چه پوسيده استخوان‌هاي پير پروانه‌اي‌ات

چه پوسيده استخوان‌هاي پير پروانه‌اي‌ات1

به‌ياد بهرام صادقي

 نوشته ي ميعاد عبدالباقي

 

بي‌مقدمه:

رجوع به تاريخِ پس از جنبش مشروطه رجوع به يک قرن حادثه است؛ اشاره به يک قرن فراموشي ست. کودتاي شاه به پشتيباني امريکا عليه دولت ملي دکتر مصدق و شکست نيم قرن آرمان‌هاي مشروطه؛ سپس دو دهه مبارزه و سرانجام انقلاب مردم برعليه نظام متزلزل شاهنشاهي، و بلافاصله تجربه‌ي مطول‌ترين نبرد کلاسيک قرن بيستم. اين‌ها وقايع چند دهه از تاريخ معاصر يک کشور ست. وقايعي که هرکدام براي لرزاندن چهارستون باورهاي يک ملت کافي ست. بديهي ست که تاوانِ هر تجربه، به سنگيني بار همان تجربه است، و جامعه‌اي که در قبال هر نوع تحول واکسينه شده باشد لاجرم تحمل اين تاوان را به دوش نحيف روشنفکر اش وامي‌گذارد. نسلي که اين همه تاوان را يک‌جا و با تمام توان پرداخت، نسل بچه‌هاي نهضت ملّي بود. نسلي که تا خواست به خود ببالد و برخيزد باز به خاک افتاد،‌ نسل بهرام صادقي بود

بهرام صادقي متولد به‌روز هجدهم دي‌ماه و به سال 1315، هفده‌ساله بود که به‌قول «منوچهر بديعي»، دوست نزديک دوران جواني‌اش، آن شرم اخلاقي و آن ننگ بزرگ (واقعه‌ي بيست و هشتم مرداد) اتفاق‌افتاد. يعني دوران بلوغ او و نسل او برحسبِ اتفاق، مصادف‌با دوران بلوغ سرزمينش شد. يکي را به‌خاک کشيدند؛ ديگري به خاک افتاد و بلافاصله بعد‌از آن، يک دوره اختناق و خفقان و سرکوب. شروعِ خود‌ويران‌گري‌هاي افيوني و مرگ عزيزان. دو سال بعد (1334) هم‌زمان با اخذ مدرک ديپلم از دبيرستان ادب اصفهان، شرکت در کنکور پزشکي و قبولي در دانشکده‌ي پزشکي‌ي دانشگاه تهران و وارد‌شدن به محافل روشنفکري‌ي پايتخت در آن دوران و کمي‌بعد، همکاري با مجله‌هاي فرهنگي‌ادبي‌ي معتبري، از جمله مجله‌ي سخن، صدف، فردوسي و جنگ اصفهان.

محمد حقوقي درباره‌ي اولين فعاليت‌هاي ادبي‌ي بهرام صادقي در مجله سخن مي‌گويد: «در آن موقع صدتا آدم را بايد مي‌ديدي تا وارد حريم سخن شوي. به‌اين سادگي، کسي در سخن چيز چاپ‌نمي‌کرد. خود من سه‌چهار شعر فرستادم هيچ‌کدام را چاپ‌نکرد. خوب آن‌هايي که در سخن بودند، فرانسه‌دان بودند و بالاخره داستان را مي‌شناختند. گفتند آقا بياييد با سخن همکاري‌کنيد.»

اين تحولي مهم در زندگي‌ي فرهنگي‌ي بهرام صادقي جوان بود که براي اولين‌بار در سال 1335 اتفاق‌افتاد. او که بيست سال بيش‌تر نداشت به پيشنهاد «جواد امامي»2 با چاپ داستان «فردا در راه است» همکار بزرگان ادبيات آن دوران در مجله‌ي سخن شد و اين هم‌کاري تا سال 1344 ادامه‌يافت. البته او از سه سال پيش‌از اين نيز تجربه‌ي کار با چندي از جرايد را داشت؛ چند شعر در قالب نيمايي در مجلات ديگري چاپ و منتشر‌کرده‌بود.

محمد حقوقي، بعدها در‌اين‌مورد گفت: «ما چند نفر داشتيم که زبان و نحوه‌ي بيان نيما را خيلي خوب مي‌شناختند. بهرام صادقي يکي از آن‌ها بود.» و «در آن زمان خيلي‌ها مي‌خواستند مثل نيما شعر بگويند اما نمي‌توانستند. شاعرهاي خوب ما مثل شاملو و سپهري از زيربار نيما درآمدند و کار خود را کردند. اما صادقي چون کار اصلي خود را داستان‌نويسي مي‌دانست شعر را رها‌کرد.» صادقي ترجيح داد به‌طور جدي به‌کار داستان‌نويسي مشغول شود و خُب، از شهرت آن روزگار او پيداست که در انتخاب مسير اشتباه نکرده بود.

اما براي درک عميق‌تر از شرايط روحي و اجتماعي‌ي سال‌هاي سياهِ پس‌از واقعه‌ي 28 مرداد شايد بهتر باشد با‌‌مراجعه‌به کتاب «بازمانده‌هاي غريبي آشنا» برخي از مرگ‌هاي دهه‌ي سي و چهل را ضميمه‌ي متن کنيم که ازقضا در شيوه‌ي زندگي و روند نويسندگي‌ي بهرام صادقي نقش اساسي داشته‌اند. بازخواني‌ي آن وقايع به‌خصوص براي يادآوري‌ي بخش مهمي از تأثيرات تاريخي در ادبيات ايران، حايز‌اهميت هستند.

يکي از تراژيک‌ترين مرگ‌هاي آن نسل مربوط‌ مي‌شود به خودکشي‌ي چنگيز مشيري که در هنگام مرگ، 24 سال سن داشت و دانشجوي سال پنجم رشته‌ي پزشکي‌ي دانشگاه تهران بود (يک سال جلوتر از بهرام صادقي). در آن دوران او گاهي در راديو موسيقي‌‌هاي کلاسيک را تفسير‌مي‌کرد. دو کتاب «شانزده مقاله موسيقي» و «چهار دفتر موسيقي» را تأليف‌کرد. «هفت نغمه چنگ» از ترجمه‌هاي اوست. چنگيز مشيري موسيقي، ادبيات ايران و ادبيات جهان را خوب مي‌شناخت و طي سال‌هاي 34، 35 و 36 در جرايد معتبري از جمله مجله‌ي سخن مطالب متنوعي را تأليف و ترجمه‌کرد. درظاهر هميشه روحيه‌ي شاد و قوي‌اي داشت؛ به ورزش علاقه‌مند بود. هفتم آبان 1338، روز جمعه ساعت پنج، به‌قصد شکار از خانه‌ي پدري‌اش واقع در خيابان فردوسي خارج‌شد. مرگِ دردناک‌اش در يکي از بيابان‌هاي منطقه‌ي الهيه توسط اسلحه‌ي کاليبر12ساچمه‌زني رخ‌داد. گلوله به سمت راست گيج‌گاهش اصابت‌کرد و تقريباً تمام سر و صورتش را متلاشي‌کرد. وقتي جنازه‌اش را يافتند، يک نامه، پروانه‌ي اسلحه، کليد، شانه و يک دستمال به‌همراه داشت. نامه‌اي که چنگيزمشيري قبل از خودکشي نوشت حاوي‌ي پيامي مهم و تاريخي‌اي بود. آن نامه درواقع مانيفستي از خودکشي‌هاي آن دوران بود:

«محض توضيح و رفع هرگونه ابهامي نوشته شد. من به‌اميد کسب يک آرامش مطلق، به ميل و اراده خود و درکمال دانستگي بدون هيچ دليل خاصي مهم يا غيرمهم به‌دست خويش رشته‌ي حياتم را قطع‌مي‌کنم و به‌عنوان آخرين خواسته تمنا‌‌مي‌کنم چنان‌چه لطفي به من داريد انگيزه‌ي اين حادثه‌ي جزيي را در يکي يا همه‌ي اين مسايل عشقي، اخلاقي، ناموسي، مادي، عاطفي، درسي، معنوي، روحي و ... جستجو نکنيد؛ گو اين‌که برايم تفاوتي نمي‌کند؛ چون من خيلي ساده و رک نوشتم که اين کار علت به‌خصوصي نداشته اما در اين‌که ديوانه يا بيمارِ روحي‌ام نپنداريد، کاملاً مختاريد.

                                                                                          جمعه هفتم آبان-چنگيز مشيري

بعد از تدفين جنازه‌اش، بهرام صادقي در سوگ او نوشت:

سوگ

به‌ياد چنگيز مشيري

آن روز همه‌چيز براي ما درحکم رويا بود. باران مي‌ريخت و هواي جوان بامدادي را که به دودها و گرده‌ها آلوده‌ بود، مي‌شست. هوا پاک مي‌شد، تازه مي‌شد و به‌نرمي با مه خاکستري رنگي که هردم بيش‌تر زلال مي‌شد و شفاف مي‌شد، درهم مي ­آميخت و باز باران بود. ما شنيديم. اما در دل‌ها شايد اندوه بود و درد بود. و بيش‌تر ابهام بود. پرده‌اي به لطافت مخمل‌هاي ناياب و به سياهي‌ي شب­ هاي دوردستِ آرام، انگار بر همه چيز مي‌نشست... . دردها از حقارت خود سر خم‌کردند و اندوه‌ها از تنهايي‌ي خويش گريختند، هر صدايي در گلو شکست و هر پرسشي بي‌پاسخ ماند. ما در ابهام آن روز باراني که هنوز گنگ و نامفهوم بود و هنوز بار خستگي و بي‌حوصلگي‌ي شبي را که گذرانده بود به‌دوش مي­ کشيد و هم‌چنان سرد و بي‌اعتنا بود، حيران مانديم. هرکس دانست که تو ديگر نيستي. خونت انگار که بر انگشت‌هاي ما خشکيد، هرکس گريست و نامت بر لبان ما نشست، اما تو نبودي و ما به راز اين ابديت پي‌برديم. با اين همه، خاموش بوديم. با توشه‌ي ناچيزمان که اشک‌مان بود رهسپار دياري دور شديم، زايران سرگرداني بوديم که درپي جواني‌ي خود مي‌رفتيم؛ زيرا تو ديگر در لطافت آن مخمل‌هاي سياه که آرام‌آرام، بر همه‌چيز نشست خفته بودي و ما تو را فراموش‌کرده‌بوديم- ما به عزاي جواني‌مان مي‌رفتيم، جواني‌ي اندوه‌باري که فرسنگ‌ها و سال‌ها از ما دور است و خود پيش از تو، سالياني پيش از مرگ معصوم تو، شايد در روزي مه‌آلود و يا در بامدادي روشن به‌خاک رفته است. خاموش مي‌رفتيم و اشک‌مان ره‌توشمان بود و بار غم‌هاي‌مان بر دوش و دل‌هاي‌مان، بي‌کينه‌اي مي­ تپيد... به گورستان رسيديم. آن‌گاه آسمان باز شد و آفتاب دميد و ما مرثيه خوانديم و هوا پاک‌تر بود. در پهنه‌ي آسمان ابرها آرام آرام به لطافت مخملي‌ي سپيد از هم گسيخت، گويي دست بلورين فرشتگان خدا تار و پود ناديدني‌شان را ازهم جدامي‌کرد و در سراسر زمين که اکنون مثل هميشه بود و خورشيد بر آن مي‌تابيد و از هر گوشه‌اي بخار برمي‌خاست بندگان خدا توشه‌ي ناچيزشان را تمام‌کرده بودند.

من بر افق نگريستم و کوه‌ها را ديدم و کبوتران را ديدم که چون نقطه‌هاي سياهي دورشدند و هم‌چنان دورشدند و دور‌شدند و صدايي را شنيدم که از زبان خدا سخن مي‌گفت و آمرزش ابدي مي‌طلبيد. يک‌دم لرزيدم و آن‌گاه باز گرداگردم را نگاه‌کردم- به روي تو خاک مي‌ريختند... آن صدا خاموش شد و باز همه‌چيز خاموش بود وما به خانه‌هاي‌مان مي‌رفتيم. بي توشه‌اي و بي‌همراهي، خسته‌پاي و درمانده و راهي بس دراز درپيش داشتيم... .
ما از دياري آشنا برمي‌گشتيم. ما يک‌بار ديگر خودمان را به‌خاک سپرده بوديم.

                                                                                                                      9-8-38 بهرام صادقي

يک سال بعد روز چهارشنبه بيست و 24 آبان 1339 تراژدي‌ي دانشکده‌ي پزشکي‌ي دانشگاه تهران باز هم تکرارشد و با‌توجه‌به اين‌که قرباني‌ي اصلي، اين‌بار هم‌کلاسي و يکي از صميمي‌ترين دوستان بهرام بود ضربه‌ي روحي‌اي که بر او وارد شد سهمگين‌تر از حد تصور بود. او با خوردن 120 قرص لومينال، 67 ساعت بيش‌تر طاقت نياورد. در نامه‌اي که در اتاق فاتحي يافتند، نوشته بود: «چون حوصله‌ي زندگي‌کردن نداشتم خود را کشتم.» منوچهر فاتحي گويي چند ساعت قبل از خودکشي به بهرام صادقي گفته بود که من ديگر خسته شده‌ام. امشب کار را تمام مي‌کنم. بهرام موضوع را جدي نمي‌گيرد. فردا صبح بهرام جلوي دانشکده، هرچه انتظار او را مي‌کشد، نمي‌آيد. ياد گفته‌هاي او مي‌افتد و اضطراب تمام وجودش را فرا مي‌گيرد.

براساسِ گزارشِ روز پنج‌شنبه 26 آبان 1339 روزنامه‌ي کيهان، منوچهر فاتحي در دفتر ادبيات يکي از دوستانش نوشته بود: « اين دست‌خط از يک دوست دردمندي‌ست که در زندگي هرگز روي خوش نديده‌است. زندگي بازيچه‌اي‌ست و من هم پا‌به‌پاي او خود را به بازي‌گرفته‌ام. فعلاً بازي‌گري هستم تا ببينم کِي دست از بازي خواهم‌گرفت.»

بهرام صادقي هيچ‌گاه اين حادثه و خاطرات روزهايي را که با منوچهر فاتحي بود، از ياد نبرد. بعدها داستان کوتاه «آوازي غمناک براي يک شب بي‌مهتاب» (1341) به‌ياد اين دوست نوشته‌شد. داستان بلند «ملکوت» هم طبق مقدمه‌ي چاپ اول مجموعه‌ي «سنگر و قمقمه‌هاي خالي» به منوچهر فاتحي تقديم‌شده‌است.*

اما ديگراني هم بودند که هريک با رفتن‌شان بر آتشِ دلِ دوستان دامن، و مهر تصديق بر سياهي‌ي آن شب-روزگار يأس زدند. مختصر مروري بر نام چند‌تن از آنان:

يکي از آن‌ها «مسعود شادبهر» شاعر جوان اهل شيراز بود که روزي در‌حين خدمت در سال 42 به‌سراغ حسن پستا رفت. لباس‌هاي سربازي را عوض کرد و به خانه‌ي خواهرش در کرمانشاه رفت و در همان‌جا خودکشي کرد. او چند لحظه قبل از خودکشي کنار يک تکه روزنامه نوشت: «من هرچه کردم مثل آدم زندگي کنم نشد»*
ديگري «بهروز فربود» بود که در حدود سال 44 خودکشي‌کرد. او در دهه‌ي 30 در سلسله مقالات تکان‌دهنده‌اي، سرگذشت خود را بي‌پرده نوشت؛ عنوان اين سلسله مقالات «سال‌هاي سياه» بود.*
ديگري دکتر «هوتن» بود که سه بار در بيمارستان بستري شد. شايد از باتلاق اعتياد نجات‌يابد. براي بار چهارم که به بيمارستان برده شد از طبقه‌ي بالا به پايين پريد و خودکشي‌کرد.

بهرام صادقي شعر «از: لحظه‌هاي اشراق» را با نام مستعارش (صهبا مقداري) در اندوه ياد مرگ دکتر هوتن و اشراق ظلماني‌ي يک نسل نوشت که در شماره 10 دوره 15 مجله سخن مهرماه 1344 چاپ شد.
و ديگري «هوشنگ باديه‌نشين» بود که هم‌زمان با «بهرام صادقي» شروع‌به چاپ آثارش کرد. باديه‌نشين حدود سال 58 روزي، از قهوه‌خانه‌ي روبه‌روي کافه فيروز بيرون‌آمد، درختي را بغل کرد و مُرد.

نااميدي، اعتياد، تباهي و به خاکستر نشستن يک نسل که پشت سر خود شکست هولناک آرمان‌هاي مشروطه را مي‌ديد و در‌پيش رو، تسلط دوباره‌ي حکومتي‌ي مستبد را؛ در آثار معدود نويسنده‌اي بازنمود واقعي و روشن داشت. يکي از آن چند، بهرام صادقي بود که شخصيت‌هاي داستان‌هاي‌اش از همان سال‌هاي وهم‌آلود و بي‌درکجا مايه داشتند و زير سقفِ کوتاه آن آسمان و در آن سرماي سخت و سوزانِ زمستان، آن‌گاه که سرها در گريبان بود، جان مي‌گرفتند. شخصيت‌هايي که بهرام صادقي در آن فضا خلق‌مي‌کرد همان سنگ‌ تيپاخورده‌ي رنجور بودند که اخوان مي‌گفت.3

دکتر «ضياء موحد» در‌ارتباط‌ با تأثير کودتاي 28 مرداد مي‌گويد:

«اتفاقي سياسي بود. مصدق يک گروه مرثيه‌سرا درست‌کرد. بهرام صادقي مرثيه سرا نشد و طنزش نجاتش‌داد. البته شکست، شکستِ کمي نبود. ...خوشبختانه بهرام صادقي قرباني‌ي سياسي نبود. دستش را روي تأثيرات جانبي‌ي آن حادثه گذاشته بود. قربانيان آن قضيه را شرح مي‌داد. آن‌ها درباره‌ي اصل ماجرا آه و ناله مي‌کردند. بهرام صادقي آن‌ها را نگاه مي‌کرد و سر‌به‌سرشان مي‌گذاشت. او يک درجه بالاتر رفته بود.»

به‌جز بهرام صادقي در آن جمعِ کوچک ديگراني هم بودند؛ از جمله‌ «غلامحسين ساعدي»، «بهمن شعله‌ور» و «تقي مدرسي»؛ اين چهار نويسنده و مترجم تأثيرگذار به‌علاوه‌ي چندي ديگر که به هر بهانه فرصت باليدن نيافتند دانشجويان و بعدها فارغ‌التحصيلان دانشکده‌ي پزشکي‌ي دانشگاه تهران بودند. و اين يعني يک نسل از جدي‌ترين و تأثيرگذارترين نويسندگانِ تاريخ ما، پزشکاني بودند که راه راحتِ جان و جاي امن‌و‌امان‌شان را فداي طريق خطر کردند، و مقام مصاف.4 رسيدن به چرايي‌ي پديد آمدنِ اين وضعيت حتماً نياز به مطالعه‌ي دقيق از جامعه‌ي آن روزگار و شناخت خلأِ آن جديت در زمانه‌ي ما دارد.

به‌علاوه آن دوران مصادف با سرايت تفکرات اگزيستانسياليستي در ايران بود. فيلسوفانِ مکتبِ اگزيستانسيالسم به‌کلي، انسان را از آن معناي اشرف مخلوقاتي که براي خود دست‌و‌پا کرده‌بود، تهي مي‌کردند؛ او را با نيستي‌ي لايتناهي‌ي پيرامونش روبه‌رو مي‌ساختند و بي‌چرايي‌ي انسان مدرن را در دوران مصيبت هدف‌مي‌گرفتند. نوعي تبيين و ترويج نيهليسم در جامعه‌اي که هنوز مقارن سنت‌هاي‌اش بود شکاف ميانِ روشنفکر و توده را بيش‌تر و در نتيجه تحملِ فضاي موجود را براي روشنفکر سخت‌تر مي‌کرد. البته، هر مکتب و هر تفکرِ جهان‌شمول با هر گرايش، ناگزير از اشاعه است و گناه آن به گردن هيچ بشر نيست؛ حتا شارع آن مکتب، درواقع وارث تاريخي‌ي شرع است. پس استعمالِ فعل سرايت _ با تجسم نوعي ويروس‌وارگي_ متوجه‌ي شکافي فرهنگي و محصول يک جاماندگي‌ي تاريخي است.

فريدون مختاريان، درباب چگونگي‌ي آشنايي بچه‌هاي دبيرستانِ ادب با فلسفه‌ي اگزيستانسياليسم مي‌گويد:
« آن‌موقع که در دبيرستانِ ادب با صادقي بوديم، معلمي داشتيم از رشت آمده‌بود به نام ايرج پورباقر. پورباقر نخستين کسي بود در ايران که سارتر و اگزيستانسياليسم را معرفي‌کرد. کتابِ «ماندارين‌ها»ي سيمون دوبوار را نيز ايشان ترجمه‌کرد. در اصفهان، به‌عنوانِ يک دبير شوريده و کسي که دارد بچه‌هاي مردم را منحرف‌مي‌کند و به‌عنوان دبيري انحرافي با او برخورد‌مي‌کردند. ولي از آن‌جا‌که معلم فلسفه بود خيلي قدرت داشت. ...پورباقر جذب‌مي‌کرد. از جمله کساني‌که دور‌و‌بر او بودند بهرام صادقي، منوچهر بديعي، لبخندي، مصطفي پور در ذهنم مانده... . اين جمع به عنوان اگزي معروف‌شدند.»5

بنابراين، شاکله‌ي داستان‌ها و زندگي‌ي بهرام صادقي، او همان چيزي را مي‌نوشت که زندگي‌مي‌کرد و همواره مهارت نويسنده را (در آسيب‌شناسي‌ي شرايط اجتماعي) مدلولِ زيستن در محيط مي‌دانست‌ـ مي‌توان مبتني‌بر سه جريانِ کلي دانست. دو جريان بيروني و يک جريان محوري يا دروني. اول زيستن (نوشتن) در شرايطِ به غايت نامساعدِ اجتماع و زير بار آن ميزان سرکوب اجتماعي و حکومتي که ناخواسته بر ذهن روشنفکر تحميل‌مي‌شد. دوم آشنايي با برخي مکاتب فلسفي و يأس و پوچ‌انگاري‌ي حاصل از آن. البته بايد علاوه‌کرد که فهم‌پذيري‌ي بالاي نسل صادقي از اين مکاتب فلسفي که منتهي به آن يأس‌ها و خودويران‌گري‌ها مي‌شد، خود التقاطي از ناخودآگاه اجتماعي و جهان‌بيني‌ي فردي‌ي آن نسل بود که خيلي زود بار زندگي را به‌دوش گرفت. اما جريان سوم که به‌نوعي ستون فقرات داستان‌هاي صادقي و منحصر‌به شخصيت اوست آن طنز کوبنده است؛ طنز تلخ و گزنده‌اي که دروني‌ي او بود و بالطبع به ساختمانِ داستان‌هاي‌اش هم نفوذ مي‌کرد. طنز صادقي در ظَلام زندگي و آثارش نظير نور است؛ روشن‌ات مي‌کند. مثلاً در «کلاف سر در گم»؛ «سنگر و قمقمه‌هاي خالي»، «با کمال تأسف» يا «آدرس: شهر «ت»، خيابان انشاد، خانه‌ي شماره‌ي 555». همه‌ي اين داستان‌ها بن‌مايه‌ي سياسي، اجتماعي و فلسفي دارند؛ آميخته با طنز. نه هر طنزي! طنز شخصي‌ي صادقي. طنزي که اول خوب مي‌خنداند، کمي بعد، به‌فکر مي‌برد و دست آخر در آهِ بلندي از سر افسوس مستحيل مي‌شود. کسي‌که طنز صادقي را هضم‌مي‌کند راستي که کمتر چيزي لبخندش را برمي‌انگيزد. از‌اين‌بابت، بسياري داستان‌شناسان معتقدند که صادقي شبيه خودش مي‌نوشت. طوري‌که نه در آن زمان و نه حتا تا امروز کسي نتوانسته با اسلوب او و به قوت و ايجاز داستان‌هاي‌اش همه چيزِ زندگي را ريشخند کند.

اما غلامحسين ساعدي؛ او که هوشنگ گلشيري در مقاله‌ي «جوانمرگي در نثر معاصر فارسي» به حق مي‌نويسد: «قدش از همه‌ي ديوارها بلندتر است.»6 با وجود‌آن‌که با بهرام صادقي آن‌چنان نزديکي نداشت، زندگي و داستان‌هاي صادقي همواره ستايش‌اش را برمي‌انگيخت. گوهرمراد در مقاله‌اي با نام «هنر داستان‌نويسي‌ي بهرام صادقي» مي‌نويسد:

«اگر در برخورد با يک اثر يکي از حواس خواننده بيش‌تر حساسيت نشان‌بدهد، کارهاي بهرام صادقي بيش‌تر محرک حس لامسه است؛ حسي غريب و نا‌آشنا، کنجکاوي‌ي تازه‌اي براي لمس يک محيط تازه. با‌توجه‌به اين نکته است که مي‌شود توجه بيش از حدِ او را به داستان‌هاي پليسي در‌يافت. بهرام صادقي، مدام رمان پليسي مي‌خواند، جذابيت داستان‌هاي پليسي براي او بيش‌تر پوچي‌ي آغاز و پوچي‌ي فرجام بود. با سگرمه‌هاي درهم رفته، در سکوي اين دکان و آن دکان، يا در اين قهوه‌خانه و آن قهوه‌خانه مي‌نشست و يک رمان پليسي را به‌پايان مي‌رساند و با نيم‌لبخندي مي‌گفت: «چيزي نداشت، خيلي خوب بود اگر در وسط قضايا را رها مي‌کرد.» تعجب مي‌کرد که چرا «کارآگاه مگره» مدام اين‌در‌و‌آن‌در مي‌زند، بهتر نيست ساعتي بنشيند، و باراني‌ي سياهش را روي سر خود بکشد و بقيه‌ي ماجرا را به امان خدا بسپارد؟ بيهوده نبايد جلو تخيل و کنجکاوي‌ي خواننده را گرفت.»7

«باز گذاشتنِ عرصه‌ي تخيل مخاطب» اين اعتقاد که با مهارت و نه ازسر محاکات در داستان‌هاي صادقي نمود مي‌يافت نزديکيِ بي‌مرزي با اعتقادات نويسندگان معاصرش در ادبيات غرب بخصوص در فرانسه داشت. شگرد صادقي در مخدوش‌کردنِ همين مرزهاست. امروز مي‌توانيم بگوييم که گلشيري چندي از مهم‌ترين آثارش را متأثر از مؤلفه‎هاي رمان ‌نويي نوشته و غالباً هم موفق. اما آثار صادقي را نمي‌توان با اين عيار سنجيد؛ مرزبندي‌ي آثار او به‌سختي ممکن است. بهرام صادقي چيزي ميان اين و آن بود، چيزي ميان دو چيز، استخوان شکسته‌اي در گلو. روحي سرگرشته‌ به وادي‌ي حيرت. گوهرمراد در وصف‌اش مي‌نويسد: «روح سرگردانِ خانه‌هاي خلوت، روح سرگردان خيابان‌هاي تاريک!»8

هم‌چنين در پايان‌بندي‌ي مقاله‌اش مي‌نويسد:

«حضور بهرام صادقي در دوهه‌ي ادبيات معاصر ايران، بي‌شک يک امر استثنايي بود، شکستن الگوهاي قالبي، نمايش زندگي‌ي آميخته به فلاکت از پشت منشورهاي تازه، زندگي‌ي بي‌حادثه و يکنواخت، ولي انباشته‌از‌ ماجراهاي عبث، اعتراضِ مسستتر با نيشخند تلخ و گزنده.»9

صادقي در برخي از بهترين داستان‌هاي‌اش (متأثر از تئوري‌هاي رمان نو) از عناصر سينماتيک بهره‌برده است. در داستان اپيزوديک «آوازي غمناک براي يک شب بي‌مهتاب» فارغ از فرم برجسته‌ي داستان، هر اپيزود گوياي يک تصوير است، يک قاب مملو از اندوه؛ خاکستري. و اپيزود دو همين داستان نمونه‌ي اعلاي تصويرسازي در داستان است وقتي مي‌نويسد: «هذيان؟ / در هوا کلاغ‌ها به سوي مقصد‌هاي نامعلوم خود مي‌رفتند.» همين و تمام؛ و راه تصوير را به تأويل مي‌بندد و خواننده در تخيل غوطه مي‌خورد. زماني هم هست که آن تأثيرپذيري با روح نويسنده مي‌آميزد و در جان او رخنه مي‌کند؛ نتيجه‌اش مي‌شود داستان «آدرس: شهر «ت»، خيابان انشاد، خانه‌ي شماره‌ي 555» که درشهريور 1350 نوشته‌شده. تصور کنيد يک نفردر راهروي بيمارستان منتظرِ به دنيا آمدن بچه‌اش است. به اَنحاي مختلف مي‌شود اين انتظار را توصيف‌کرد، اما صادقي اين انتظار را قاب مي‌کند و به ديوار بيمارستان مي‌چسباند: «او نا آرام و بي‌صبر، در راهرو قدم مي‌زد و گاه در ميانِ راه مي‌ايستاد و به دوردست خيره مي‌شد. دوردست، ديوار سرد و خشک و خاکستري‌رنگي بود که يک پرستار زشت و باتجربه روي آن انگشتش را به دهان گذاشته بود.» ديگر شگرد صادقي معنازدايي از موقعيت‌ها و اشياست؛ در مسير روايت. در اين شيوه تخيل نقشي به‌سزا دارد، مثلا در «کلاف سردرگم» کسي مي‌رود به عکاس‌خانه و عکس شش در چهارش را مي‌اندازد و چند روز بعد براي تحويل گرفتن عکس‌اش به همان عکاس‌خانه مي‌رود. پلاتِ داستان به‌همين سادگي‌ست. اما اگر ببينيم که آن فرد يک‌باره دچار بحران هويت مي‌شود و در تشخيص عکس خودش به مشکل برمي‌خورد چطور؟ حالا اگر اين وسط پاي عکس يک بناي تاريخي هم به‌ميان بيايد چه؟ يا در داستان «سنگر و قمقمه‌هاي خالي» مي‌بينيم که آقاي کمبوجيه در تخت‌خوابش سنگر مي‌گيرد تا از حمله‌ي افکار و اميال مزاحمش در امان باشد. ناگفته نماند که اين مدرنيزاسيون در داستان‌نويسي‌ي اصفهانِ دهه‌ي 40 بي‌شک وامدار ممارست و جديت ابوالحسن نجفي در ترغيب آن جوانان مستعد به يادگيري‌ي زبان و خواندن داستان‌ها و تئوري‌هاي ادبي بود.

اما بهرام صادقي در فهرست آثارش جز مجموعه‌اي از داستان‌هاي کوتاه (سنگر و قمقمه‌هاي خالي) که با پي‌گيرهاي «ابوالحسن نجفي» و نشر زمان به‌چاپ رسيد، رمان کوتاهي هم به نام «ملکوت» نوشته است. در مورد اين رمان و قابليت‌هاي زباني و ادبي در حيطه‌ي محتوا و ساخت اثر منتقدان از زواياي مختلف به داستان نزديک شده‌اند. برخي اين اثر را با «بوف کور» هدايت يا «يکليا و تنهايي او» اثر «تقي مدرسي» قياس‌کرده‌اند. (في‌المثل نقد «هوشنگ گلشيري» در «سي سال داستان‌نويسي» که نخستين‌بار در جُنگ اصفهان چاپ شد) در مقاطعي، فضاي آن رمان را متأثر از جهان تودرتوي داستان‌هاي کافکا دانسته‌اند. حسن عابديني در آنتولوژي‌ي «صد سال داستان نويسي در ايران» ارتباطي هم ميان دکتر حاتمِ «ملکوت» با دکتر جکيل، قهرمان/ضد قهرمانِ رمانِ رابرت لويي استيونسن (نويسنده‌ي قرن نوزدهمي‌ي اهل اسکاتلند)، متصور شده. برخي از دريچه‌ي اسطوره شناسي؛ برخي با خوانش ساختاري و ريخت‌شناسانه و برخي هم مانند دکتر صنعتي10 از دريچه‌ي روان‌شناختي، با تحليل ضمير آگاه و نا‌آگاهِ شخصيت‌ها و راوي‌ي داستان با تکيه بر آراي فرويد و يونگ و نيم نگاهي اساطيري قصد نزديک‌شدن به اثر را داشته‌اند. موجب تعجب و افسوس است که بدانيم صادقي «ملکوت» را که جزء چند رمان برتر فارسي شناخته مي‌شود، در سن 25 سالگي نوشته است.

مؤخره:

با اين تفاسير بي‌راه نيست اگر صادقي را نويسنده‌اي پيش‌رو بدانيم که شايد اگر به نوشتن ادامه‌مي‌داد و براي جامعه‌اي که ظرف او نبود، آن‌قدر مدرن نمي‌شد که داستان‌هاي آخرش را شفاهي بنويسد!11 مي‌توانست بعد از هدايت و هم قد او اعتبار داستان فارسي در ادبيات داستاني‌ي جهان باشد. اما او هم مثل هدايت شبيه خودش بود! و ازقضا علاقه‌اي به بقاي نامش نداشت. «بهرام صادقي» فرزند نسل شکست بود؛ بي‌آن‌که خود بخواهد. کسي که نيمه‌کاره بالغ شد؛ نيمه‌کاره زيست، کم نوشت، و در نيمه‌شبي پاييزي (12 آذر 1363) بشقاب شامش را نيمه‌کاره گذاشت، و مُرد.

-----------------------------

پاييز93

پي‌نوشت‌ها:

1. سطري از دفتر «کرکره‌هاي کشيده‌ي چاک چاک» نوشته‌ي رنه‌شار، گردانده‌ي فيروز ناجي، چاپ دوم (1359)

*. غالب ارجاعات اين متن که با نشان (*) مؤکد شده‌ از کتاب «بازمانده‌هاي غريبي آشنا» با تدوين و تنظيم محمدرضا اصلاني است.

2. جواد امامي از دانش‌ آموختگان دبيرستان «ادب» اصفهان بود که انگليسي را خوب مي‌دانست و در اولين سالي که وارد دانشکده‌ي پزشکي شد به‌عنوان مترجم در مجله‌ي سخن شروع به‌کار کرد.

3. ر.ک به شعر «زمستان» اخوان ثالث که موجزترين تصوير سال‌هاي پس از 28 مرداد است.

4. ر.ک به بند آخر شعر «نامه»، «شکفتن در مه»، احمد شاملو، زندان قصر (1333)

5. از کتاب «خون آبي بر زمين نمناک»، در نقد و معرفي‌ي بهرام صادقي، حسن محمودي.

6. «باغ در باغ»، جلد اول، مقاله‌ي «جوانمرگي در نثر معاصر فارسي»، ص298

7. شناخت‌نامه‌ي ساعدي، جواد مجابي، «هنر داستان‌نويسي بهرام صادقي»، ص158

8. همان، ص 161

9. همان، ص162

10. ر.ک به نقد محمد صنعتي در کتاب «خون آبي بر زمين نمناک».

11. سال‌هاي دراز است که بهرام صادقي نويسنده‌ي خوب معاصر از قلم بيزار شده است. ... آن‌طور که دوستان مي­گويند صادقي قصه‌ي شفاهي مي‌نويسد، يعني وقتي به ياري مي‌رسد بعد از سلام شروع مي‌کند به خواندن قصه‌اي و مي‌خواند و مي‌خواند، انگار که از روي کاغذ بخواند. بعد هم خداحافظي مي‌کند و مي‌رود. [بهرام صادقي قصه شفاهي مي‌نويسد!، روزنامه کيهان تاريخ دوشنبه 29 شهريور 2535 (1355 ش) شماره 9969 در ستون چهره‌ها و خبرها]

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران