فقط مخصوص سفيدپوست ها

 

فقط مخصوص سفيدپوست ها

 

نوشته ي اورزولا وُلفِل

ترجمه ي کتايون سلطاني

 

در افريقاي جنوبي،  قطاري وارد شهري بزرگ شد و در ايستگاه توقف کرد. اين قطار دو جور واگن داشت: واگن هايي براي سفيد پوست ها و واگن هايي براي سياه پوست ها و قهوه اي پوست ها و زرد پوست ها. يک عالم آدم از قطار پياده شدند. در ميان جمعيت پسري ديده مي شد که پوستي نسبتاً سياه داشت. همراه پدر و مادرش آمده بود،  همراه پدر و مادري که مي‌خواستند از آن پس در شهر بزرگ بمانند. تا آن موقع در دِه زندگي کرده بودند و تا آن روز هرگز پاي پسرک  به شهري بزرگ نرسيده بود. پسرک حداکثر شش يا هفت ساله بود. پدر، صندوق حاوي اثاث آشپزخانه را گذاشته بود روي دوش اش. مادر، دخترکوچولويش را بسته بود به کولش.  روي سر مادر،  سبدي ديده مي شد. در بين راه خوراکي هاي داخل سبد را خورده بودند و حالا سبد خالي بود.

پسرک از ديدن ايستگاه و سکوهاي متعدد و سقف بي نهايت بزرگ راه آهن انگشت به دهان مانده بود و از تماشاي عمارت بزرگ  راه آهن و ساختمان‌هاي بي شمار پشت اش، ساختمان‌هايي که به بلندي کوه بودند،  حسابي گيج شده بود!

بس که سکوي ايستگاه شلوغ بود،  طفلکي پدر و مادرش را گم کرد. وحشت زده دويد به سمتي که آخرين بار ديده بودشان. اما ديگر خبري از آن‌ها نبود.

دوباره راه افتاد و رسيد به پله اي که مي‌رفت پايين به سمت زيرِ زمين. جرأت نکرد از پله ها برود پايين. با اين حال فشار جمعيت طوري بود که   ناخواسته از پله ها کشيده شد پايين.

در تونل زيرزميني ترس اش بيشتر شد. اما بعدش باز از يک سري پله رفت بالا. حالا ايستاده بود جلوي عمارت راه آهن.

 

تعداد زيادي از آدم‌ها از دري خيلي خيلي بلند مي‌رفتند داخل. اما همين که پسرک خواست از همان در برود تو، يک نفر  پس گردنش را محکم گرفت و گفت: « فقط مخصوص سفيدپوست ها!»

پسرک روي اش را برگرداند و مردي سياه پوست را ديد،  مردي باربر که يک چرخ دستيِ  پر از چمدان و ساک  را هُل مي‌داد.

مرد سياه پوست با اشاره ي انگشت تابلوي بالاي در را نشان داد. به پسرک لبخند زد و باز با چرخ دستي راه افتاد و رفت. پسرک از دري ديگر عبور کرد  و  وارد سالني شد که توي اش يک عالم ميز بود. مردم نشسته بودند دور ميزها و مي‌خوردند و مي نوشيدند.

پسرک مي‌خواست پدر و مادرش را بين آدم هاي دور ميزها پيدا کند. اما مردي سفيد پوست آمد جلو و سرش فرياد زد و دوباره در را چهارتاق باز کرد.

پسرک فهميد که بايد برود بيرون. در بيرون، کنار ديوار، جوانکي تيره پوست ايستاده بود.  پسرک را که ديد پرسيد: « روستايي هستي؟ آن تابلو را نديدي؟ اي بچه ي بي نوا، آن جا فقط مخصوص سفيد پوست هاست!»

پسرک فقط زل زد به جوانک و بعدش دويد سمت سکوي ايستگاه و هر چه گشت باز هم پدر و مادرش را پيدا نکرد.

بعدش نشست روي يک نيمکت. مي خواست منتظر بماند تا پدر و مادرش بيايند. مطمئن بود که آن‌ها هم دارند دنبالش مي گردند.

اما باز همان مرد سياه پوستي که باربر بود و چهارچرخ هل مي‌داد از راه رسيد. چهارچرخش حالا خالي بود. مرد ايستاد و گفت: « بچه جان،  متأسفم واقعا...  ولي بايد بگويم حق نداري اين جا بنشيني... اين نيمکت فقط مخصوص سفيدپوست هاست.»و با سر اشاره کرد به چيزي که روي پشتيِ نيمکت نوشته شده بود.

پسرک گفت: « من سواد ندارم.... و راستش خيلي خسته ام.»

بعدش براي مرد تعريف کرد که پدر و مادرش را گم‌کرده.

 

مرد گفت: « الان سرم خلوت است و کاري ندارم. پس مي‌روم  پدر و مادرت را برايت پيدا کنم. تا آن موقع مراقب چرخ دستي ام باش. بيا بنشين روي اش!»

 بعدش چرخ دستي‌اش را که حالا پسرک رويش نشسته بود راه انداخت و رفت و رفت تا اين که رسيد به آخر سکو.

 

آن جا زني جوان و سياه پوست ايستاده بود. زني که سبدي پر از بطري همراهش بود. مرد سياه پوست از آن زن يک بطري ليموناد خريد و داد دست پسرک و بعدش راه افتاد و رفت.

پسرک نشسته بود روي چرخ دستي و زل زده بود به بطري ليموناد. روي شيشه‌ ي بطري عکس‌هاي رنگي رنگي پرتقال و ليمو مي ديدي و توي دهانه ي بطري يک عدد ني بود. در تمام عمرش فقط دوبار پيش آمده بود که از بطري،  ليموناد بخورد. آن هم زماني که پدر و مادرش  موقع چهارشنبه بازار او را با خودشان به روستايي بزرگ برده بودند.

پسرک تازه مي‌خواست يک قلپ از نوشابه اش بخورد که يک هو چشم اش افتاد به دخترکوچولويي که کنار چهارچرخ ايستاده بود. رنگ صورتش صورتي بود و موهاي خيلي روشني داشت. لباس اش سفيد بود و حتي کفش‌هايش هم سفيد بودند.

دختره هنوز خيلي خيلي کوچولو بود. تقريباً به کوچولوييِ خواهرکوچولوي خودش.

دخترک نوک پا ايستاده بود و با يک دست چرخ دستي را محکم گرفته بود. آن يکي دست اش را دراز کرده بود سمت ليموناد.

پسرک هول کرد. آن جا همه چيز مخصوص سفيدپوست ها بود:  عمارت راه آهن، سالن پر از ميز مخصوص صرف نوشيدني و غذا،  نيمکت مخصو استراحت و …

براي همين فوري بطري ليموناد را داد به بچه کوچولوي سفيد پوست. دخترکوچولو خنديد و فوري ني را کرد توي دهانش و شروع کرد به مکيدن.

پسرکوچولو از توي چرخ دستي حسابي خم شد پايين و ديد که دخترکوچولو نوشابه اش را قلپ قلپ قورت مي‌دهد پايين و ليموناد داخل بطري هي کم‌تر  و کم‌تر مي شود.

يکهو زني سفيد پوست از راه رسيد، داد و فرياد کرد و با عصبانيت بطري را از دست دخترکوچولو کشيد بيرون و پرت کرد توي سطل آشغال. بقيه ي ليموناد قطره قطره از تور سيمي سطل مي چکيد روي سنگ فرش کف سکو.

زن سفيدپوست از پسرک چيزي پرسيد و همان سؤال را هي پشت سرهم تکرار کرد. اما چون به زبان ديگري حرف مي‌زد پسرک از حرف‌هايش سردرنمي آورد.

زن سياه پوستِ سبدِ ليموناد به دست آمد جلو و به پسرک گفت: « مي‌خواهد بداند که خودت هم از همين بطري خورده‌اي يا نه، مي‌خواهد بداند که ني را توي دهانت کرده بودي يا نه.»

 

پسرک سرش را بالا انداخت و گفت: « نه.»

طفلکي اصلاً حالي‌اش نمي شد که چرا دانستن اين موضوع آن قدر براي زن سفيدپوست مهم بود.

آن زن حالا دست بچه هه را گرفت و باز راه افتاد و رفت. اما دخترکوچولو خودش را با سماجت از دست زن خلاص کرد و تنهايي شروع کرد به  راه رفتن.  قدم‌ها را نامطمئن بر مي‌داشت و هي به چپ و راست تاب مي خورد. آخه هنوز بلد نبود خوب راه برود. يکهويي شلوارش سر خورد پايين و دختر کوچولو پايش گير کرد لاي شلوار  و سکندري رفت و از جلو با هر دوست خورد زمين.

 

زن سفيدپوست از روي زمين برش داشت و بغلش کرد و از آن جا دور شد.

پسرک که هم چنان روي چرخ دستي نشسته بود،  زد زير خنده و غش غش کنان از خانم ليموناد فروش پرسيد: « تو هم ديدي؟»

زن گفت: «  آدم هيچ‌وقت نبايد از زمين خوردن يک بچه کوچولو خوشحالي کند و غش غش بخندد!»

پسرک بلند بلند گفت: « مگه نديدي،  پشتش صورتيِ صورتي بود!»

از شدت خنده ديگر نمي‌توانست درست حرف بزند. « درست عين ميمون هاي توي بيشه! باسنِ صورتيِ صورتي!»

زن گفت: « ساکت شو ديگه! پس چي فکر کرده بودي؟  خُب اين‌ها فقط صورت شان که روشن نيست، همه جاي شان روشن است. نمي‌دانستي تا حالا؟» 

و بعد از اين حرف ها،  زن خيلي سريع از آن جا دور شد.

 

حالا پسرک ديد که پدر و مادرش دارند مي‌آيند طرفش.

از جاي اش پريد بالا، سرپا ايستاد روي چرخ،  دودستي براي‌شان دست تکان داد و به سمت شان فرياد زد: « باسن ميموني اند همه شان! فقط مخصوص سفيدپوست ها! باسن ميموني دارند. باسن ميمونيِ صورتيِ صورتي!»

و آدم‌هاي سياه پوستي که زبان پسرک را مي فهميدند،  تمام شان زدند زير خنده. اما موقع اين کار صورت‌هاي شان را پشت دست‌هاي شان قايم کرده بودند. بعضي‌ها هم  چرخيده بودند عقب و  رو به ديوار مي خنديدند. اما هيچ کدام شان مثل پسرکي که روي چرخ دستي ايستاده بود، آن طور بلند بلند نمي خنديد.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران