صفحه ي آرش اله وردي

 

صفحه ي آرش اله وردي

پاسخ به يک پرسش

و شعرها

 

 

پرسش 

مهمترين چالشي که شعر نو فارسي در نيمه راه دهه ي نود با آن مواجه است، چيست؟ عدم تاثيرگذاري شعر، تعداد زياد شاعرو توليد بيش ازحد شعر، ازبين رفتنن سلسله  شاعران برجسته وممتاز، بحران خواننده، مسايل اقتصادي يا اجتماعي يا گرفتارآمدن درويراني اي که در دهه هاي قبل تر بر سر شعر آوار شده .....؟

 

 

هادي عزيز

تو بهتر مي‌داني که همه‌ي اين عوامل جوري در هم پيچيده شده‌اند که به نوعي مي‌توان گفت معناي خود را نيز از دست داده‌اند. مسأله اين است که هر چه مادي‌ و سرمايه‌اي‌تر شدن جهان، روابط و مناسباتِ بين آدم ها و دور شدن آن ها از طبيعت، غرايز بشري و زيست عادلانه و شکل‌گيري و هدايت‌شدگي اتومات آن ها توسط سرمايه و حاکمان مسلط، که شاعر و مخاطب نيز از آن مبرا نيستند، شايد مهمترين دليل عدم تاثير و کاربرد شعر معاصر در جهان امروز به شمار رود.البته اين که اين مساله توسط شعر و شاعران معاصر به چالش کشيده نشده به خودي خود مشکل و خلاء بزرگ شعر و شاعران اين نسل به شمار مي‌رود. جاي خالي اين پرسش که چرا، چگونه و چه چيزي شاعر را به عنوان يک شخص يا يک شهروند به چنين حال نزاري(اغلب) نسبت به گذشته بدل ساخته است، به شدت وجود دارد.آيا ما هم چون شاعران نسل‌هاي پيشين،از جمله نيما، شاملو، مختاري و ... توان مقاومت کافي براي زيستن، کارکردن، خواندن، نور چراغ خوردن و نوشتن در شرايط اضطراري، بي‌آن که به سرعت وا ندهيم، داريم ؟ آيا وضعيت ما شباهتي به وضعيت شعر و شاعران دهه ي 30 يعني وضعيت معروف به رمانتيسيسم سياه (شاعران بعد از کودتاي 32) ندارد؟ چند شاعر حرفه‌اي، مستدام، ممتد و استخوان‌داري را مي‌توان در نسل ما پيدا کرد و مثال زد؟ مگر افرادي که آذرخش‌وارمي‌آيند و يک دم در اين ظلام مي‌درخشند و پس مي‌کشند و گم.

مع‌الوصف بااين که يکي از کليدهاي محوري پرسش‌ات" چالش‌هاي شعر معاصر" است بايد گفت و پرسيد که کدام چالش؟ اصلاً به زعم من مسأله شعر امروز، عدم مسأله يا فقدان چالش است که با جديت تمام دارد به شکل فست فودي توليد، بسته‌بندي و باز نشر مي‌شودبي‌آن که کاري و کردي، چه در فرم، محتوا، چه در مخاطب و ... از آن سر بزند. پس با اين شرايط چه انتظاري از تاثير شعر و شاعر در روح و روان مردم مي‌رود؟البته تا مراد از تاثير و مراد از مردم و مراد از انتظار چه باشد؟

در سال‌هاي اخير اين گونه از بي‌مايگي حتي در شعرهاي تجربي‌ و آوانگاردنما نيز ديده مي‌شود و حتي به اين معنا مي‌توان گفت (با انزجار فراوان) که در جريان ساده‌نويسي صداقت بيشتري نسبت به اين جريانات وجود دارد. آن يکي فقر و عرياني خود را با هزار زلم زيمبو و ادا و اطوار پوشانده و عبوس و مطنطن به خورد خلق‌الله مي‌دهد و اين يکي به دم دستي‌ترين شکل ممکن و در ضمن با جديت تمام، خودش را به شکل يک کالاي صرفاٌصرفاٌ فرهنگي و عاري از سياست و انسان، بي دستبردي در معنا و فرم و بي هيچ چالش و واکنشي تسليم بازار مي‌کند. خب اين گونه نوشتن که زحمتي ندارد، پس پيش به سوي نوشتن شعر، لشکري براي نوشتن شعر. همين مي‌شود ديگر. از آن سو مشتريان اين ها در کتابفروشي‌هاي برند شهر و نمايشگاه‌هايبين‌المللي کتاب صف کشيده‌اند تا شعر آن ها را بخرند و بنوشند و عاري شوند از خود و از هر چه که کارش و نامش در تضاد با نام شيرين و فاخر فرهنگ است. با اين شرايط چگونه مي‌توان از بحران کمبود خواننده و مخاطب سخن گفت؟

قطعاً اين وضعيت به خوديِ خود اتفاق نيفتاده است، براي خودش داستاني دارد، تاريخي دارد، رازهايي دارد که وظيفه‌ي شرعي ماست گشودنش، عيان کردن و به استيضاح کشاندنش. در اين سال‌ها، پيرو سياست‌هاي تا مغز استخوان نئوليبرالِ حاکميت و متعاقباً خصوصيات و ويژگي‌هاي مخصوص به آن، از جمله خصوصي‌سازي و مادي و کالايي شدگي همه چيز، از مايحتاج ضروري مردم گرفته تا آموزش و محيط زيست و فرهنگ، شاعر نيز،في‌نفسه به عنوان يک انسان،وابستگي شديدي به پول پيدا کرده است و مدام در حال فقيرشدن است. از آن سو مخاطب نيز دچار وضعيتي به مراتب کشنده‌تر است. در جريان شديد امواج سرمايه، سوژه‌اي که فکر خلاقه مي‌کند بايد پيش از آن، وقتي براي تلف کردن و سقفي براي انديشيدن داشته باشد. زمان به عنوان کالايي گران بايد خريده شود و در ازاي آن مبلغي و هزينه‌اي ارائه شود تا سوژه‌ي انديشمند،فرصت کند شعري و نثري به قلم بياورد و مخاطب نيز. اين در حالي‌ست که مردم، مردمي که توان خريد دارند، زمان خود را براي خريد چيزهاي فرهنگيِ به زعم خود، با ارزش‌تر، لذيذتر و سهل‌تري مي‌خرند که بخشي از آن به شعر راحت‌الحلقوم‌، سهل و نه ممتنع و بيشتر عاشقانه‌ اختصاص مي‌يابد، شعري که بتوان تکه‌اي از آن را برداشته و در شبکه‌هاي اجتماعي‌شان، در پروفايل‌شان يا هر جاي ديگري بچسبانند و اين جاست که جرياني به نام ساده‌نويسي شکل مي‌گيرد و حتي مي‌توان گفت توسط اين مخاطبان و خريداران و ناشران  ايجاد، تربيت و هدايت مي‌شود به سمتي که اکنون وجود دارد. ساده‌نويسي،چه چيزي و چه تيتري و چه معنايي بهتر از اين براي طبقه اسنوب فرهنگ‌دوست و غالبِ امروز؟ از آن جهت مردمي هم که توان خريد زمان و کتاب نداشته يا کمتر دارند و به احتمال فراوان بخشي از آنان از مخاطبان واقعي شعر به شمار مي‌روند جاي خود را خواهند داشت.

في‌الحال به مصداق بايد پرسيد که حدوداً آن ده‌هزار نفري‌از مخاطبان که زير شرشر بارانِ پاييز56، در محوطه‌ي سر باز باغ سفارت آلمان،سراپا ايستاده و گوش به شعر و حرف شاعران و نويسندگان وقت مي‌سپرده‌اند و آن پنجاه، شصت شاعر، حالا در چه حالند؟ کجا رفته‌اند؟ چرا ديگر نيستند؟ يا هستند وُ تبديل به مخاطبان يا شاعران وقت شده‌اند؟

عيان اين است که حجم بدنه‌ي اين طبقه از مخاطبان و حتي شاعران، در طول سال‌هاي اخير، هر روز در حال لاغر و باريک‌تر شدن‌ است، اين در حالي‌ست که در سوي ديگر، به همان تناسب و حتي با سرعتي به مراتب بيشتر،بر حجم آن طبقه‌ي فرهنگ‌دوست و اسنوب جامعه افزوده مي‌شود، بر حجم مخاطبان و بهتر است بگوييم خريداران فرهنگِ فست فودي، بر حجم شاعران، نويسندگان و ناشرانِ مخصوصِ آن ها و بر حجم داستان‌ها، نثرها و شعرهاي کوتاه و مينيمال‌شان، چرا که غالبِ مردم ما وقت ندارند بيشتر از اين بر تفکر و تعمق بي‌سود و فايده تلف کنند و همين،تمام.

                                                                                                                                                  

آرش اله وردي

آبان 1395

                                                                                                             

     چله ي تهي

بستوه و افسرده‌اي

با  آرواره‌اي پر از مردگان

بي گناه

گاه مومن

گاه پشيمان

ديگر کسي نيست

هيچ‌کس

حتي فرشتگان

و تو به اين فکر مي‌کني که گفته بودمت:

«بويحيي!

اطمينان کن!

همه‌ي مردگان گمان مي‌کنند

  خود مرده‌اند

به تقدير ِمرگي حادث

و بر تو هيچ کينه‌اي نخواهند گرفت.»

 

بلند مي‌شوي

مهيب

کسل

خشمناک

و بر تمام مناطق اين شهر مرده

با هفت‌هزار پاي گنده‌ات

قدم مي‌کوبي

مي‌کوبي

اما بي هيچ صدا

عجيب است!

 

سکوتي محض.

 

و بعد

من

آن نام عظيمم

که فرا مي‌خوانمت

تو

هنوز مومنانه بال مي‌زني

با چهار هار هار هزار بال حجيم‌ات

بلند مي‌شوي

و دو دو دوباره مي‌نشيني

بلند مي‌شوي

و سه‌ سه سه‌باره

بر زانوي مرگ

روبروم

بي‌توان آن که طوفاني کني

لرز لرز پيکري کري از هزاران چشم ِچشم سرخ بي‌آرام

بال‌هاي ريخ

ريخته

پيکري از هزاران چشم سرخ بي‌آرام

سوخت

سوخته

خيره در مني

در هول محض!

 

روز آخرست

عزيز من

عزاي آخر است

ادرار مي‌کني

بر بام شهر مرده‌ي بزرگِ مرده‌اي

نعره‌اي

شهر بزرگ‌ ِمرده‌ي مني

عق بزن عزيز من!

تمام مردم ات را بريز بيرون

هنگام است

هنگام قبض!

 

کوهِ مرده‌ها.

 

30 دي ماه1393

6 بهمن ماه 1393

تهران

 

 

                                                                                   

Libation

 

مرا

 غروب روزي از روزهاي آذر

دقيقه ‌اي باقي به افتادن خورشيد

در دشتي دور از تهران بزرگ

با چمن‌هاي بلند مرطوب

به گونه اي تمامن طبيعي و ارگانيک

و با وقاري بخشنده

مطيع

و وظيفه‌دان

انگار ايستاده مومنانه به ستايش رب‌النوع خويشتن

تيرباران‌ام کنيد

و برويد.

 

سپس

ميان هوا و زمين و تيرگي

صداي مناسک لذيذ جويدن من

در آرواره‌هاي لق شغال‌هاي گرسنه

بر خاک!

اين آخرين خشونت ملموس بصري‌ست

اگر

آن‌چنان که مي‌گويند

درست باشد که روح

بعدِ مرگ

از جنازه برمي‌خيزد

و در ميان هوا و زمين و تباه-تيرگي

به خويشتنِ خويش مي‌نگرد

روزها

ساعت‌ها

بر خاک!

 

1392

«چکامه‌ي صرع»

 

مي‌مانم

درتهران بزرگ مي‌مانم

و هر عصر

 به تماشاي شيطان سرخي مي‌نشينم

 که در آسمان مغرب شهر

 فرو مي‌افتد.

 

مي‌مانم

و رو به آسمان سياهش مي‌ايستم

و ماه و ستارگانِ کم رمقش را سوگند مي‌دهم

سوگند مي‌دهم که سکوت کنند

و مرا از آغوش خود رها نکنند.

 

مرگِ جمعي زيباست

مرگ جمعي در رودخانه زيباست

مرگ جمعي در شب وُ آسمان وُ شهر زيباست

 

آرامش است

آرامشي نسبي

چيزي براي گفتن به شما نيست

موهام سپيد شده‌اند

از شب هيچ مگو

پولي نمانده است

از هيچ شبي مگو

پرسش نکن

مرا در جنگلي سوخته رها کرده اند

و رفته اند

پرسش نکن.

 

تواين جا براي چه زندگي مي‌کني؟

تو براي چه اين جا نشسته‌اي؟

تو براي چه تمام شب بيدار مانده‌اي؟

 

چيزي نيست

همه چيز دارد تو را به زوال مي‌برد

همه چيز دارد شب ها و روزهاي جوانيِ تو را به زوال مي‌برد

جنازه‌اي در تاريکي آب رودخانه مي‌رود

و هر بار همه‌چيز آوازِ آن رودخانه است

آواز مسمومِ زوال.

 

اي درخت هاي سوخته!

اي ابرهاي کربني!

با من حرف نزنيد!

وزوز نکنيد!

من مي ترسم

ترسم را صد برابر نکنيد.

ساکت

بگذاريد بشنوم.

ساکت.

و اين وقت است.

 

مي‌مانم

در تهران بزرگ مي‌مانم

خوابم نمي‌برد

از صداست که مي‌مانم

آواز

که زانوبرپاي من نيست

بر خاکِ سوخته مي‌رُمبم

پس کجاست پايان تو اي صدايِ مسموم؟

کجاست؟

 

هر ريزشي صداي مخصوص به خودش را دارد

صدا

وسرخيِ سواري فلج

از مشرقِ دور.

 

تهران-29 فروردين 1392

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • علیرضا پنج شنبه 12 اسفند 1395

    درود. به مغز ماجرا اشاره ای نغز کردید. جامعه شناسان امروزی غالبا به تاثیرات سیاست های اقتصادی بر تمام جنبه های زندگی انسان معاصر باور دارند. ادبیات و هنر هم از این ماجرا مستثنی نیست. اما باید نقش خود اهالی ادبیات هم در دامن زدن به این تاثیرات دیده بشه و اینکه آیا منفعلانه مغلوب این منازعات خواهند شد؟ آیا تن به این بازی و قواعد آن خواهند داد تا منفعتی ببرند؟ یا مقتدرانه و هوشمندانه ایستادگی می کنند؟ یا رندانه و درویشانه در سکوت و آرامش راه خود را می روند؟