... 

يک نامه

مسعود توفان

به علي گودرزي طائمه

 

علي ... ببين ... نوشتن براي تو، از اين راه دور و دراز، دشوار است؛ با اين همه ،مي نويسم. و شايد اين حروف خاموش، سکوت تو را براي کساني که نمي دانند معنا کند ... شنيده ام که  شده اي شعر مجسم. مانند شعري که تنها با نگاه سخن مي گويد  ... آيا به گمانت من چندان خامم که  باور کنم تو بي صدايي و اشک مي ريزي؟ شايد برخي  از پُرسه-گران  هنوز اشک تو را گريه بنامند، من اما خوب مي دانم که تو آن غول زيبايي که با اشکش مي خندد—  غولي که زيرکانه مي داند چه اندازه آن خنده هاي  آبگون به او مي برازد ... و اين  نيروي شاد — مانند خورشيد يا گلي که مي درخشد— نمي تواند يکباره از دل ها رخت ببندد؛  زيرا دوستي نيست که تو شادي ات را با او تفسيم نکرده باشي  ...  

 

بگذار من از توانمندي زندگي در تو بگويم  ...

مگر آن روز که امواج شور گلويت را مي فشرد، با يک لبخندت درياي شمال پس نکشيد؟ ... خوب، من ترسيده بودم ، دست و پايم را يکسره گم کرده بودم که چگونه مي شود تو را، اين هنرمند غول-آسا را، از غرقابي دريايي بيرون کشيد؛ مي دانستم زورم به مرگ نمي رسد و گيرم که من بازويت را بچسبم  زور بازوي تو چه خواهد بود؟ گفتي من فقط مي توانم به مرگ پوزخند بزنم ... همين و بس؛ بعد ديگر، آن چه بود امواج خنده اي شناور بود که ما را به ساحل آورد ... به همه با همان لحن شوخ گفتي «اين مرد من را نجات داد!» ما اما مي دانستيم که آن چه تو را به ساحل کشاند جنگل هاي زندگي ات بود بر کران? دريا.

 

پس، چه بسا امروز هم، از آن دريايي که بدان فرو رفته اي، شاد و غزل خوان به در آيي ...  که ديگر مي دانم تو آن شاعر غواصي  ...چرا که هيچ غواصي، زير آب هاي جهان، حرف نمي زند، تا آنکه پيشکشي براي گمشدگان لب دريا بياورد ... وگرنه در زير آن امواج، آن مرواريدهايي که مي درخشد چيست؟

و گيرم اين دريا، درياي اندوه شاعران? تو باشد باز مي دانم که تو چيزهايي در آن مي بيني که ما نمي دانيم؛ که بي شک در چشمان تو، اين خيزاب ها، در ژرفاهاي خود، به زيبايي ي همان دخترکي ست که نام «دريا» به او داده اي— دخترخودت—

تو آن شاعر غواصي ...

هنوز بسا کسان مانده اند که چگونه رودکي، بوي جوي را مي شنيده.  آري، تنها شاعران از پس چنين کاري بر مي آيند .... و حالا تو آن شاعري که هم بوي رود را مي شنود و هم در سکوتش عاشقانه ترين شعرهايش را مي گويد ...و هم آن خنده هاي گوش? چشمت، هدي? غواصان مرواريد است براي جهاني بي صدف ... 

مي گويند زير امواج، کسي جز پريان دريايي حرف نمي زند، گيرم که تو  آن جا هم، اشعار نرودا را براي ما بخواني، يا براي کودکان دريا قصه بگويي و يا  پژواک شعرهاي خودت باشي —

بي شک، تو آن غواصي که زير آب ها هم به صدا فکر مي کند. چرا که هميشه مي دانسته اي طبيعت صدايش را به تو داده، صدايي که مانند صداي ايزدي گمشده است— ... و مي داني «تنها صداست که مي ماند» ...  پس سکوت امروزت، عين صداست. ايمايي خاموش که ناگفته ها را معنا مي کند ...

 

... سيزده سال گذشته است از آن روزي که ناگهان خبر را شنيدي و چند صباحي خنديدن را از ياد بردي، يادت رفت که ديگر صدايت براي هميشه در جهان مانده،. يکسره فراموش کردي که مرگ ديگر هرگز زورش به تو نمي رسد  و تو دريايي آفريده اي ... به تو گفتم بسيار خوب، اگر قرار است بميريم چرا بايد ياد هاي زيبا را توي خاک پنهان کنيم؟ ...  گفتم بگو، حرف بزن .... ساعت ها لا به لاي درختان گشتيم و تو ديگر حرف ها و يادهايت تمامي نداشت— مانند دريايي سرشار از جوش و خروش که مانند قرابه اي شراب قهقه مي زد تا زمان گريخت ... برگشتيم ... همسرت پرسيد «چي شده دوباره شاداب شده اي؟» ... نمي دانست ساعت ها از نوشداروي يادهاي زيباي زندگي ي خودت نوشيده اي ... گفتم چيزي نشده ... فقط رازهاي مگو .... همين و بس...

اين است که امروز هم،  از پس اين پرده هاي خاموشي، باز آن پژواک خنده هايت را  مي شنوم ... پس بلند شو ... ديگر اين بازي بس است ... ما نمي خواهيم در اين نمايشنامه، از چشمانت  براي ما مرواريدي بسازي ... بلند شو  ... چرا که ديگر همه مي دانند که آن راز مگو هيچ  نبوده و نيست مگرشادابي و خنده هاي درونت که مرگ را براي هميشه از تو و از ما مي رماند.

                                                                          Nov.23, 2014

* اين نامه ماه ها پيش از در گذشت علي اکبر گودرزي طائمه نوشته شده که  اينک طوطي مگ در اندوهياد اين شاعر گرامي آن را منتشر مي کند

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران