ميگل د اونامونو

ميگل د اونامونو

زندگي و شعر

ترجمه ي اميرنادر الهي 

ميگل د اونامونو (1864-1936) يکي از برجسته ترين فيلسوفان عصر مدرن در اسپانيا به شمار مي رود و يکي از اعضاي نسل ادبي 1898 اسپانيا نيز بود.

وي در شهر بيلبائو زاده شد، تحصيلات عالي خود را در دانشگاه مادريد ادامه داد، و موفق به دريافت دکتري در رشته فلسفه شد و پايان نامه خود را با عنوان "بررسي مسئله اصالت و بيشينه تاريخي نژاد باسکي"  نوشت، که در آن به مخالفت با نظرات ملي گرايانه باسکيِ سابينو آرانا[1] پرداخته بود. از 1891 تا 1901 استادکرسي زبان يوناني  در دانشگاه سالامانکا ، و بعد ها رئيس آن  دانشگاه شد.

در 1914 براي مخالفت هايش با پادشاهي آلفونسوي سيزدهم، مجبور به کناره گيري از سمت رياست دانشگاه شد، ولي  هم چنان به آموزش زبان يوناني  ادامه داد. در 1924، مخالفت هاي او با پريمو د ريورا[2]، ديکتاتور وقت اسپانيا، به تبعيدش در جزيره فوئرتو ونتورا (در جزاير قناري) منجر شد. مدتي بعد به فرانسه گريخت و تا 1930 که رژيم پريمو د ريورا فروپاشيد، در آن جا ماند. سپس دوباره و تا زمان مرگش، رئيس دانشگاه سالامانکا شد. گرچه نخست، با کودتاي نظاميِ ژنرال فرانکو[3] موافق بود، اما به تدريج  با برخوردهاي خشن و بي رحمانه نيروهاي فرانکو با جمهوري خواهان به مخالفت با فرانکو برخاست و از اين رو، براي دومين بار از سمت خود در دانشگاه برکنار شد.  هم چنين وي در ???? در سخنراني خود در دانشگاه سالامانکا آشکارا به انتقاد از ميلان آستري[4]، ژنرال ملي گراي ارتش فرانکو، پرداخت، و در آن برضد آستري و هواداران فرانکو سخن گفت. از اين رو بازداشت خانگي شد و ده هفته بعد در ?? دسامبر ???? درگذشت.

 

[1] . Sabino Arana

[2] . Primo de Rivera

[3] . Franco

[4] . Mill?n-Astray

 

 

 

  اشعار  ميگل دِ اونامونو

 

 

برف مي بارد، آرام و بي صدا

برف مي بارد، آرام و بي صدا ،

ذره ذره، با لطافت،

مي نشينند روي زمين،

و جامه ي سپيد مي کند بر تن چمنزار هاي سبز،

برف هاي سپيد و بي وزن مي بارند بر زمين،

برف بي صدا مي بارد،

نمي داند که دارد تمام مي شود،

ذره پس از ذره ديگر،

به آرامي، چمنزارها را سپيد پوش مي کند،

شبنم هاي سرما زده به چمنزارها هجوم مي برند،

با درخشش سپيد رنگ ناگهاني  خود،

همه چيز را در خويش مي گيرند،

و آرام  آرام همه جا را مي پوشانند،

 حتي يک نقطه از زمين هم در امان نمي ماند،

و بر هر جا که ببارد، همان جا مي ماند،

برف چون باران از جايي سر نمي خورد،

بلکه در جاي خود مي ماند و در آن جا آب مي شود،

ذرات برف به گل هاي آسماني مي مانند،

اينان نيلوفرهاي رنگ پريده ابرها هستند،

که بر روي زمين پژمرده مي شوند،

زماني که پايين مي آيند، شکفته مي شوند،

اما خيلي زود نيست مي شوند، 

آن ها تنها در قله ها شکفته مي شوند،

در بلند ترين نقطه کوهستان ها،

زمين احساس سنگيني مي کند،

زماني که  از درون پژمرده مي شوند.

برف، برف با لطافت و ظرافت،

که با سبکي مي بارد،

مي نشينند بر سر،

مي نشينند بر احساس،

 مي بارد و غم اندوهي را

که هميشه در منطق من نهفته است، مي پوشانند.

 

سايه دود

دود بر چمنزارها سايه افکنده است!

و به کجا  چنين شتابان!

فرصتي براي در امان ماندن از اين حادثه ،نيست!

 

سايه هولناک افسانه واري   که از درون من پديد آمده،

شايد پلکاني به سوي يکي شدن با بي نهايت باشد؟

 

در آينه اي که غم و اندوه مرا تصوير مي کند،

مردي است که از لحظه تولدش با مرگ آشناست،

 

رخسار غبار آلود دل است که تو را پر از دود کرده ،

با دود هايش بر تو سايه افکنده،

 با راز و رمزهايش تو را هراسانده، 

و با هراسش، تو را رنجانده.

 

مرا به خاطره ها  تبعيد کردند

 

مرا به خاطره ها تبعيد کردند،

در خاطره ها زندگي خواهم کرد،

دنبالم بگرديد، اگر مرا از دست داديد،

در برهوت تاريخ،

زندگي همانند يک بيماري است،

و در حالي که به اين بيماري دچار هستم خواهم مرد،

خواهم رفت، از اين برهوت خواهم رفت،

جايي که مرگ مرا به دست فراموشي مي سپارد،

و هم سنگرانم را با خود خواهم برد،

براي آن که بيابانم را پر جمعيت کنم،

زماني که مرا مرده پنداشتيد،

در دستان شما خواهم لرزيد.

 

اين جا براي شما قلبم که کتاب من است را جا گذاشتم،

مردي که دنياي حقيقي اش را جا گذاشته است،

زماني که سراسر بدنت به لرزه درآمد،

اي خواننده، اين من هستم، که تو را مي لرزانم.

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران