واژه‌هايي برايِ تصاوير و تصاويري برايِ واژه‌ها

واژه‌هايي برايِ تصاوير و تصاويري برايِ واژه‌ها

گفتگو با فربدمرشدزاده پيرامونِ نمايشگاهِ اخير او ( معشوق درون ) در گالري گلستان 

 نويد جهانبخش

 

فربدمرشدزاده، هنرمند، کيوريتور و پژوهشگر که اين روزها دوره‌ي دکترايِ خود را در دانشگاهِ تهران مي‌گذراند، هشتمين نمايشگاه انفرادي‌اش را در گالري گلستان برگزار کرد. نمايشگاه " معشوق درون " از چهل اثر شکل گرفته که مانند بيشتر آثار ديگر او مملو از روحيه‌اي ساده‌گو و شاعرانه است. در روزِ دومِ نمايشگاه با او قراري گذاشتم و به گفتگو نشستيم؛ گفتگويي که دومين مصاحبه‌ي من و اين هنرمندِ چهل و دو ساله در يک سالِ اخير را شکل داد. صحبت با مرشدزاده هرگز بدونِ در ميان آمدنِ ادبيات و هنرهايِ سنتي ايران شکل نمي‌گيرد؛اين‌ها مسائلي هستند که بيش از هرچيز بر روندِ فکري و هنري او تاثير گذارند. اين گفتگو در روزِ 22 آبان 95، در گالري گلستان و ميانِ آثارِ فربد مرشدزاده ضبط شد:

در نمايشگاهِ اخير شما، مثل گذشته و صحبت‌هايي که در گفتگويِ قبلي‌مان هم کرديم نقشِ پر رنگِ ادبيات ديده مي‌شود. مي‌توانيد درباره‌ي ارتباطِ شخصي‌تان با ادبيات بگوييد؟

من در خانواده‌اي بزرگ شده‌ام که ادبيات براي‌شان اهميتِ زيادي داشت و از بچگي، من را به خوبي با اين مقوله آشنا کردند. وقتي که در پنج سالگي به مدرسه رفتم و خواندن و نوشتن ياد گرفتم، بلافاصله تشويقم کردند تا شروع به خواندنِ کتاب و داستان کنم، گرچه از تن تن و ميلو و چيزهايي از اين دست شروع شد، اما به مرور به خواندنِ شاهکارهايِ ادبيات و شعر رسيد. اهميتِ اين مسئله در خانواده‌ي من آن‌قدري بود که در هفت سالگي شروع به نوشتنِ شعر کردم و عمويِ من که خطِ خيلي زيبايي داشت دفترچه‌اي برايم درست کرد و شعرهايم را برايم در آن ‌نوشت؛ چيزي که هنوز هم نگه داشته‌ام و ديدنش برايم دلنشين است.

بنابراين ادبيات دوستي برايِ من ريشه در خانواده‌ام دارد و اتفاقا در اين مسير هم افرادِ مناسبي در زندگي من قرار گرفتند، چه از اساتيد، چه از هم نشين و دوست... به همين دليل، گرچه شايد تنها در حدِ دوست دارِ ادبيات، اما هميشه ارتباطِ عميقي با آن داشتم و فکر مي‌کنم ادبياتِ فارسي برايِ احساسِ هويت کردن خيلي عنصر پر اهميتي باشد. ما هويتِ ايراني‌مان را بيش از هر چيز با ادبيات‌مان ابراز مي‌کنيم و به همين دليل به نظرِ من اهميتِ خيلي زيادي پيدا مي‌کند. فکر مي‌کنم غايتِ هر هنري تغزلي بودن يا شاعرانگي آن است و اين نکته‌ايست که بيشترِ مواقع با پيوند با ادبيات پيدايش کردم. بحثِ صنعتِ ادبي يا بداعت در کنارِ چيزي که ما از آن به عنوانِ تخنه  يا صناعت گري  ياد مي‌کنيم، مثلا داشتنِ دستِ قوي در نقاشي بحثِ صناعت را پيش مي‌کشد و بداعت اما مانند اين است که به عنوانِ يک نقاش، ذهني داشته باشيد که شما را به سمتِ فضايِ تغزلي ببرد و هر دو در کنارِ هم از نظرِ من نقاشِ بهتري را به وجود مياورند.

يعني شما پيوند نقاشي و ادبيات را بهتر بودنِ نقاشي مي‌دانيد؟

از نظرِ من بله. ببينيد، معنا در ذهنِ ما به واسطه‌ي ادبيات شکل مي‌گيرد. واژه‌ها هستند که مفاهيم را در ذهنِ ما مي‌سازند. در واقع مي‌توانم اين طور بگويم که معنا به واسطه‌ي کلام شکل مي‌گيرد و شايد کمتر پيش بيايد که ما انتزاعي يا تجريدي فکر کنيم؛ گرچه اين انتزاعي فکر کردن بخشِ بي اهميت يا حتي کم اهميتي نيست، اما همان‌طوري که گفتم غالبِ تفکرِ ما به واسطه‌ي واژه‌ها شکل مي‌گيرد و اين نمي‌تواند خالي از عناصرِ ادبي باشد؛ وقتي که کلام در چيزي وارد مي‌شود ناگزير جنسي از ادبيات به خود مي‌گيرد و اهميت پيوندِهنرِ تصويري با ادبيات را براي من غيرِ قابلِ انکار مي‌کند.

در بيانيه‌ي نمايشگاه‌تان شعري از دفترِ پنجمِ مثنوي معنوي مولانا را آورده‌ايد. وقتي که صحبت در خصوصِ مولانا مي‌شود ناگزير به سمتِ عرفان مي‌رويم. چه پيوندهايي بينِ آثار يا زندگي‌تان با عرفان داريد؟

در کتابِ نمايشگاه دو شعر گذاشته‌ام، شعرِ اول همين است که شما گفتيد و شعر دوم از حلاج است. اين شعر حلاج به دليلِ تکيه بر وحدتِ وجود بسيار معروف است. در اين شعر از عشق يا هوسي مي‌گويد که در سر دارد ( انا من اهوي ) و بعد مي‌گويد که آن هوس سراسر خودش است ( و من اهوي انا ) و در نهايت به اين اشاره مي کند که در واقع ما دو روح در يک بدن هستيم. شعري هم که از دفتر پنجم مولانا آورده‌ام شعري‌ست درباره‌ي ليلي و مجنون که باز هم در آن مجنون مي‌گويد من کيم ليلي و ليلي کيست من، که باز هم تاکيد بر يکي بودنِ عاشق و معشوق دارد. به هر حال من در حالِ حاضر که در حالِ تحصيل هستم، بر رويِ بنيان‌هايِ شيعي و عرفانِ شيعي مطالعه‌ي زيادي مي‌کنم و اين‌ها موضوعاتي هستند که ناگزير بر افکارِ من تاثير زيادي گذاشته‌اند. من مجبور شدم مطالعاتي را انجام دهم که شايد اگر اين فرصت نبود در شرايطِ ديگري انجام‌شان نمي‌دادم و زماني که ما رويِ چيزي عميقا مطالعه مي‌کنيم بسياري از مواقع نسبت به آن علاقه‌ي زيادي پيدا مي‌کنيم  و شايد به همين دليل، اين موضوعات برايِ من اهميتِي دوچندان پيدا کردند.

اين مجموعه حاصل دو سال و نيمِ اخيرِ کارِ هنري من است و در طولِ يک سال و نيمِ اخير مطالعاتِ جدي و سنگيني بر رويِ فلسفه‌ي اسلام، فلسفه‌ي شيعي و فلسفه‌ي عرفاني داشتم. چيزي که اين نمايشگاه را به نمايشگاهِ قبلي من وصل مي‌کند موضوعِ عاشقانه و رابطه‌ي بينِ عاشق و معشوق است. من ارتباطِ زيادي بين اين موضوع و وحدت وجود يا همه خدايي مي‌بينم. شايد وقتي درباره‌ي اين قبيل مسائل حرف مي‌زنيم نا خودآگاه به مسائلِ آسماني و چيزهايي از اين دست فکر کنيم؛ اما من تفاوتي بينِ عشقِ مادي و زميني با همين ديدگاهِ عارفانه و عشق ملکوتي نمي‌بينم. من فکر کردم ارتباطِ ميانِ عاشق و معشوق و جايي که هويتِ عاشق و معشوق احراز مي‌شود و اين هويت‌ها جابه‌جا مي‌شوند و در هم ادغام مي‌شوند، مي‌تواند خوانشي زميني‌تر از مسائلِ عارفانه‌اي باشد که برايِ ما مطرح است.

من گاهي سعي مي‌کنم اشعارِ عارفانه‌ي حافظ را خيلي خيلي زميني تصور کنم. مثلا بارها فکر کرده‌ام که وقتي حافظ مي‌گويد در دير مغان آمد يارم قدحي در دست، شايد واقعا در جايي بوده است و معشوقش از دور و با ليواني در دست تلو تلو خوران به سمتِ او آمده و به او رسيده است و حافظ هم بعد از اين ملاقات شعرش را سروده است. چرا نتوانيم اشعارِ عارفانه را اين‌گونه ببينيم؟ آيا الزاما عرفان در جايي بيرون از تجربياتِ ما تعريف مي‌شود؟

در مجموعه‌ي جديدتان نشانه‌هايي مثلِ سيب، درخت، پرنده و... تکرار مي‌شوند. عناصر ثابت هستند و در ترکيب‌هايِ مختلف و در شرايط متفاوت ظاهر مي‌شوند. اين نشانه‌ها مي‌توانند ارجاعاتِ زيادي در تاريخ و ادبيات داشته باشند. مي‌توانيد کمي درباره‌شان توضيح بدهيد؟

خوب اين نشانه‌ها برايِ من نشانه‌هايِ تازه‌اي نيستند. در مجمموعه‌ي مراسلات ( مجموعه‌ي پيشين) هم اين نشانه‌ها وجود داشتند و در اين مجموعه تنها محدودتر شده‌اند. من فکر کردم که اين محدود شدن مي‌تواند من را مجبور به خلاقيتِ بيشتر در، کنارِ هم گذاشتن و معني سازي از آن‌ها کند. شما در تمامِ آثار گلدان را مي‌بينيد. وقتي که جايگاهِ آن تغيير مي‌کند مخاطب بهتر مي‌تواند از آن معنا را بيرون بياورد و اين نوعي احساسِ امنيت نسبت به خوانشِ اثر در او ايجاد مي‌کند. از طرفِ ديگر اين محدوديتِ عناصر من را مجبورمي‌کند تا پيچيدگي بيشتري را در روايتم به کار ببرم. صحبت با حداقل عناصر را دوست دارم و تلاش مي‌کنم تا هرچه بيشتر اين اتفاق را در آثارم پر رنگ کنم.

سوالِ ديگري که درباره‌ي اين مجموعه به ذهنم رسيد درباره‌ي باد است. وزش باد در اغلبِ آثار ديده مي‌شود و بر آن تاکيد مي‌شود. اين اتفاق برايِ شما چه معنايي دارد؟

اين وزش باد در بعضي از آثار وجود دارد و در بعضي از آثار نيست. برايِ من باد نشانه‌ي تشويش در سلوکِ عاشقانه است. به خاطرِ همين در چند اثري که در فکرِ من پايانِ اين مراحل است سکون اتفاق افتاده و وزشي در جريان نيست. ( به اثري اشاره مي‌کند) مثلا در اين اثر هر سه شخصيت کنارِ يک گلدان دراز کشيده‌اند و بادي در جريان نيست؛ از نظرِ من اين سه نفر سلوکِ عاشقانه‌ي خود را گذرانده‌اند و حالا آرام کنارِ گياهي که انگار حاصلِ اين عشقِ پرورش يافته است آرام گرفته‌اند. در بعضي از آثار هم که وزشِ باد هست معمولا انتظار وجود دارد. برايِ من وزش، گذرِ زمان و جنبش است. فکر مي‌کنم اين تفاوتِ حرکت و سکون به وضوح از نظرِ معنا قابلِ خوانش باشد.

بعضي وقت‌ها مي‌بينيم که اشخاصي که در برابر اين جنبش قرار گرفته‌اند خودشان در حالتي از سکون هستند. مثلا در يکي از آثار مي‌بينيم که درخت از شدتِ وزشِ باد خم شده است و گلدانِ آن در دست مردي قرار گرفته است که ثابت و بي حرکت ايستاده است و از تخمِ پرنده‌اي که رويِ درخت است محافظت مي‌کند؛ خودش را مسئول مي‌داند تا صبر کند و از تخم‌ها محافظت کند تا زماني که تولد اتفاق بيفتد؛ شايد مجبور باشد اين احتياط را مدت‌ها داشته باشد و اين سختي را به خود بدهد تا به نتيجه برسد و در طولِ اين مدت تلاش مي‌کند تا شرايط را امن و ثابت نگه دارد.

از طرفي خيلي از آثار احساسِ بويايي را القا مي‌کند. مي‌توانم در اين باره به مارسل پروست ارجاع بدهم و بگويم حسِ بويايي يکي از مهم‌ترين احساسات برايِ هدايت ناخودآگاهِ ما به خاطرات است. احساسِ بويايي برايِ انسان نسبت به موجوداتِ زنده‌ي ديگر مسئله‌ي متفاوتي‌ست، انگار کارکردي رمزآلود دارد. مثلا سال‌ها بعد از مرگِ عزيزي ممکن است به جايي برويم و بويي را احساس کنيم که ناگهان ما را به خاطره‌ي مشخصي با او بفرستد. به خاطرِ همين سعي کردم اين احساس را در بعضي از آثار شکل بدهم.

در کارهايِ شما، چه از نظر ترکيب بندي و چه از نظرِ نحوه‌ي استفاده از رنگ‌ها رگه‌هايِ غيرِ قابلِ انکاري از هنر نگارگريِ ايران ديده مي‌شود. اين ارتباط با ادبيات و نگارگري ايران برايِ شما چه پيشينه‌اي دارد؟ چه چيزي باعث مي‌شود که برايِ حفظ اين ويژگي در آثارِ خودتان تلاش کنيد؟

من خيلي خوشحال هستم که اين احساس رو کسِ ديگري غير از خودم هم نسبت به اين آثار داشته است، چون برايم واقعا اهميتِ زيادي داشت. ببينيد، من دوست دارم يک هنرمند جهاني باشم، منتهي با اين باور که برايِ جهاني بودن بايد ويژگي‌هاي لوکال و محلي را در خود حفظ کرد. بايد مشخص باشد که خواستگاه من کجاست. من آرزو دارم که بتوانم يک بندِ قابلِ مشاهده را از خودم به رضا عباسي، به سلطان محمد، به بهزاد، به احمد موسي يا هرنقاش ايراني ديگري که پيش از من زندگي مي‌کرده است وصل کنم. دوست دارم که بتوانم نشان بدهم که از کجا آمده‌ام و چه پيشينه و چه هويتي داشته‌ام. به خاطرِ همين از اشاره‌ي شما به اين موضوع خوشحال شدم.

من تعمدا برايِ استفاده از رنگ در اين مجموعه سراغِ صمغ عربي رفتم، چون خوانده بودم که نگارگران ما برايِ نقاشي از اين ماده استفاده مي‌کردند. وقتي صمغ عربي را با رنگِ آکرليک ترکيب کردم، بسط همديگر را خنثي کردند، چون بسط آکرليک شيميايي‌ست، صمغِ عربي ساختارِ آن را کاملا تغيير داد. رنگ‌ها ترنسپرنسي خاصي در اين مسير پيدا کردند که هرگز با آکرليک به تنهايي اتفاق نمي‌افتاد. اين اتفاق محصولِ صمغِ عربي بود و من عامدانه به استفاده از آن رو آوردم.

در گفتگويِقبلي‌اي که با هم داشتيم شما نقاشي ايران را در دوره‌اي از کما و نقاهت مي‌دانستيد. مي‌توانيد کمي در خصوص نگاه‌تان به اين دوره بگوييد؟

وقتي درباره‌ي اين که نقاشي ايران در دوره‌اي از کما به سر مي‌برد صحبت کردم و شما هم به عنوانِ تيتر مصاحبه از آن استفاده کرديد، منظور من اين بود که هنرمندانِ نقاش ايراني درگير چيزهايي هستند که از آبشخورِ واقعي الهام دورشان کرده است. يعني بسياري از نقاشان ما نقاشي مي‌کنند و از اين راه زندگي خود را مي‌گذرانند، صد البته که اين موضوع خوب است و يکي از معاني حرفه‌اي بودن است. اما اين ارتزاق بستگي دارد که به چه شکلي اتفاق بيفتد. به نظر من نقاشان زيادي هستند که به دليل اهميت يافتن ارتزاق از سير طبيعي رشدشان خارج شده‌اند و مجبورند که به چيزهايي تن بدهند که اصلا براي‌شان عميق و دروني نيست. اين باعث مي‌شود که اشراف‌شان نسبت به زيست هنري‌شان کاهش پيدا کند. من اين عدمِ اشراف و آگاهي را به عنوانِ کما در گفتگوي قبلي‌مان گفتم. من فکر مي‌کنم هنرمند بايد هوشيار باشد و بداند که کجا زندگي مي‌کند و چگونه فکر مي‌کند و از هر احساسي چه فاصله‌اي دارد ولي وقتي که نگاهِ شما به سمتِ چيزهايِ ديگري باشد يعني هوشياري‌تان را از دست داده‌ايد و اين از نظرِ من مريضي، نقاهت و به کما رفتن است.

به عنوانِ کسي که در سيستمِ آموزش آکادميک حضور دارد، نقشِ دانشگاه و آموزش را در اين کما چطور مي‌بينيد؟

خوب بزرگ‌ترين مشکل کم سوادي سيستمِ آکادميک است که به نوعي شبيه به بيماريِ شيوع يافته در آموزش کشور به نظر مي‌رسد. اما وقتي که برايِ مثال يک استاد دانشگاه تامين نيست که بتواند برود و مطالعه، تحقيق و يا تجربه‌هاي تازه‌اي در هنر بکند و چون دوست دارد تدريس کند به اين کار بپردازد کاملا طبيعي‌ست که نتواند به خوبي آموزش بدهد. مثلا يک هيئت علمي در دانشگاه حتي اگر وسط دوره‌ي فعاليت خود در آموزش به اين نتيجه برسد که مي‌خواهد از سيستم بيرون بيايد و به هنرخودش بپردازد مجبور است به خاطرِ سيستمي که او را مجبور به حضور مي‌کند بماند، با راندماني پايين کار کند و با انگيزه‌اي پايين‌تر آموزش بدهد. بنابراين ما زماني که اساتيدِ خودمان را مي‌بينيم يا درباره‌ي استادهايِ اساتيدمان مي‌شنويم احساس مي‌کنيم يک شوقي در آموزش و يادگيري بين استاد و شاگرد وجود داشته که امروز به تمامي از بين رفته است.

من نمي‌دانم اينهايي که در کتاب‌ها درباره‌ي اساتيد گذشته‌ي هنر نوشته‌اند قصه است يا حقيقت دارد. وقتي سه نسل قبل را نگاه مي‌کنيم و مي‌بينيم رابطه‌ي الخاص با شاگردانش چطور بوده است آن‌قدر از امروز ما دور است که نمي‌توانيم درکِ درستي از آن داشته باشيم. يعني واقعا يک زماني بوده است که اساتيد تا اين اندازه عاشق شاگردانشان بوده‌اند و تمامِ چيزي که مي‌دانستند و بلد بودند را به آن‌ها مي‌دادند؟ البته که هنوز هم اساتيدِ خوب هستند و اصلا هم کم نيستند، ولي متاسفانه اساتيد کم انگيزه بسيار زيادند. من اميدوارم شرايطي به وجود بيايد که آدم‌هايي که عاشق آموزش دادن هستند وارد فضايِ آکادميک شوند و فضايِ آکادميک ما هم از اين حرص و طمع خارج شود.

در گفتگويِ پيشين‌مان وقتي درباره‌ي روايتگري سنتي ايران صحبت کرديم گفتيد معمولا يا در سنت غرق مي‌شويم يا عليه آن موضع مي‌گيريم. برخورد و ديدگاهِ شما نسبت به سنت چگونه است؟

طبيعتا وقتي من چنين اظهارِ نظري کردم فکر مي‌کنم نگاهِ صحيح اين است که حدِ ميانه‌اي در اين موضوع داشته باشيم. بايد يک برخوردِ انتقادي و تعاملي نسبت به آن داشته باشيم. من هم اميدوارم بتوانم چنين برخوردي نسبت به سنت داشته باشم و با ديدي تحليلي و پژوهشي به آن نگاه کنم و از آن استفاده کنم.

مي‌توانيد کمي درباره‌ي عنوانِ نمايشگاه‌تان ( معشوق درون ) بگوييد؟

عنوانِ نمايشگاه آخرين چيزنمايشگاه بود که درباره‌ي آن به نتيجه رسيدم. من مطالعاتِ زيادي درباره‌ي عرفان، عشق و وحدتِ وجود دارم. در ابتدايِ کار فکر مي‌کردم که اصلا عنوانِ نمايشگاه را بگذارم من کيم ليلي، ليلي کيست من اما اين را برايِ يک عنوان مناسب نديدم. بعد فکر کردم معشوقِ درون بهتر است. فکر مي‌کنم اين عنوان خاصيتِ ذهني بودنِ عشق را مي‌تواند در خود داشته باشد و نشان بدهد.

با نگاهي به مسير کاري‌تان مي‌توان بيشتر شدنِ گرايش‌تان به طراحي را ديد. گرچه استفاده از رنگ نقشِ مهمي در آثارتان دارد، اما خطوط نقشي محوري و غالب دارند. چه چيزي شما را به اين سمت هدايت مي‌کند؟

خوب بستگي دارد تعريف ما از طراحي چه باشد. واقعيت امر اين است که من دوست دارم عناصرِ تصويري را در آثارم به حداقل برسانم. من احساس مي‌کنم بحثِ مضمون و صنعتِ ادبي (بداعت) در آثارم  آن‌قدري پيچيده است که من به جايِ آن بايد تلاش کنم تصاوير را ساده‌تر ترسيم کنم(صنعت، تکنيک). اگر اين آثاراز نظر تکنيکي پيچيده تراز اين باشند از بسياري از جهات حتي کارِ من را آسان‌تر مي‌کنند. من فکر مي‌کنم نقاشي و استفاده‌ي زياد از رنگ بخشِ زيادي از ضعف‌هايِ آثار را به راحتي پوشش مي‌دهد. البته ما به عنوانِ مخاطباني که شناخت‌مان از هنر به شکلي تخصصي و حرفه‌ايست مي‌توانيم تشخيص بدهيم که کجا در اثري ضعفي شکل گرفته و چگونه آن ضعف پوشيده شده است. من فکر مي‌کنم با اين کار به مخاطبانم اعتمادِ به نفس بيشتري مي‌دهم. البته يک همکار مي‌تواند درک کند که چه‌قدر دشوار است تا بتوانيم با عناصر و رنگ‌هايي تا اين اندازه محدود ترکيب‌هايي زيبايي شناسانه به وجود بياوريم. 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران