وسوسه نوشتن نوشته ي محمد کشاورز

وسوسه نوشتن

 نوشته ي محمد کشاورز

 

وسوسه خواندن ونوشتن داستان از همان نوجواني آمد سراغ من .پيش از آن قصه هاي شفاهي فراوان شنيده بودم ،ذهنم  مدام پر مي کشيد به سمت خيال وشنيده ها را پر وبال مي داد،شروع وپايان و ماجرا مي بافت ،قصه مي ساخت. گويا بخشي بازتاب ايام نوجواني بود.اما نه ،ادامه يافت .کم نشد بيشتر هم شد همراه سال هاي عمر که داشت بيشتر مي شد و مي رسيد به آستانه جواني. خواندن داستان جزء جدايي ناپذير زندگي ام شد. اما هنوز تميز دوغ از دوشاب برايم سخت بود، هنوز فرق بين آثار صادق هدايت و جواد فاضل را نمي فهميدم. هرنوشته ا ي را که شروع و پاياني داشت و ماجرايي را تعريف مي کرد داستان مي ديدم. اما دغدغه اي داشتم،دغدغه ام اين بود که من هم مي توانم داستان بنويسم يا اين که چون خواندن داستان را دوست دارم توهم زده ام وخيال مي کنم مي توانم داستان بنويسم.

حالا که فکر مي کنم به آن سال ها مي بينم چطورروز به روز خط و ربط خوانده هايم روشن تر مي شد تا مرا برساند به خواندن ادبيات خلاقه. داستان هاي خوب از نويسندگان سر شناس و تر جمه هاي خوب از نويسندگان مشهور جهان. وسوسه نوشتن هم بود ،بيشتر هم شده بود وهنوز همان دغدغه هم بود، هنوز نمي دانستم جايگاهم در صف خوانندگان است يا بايد براي نوشتن تلاش کنم. از خواندن ديوانه وار لذت مي بردم. ديگر آشناشده بودم با مجله هاي ادبي و فرهنگي مثل فردوسي، نگين ،انديشه وهنر...وقتي نقد ونظري در آن ها درباره مجموعه داستاني يا رماني از نويسندگان ايراني وخارجي مي ديدم براي پيدا کردن کتاب مربوطه از پاي نمي نشستم، پيداش مي کردم و بهدقت مي خواندمش.به دقت مي خواندم تا دليل تمجيد يا انتقاد از کار نويسنده را بفهمم. مطبوعات ادبي فضايي به من مي دادند که مي توانستم در آن نفس بکشم و کتاب هاي مورد علاقه ام رابخوانم. همه اين ها اما فقط به عنوان خواننده داستان به من اعتماد به نفس مي داد. براي نوشتن اما انگار بايد دنبال چيز ديگري در وجود خودم مي گشتم.دنبال مايهاي که بتوانم بگويم من ديگرفقط خواننده علاقمند داستان نيستم  مي توانم داستان هم بنويسم، اين داستان يا رمان را نوشته ام وجوري نوشته ام که ديگران آن را در قد وقامت يک اثر خوب بپذيرند.

همان وقت ها دوستاني داشتم که شيفتهي فوتبال بودند يا عاشق سينه چاک سينما. مي ديدم که پر شوردرباره فوتبال يا سينما حرف مي زنند اما هيچ وقت نديدم که انتظار فوتباليست شدن يا سينما گر شدن را داشته باشند. پيدا بود بدشان نمي آيد که به چنان جايگاهي برسند، ولي به عنوان تماشا گرهم به اندازه کافي لذت مي بردند .آن ها وهمه ديگراني که فوتبال وسينما را دوست داشتند انگار به اين نتيجه رسيده بودند که براي لذت بردن از فوتبال وسينما حتما لازم نيست که خودشان فوتباليست حرفهاي يا فيلم ساز باشند. تعدادشان هم بين آن هايي که من مي شناختم نسبت به علاقمندان داستان چندين برابر بود. ما به اصطلاح «قصه بازها»ازگروه کم جمعيتي بوديم آن قدر که گاهي دل شوره انقراض مرا مي گرفت. دور برم کمتر کسي بود که بشود با او از داستان حرف زد وهمين مرا ميتر ساند .ترس از انقراض آدم هايي که دل مشغولي هاي مشترکي داشتيم. آدم هايي که وقتي هم ديگر را پيدا مي کرديم مي توانستيم ساعت ها با هم حرف بزنيم از خوانده هاي مان بگوييم گاهي همدلي کنيم گاهي به اختلاف نظر برسيم.اما هميشه مي دانستيم که به ناگزير زير سايه درخت ادبيات ايستاده ايم.

چيزي که از همان سال ها وهنوز هم دل مشغولي من بوده و هست ديدن خواننده ناب است. يعني کسي که داستان را فقط به خاطر داستان بخواند، مثل همان دوست داران فوتبال که ساعت ها در سرما وگرما پشت در استاديوم مي ايستند تابلکه راهي به درون بيابند براي ديدن نود دقيقه بازي،وهورا بکشند هلهله کنند از برد تيم مورد علاقه شان شاد شوند واز باختش غمگين. يا آن ها که در صف خريد بليط پشت گيشه سينما پا به پا مي کنند تا بليط بخرند وبرسند به سالن تاريک براي ديدن فيلم .يعني فوتبال دوست ناب وسينما دوست ناب.

خب من دنبال اين ناب ها در ميان دوست داران داستان هم گشته ام، يعني خواننده ناب. يعني داستان خواني براي لذت خواندن ،يا کشفي که فکر مي کند راه رسيدن به آن از متن داستان و رمان  مي گذرد .اما کم تر ديده ام ،يعني هستند يا حتم بايد باشند ولي کم ،آن قدر که حضورشان محسوس نيست. وقتي هم يکي را پيدا مي کني و دل به دلش مي دهي و او هي حرف مي زند از داستان ها ورمان هايي که خوانده،از نقدهايي که خوانده وبعد مي بيني که چقدر اين مقوله را مي فهمد وچقدر خوب سبک ها وروي کرد هاي متفاوت نوشتن را مي شناسد وچه خوب جايگاه وموقعيت نويسنده ايراني وخارجي رادر وضعيت وموقعيت کلي ادبيات تشخيص مي دهد.آن وقت است که دل خوش مي شوي چه خوب !يکي را پيدا کردم، يکي از آن کمياب هاکه خواندن ولذت خواندن براي شان مهم است.دلت مي خواهد به احترامش از جا برخيزي وکلاه _اگر کلاهي داشته باشي _از سر برداري وفکر کني چه عالي! اما شده که در همان لحظه خدا حافظي جويده جويده با خبرت مي کند که البته خودش هم گاه گداري دست به قلم مي برد، چيزهاي نوشته. تعدادي داستان کوتاه تمام شده دارد ويکي دو رمان نيمه تمام ومعمولا اضافه مي کند که مدعي نيست ولي خودش را هم در اين ميدان دست کم نمي گيرد.وپيشنهاد مي کند که نگاهي به کارش بيندازي.مي خواني ودريغ مي خوري. همين جاست که آدم به تجربه مي فهمد يکي ديگر پيداشده،يکي ازجايگاه تماشاچي ها،همان وقت که بايد از بازي حرفه اي بازي کنان لذت ببرد، تحت تاثير آن همه هيا هو وتشويق جو زده سکو را ترک کرده از سر وکول اين وآن بالا رفته چشم پليس هاي دور زمين را دور ديده وخودش را رسانده به زمين چمن تا بگويد من هم هستم.

اما مي دانيم که اين چيز ها در فوتبال غير ممکن است. در چشم به هم زدني يقه اش را مي گيرند و او را نه فقط از زمين بازي که از از استاديوم هم بيرون مي اندازند. در سينما هم سخت است با آن هزينه سنگين کرايه ابزار فيلمبرداري وجمع وجور کردن عوامل صحنه .تجربه پر هزينه اي خواهد شد. مي ماند ديوار کوتاه ادبيات که گويا براي بالا رفتن از آن  هزينه اش يک قلم است وچند برگ کاغذ وامروزه هم که شده يک دستگاه کامپيوتر و يک عدد کيبورد. تجربه اي که مي شود بي هيچ هزينه اي انجام داد و چه خوب اگر از اين تجربه نتيجه اي در خور حاصل شود. اما آن که  جنم داستان نويسي ندارد کارش در حد همان تجربه هاي خام مي ماند. حتي اگر نوشته هايش به تعداد هم  برسند وکارش هم  بکشد به چاپ کردن کتاب. نتيجه اش هم  به عيان ديده ايم، روشن تر از روز .چاپ هر ساله انبوهي مجموعه داستان ورمان که در بهترين حالت ده دوازده درصد شان  قابل خواندن است. يعني آن نود درصد دستپخت تماشاچي ها ييست که به جاي لذت معقولانه بردن از هنر نمايي بازي کنان حرفه اي ،بدون هيچ آمادگي به زمين بي حفاظ ادبيات پريده اند تا خودشان را قاطي بازي کنند.نوش جان شان.آمده اند جايي که سنگ مفت است وگنجشک هم مفت. مي بينيم که ادبيات هم دلش بزرگ است هم حوصله اش زياد. انتظاردارد که آن ها روزي خودشان خسته شوند ودوباره سنگين ورنگين بر گردند به جايگاه تما شا گران تا از بازي حرفه اي ها لذت ببرند. من اما بيشتر نگران خودشان هستم ونگران وقتي که مي توانند صرف گزينش وخواندن آثار ادبي کنند ولذت ببرند به اشتباه دارند صرف کاري مي کنند که  براي آن خلق نشده اند. استعدادش را ندارند وحاصل زايش ذهني شان مي شود مشتي آثار ناقص الخلقه که در نهايت خوراک خوبي است براي گارگاه هاي مقوا سازي.

از دوست دور از وطن شهريار مندني پور در جايي خواندم که گويا به چند دوست جوان علاقمند به نوشتن داستان توصيه وار چيزهايي گفته بود نزديک به اين مضمون: با خودتان صادق باشيد ،اگر فکر مي کنيد مي توانيد بدون نوشتن داستان زندگي کنيد اگردغدغه نوشتن آزارتان نمي دهد. به سمت نوشتن نرويد، زندگي کنيد ،از آثار خوبي که ديگران مي نويسند لذت ببريد. حيف است عمر گران مايه را تلف کنيم تا در نهايت نويسنده ا ي باشيم ميان مايه وبدتر از آن ازياد رفته.

وبه زعم من رنج نويسنده ي کتاب هاي بي خواننده وبي تاثير، بيشتر از رنج ننوشتن است وبا همه اين احوال اگر فکر مي کنيد نوشتن تنها راه  رهايي شما از رنج درون است وشخصيت ها وفضا ومکان هاي داستاني که در ذهن داريد شما را راحت نمي گذارند واگر احساس مي کنيد علاوه بردانش ادبي وتجربه زيستي داراي جوهره وجنم خاص براي از کار در آوردن داستاني هستيد که خواننده حرفه اي آن را بپسندد ،پس معطل نکنيد وهرچه زوتر دست به کار شويد. آن هم با اعتماد به نفس تمام وهيچ نگران نباشيد حتي در مورد حرف هايي که در مورد تماشاچي وبازيکنان فوتبال زدم. آن ها اگر همه شان هم به جاي نشستن بر سکوها وتماشاي بازي هلهله کنان به زمين شما به زمين ادبيات بريزند باز نمي توانند مانع کارتان بشوند، نمي توانند جاي شما راتنگ کنند، شما اگر جنم نوشتن داستان خوب را داشته باشيد جاي تان محفوظ است. پشت ميزکارتان داريد جهان داستاني مختص خودتان راخلق مي کنيد وکار خوب آن قدر صدايش بلند است که از پس هر هيا هويي بربيايد ،خودش را نشان بدهد ومخاطبانش را طلب کند.براي نوشتن کار خوب هم باز بايد برگرديد به صف خوانندگان خوب. بايد از همان جا شروع کنيد . هيچ استادي يا کلاسي نمي تواند به اندازه خواندن وبه دقت خواندن يک داستان خوب به شما شيوه نوشتن داستان را ياد بدهد. همه چيزهايي که اساتيد محترم در اين کلاس هاي مربوطه افاضه مي فرمايند تازه اگر مطلب را درست و به جا بگويند بايد از دل همين داستان هاي تاکنون چاپ شده در آمده باشد. از آناليز همين داستان ها، همين هايي که به عنوان داستان کوتاه خوب ويا رمان خوب ماندگار شده اند.به نظر من براي نوشتن داستان خوب بايد ابتدا در صف خوانندگان خوب جايي براي خودمان دست وپا کنيم. آن هم خواننده ناب. از همان هايي که با داستان ورمان زندگي مي کنند ،در حال وهواي آن نفس مي کشند.داستان هاو رمان هاي خوب به ذهن ما فرم مي دهند به ما ياد مي دهند چطور ايده هايي که به ذهن مان مي رسند فرم بدهيم وبه داستان تبديل کنيم. ذهن مارا تبديل مي کنند به صافي ،به سنجه اي که شناختي به ما مي دهد تا ببينيم موضوع انتخاب شده امکانات لازم براي تبديل شدن به يک داستان خوب را دارد. يا نه؟ اين چيزها را در کلاس ها درس نمي دهند.ا ين ها همان چيز هايي است که شما وقتي با حوصله تمام درجايگاه خواننده ناب داستان حضور داريد ذره ذره  مي شود ملکه ذهن تان ومي شود تجربه ادبي تان. در کلاس هاي داستان اگر چيزي هم گفته مي شود تجربه خود آن آقا يا خانم است که به عنوان استاد به شما درس مي دهد ونه تجربه فردي شما. براي همين نتيجه اين کلاس ها مثل کارگاه خياط هاي سري دوز، توليد نويسندگان هم قد وقواره واغلب متوسط است.آدم هاي مبهوتي که داستان هاي يک شکل مي نويسند وبا هوچي گري مي خواهند بود ونمود خود را در صحنه ادبي ثابت کنند که البته حناي شان در برابرقضاوت زمانه رنگ مي بازد وخيلي شان مي پيوندند به آمارتلف شدگان جبهه پر تلفات ادبيات.

شما اگر مي خواهيد يکي از اين تلف شدگان نباشيد.ضمن احترام به اساتيد فن بيشتر متکي باشيد به تجربه هاي زيستي خودتان وبه آن چه از شيوه ها وشگردهاي به کار رفته در آثارموفق ادبي ياد مي گيريد تا به جمله هاي قصار حاضر وآماده وحالا که اين نوشته خطابش رسيده به نويسندگان جوان، يعني آنان که فهميده اند نوشتن جزيي از سر نوشت آن هاست وسيله اي است براي گتفتگو با انسان وجهان ،به تجربه مي گويم که از چند چيز غافل نشويد. يکي نشريات وسايت هاي ادبي، ديده ام که بعضي از دوستان داستان نويس نشريات وسايت  هاي ادبي را نمي خوانند ونمي بينند. شايد خود را بي نياز مي بينند ازتورق نشريات وديدن سايت ها. آن هم در کشوري که تعداد نشريات وسايت هاي ادبي اش محدودند. تازه دانش ادبي شما هرچقدر هم باشد ارتباط بانشر يات ادبي کاغذي والکترونيکي خود نوعي نفس کشيدن ،نوعي زيستن در حال وهواي ادبيات است،باورکنيد انگيزه مي دهند ،مارا درجريان وقايع روز ادبيات قرار مي دهند وحال وهواي ادبي مارا به روز نگه مي دارند. نويسنده لازم است مدام جريان هاي ادبي را رصد کند،ريشه يابي کند.واکنش نشان دهد تا بتواند موقعيت خود را در صحنه ادبي درک کند وبفهمد کجا ايستاده پيش از او چه کساني دراين معرکه حضور داشته اند وسمت وسوي رفتنش رو به کجاست. نشويم مثل آدم هاي بريده از دنيا که وقتي هم چيزي مي نويسيند از نظر فرم وزبان ومحتوا سه چهار دهه از زمانه خود عقبند وحرف ديگرم راه انداختن جمع خواني هاي دوستانه. مي توانيم جمعي درست کنيم از دوستان اهل داستان مثلن هر دوهفته يک بار ديداري داشته باشيم. دوسه ساعت وقت بگذاريم وداستان هاي يکديگر را بشنويم ونظر بدهيم ،نقد کنيم.باور کنيد بيش از آن کلاس هاي کذا موثر است. حداقل تاثيرش اين است که به شما فرصت مي دهد از داستان تان فاصله بگيريد.اين جدا شدن از نوشته اي که هر کلمه اش انگار به جان ما بسته است خودش کلي هنر مي خواهد .هنر پذيرفتن انتقاد وتن دادن به انتقاد ازخود درحوزه نوشتن.

1— نسخه اول چاپ شده درماهنامه داستان همشهري شماره چهل دي ماه 92

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • ميثم سه شنبه 23 آذر 1395

    درود بر استاد عزيزم چه کلاس درسي از گفته هاي شما بهتر و تاپير گذار تر؟ اما درباره ي جمع شدن علاقه مندان دور هم و شنيدن و خواندن داستان براي هم، بايد بگويم که شايد در دوره ي شما اين امر آسان تر اتفاق مي افتاد. در زمان اکنون که رسانه ها و فضاي مجازي همه ي فکر ها را خفه کرده، علاقه مندان به نوشتن به به اشتراک گذاشتن داستان هايشان در فضاي مجازي بسنده ميکنند.خود اين موضوع باعث فراموش کردن اصل تجربه، تجربه ي با هم بودن، لمس کردن، چشيدن، شنيدن، لحن، و... خيلي چيزهاي مشود که اتفاقن_ به زعم من_ بستر هاي داستان را شکل ميدهند. شما در نوشته ي ديگري( که ياد ندارم کجا خواندمش، شايد مجله سينما و ادبيات يا اينجا) گفته ايد که ميشود از همين فضاي مجازي( که به رغم نام ارتباط جمعي_ شان، مبناي از هم گسيختگي را در بطن دارند) استفاده برد و دست به نگارشي نو زد. من معتقد به تجربه کردنم، و در دنياي امروز خيلي سخت ميشود دونفري را پيدا کرد که سرماي زمستان را به جان بخرند، از وقت با ارزششان(؟) بگذرند تا به بهانه ي داستان با هم روبرو شوند.