حضور مرگ يک شعر بلند

 

 

 

 

حضور مرگ

يک شعر بلند

فريدون رهنما

ترجمه ي ليلي گلستان

 

من از عمق شب­ اَم مي ­نويسم

از عمق صداي­ اّم که کم ­نور مي­ شود

تن ­اَم در عظمتي کور غوطه مي­ خورد 

و در هر صوتِ صداي­ اّم زميني مي­ چرخد

و مي­ بينم دنيا را

با کرانه­ هايي از رنگ، با کرانه ­هايي از نور

با کرانه ­هايي از وجود

نگاه مي­ کنم و مي ­ترسم

به ناگه ترسيدم، مبادا تمام اين ­ها براي هميشه واژگون شوند

و همه چيز ، چيز ديگري باشد

که جنون، عقل باشد

که زندگي، مرگ باشد

که نور، تاريکي باشد

به ناگه بسيار ترسيدم

راه رفتم، بي­ آن که بدانم به کجا مي­ روم

راه رفتم، تا به خود اطمينان دهم که ظلمت بر من چيره نشده است

اما، در هر توقف مي­ لرزم

قلب ­اَم فشرده مي­ شود و دنيا و رنگ ­ها و خواست ­ها الکي

                                                                مي شوند

و بدين­ سان، خود نيز الکي شدم

کلمات، اعداد و سرودهايي که ديگر نمي ­يافتم­ شان

از عمق اين شب فرياد زدم

فرياد زدم تا مگر مرگ را خاموش کنم

تا خاموش کنم خواست عظيمي را در وجودم

که وجودي مرکب بود

انفجاري از مرگ

که زندگي بود، يک زندگي بزرگ و بي­کرانه

اما ديگر به وضوح نمي ­ديدم

کلمات گريزان شدند

دست ­اَم لرزيد

جنون، ديوارهاي ­اّم را شکافت

و پي­ هاي ­اّم را ويران کرد

و در اين حالت فرياد زدم

بي ­انتها تا کرانه

با سايه گرفتار بودم

مي ­دانم به زانو درخواهم آمد

اما چه باک که ديگران مي ­آيند

به گاه نوشتن اين کلمات

زندگي بر من چيره شد

در درون ­اَم ميليون ­ها جنبش را حس مي­ کنم

ميليون­ ها شکل خواستني را

ميليون­ ها تولد ديگر را

اما در هر قدم، مرگ پيش­تر مي ­آيد

با نمايش­ هايي از جنون و نابخردي

که گاهي دوراني شگفت است

مرگ با موکبي از مکاره­ ها و آيين­ ها پيش مي ­آيد

قرباني مي­ خواهد. اين رسم اوست.

مردان بايد بيفتند و من بايد پيروي کنم

يک باده­ گساري است

پيکار است

انگيزه ­هاي مرگ است

شهدايند

اما من گفتم نه

نه به اين نمايش

به اين مستي شگفت

به اين طبيعت دور از دسترس از آفتاب بالارونده

به اين قلب پيام­ دهنده

به قلب مرکب و شناخت کاينات

گفتم نه

و در همين ­جا، ترسيدم

چون تولد را منکر شده بودم

چون هر تولد ميوه­ ي مرگ است

ميوه ­ي مرگ ­ها

چه بايد کرد

از اين سؤال باز نمي­ مانم

چون خواهان قلب مرکب ­ام.

در آني، آدميزاده به قلب و کاينات تبديل مي­ شود

و بدين ­سان کم ­فروغ مي­ شوم

کم ­فروغ مي­ شوم چون قلب ­اَم ريشه ­هاي­ اّش را گم کرده است

تولدهاي­ اّش را گم کرده است

مرگ، چهره عوض مي­ کند

مرگ، زندگي عوض مي­ کند

خورشيدي در برابر چشم­ هاي­ اّم مي ­لرزد

گلي است

اتمي است

خودم هستم

مرگ است

آتش است، سايه است

خورشيد را در همه جا جست­وجو مي­ کنم

در خودم، در قلب ­اَم

و اين همان سرطان است

خورشيد سرطان مي­ شود

و مرا به تحليل مي­ برد

سرطان سرود است

سرطان تولد است

در آتش کم­ فروغ مي­ شوم

و از سرما مي­ لرزم

خود را تنها حس مي­ کنم

و خورشيد به گِرد من مي ­چرخد

و چهره ­ها و شکل ­ها تغيير مي­ کنند

منقلب مي­ شوند

شعله گياه است، سايه است

درختي است که به دور خود مي­ پيچد

خورشيد چشم است

قلب است

شراب آتش است

آتش را مي ­نوشم

آتش سينه­ ي يک زن است

خورشيد زنانگي يک زن است

به خورشد وارد مي­ شوم

خود را مي­ سوزانم

از سرما مي ­لرزم

عرق از جبين ­اَم سرازير مي­ شود

ديوارها ذوب مي­ شوند

و من گلي عظيم مي­ بينم

خورشيدي عظيم

و همه چيز از نو آغاز مي­ شود

تولد و مرگ

کلماتي که لب ­اََم را مي­ سوزانند

از نو فرياد مي­ زنم

از عمق سايه­ ام

و تمام فريادهاي دنيا به نور وارد مي ­شوند

که نور عالم است

و شايد متعلق به آن سو

به اتم، به خورشيد، به درخت

تولد و فرياد پي در پي هم

جايي­ که خود را گم کردم

جايي که از نو متولد شدم

رويا ديگر رويا نيست

در ميان آوارهايم مي ­گريم

جايي­ که خورشيدها، گل­ ها، و گاوآهن ­ها را از نو مي­ يابم

جايي­ که بر گوري مي­ رويم

از گوري که همه چيز از نو متولد مي ­شود

شايد که خودِ خدا هم همين نَفَس عالم باشد

يا که عالم گلي باشد روييده از قلب­ اَم

همه کمک مي­ کنند تا چيزي به وجود بيايد

که من نمي­ دانم ­اَش

که خود را براي يافتن­ اَش به کشتن مي ­دهم

ديگر نمي­ دانم مرگ به درستي چيست

زمان که شالوده­ ي  تولدها است

و بعد به خود مي­ گويم که تمام رسم ناپديد شده و من دارم از

                                                          مرگ تجليل مي­ کنم

و تمام نبرد من بر ضد چيزي که نام ­اَش را مسخ ­شدگان

                                                               گذاشته ­ام

 عبث خواهد بود

و تمام شهادت معنايش را از دست مي­ دهد

و ناگهان ترسيدم

و با اين وجود بر ضد خوبي و بدي انقلاب کرده ­ام

بر ضد جدايي خوبي و بدي

بر ضد عدالت که بسيار دوست ­اَش مي­ دارم و به نظرم بسيار

                                                     ساده و سريع است

چرا مسخ­ شدگان وجود دارند

گناه از کيست

به اين سؤال بايد جواب گفت

با خود گفتم که اين قانون است که مسخ­ شدگان را مي­ سازد

قانون زندگي

قانون انسان

اما همين قانون چشمه­ ي تولدهاست

چشمه­ ي انقلاب­ ها و معرفت ­ها

و در اين ­جا، مي­ لرزم

از افکارم مي­ ترسم

چون مي­ خواهم قوانيني را از پا درآورم

و مي­ ترسم مبادا اين خودِ زندگي باشد که از پا در مي­ آيد

اما به اين برهان قاطع تن نمي ­دهم

به پيش مي­ روم و مي­ دانم که اولين کسي که بي ­فروغ مي شود

خودِ من هستم

زندگي درست همان لحظه­اي­ست که شيرجه بروي

و در هوا باشي و فکر به لحظه­ فرود بکني

اين همان لحظه ­ي معرفت است

نقطه ­اي است از نور

يا نقطه ­اي است از سايه

از عمق کرانه ­هايم فرياد مي­ زنم

از عمق اين مرز مصيبت ­بار

از جايي ­که همه چيز در آوازي تلخ و حزين فرو مي­ رود

راه ­اَم را از سر مي­ گيرم

به پيش مي ­روم

پشت يک موکب

جايم را در ميان انسان­ ها به دست مي ­آورم

از بين کساني­ که موکب را دنبال مي­ کنند

همان موکب عزا را

پيش مي­ روم با چين­ هايي بر پيشاني

با تلخي

اما هرگز به زانو در نمي ­آيم

از ميان دنيا، موکب را دنبال مي­ کنم

عزا دارم

براي همه

براي گذشته و آينده

تا زماني که قانون باشد

تا زماني که مرگ زندگي را بدرّد

حتا اگر براي ساختن زندگي­ هاي ديگر باشد

ديگر معناي کلمه ­ي اميد را نمي­ دانم

مگر از وراي اين عزا

ديگر معناي کلمه­ ي شادي را نمي­ دانم

مگر از وراي اين غم

اين لبخند تلخ

هرگز اين موکب را ترک نخواهم کرد

چون قلب من هم در آن تابوت است

هرگز ديگر نمي­ توانم به صداي بلند بخندم

زخم­ ها بسيارند

ستارگانِ تار بسيارند

با اين همه ايمان دارم که به سوي نزول سايه مي­ روم

ايمان دارم

به روشني و خوشبختي

به عشق و به ستاره

به آينه سلام مي­ گويم

و همين­ طور که به دنبال موکب روان­ اَم

هميشه آواز کار انسان­ ها را سر مي ­دهم، تا پيش روند

اما هر زخم از آن من خواهد بود

هر کجا باشد و هر زمان که باشد

صدايم صداي تأکيدها است

صداي پاره کردن­ ها

در رفيع­ ترين نقطه­ ي قله ­ها

عميق­ ترين چاه­ ها يافت مي­ شوند

و بزرگ ­ترين تولدها به بزرگ ­ترين مرگ­ ها ربط داده مي­ شوند

و اين موکب عزا زندگي را در پيش حمل مي­ کند

همان زندگي را که من مي ­بينم

همان زندگي را که نزول سايه و مرگ است

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • محمد پنج شنبه 25 آذر 1395

    نميفهمم چرا اينقدر از شعرهاي رهنما تعريف ميکنند.... يا در ترجمه خراب شدن يا اينکه بوق و کرناست و بزرگنمايي چطور پل الوار از اشعار رهنما تعريف و تمجيد کرده.... شعرها از ابژکتيويته خيلي دور ميشند و شاعرانگي کار بوي تکرار شاعرهاي اروپايي قرن هيجدهم را دارد..... زمان و فضا پردازي و روايت کجاست