آن مرد عينکي متين و موقر

 

آن مرد عينکي متين و موقر

شعر و زندگي فرناندو پسوا

ترجمه ي مهدي فتوحي

خورشيد ادبيات پرتغال پس از مدت هاي مديد فطرت، در نيمه ي نخست قرن بيستم با نبوغ فرناندو پسوا از نو طلوع مي کند که ديگرهم چون يکي ازچهره هاي بنيادين ادبيات قرن بيستم بلندآوازه شده و قابل قياس است با کساني چون " جويس " و " کافکا ". پسوا در سال 1888 در ليسبون به دنيا مي آيد و جواني اش را در " دوربان " افريقاي جنوبي جايي که در آن ناپدري اش کنسول پرتغال است ، مي گذراند. در سال 1905 به ليسبون باز مي گردد و تا هنگام مرگ يعني تا سال 1935 همان جا مي ماند و زندگي آرام و بي دغدغه ويک نواخت کارمندي يک شرکت صادرات و واردات را مي گذراند.ولي هم چون" کافکا "و"ايتالو اِزوه وُ " پسوا نيز يک هستي ثانوي براي خود اختيار مي کند و همه ي وجودش را وقف آن مي کند. با اين همه او نمي تواند آتار خود را به صورت مجموعه اي مجلد و يک جا منتشر کند. آثاري که پراکنده و تکه تکه در مجلات و روزنامه ها چاپ و منتشر مي شوند. گاه با امضاي خود او و گاه با يکي از نام هاي مستعارش: هم چون آلوارس د ِ کامپوس و ريکاردو ريش. گونه اي تغيير شخصيت که اتفاقاً پسوا به آن دامن نيز مي زند و براي آن ها شخصيت و زندگي نامه اي مي سازد و آن ها را هم چون شخصيت هاي واقعي به کنش نيز وامي دارد. تنها از سال هاي دهه ي 40 قرن گذشته به بعد - يعني پس از مرگ پسوا - است که آثار او شروع به انتشار مي کنند. آثاري چون تنها يک انبوه، کتاب دلواپسي ، دو داستان اسرارآميز، نامه اي به نامزد، بانکدار آنارشيست، دريانورد و غيره.

در ليسبون در شماره ي چهار پهنه ي سن کارلوس يک سنگ يادبود ساده يادآور خانه ي زادگاه نويسنده است. در کنار ديوار پلکان خانه، يک نقاشي ديواري او را با شخصيت هاي مستعارش نشان مي دهد و کمي بالاتر در باري با نام " برازيلئيرا "، جايي که او اغلب به آن جا مي رفت، يک مجسمه ي برنزي از پسوا براي هميشه نشسته و معلوم نيست منتظر کيست و همين طور در " مارتينو دِ آرکادا" در " تره ئيرو د ِ پاکو" رستوران ارجمندي است که در آن عکس هاي کوچک بسياري او را به ماجراجوياني يادآوري مي کنند که حتا امروز هم نمي دانند آن مرد عينکي متين و موقر و به قول آنتونيو تابوکّي " فائوستي در لباس گاباردين" کيست.

 

1

تن واقعي تو که مي خوابد

سرمايي است در هستي من

 

2

پرتگاه ديواري است که من دارم

من بودن اندازه اي ندارد

 

3

و من هماره بيگانه

هماره نافذ در

کامل ترين موجوديت زندگانيم

به درون خويش مي روم در جستجوي سايه

 

4

به دور از خويشتن در خويش موجوديت دارم

بيرون از آن که منم

سايه و جنبش را

در او تشکيل مي دهم

 

5

مي خواهم و خواهم داشت

اگر نه اين جا

در جايي ديگر که هنوز نمي دانم کجاست

چيزي از دست نداده ام

همه چيز خواهم بود

افکاري دارم و دلايلي

رنگ موضوعات را مي شناسم

و هرگز به قلب شان نمي رسم

 

6

مي گويند؟

فراموش مي کنند

نمي گويند؟

گفته اند

مي کنند

خشن است

نمي کنند

يک سان است

چرا انتظار؟

همه چيز

رويا بافي است

 

7

خود روان نگاري

 

شاعر يک وانمود کننده است

آن چنان تمام و کمال وانمود مي کند

که مي رسد به وانمود کردن اين که درد چيست

دردي که واقعاً حس مي کند

و چه تعداد آدم يان

که مي خوانند آن چه را که او مي نويسد

و در درد خوانده شده آن را حس مي کنند

نه آن دو دردي که او آن ها را آزموده

بل آن دردي که آن ها ندارند

اين گونه است که روي خطوط راه آهن گِردي مي چرخد

با توهم خرد

اين قطار اسباب بازي  که نامش دل است

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران