ساعت هاي آفتابي

ساعت هاي آفتابي

آندرِآ زان زوتو

فارسي: حميد فرازنده

 

 

معرّفي

آندرِا زان زوتو (1921-2011) يکي از بزرگ ترين و تأثيرگذارترين شاعران ايتالياست. بيش از بيست مجموعه شعر و اسه از او باقي مانده است. او را شاعر طبيعت مي نامند، هرچند درون مايه هاي گوناگوني از زبان شناسي گرفته تا علوم انساني و سياسي در اشعار و اسه هاي او به چشم مي خورد.  بيشتر عمرش را در تپه هاي روستايي «وِنِتو» گذرانده است، جغرافيايي بسيار از نظر طبيعي غني که بر شعر و نثرش تأثيري به سزا گذاشته است. اين چنين است که شعر و نثر او تنشگاه طبيعت و فرهنگ و تاريخ است. اونگارتي شعر زان زوتو را تا حدّي که او را از پيشگامان تاريخ ادبي ايتا ليا بشمارد، ستوده است، و اوجِنيو مونتاله شاعر بزرگ ايتاليا (برنده ي نوبل 1975) او را مهم ترين شاعر قرن بيستم ايتاليا دانسته است. در ذيل، ترجمه يي از يکي از  اسه هاي او را مي خوانيم. اين ترجمه از روي ترجمه ي انگليسي پاتريک بارون از کتاب زير صورت پذيرفته است :The Selected Poetry and Prose of Andrea Zanzotto, Edited and Translated by: Patrick Barron, The University of Chicago Press 

 

 

ساعت هاي آفتابي

 

 

 

کنکاش در مسئله ي زمان – از بطن زندگيِ روزمره تا پيچيده ترين نظريه هاي فيزيک مدرن – شايد کنکاش درون بغرنج ترين مسئله در حيطه يي از سرشت آدمي است که هيچ گاه نمي تواند به راستي موضوع تبيين هاي سطحي قرار گيرد. از همان آغاز پاگيري تمدّن، نوع بشر احساس نياز کرد تا اساسنامه يي تدارک بيند که در آن زمان – که با بطن زندگي روزانه درآميخته بود—حالتي عقلاني داشته باشد، «روشن و ساده» باشد و در نهايت در خدمت نظامي باشد که مي توان آن را ماشين هاي کاربردي ناميد.

 

اگر به ساعت هاي آفتابي توجه کنيم، نکات جالب بسياري در آن ها مي يابيم: اين که چگونه اين ساعت ها به مثابه ي يکي از نخستين ماشين ها که براي اندازه گيري زمان طرّاحي شده بودند، هنوز امروز به  عنوان تصوير يا استعاره يي براي درک زمان با قدرت تمام سرجاي خود ايستاده اند. ساعت هاي آفتابي که امروز ساخته مي شوند – به رغم دقّت بسيار زياد ساعت هاي مچي، يا  حتا ابزار پيشرفته ترِ زمان سنج که به پيش بيني ناپذيرترين راه ها دقّت خود را آشکار مي کنند- حاوي لايه هاي چندگانه و پر نبض معنا هستند. ساعت آفتابي به منزله ي راهي براي ميل به درک سيلان زمان پديد آمد ( سيلان زمان مفهومي است که از وضع هوا جدايي ناپذير است 1) و همواره ارتباطي نزديک با طبيعت و محيط زيست داشته است؛ ماشيني است که ممکن است کار کند يا نه: حتا وقتي از کار بيفتد يا وقتي در نامنتظرترين لحظات به ناگاه دوباره شروع به کار کند، هم چنان جلب نظر مي کند، و از اين رو به ما يادآوري مي کند که حتا دقيق ترين ماشين هاي ساخت دست انسان در معرضِ خرابي و کاستي است. براي مثال، ساعت آفتابي في نفسه پذيراي تغييرات آب و هوا مي شود و پاسخ گوي خواستي آزادانه براي ماندن در تماسي نزديک با گذارِ رويداهاي طبيعي است. در اين زمينه به ياد مشاهدات « گُفردو  پاريزه2» در رمانس « رييس3» مي افتم: طبيعت در روند «آفرينش» خود فضاهايي براي خطاها و لغزش هاي بلند و باور نکردني زمان ايجاد مي کند، در صورتي که تکنولوژي مايل است از هر پاره ي کوچکِ زمان در بالاتر بردنِ ميزانِ کارآمدش بهره جويد تا به حداکثر کارآيي ممکن دست يابد.

شايد اگر فردا جهان در پي بازسازيِ خود بر اساس يک طرح برتر برمي آمد، ديگر مي توانست از شرّ بي قوارگي هاي به راستي غول آسا که نتيجه ي کمال گراييِ پروسواسِ تکنيکي است، نجات يابد. وقتي طبيعت دچار لغزش مي شود، چه بسا آن چه درون امر خطا پنهان مي شود، خود چشم اندازي بگشايد که ما هرگز به طريقي ديگر آن را نمي توانستيم کشف کنيم. طبيعت در سير تکاملِ خطاکارش در دوره هاي بسيار طولاني زمان قادر است خود را بازسازي کند و به سوي امر ناشناخته پيش رود. تکنولوژي تمام آن چه را که « ناتمام» تلقي مي شود، کنار مي گذارد، ولو از خطاهايش بيشتر بياموزد؛ وبا اين همه، به خاطر کمال گراييِ شتاب زده اش که غالب اوقات به بخش هاي گسسته تقسيم مي شود، معمولاً نتايج مرگ بار به همراه مي آورد: براي نمونه مي توان از آثار آلودگي مهارناپذير و روند تجديد تسليحات نظامي نام برد.

در قلب موضوع دقيقا آن چيزي وجود دارد که ما امروز شاهد آن ايم. وقتي به ساعت هاي آفتابي و ارتباط شان با تغييرات ( تاکنون) مهارناپذير آب و هوا مي انديشم، شخصيتي مانند کلنل برناکا به يادم مي آيد که در تلويزيون تغييرات افراطي آب و هوا را تفسير مي کند و به منظور جذّاب تر کردن بحث در درک بهترِ اين تغييرات انجام وظيفه مي کند؛  سخن کوتاه، او به هواشناسي « وجهه يي انساني» مي بخشد. درگذشته آب و هوا همواره به صورت پديده يي مورد توجه قرار مي گرفت که از هرگونه مهار ممکني سرباز مي زد: به نظر مي آيد وقتي برناکا هوا آن جور نيست که ما مي خواهيم باشد، ويا وضع هوا بر اساس خواست ما عمل  نمي کند، خود را مسئول اين ناهماهنگي احساس مي کند؛  در ضمن به نظر مي آيد او از روي ندامت و به اميد بخشودگي مي گويد: « فعلا وضع هوا چنبن است، اما در آينده...». هواشناسي با وجهه يي انساني در کوتاه ترين سخن يعني اين که بخواهيم تصويري خوش آيند و درخشان به چيزي ببخشيم که در واقع خود را به منزله ي يک معمّاي ابدي نه تنها درون حالت پيش بيني ناپذير هواشناسي، که در ضمن درون آن چه وابسته به طبيعت است، پنهان کرده است. ساعت آفتابي تقريباً ماشيني است غيرواقعي که به ميزان زيادي عاري از خطاست، و با اين همه، در عين حال ماشيني ابتدايي است، و با احسان تمام به ما يادآوري مي کند که نظم نيروهاي کيهاني را هرگز نمي توان به صورت کامل محاسبه کرد، و در آن واحد، حضور مزاحمت بارِ آن نيروها را اغلب در سکوت فاش مي کند. ساعت هاي آفتابي در ضمن به طرزي ساده زيباي اند(حتا آن ها که امروز هنوز ساخته مي شوند)، چه آن ها که درباغ هاي اطراف پراگنده اند، چه آن ها که بر سنگ کنده کاري شده اند، همه دربردارنده ي پيام رازآميز و گذرايي اند که به طور غيرمستقيم از روي طبيعت نسخه برداري شده است؛ طبيعتي که ممکن است هر لحظه به طرزي فرخنده به نظمي اشاره کند که به حالت انساني نزديک است و پيام هايي به همراه آورد که ديگر راز نيستند.

 

بر ساعت هاي آفتابي چنان ضرباهنگ هاي کيهاني نقش بسته است که اثري از آن ها در ساعت هاي مچي ديده نمي شود.

درون فضاهاي کوچک يک ساعت آفتابي ما مي توانيم مستقيما پديده ي حلقه وارِ احاطه ي نوسانِ ابديِ زمين را مشاهده کنيم( که حرکتش تابع قوانين بسياري است) و مي توانيم استنباطي از بيکراني نقش بسته ي حرکت مشخّص زمين و در ضمن حرکت آشکار( و چه بسا  مشخّص) خورشيد به دست آوريم. از اين رو شايد بتوانيم از ساعت هاي آفتابي چيزهايي درباره ي واقعيت بياموزيم و حسّي روشن و دقيق از کوچکي و جدا افتادگيِ زمين تجربه کنيم، زميني که مانند تيغه ي علفي است که در گيتي? گم شده و با اين همه، پيرو قوانيني است که به طرزي معجزآسا، دست کم در فضاي دامنه ي هستيِ بشر ثابت اند. 

چنين است که ما در نوسان نيروهاي فرواني شرکت مي جوييم که به صورت عريان تعيين پذير اَند و کيهان به واسطه ي آن ها ما را به تحرّک وامي دارد. چراکه اگر ما به دقّت تمام نقش حرکت دنيوي فصول را مشاهده کنيم، حرکتي که در نمودار يک ساعت آفتابي نمايان است، آن وقت در آن شباهتي با حرکت نوساني صندليِ گهواره اي کشف مي کنيم که روحي مادرانه در خود دارد؛ روح«مادر عظمي»، روح طبيعت در تماميت آن.

در ساعت هاي آفتابي مي توانيم پديدار بسيار مهم ديگري را نيز مشاهده کنيم: در قسمت منحني ها، کادرها و علامت هايي که نشانه ي بازگشت ابدي چرخه هاي طبيعي و آييني ست، و در قسمت ديگر، خط و کمان و عقربه يي که مي تواند يا از طريق سايه هايش يا از طريق پرتو آفتاب سخن بگويد؛ آفتابي که از درزي کوچک به نقطه يي نفوذ مي کند، بر آن مي گسترد و به پايان مي رسد. ساعت هاي آفتابي مثالي اند از دو راه که آدمي در آن ها با زمان همگام مي شود: به مثابه ي ريتمي از بازگشت ابدي در ربط و پيوند با چرخه هاي اين جهاني، و با اين همه، به مثابه ي کماني که به جلو خميده و اشاره رفته است؛ گونه يي بازگشت ناپذيري که به سيلان بي انتها متصّل شده است؛ «پرتاب» از طريق زمان و در ارتباط با تاريخ و فرهنگ. دست يابي به کوچک ترين هماهنگي بين زمان بازگشت ابدي و زمان جدولي يا  پيش رونده يا حتا زمان شتاب گر و گريزان شايد مهم ترين معمّايي ست که ما خود را مواجه با آن مي بينيم تا مگر بتوانيم به ويژه امروز راه حلّي برايش بيابيم.

امثال و حکمِ کنده کاري شده بر ساعت هاي آفتابي نيز مي توانند به طرز خارق العاده يي جلب نظر کنند: مي توان گفت: مجموعه يي از سخنان بخردانه که هم منبعث از فرهنگ توده، و هم برآمده از لايه هاي پيچيده ترِ فرهنگ است، بر آن ها نقش بسته است. ساعت هاي آفتابي به منزله ي منابع راهنما، گزين گويي ها و امثال و حتا نسخه هاي پيام آور که از ازل به خرد مشترکِ نوع بشر متصّل شده و ازتجربه هاي همگاني منبعث است، خود را به منزله ي پديدارهاي فرهنگي به حيطه ي تجربي ما ارايه مي کنند.

 

ضرب المثل هاي روي ساعت هاي آفتابي آشکارا مايل اند با نوشته هاي روي  ساعت هاي ديواري همخواني کنند، زيرا ساعت هاي ديواري به خصوص آنهايي که زينت بخش برج ناقوس هاي اند،  اغلب با مَثَل هاي هم خانواده ي چندي مصوّر   مي شوند. و با اين همه، تنها ساعت هاي آفتابي اند که به راستي حاوي حسّ زودگذري و ناپايداري و مخاطره اند. اين حس از اين واقعيت ناشي مي شود که هر لحظه ممکن است از کار بيفتند، در حالي که در مورد ساعت هاي ديواري فرض بر اين است که به طور دائم تيک تاک کنند.

 

سنّتي ديرين در خصوص کتيبه هاي مربوط به زمان هست که ريشه در دوران باستان دارد و پس از گذار از قرون وسطي تا عصر حاضر امتداد مي يابد. در هرکدام از آن ها فراگيرترين مايه ي اصلي، جريان ايستايي ناپذير زمان است. عقربه ي ساعت نمادي است از گذار زمانِ «ما» به عنوان پديداري برگشت ناپذير. هم در مدّاقه هاي فلاسفه ي باستان و هم در سنّت انديشه ي مسيحي امثال و حکمي يافت مي شود که ريشه ي اخلاقي در طبيعت دارند و حتا به درکِ عميق ترِ نگريستن در ساعت هاي آفتابي يا ساعت هاي ديواري کمک مي کنند. ضرب المثلي    مي گويد:«چرا مي پرسيد ساعت چند است؟ ساعتي که در پاسخ مي شنويد، پشت سر مانده است.» ضرب المثل ديگري با اشاره به ساعات هشدار مي دهد:« ضربه ها همه نواخته مي شوند و آخرين ضربه کشنده است.» يکي ديگر چنين طنين انداز مي شود: «به محض آن که به وقت نقش بسته بر ساعت هاي آفتابي بنگري، در مي يابي پيرتر شده اي.» ما مي توانيم گزينه هاي فراواني از اشارات انديشي در اين سخنان نغز بيابيم؛ مؤکّدانه ترين نهي از اعلام وقت، زمان را دوباره با اخلاق مرتبط مي کند: ساعات پيوسته مي گريزند و در اين گريز حاوي سرزنش اند؛ به سخن ديگر، هروقت ما به ساعت نگاه کنيم، دستخوشِ حسّي از غفلت در تمام آن چيزها مي شويم که انجام شان را به تأخير  انداخته ايم؛ تمام آن چيزها که بايد مي کرديم، اما نکرديم.

 

هم چنين سنّتي تام و تمام از گفته هاي روحاني تر در طبيعت هست، گفتارهاي  پر ظرافت تر و در ربط و پيوند بيشتر با زندگي روزمره ي مشترک: براي مثال يکي زمان را در لحظه يي مورد توجه قرار مي دهد که آش از ديگ سرازير مي شود، نه اين که اشاره به اعلام آمادگي براي مصرف شخصي چيزي باشد؛ برعکس، با اين کار به استفاده ي همگاني اشاره مي کند، همان طور که در جوامع قديمي روستايي اغلب رسم بود.

 

 

 

 

در هر کدام از اين موارد، به رغم دقّت نظرِ موجود در آراي سده هاي ميانه، ساعت آفتابي با حالتي کم و بيش پيچيده، راهنماي کساني مي شود که وقتي به آن  مي نگرند، احساسي از آسودگي به دست مي آورند. ساعت آفتابي با ظرافت تمام الهام بخشِ هشداري رهاکننده مي شود که هم براي گريز از موضوع و هم براي اين واقعيت مفهوم سازي مي کند که زماني کوچک از دست رفته است. اين مفهوم پيش از هرچيز مربوط است به رمزگشايي يي که از زمان مي کند، و پس از آن سهيم در سليقه يي است که ساعت هاي آفتابي براي تنوع بخشيدن «پيش رَويِ» زمان در ما پديد مي آورند-- پيش رَوي يي که مي تواند تند يا آهسته باشد و بستگي به چارچوب دروني ذهن ما داشته باشد.

 

افزون بر اين، نوعي زمان روان شناسانه نيز هست؛ طريقي که در آن هرکس بر طبق حسّي شخصي و دروني از زمان زندگي مي کند: اين دقيقاً جلودار ماشين هايي از اين دست است. پل هايي  بين آسمان و هنر بشري که اين حسّ دروني زمان را در نهان همه بيدار مي کند و بازتاب هزاران جلوه مي گردد.

 

ساعت هاي ديواري در اين معنا بسيار محدودتر اند، براي مثال با تيک تاک شان به طور پيوسته احساسي از بيرحمي و ضرورت وسواس گونه برمي انگيزند که  ساعت هاي آفتابي فاقد آن اند.  در زمان شمارهاي جديدتر، اين تيک تاک ديگر وجود ندارد. وقتي به درون خلاء پرتاب مي شويم، ابعاد جديدي نيز سر راه مان سبز مي شوند، بدون آن که بدانيم ما را کجا خواهند برد. در گذشته، هم ساعت هاي آفتابي و هم ساعت هاي ديواري همواره به راه و رسم هاي مختلف اين امکان را براي ما فراهم مي کردند که بتوانيم زمان را درون زمينه ي واحد معينّي ببينيم.       ساعت هاي ديواري يي که تا همين اواخر در دسترس بود، و هنوز گاهي مورد استفاده قرار مي گيرد، در صفحه ي دوراني شان خطّي دارند و نيز دايره يي به همراه عناصري ديگر که ما را همواره به واقعيت عميق طبيعت و انسان نزديک تر مي کنند. در ساعت هاي ديواريِ دايره شکل، چنان که در ساعت هاي آفتابي، مي توان در يک نگاه، حال و گذشته و آينده را جمع کرد. امروز، درعوض، با ساعت هاي ديواري يي که به صورت الکترونيک، دقّت نقطه ايِ زمان را ارايه مي کنند، احساس براي گذشته و به خصوص براي آينده از دست مي رود. امروز به ساعت هاي مچي نگاه مي کنيم و به جاي آن که بگوييم:«يک ربع مانده به نُه»، مي گوييم:«هشت و چهل و پنج دقيقه»، و اين طرز بيان وقت، موجب پيدايش حالتي خشگ و بي روح در بيان احساسي زمان مي شود. ما را به ناگاه با زمان نقطه اي و مطلقاً آني تنها مي گذارد و زمانِ «گسترده» را از ما دور مي کند؛ همان زماني که در يک صفحه ي مدوّر حلقه مي زند و آهنگين مي شود و شامل هر سه شکل زمان حال و گذشته و آينده است. ما به طور پيوسته به سوي لحظه ي ناسازه ي بزرگ در فاصله يي نزديک تر پرتاب مي شويم؛ ناسازه يي که به طرزي لاينقطع خود را بي اثر مي کند و با شتابي   امحاگرانه در همان دم که لحظه نمايان مي شود؛ خود را ويران مي کند..

 

در گذشته هاي دور،  دوره يي وجود داشت که زمان در آن حتا به اين صورت هم مشخّص نمي شد، زيرا همه چيز درون زمان غوطه مي خورد، بدون آن که ابزاري براي اندازه گيري موجود باشد. بعد نوبت به دوره يي رسيد که در آن به منظور آسايش نوع بشر و تنظيم سياهه ها و جدول ها و يادآوري مسئوليت ها به طرزي عادلانه با وضعيت و نيروهاي نهفته ي بشر، ضرورت اندازه  گيري زمان پديد آمد. امروز در عوض، ما به سوي  شکلي از حسّ زماني و نيز اندازه گيري آن پيش  مي رويم که به طريقي فزاينده از آن دو گونه ساعت مقدّم خود دور افتاده است. رو به روي ما خلئي دهان گشوده است؛ فضاي نامعلومي که در ضربان هاي نهاني منقبض مي شود و همان قدر از زمان مدوّر دور است که از زمان خطّي. اين يک «نقطه ي ابدي» است؛ يک ابديّتِ کاذبِ لحظه که در شکلي ناب خلاصه مي شود و قابل شکستن به لحظه هاي کوچک تر است؛ لحظه هايي که به طور فزاينده به تکه هاي کوچک تر تقسيم مي شوند. در تکنولوژي پيشرفته فراشدهايي يافت مي شود که به سرعت يک چندهزارم ثانيه، يک چند ميليونيم ثانيه و حتا يک چند ميلياردم ثانيه روي مي دهد. اين انفجارهاي حلقه اي معين زمان، ما را بيش از پيش از هستيِ روزانه مان، از امکان تطابق با حالت هماهنگ جهان بيگانه مي کند. پيشرفت بيرحمانه ي تکنولوژي شايد روزي منجر به تحوّلات پيش بيني ناپذيرِ مثبت و ارزنده يي شود. اما با توجه به وضعيت کنوني، نوآوري و تخصّص هاي پايدار، ضرورت بازگشت به ريشه هاي مان به صورتي فزاينده احساس مي شود تا مگر بتوانيم حسّي يا معنايي از تداومِ تجربه ي انساني بياندوزيم و چشم اندازي مشترک به دست آوريم که در آن همه چيز داراي مفهوم است: از ساعت هاي آفتابي تا ساعت هاي ديواري تا ابزارهاي زمان سنج الکترونيک يا حتا اتمي، و از آن جا تا آن زمان که به منزله ي ژرف ترين بُعدِ وجودي ما به تصوّر درمي آيد. تنها در اين صورت است که ما قادر خواهيم شداز قلمرو يک «ازخودبيگانگي تکنولوژيکِ» نهفته مصون بمانيم؛ قلمروي که توسّط ماشين هايي ايجاد شده که چنين از آدمي فاصله گرفته است.

 

علاوه بر اين، تشخيص عناصرِ هميشه حاضرِ هنر در ساعت هاي آفتابي و ساعت هاي ديواري حائز اهميت است؛ اين ها ماشين هايي ست که هنرمندان را فرامي خواند تا خلّاقه ترين خيال هاي شان را رها سازند و ما را درون زماني موازي بيش از پيش و با اقبال بلندتر به پيش رهنمون شوند؛ زماني ابدي و با اين همه، تاريخي: زمان هنر.

 

زمان هنر ربطي به زمان قابل اندازه گيري براي سرعت مهيب اتومبيل ها ندارد. و با اين همه، زمان هنر زماني ست که تمام اين زمان ها را شامل مي شود، و چيزي بيش از آن است. تصوّر ساعت آفتابي به عنوان يک کار هنري، يعني مصالحه جويي با حسّي از زمان که مقدّر است به طرزي بديع انساني باقي بماند؛ درضمن اين را ممکن مي کند که تمام شکل هاي ديگر زمان را در سوسوي قوه ي مخيّله که همراه با انسان و براي او به هنر حيات مي بخشد، کشف کند.

در سال هاي اخير به نظرمي رسد. ايده ي  «زمان» در خلال تحريف شدگي هاي فزاينده اش بيش از پيش از مفاهيم مقدّم و اساسي فاصله گرفته است. اين ضرب المثل که «وقت طلاست»، امروز به عنوان ناسازه  يا استعاره يا اظهارنظري کنايي غيرقابل استفاده شده است. اين گفته، در روند هم گراييِ وحشت بارِ جدولِ ساعات کارِ مطلقاً انتزاعي و پول، به اصطلاح «عيناً،  کلمه به کلمه» جسميت بخشيده است؛ نمادي نهايي از سرمايه گذاري متافيزيک(جهنمي). در خلال هر يک ميليونيم ثانيه، در زماني که با سبکسري گفته مي شود «واقعي» ست، در موقعيتي از تسلّطي دائمي به منظور خدمت به نظريه پردازي هاي بيش از پيش سريع و ويرانگر، تغيير و تحوّلات به طور پيوسته در شبکه هاي کامپيوتري رقابت مي کنند. هيچ چيز نمي توانست بيش از اين گونه ي اخير تجلّي زمان، با ساعت هاي آفتابي بيگانه باشد؛ زماني آشفته و شوريده که شيره ي جانِ ريشه ايِ آغازين را مکيده است و در حال حاضر آماده ي پرتاب شدن به خلئي ست که در آن  زمان و پول در يک جا جمع مي شوند و همگام با محور مرگبارِ شتابِ متفّقانه ي طمع کاري و ترس، به صورتي متقابل يکديگر را خنثي و محکوم مي کنند.

 

شايد اکنون از ساعت هاي آفتابي اشگ هاي باران و رطوبتي لطيف مي تراود، مستور در سايه ها، حتا وقتي آفتاب بيهوده بر آن ها نقش مي زند. آن ها باقي مي مانند؛ شاهدان خاموش زماني که همه چيز در آن به طريقي معصوم بود، و زماني که بر آن ها خوانده مي شد، غني و متراکم بود و معطّر از هواي ناب شبنمي-- دوره يي که زمان انساني براي وقفه ها، مکث ها، و درنگ هاي ابديّتِ نغز معناسازي مي کرد. 

???? 

1- tempt   در زبان لاتين هم به معناي زمان است و هم به معناي هوا. م.

2= Goffredo Parise  نويسنده ي ايتاليايي 1929=1986 که رمان معروفش به نام «رئيس» جوايز ادبي مهمي برايش به ارمغان آورد.

3= Il Padrone

 

 

                      

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران