شکاريم يک سر همه پيش مرگ!

 

 

شکاريم يک سر همه پيش مرگ!

حسيني زاد از دريچه اي که من شناختم

 نوشته ي رضا بردستاني

کوتاه و مختصر اين که:«سيد‌محمود حسيني‌زاد، داستان نويس، نمايشنامه نويس، منتقد ادبي و مترجم در سال 1325 در دماوند به دنيا آمد. وي نويسنده اي فعال در عرصه ادبيات و تئاتر است. او تحصيلات علوم سياسي و جامعه‌شناسي خود را در آلمان گذرانده است وداراي ديپلم زبان آلماني مي‌باشد. وي مشغول به تدريس زبان آلماني در دانشگاه تهران، دانشگاه تربيت مدرس و دانشگاه آزاد اسلامي است. محمود حسيني زاد به همراه پتروس مارکاريس - نويسنده مطرح يوناني – و نوين کيشور – موسس انتشاراتي سيگال در کلکته – به عنوان برگزيدگان مدال گوته در سال???? ميلادي معرفي شده‌اند. در معرفي انستيتو گوته از محمود حسيني‌زاد، از او به عنوان مهم ترين مترجم ادبيات آلماني‌زبان معاصر به فارسي ياد شده است.» کميسيون انتخاب برگزيدگان مدال گوته درباره علت انتخاب و معرفي اين نويسنده و مترجم ايراني براي دريافت اين مدال عنوان کرده‌اند: «محمود حسيني‌زاد با دقت و حساسيت راه را براي واژه هموار مي‌سازد و امکان ارتباط‌ هاي شخصي و فرهنگي را فراهم مي‌آورد، اين مهم موجب مي‌شود تا در هر دو کشور تفاهم دوجانبه بين انسان‌ها برپا مانده و تقويت شود. امسال انستيتو گوته مدال گوته را به شخصيت‌هاي برجسته‌اي اعطا مي‌کند که فصل مشترک‌شان علاقه و توجه آن‌ها به زبان آلماني و نقش آن‌ها در برقراري ارتباط بين کشورشان و ادبيات و فرهنگ آلماني‌زبان است.»

در نوشتاري که سال ها قبل در روزنامه آفتاب يزد منتشر شد، يادآور شده بودم که:«نوشتن از حسيني زاد مثل زندگي روي جزيره اي سرگردان ميان اقيانوسي پرتلاطم است، اقيانوسي از واژه‌هاي ناب و دستچين شده که خبر از تفکري ژرف مي‌دهد. آمدن سراغ دنياي واژه هايي که اين نويسنده ساده زيست برمي‌گزيند بدون شناخت اوليه از عادات و خلقيات وي، نوعي ره به بيراهه بردن است و وقتي به او نزديک مي‌شوي، تازه مي‌بيني به يکي مثل همه در اين اقيانوس بي کرانه انساني دست يافته اي، يکي مثل ديگراني که لاي همين جامعه، تو در توي لايه‌هاي پيدا و پنهان همين مردم و لاي شلوغي و ازدحام گاه دوست داشتني همين تهران، در تلاش براي گذران امور روزمره خود است با اين تفاوت که او براي برپاساختن قصر زيباي آثار نوشتاري خود، فضاي مهندسي شده اي را در اختيار دارد زيرا مي‌داند در انتهاي اين راهي که برگزيده است، چه اتفاقاتي در انتظار مخاطب است.»

حسيني زاد در يک تلاش برنامه ريزي شده سه گانه ـ تريلوژي ـ مرگ را روانه بازار نشر مي‌کند؛ سياهي چسبناک شب(نشر کاروان)/ با درونمايه اي سرشار از حسرت/ آسمان کيپ ابر (نشر زاوش)/با درونمايه اي سرشار از نوستالژي/ و در نهايت اين برف کي آمده است(نشر چشمه)/با درونمايه اي سرشار از ياد و خاطره/ حسيني زاد در اين سه گانه زيبا و دوست داشتني، به خوبي عناصر دروني داستان هايي که پازل گونه نوشته است را با نخ نامرئي افکار و انديشه‌هاي دروني داستان که براي خواننده، لايه پنهان مانده آدم‌ها و اجتماع را تداعي مي‌کند؛ به هم مرتبط مي‌سازد و در نهايت تجسمي در هم آميخته از نگاهي معلق بين سنت و مدرنيته را به مخاطب خود ارائه مي‌دهد.

اگرچه بعدها با انتشار«سرش را گذاشت روي فلز سرد؛ از کشتن و رفتن» اين حس به وجود آمد که آن تريلوژي حالا جزئي ديگر را نيز بايد بپذيرد اما با نگاه به روش و منش نگارشي اين مترج نام آشنا تازه متوجه خواهيم شد که در همه آثار، حسيني زاد اگرچه از به زحمت انداختن مخاطبان خود هيچ ابايي ندارد! اما سه ضلعي مرگ را دچار دگرگوني و پريشاني نکرده است! داستان‌هاي نوشته شده توسط حسيني زاد مخاطب را در لازماني و لامکاني فرو مي‌برد و گاه چنين حسي را القاء مي‌کند که نگارنده هيچ تعريف درستي از زمان و مکان نداشته و اساسا اين دو عبارت را نمي‌شناسد اما وقتي روند تکاملي داستان‌هاي حسيني‌زاد را پي مي‌گيريم به اين نقطه و نکته مي‌رسيم و واقف مي‌شويم که زمان و مکان در برابر برخي رويدادها معادل هيچ معروف است! شايد به همين دليل است که وقتي به دلايلي مضحک! ترتيب انتشار سه گانه مرگ بر هم مي‌ريزد و قطعه سوم پيش از قطعه دوم به دست مخاطب مي‌رسد او چندان دچار پريشاني و خواننده دچار سردرگمي و ابهام نمي شود! پس با اضافه شدن کتابي ديگر؛ اين حق هم چنان معتبر است که سه ضلعي مرگ؛ محکم و استوار در جاي خود به ستيز با تفکرات شبه سنتي و شبه مدرنيته مشغول بوده، دچار هيچ لغزشي نشده است.

پيش تر در مروري بر سه گانه مرگ، بسياري از ريزه کاري هاي نگارشي حسيني زاد را يادآور شده بوديم و اما در خلال اين يادداشت که ويرايشي ديگر است از همان نگارش قبلي با اضافاتي کم و بيش مرتبط؛ به اين مسئله خواهيم پرداخت که ترجمه و نگارش هاي سيد محمود حسيني زاد در يک پازل به هم چسبيده در نهايت به شخصيت سازي منتهي خواهند شد و نه شخصيت پردازي يا ارائه نگاهي فلسفي به پيچيده ترين معماي هستي!

تريلوژي در تعريف واحد خود سه نگاه را در يک انديشه جاي مي دهد بدين معنا که سه زاويه بر يک سياهي نور مي پاشانند تا زوايايي ديگر به دست دهند؛ واگرنه مرگ از هر زاويه مرگ است و زوال و نيستي از هر منظري سياه و چرک آلوده!

نخست نيم نگاهي مي افکنيم به نوشته پيشين که با مروري بر سه گانه مرگ شروع شد. سه گانه مرگ را حسيني زاد اين گونه مي آفريند:

پاره نخست: سياهي چسبناک شب

در مجموعه داستان سياهي چسبناک شب، نويسنده هفت داستان کوتاه را در يک مجموعه به شدت نظم گريز قرار مي‌دهد. سياهي چسبناک شب: داستان مترجمي که زن و بچه اش خارج از کشورند و او با يک جوان کتابفروش آشنا مي‌شود و در ادامه... بحث هاي جالبي که با هم مي‌کنند.
هرم يادها: داستان دو دوست که تصميم مي‌گيرند با هم در خارج از کشور به تحصيل ادامه دهند ولي يکي از آن‌ها نمي‌تواند و همين مسئله بين آن‌ها و دوستيِ آن‌ها فاصله به وجود مي‌آورد.
آن وقت: داستان دختري که براي کار از تهران عازم مشهد است. او در راه با جوان تکنيسيني آشنا مي‌شود... کتک خورده بود: داستان پسر بچه اي که کتک مي‌خورد... در کوچه زن و مردي به کمکِ آن کودک مي‌آيند و درصد برمي‌آيند تا با او حرف بزنند ولي...کافه تريا: پسر جواني که در يک کافه کار مي‌کند اتفاقاتي که در کافه مي‌افتد را روايت مي‌کند...گريه مي‌کرد: راننده اي که در ترافيک گير کرده چشمش به راننده ديگري مي‌افتد که بسيار خونسرد است! به اين فکر مي‌افتد تا بفهمد چرا آن راننده آن قدر خونسرد است...ردي سربي: داستان بسيار کوتاهي از يک زن و مرد
«سياهي چسبناک شب» اولين مجموعه داستان از سه گانه اي است که از آن سخن به ميان آورديم و حسيني‌زاد خالق همه اتفاقاتي است که در اين سه گانه مرگ رخ مي‌دهد! البته از به کاربردن عبارت خالق اين بود که نويسنده به وجود آورنده است و نه روايت گر يا گوينده يک سري از اتفاقات ريز و درشت پيرامون همه مخاطباني که با اين سبک نوشتاري رودررو مي‌شوند. آدم‌هاي داستان‌ها چه به طورمستقيم و چه به طور غيرمستقيم اندوه زمان گذشته را مي‌خورند. کاري هايي که بايد مي‌کردند و نتوانستند. يا حرف هايي که بايد مي‌زدند و هيچ وقت بر زبان نراندند! حسيني زاد در جامعه ادبي ايران بيشتر به عنوان مترجم کوشا و دقيق ادبيات زبانِ آلماني شناخته شده است اما مجموعه داستان سياهي چسبناک شب وجه ديگري از او را به علاقه‌مندان ادبيات داستاني نشان مي‌دهد. اين مجموعه از هفت داستان کوتاه تشکيل شده است. همه داستان‌ها در گروه داستان‌هاي واقع گراي مدرن قرار مي‌گيرند و وجه روانشناختي شان کاملاً بارز است. در اين داستان ها، خواننده شاهد نمايش پيچيدگي ذهن انسان مدرن و چالش آن با جهان رو به تباهي است که انسان ناچار است براي زيستن در آن دست و پا بزند، همين ويژگي باعث بروز حال و هوايي اکسپرسيونيستي در داستان‌ها مي‌شود. در اين جهان همواره«ديگري» حضور دارد اما تناقض آن جا است که به رغم اين ديگري، انسان اغلب«تنها» است و بار زيستن را مي‌بايد به تنهايي بر دوش بکشد. اينکه هم در داستان اول اين هفت داستان، يعني داستان سياهي چسبناک شب، مفهوم تنهايي حضوري انکارناپذير دارد و هم در داستان آخر، يعني ردي سربي، از طرفي بيانگر دوري مدرن در روايت داستان‌ها است و از طرف ديگر بر مضمون مشترک داستان‌ها و نقش محوري تنهايي در آن ها دلالت دارد. پس از اين مقدمات به بررسي ويژگي‌هاي مشترک داستان‌ها مي‌پردازيم:

کانون روايت هر هفت داستان دروني است؛ به اين معنا که راوي‌ها چه اول شخص باشند، چه ذهنيت مرکزي يا راوي ناظر بيروني، همگي شان انديشه‌ها و عواطف دروني خود را در چگونگي روايت شان بروز مي‌دهند و از خلال ذهن خود به رخداد مي‌نگرند. اين ويژگي مانع از گرايش شديد اين داستان‌ها به ايجاز نيست و نويسنده نشان مي‌دهد که به راوي‌هاي کتمان گر و کم گو علاقه زيادي دارد يعني راوي‌هايي که به دلايلي فرهنگي کمتر در سنت داستان نويسي ايراني مورد استفاده 
قرار گرفته‌اند. همين ويژگي بيانگر تفاوت‌هاي روانشناختي شخصيت‌هاي اين داستان‌ها با افراد عادي جامعه ماست. سبک نگارش داستان‌ها بر استفاده از جمله‌هاي کوتاه با ضرباهنگ تند تکيه دارد. اين سبک مانع از به ملال دچار شدن خواننده از خوانش داستان‌ها مي‌شود و نشان دهنده برقراري نسبت درست ميان توصيف و روايت است که در اولي زمان صفر مي‌شود تا صحنه آشکار شود و در دومي زمان به حرکت درمي آيد تا کنش‌هاي شخصيت‌ها متجلي شود. از طرفي نثر دقيق و روشن 
داستان‌ها عامل مهمي در ارائه تصويرهاي داستاني است. داستان‌ها هيچ کدام امري نيستند. به عبارت ديگر بر آن ها ساز و کار يک جانبه ايدئولوژي حاکم نيست و در مباحث مختلفي که مطرح مي‌شود، قصد دفاع يا اثبات باور خاصي ديده نمي شود و خود خواننده قاضي نهايي کنش شخصيت‌ها است. بديهي است که انتخاب محورهاي روانشناختي در اين قضاوت بي تاثير نيست. در مجموع چهار داستان هرم يادها، آن وقت، کافه تريا و ردي سربي داستان هايي خبري هستند و خواننده را از جهان خاص شخصيت‌ها و کم و کيف آن ها باخبر مي‌کنند. سه داستان سياهي چسبناک شب، کتک خورده بود و گريه مي‌کرد پرسشي هستند و ذهن خواننده را به تکاپو وامي دارند. از ديدگاه روايت شناسي اگر به داستان‌ها توجه کنيم کيستي راوي‌ها يعني چه کسي حرف مي‌زند، آشکار است. شايد اين ويژگي در داستان‌هاي نويسندگان غيرايراني امري بديهي باشد اما در داستان‌هاي ايراني گاه خواننده در تشخيص کيستي راوي‌ها سردرگم مي‌شود و نمي داند در برخي از صحنه‌ها کيست که سخن مي‌گويد. از طرفي در اين داستان‌ها سمت و سوي روايت يا کيستي مخاطباني که راوي با آن ها حرف مي‌زند، تا حد زيادي آشکار است. آن ها گاه تلويحي هستند، گاه معين. مسئله‌اي که در اين داستان‌ها تامل برانگيز است، موضوع روايت يا پرسش درباره چيستي محتواي سخن راوي است. به دليل حضور لايه‌هاي پنهان متن، گاه به سختي مي‌توان از اين پرسش باخبر شد. مانند داستان کتک خورده بود. نويسنده در شيوه روايت اين داستان‌ها دو ويژگي متفاوت را درهم تنيده است:
- اول استفاده از سبک موجز و راوي‌هاي کتمان گر 
- دوم نمايش کند و کاو ذهني درون پرآشوب انسان امروز
ويژگي اول غالبا در داستان‌هاي روانشناسي رفتاري و به خصوص ميني ماليستي مورد استفاده قرار مي‌گيرد و ويژگي دوم به داستان‌هاي روانشناسي ذهني تعلق دارد. نويسنده خود را به يکي از اين گرايش‌ها محدود نکرده است و از هر دو گروه براي بهتر روايت کردن داستان هايش کمک گرفته است. برخورد نويسنده با زمينه يا صحنه هم به دليل گرايش‌هاي روانشناختي داستان‌ها بيان گر تکيه بر عنصر زمان و کمرنگ نشان دادن عنصر مکان است. به اين ترتيب که داستان‌ها اغلب براي نمايش چگونگي کنش‌هاي روانشناختي شخصيت‌ها به رفت و برگشت‌هاي زماني ميان گذشته و حال دست زده اند و از کارکرد خاطره براي بازيابي زمان سپري شده کمک گرفته اند مانند داستان سياهي چسبناک شب يا داستان هرم يادها و داستان آن وقت.

در واقع در همه اين داستان‌ها زمان موتيفي تعيين کننده است. البته کمرنگ بودن عنصر مکان به معناي غيبت اين عنصر نيست، بلکه بيانگر آن است که مکان صرفاً تا آن جا وصف شده است که پس زمينه داستان شکل بگيرد و داستان در خلا رخ ندهد. از همين رو در داستان هرم يادها به سبب متکي بودن طرح بر کارکرد زمان و دغدغه ذهني راوي بر مرور خاطره، مکان ملموس نيست. يا در داستان آن وقت مثلاً تصويري از اتاق دختر يا خانه او ديده نمي شود اما به برگ‌هاي شسته در باران اشاره مي‌شود. حال به چند داستان مجموعه اشاره مي‌کنيم؛ ديدگاه داستان سياهي چسبناک شب ذهنيت مرکزي است، به اين معنا که کانون روايت داستان، ذهن شخصيت اصلي است و به رغم سوم شخص بودن راوي، خواننده از خلال ذهن راوي با رخدادها آشنا مي‌شود. داستان در چهار صحنه مي‌گذرد؛ کتابفروشي تا گرايش‌ها و علايق شخصيت روشن شود. خانه تا مامن مرد وصف شود. دوش که از بن مايه‌هاي تکرارشونده برخي از داستان هاست دغدغه او را به سپردن خود به آرامش ريزش مطهر قطرات آب نشان دهد و رستوران که بر تنهايي او و غيبت اعضاي خانواده اش تاکيد کند. در اين داستان پرسشي، چيستي انسان و لحظات تنهايي او رسم مي‌شود. حضور پرشر و شور مرد جوان کتابفروش در کنار شخصيت اصلي، مانع از نگراني و اندوه شخصيت نمي شود. بر اين داستان واقع گراي مدرن، حال و هوايي رمزآلود نيز حاکم است، انگار کسي يا سايه‌اي گاه از تراس وارد مي‌شود و به موهاي مرد دست مي‌کشد. داستان به شکل قطعاتي متعدد روايت مي‌شود تا چندپاره بودن ذهن شخصيت را نشان دهد. اما کليت روانشناختي مرد، عامل پيوستگي معنايي، در عين قطعه قطعه بودن داستان است.

عامل پيش برنده طرح داستان هرم يادها تقابل‌هاي فراموشي- خاطره، حضور- غياب و گذشته- حال است که همگي در تقابل من- ديگري حل شده است. راوي اين داستان کتمان گر است و تا انتها سخني از ويژگي ظاهري يا جسماني آن«ديگري» نمي‌گويد جز اين جمله«مردمکي سياه سياه ملتهب». در واقع راوي از طريق مجاز جزء به کل او را ساخته است. عامل اين کتمان‌گري مي‌تواند فرهنگ و گفتمان ما باشد، چرا که در اين گفتمان جسمانيت ديگري ابژه اي ممنوع است و او مي‌بايد ذهني- دروني باشد؛ موجودي دور از دست و نيز مي‌تواند روانشناسي مذکر باشد که «ديگري» را پوشيده و در پرده براي خود مي‌خواهد. اگر از بعد مطالعات فرهنگي بخواهيم به اين داستان بنگريم درمي يابيم که در اين گفتمان فرهنگي زن به دليل باورها و تلقينات فرهنگي نمي تواند مجرد بماند و حتي اگر ازدواجي بي عشق و از سر تکليف و اجبار انجام دهد، اين گفتمان مردانه سعادت او را در ازدواج به هر قيمت مي‌داند. تقابل محوري داستان «آن وقت» هم عشق- بي عشقي، گذشته- حال و زن- مرد است. ديدگاه اين داستان مرکب است به اين معنا که نويسنده از ترکيب اول شخص و سوم شخص براي روايت اين داستان بهره برده است. دليل اتخاذ اين ديدگاه، مرگ راوي اول شخص در پايان داستان است. در اين داستان‌ساز و کار ويران شدن ذهن‌ها به سبب غيبت منطق گفتگويي ديده مي‌شود. داستان کافه‌تريا به تعبيري تنها داستان رخدادمحور اين مجموعه است. ديدگاه آن اول شخص نمايشي يا اول شخص، با مخاطب خاموش است. راوي کارگر رستوران است و به قتل عده‌اي متهم شده است. سخنان او نشان مي‌دهد قتل‌ها عمدي نبوده است و او به جاي ضدعفوني کننده از سم استفاده کرده است. از همين رو اين داستان در گروه داستان‌هاي سوءتفاهم قرار مي‌گيرد. هر چند به سبب رفتار آن عده، اين اشتباه در ناخودآگاه راوي يا کارگرهاي ديگر چندان ناپسند تلقي نمي شود.

مروري بر سه گانه مرگ/پاره دوم:آسمان کيپ ابر

مي رسيم به آسمان کيپ ابر؛ حسيني زاد در مجموعه داستاني آسمان کيپ ابر؛ سيزده داستان در 5 بخش را به‌گونه‌اي طراحي مي‌کند که پيکره نهايي بسيار نزديک به رماني چند بخشي باشد.

  1. هنوز هم گاهي 
  2. اتاقي رو به باغ/ رضا که مي‌رفت/ هنوز شام نخورده بودند/ روزهاي پيش رو/ زعفرون
  3. درد که آمد/ آسمان، کيپِ ابر/ باراني مي‌باريد/ برنگشت نگاه کند
  4. نُقل‌ها که ريختند و سکّه ها/ مثلاً سنگي سفيد و مرمر
  5. پرسه با چشم‌هاي نمناک 
  6. «آسمان، کيپِ ابر»شامل ?? داستان است که در ? بخش روايت شده است.

درونمايه اغلب داستان‌ها تنهايي، دلزدگي از زندگي روزمره و ماشيني و گاه نگاهي به گذشته است. داستان ها حادثه محور نيستند و روايتي تخت از گذشته و زندگي دارند ولي در عين اين که روايت‌ها بسيار ساده به نظر مي‌رسند، در لايه زيرين داستان ها( اتاقي رو به باغ- رضا که رفت) دردي پنهان با زباني خون سردانه جريان دارد که شايد بي تاثير از ترجمه داستان‌هاي آلماني نباشد. يا در داستان «هنوز شام نخورده اند» در کنار روزمرگي، سبکي از رئاليسم کثيف مشهود است.«هنوز هم گاهي» اولين و تنها داستان مجموعه بخش اول است: «هنوز هم بعد از اين همه سال گاهي صدايم مي‌کند بيشتر بين خواب و بيداري. يا وقتي جايي هستم غريب و ناآشنا. وقتي باران‌هاي طولاني مي‌بارد صدايم مي‌کند. صدايش مدام دور و برم است. هنوز هم گاهي دلم مي‌خواهد تلفن را بردارم و شماره اش را بگيرم و او گوشي را بردارد و بگويد « الو»، من سلام کنم و او بگويد «محمود جان ....
بخش دوم، شامل پنج داستان است. داستان هاي«رضا که رفت» ، «زعفرون»، «روزهاي پيش رو» داستان هاي خوبِ اين بخش هستند. «اتاقي رو به باغ» روايتي است از دو مرد که به دليل شرکت در جلسه اي، شبي را در هتل مي‌گذرانند. داستان، نوعي سفيدي متن دارد و در چند جمله اشاره اي به نوع رابطه اين دو مرد مي‌شود. در داستان «زعفرون» شخصيت زعفرون، شخصيتي 
متفاوت و به ياد ماندني است. گوينده زني خوش لباس و خوش صدا. مرد بودن راوي اما دير نشان داده مي‌شود. «کي حريف صداش مي‌شد؟ مخمل، ابريشم، حرير. انگار آبشاري از لطافت و صلابت. هر کلمه که از دهنش بيرون مي‌اومد، انگار براي خودش روح داشت، پرواز مي‌کرد و مي‌نشست روي تارهاي اعصابت. عين مرهم.» (75). داستان«روزهاي پيش‌رو» منولوگ بيروني از زندگي يک راننده است که تنها در پاراگراف آخر، شنونده داستان مشخص مي‌شود و اشاره‌اي به او در طول داستان نيست
داستان«رضا که رفت» راوي اول شخصي است که به مهماني افرادي اهل هنر و موسيقي مي‌روند. رضا در جمع، برشي از داستان مي‌خواند. تناقض شادي مهمان‌ها و بي قراري رضا و ناپديد شدن او جالب است. داستان«هنوز شام نخورده بودند» نيز برشي از چند ساعت حضور افراد خانواده در کنار هم است. حکايتي است از کمرنگ شدن حرف‌ها و سطحي شدن ارتباطات و جايگزين شدن چت، رايانه و … به جاي روابط انساني است. نويسنده با روايتي خونسرد، اشاره به رئاليسم کثيف زندگي دارد.
بخش ? شامل چهار داستان است؛ «برنگشت نگاه کند» ،«باراني مي‌باريد» ،«درد که آمد» و «آسمان،کيپِ ابر» است. داستان «درد که آمد» به نظر، برشي از داستان است. «آسمان، کيپ ابر» روايت خوبي دارد. نوعي منولوگ بيروني است همراه برش‌هايي از پرسشِ طرف مقابل. بازگشتي است به گذشته. «باراني مي‌باريد» در حد دل گويه باقي مانده است. «برنگشت نگاه کند» روايتِ زني است که مدام براي تغيير در زندگي تلاش مي‌کند.

بخش چهارم به نظرم بخش درخشان داستان‌ها است که دو داستان اين بخش به نوعي ادامه يکديگر و سيري از زندگي هستند. «نقل‌ها که ريختند و سکه ها» داستان بسيار خوبي است.راوي سوم شخص محدود به ذهن است. نويسنده دوربين را جاي عجيبي گذاشته،انگار راوي سرش پايين است و قصه با روايت رنگ‌ها و صداها و کفش‌ها روايت مي‌شود. تناقض رنگ سياه و سفيد، تناقض جشن و اندوه در متن جاگير شده است. «مثلا سنگي سفيد و مرمر»، اين داستان در امتداد داستان پيشين است. داستان به نوعي در امتداد جغرافياي داستاني مجموعه پيشين نويسنده «اين برف کي آمده» مي‌باشد. «سال تولد بالا سال فوت زيرشبين شان دو سه سانتي فاصله پس آن سال‌ها چي؟چرا براي آن‌ها جا نگذاشته بود.» (120)

بخش ? شامل داستان«پرسه با چشم‌هاي نمناک»، روايتي از زندگي ماشيني و يک نواخت و زندگي روزمره را به شب رساندن که با لحن بي تفاوت و خاص، خواننده را به لبخند مي‌دارد و ناگاه به سطر پاياني چشم هاي نمناکِ راوي و تنهايي‌اش با خواننده تقسيم مي‌شود. «بالش زير سر را مرتب مي‌کند، لحاف را اول تا گردن بالا مي‌کشد، اين ور و آن ور مي‌شود تا احساس کند در رختخواب جا افتاده است، مدتي به سقف نگاه مي‌کند و به سايه هايي که باريکه نورِ راهرو از لاي در و نورِ کمرنگ کوچه، روي سقف و بر ديوارها انداخته است.سايه‌ها که کم کم شکل مي‌گيرند، آن لحظه مي‌رسد که لحاف را روي سر بکشد و نفس آرام و آن گاه پرسه اي بزند در دنياي خودش، گاه با نمي در چشم ها.» (130) کتاب با داستان«هنوز هم گاهي» با روايتي از تنهايي آغاز و با«پرسه با چشم‌هاي نمناک» به پايان مي‌رسد. انگار نام اين دو داستان و محتواي شان به نوعي در امتداد هم است

مروري بر سه گانه مرگ/پاره سوم:اين برف کي آمده است؟

در«اين برف کي آمده است»؛ سومين قسمت از سه گانه مرگ که کمي پيش از قسمت دوم به بازار نشر مي‌آيد با يازده داستان کوتاه رو به رو هستيم: عصر سمت غروب/ منتظر جواب من نشد/ فقط وقتي خوابش مي‌برد/ کنار جايي خالي/ نه، خالي نيست/ هفته اي يک روز/ اين برف کي آمده/ اگر با من آمده بودي/ موج‌هاي ريز ريزِ نقره اي / يک بار ديگر/ ردي فيروزه اي ته آن قيرِ جوشان يازده داستان درباره‌ زنان و مرداني که با رفته‌هاي‌شان زندگي مي‌کنند، با کساني که از دست داده‌اند، در آرزوي بازگشت شان هستند، يا مي‌خواهند بروند تا به آن‌ها برسند. نويسنده در اين مجموعه ايده‌هاي نو و جالبي دارد در مورد ارتباط زندگان و مردگان. موضوع اصلي 
همه آن‌ها زندگي برخي آدم‌ها با عزيزان درگذشته‌شان است. راوي‌ها در داستان‌هاي اين کتاب مختلف‌ هستند و افراد در موقعيت‌هايي متفاوت آن‌ها را روايت مي‌کنند. «اين برف کي آمده...»، شامل يازده داستان کوتاه است که به تقابل مرگ و زندگي اشاره دارد. داستان‌هاي اين مجموعه از آدم هايي مي‌گويد که يا در انتظار مرگ‌ا‌ند (عصر سمت غروب...) يا براي ديداري دوباره به پيشواز مرگ مي‌روند. مرداني که در اين امر نه تنها به دعا بلکه به قسم دادن بالش روي مي‌آورند (يک بار ديگر) انسان هايي که به مرگ و زندگي پس از آن فکر مي‌کنند و مدام از خود مي‌پرسند «وقتي مُرديم چه مي‌شود و چه بلايي سر روح مي‌آيد؟» زنده هايي که دوست دارند بيشتر با رفته‌هاشان زندگي کنند. با مرده‌هايي که وقتي دلشان تنگ مي‌شود به ديدن شان مي‌آيند زيرا مردگان نمي‌ميرند، بلکه فقط وقتي خسته مي‌شوند،مي روند.

اين مضمون يا درون مايه تکراري، براي شرقي‌هاي مرگ طلب و مرگ خواه که مدام با حسي نوستالژيک از گذشته ياد و با آن زندگي مي‌کنند؛ سرلوحه کاري مجموعه « اين برف کي آمده...» قرار مي‌گيرد؛ تا داستان هايي را به وجود آورد که وارياسيون‌هاي آهنگي است به نام مرگ که به شکل‌هاي مختلف يک نوا را تکرار مي‌کنند. شايد از همين رو است که خواننده بعد از خواندن پنج يا شش داستان، وقتي مي‌خواهد با داستان جديد رو به‌‌‌‌ رو و درگير شود با اين پيش داده‌ ذهني که باز از مرگ و آدم‌ها خواهد شنيد که با مردگانشان هم زيستي دارند ‌ديگر به دنبال تعليق متني نيست. معمولا داستان‌هايي که به جاي تعليق« بعد چه شد؟»به تعليق«چرا و به چه دليل چنين شد؟» توجه دارند، با نگاه خاص به هستي شناسي انسان، به تامل در وجود مي‌پردازند. از اين رو 
در چنين داستان هايي، خواننده هوشمند که تعليق پيرنگي را کنار مي‌گذارد، به دنبال شخصيت‌پردازي قوي داستاني و بيان انگيزه‌هاي فلسفي و هستي شناسانه است. اما آن چه در مجموعه مورد بحث ديده مي‌شود، شخصيت‌هايي هستند که در گرداب روزمرگي مي‌خواهند با مرگ کنار بيايند. شخصيت‌هايي که بالقوگي‌هايشان رها نمي شود. تحول يا نگرش فلسفي خاصي براي کنش هايشان ندارند. تنها شخصيت هايي هستند که به مرگ از نوع ديگر آن (شايد بتوان گفت نوع خوشبينانه) نگاه مي‌کنند. شخصيت هايي که با مقوله فقدان مواجه هستند ولي 
به ته خط،به رستگاري معنوي و يا فلسفي نمي‌رسند. خواننده تا انتهاي متن متوجه نمي‌شود چه دليل يا انگيزه‌ قوي در شخص به وجود مي‌آيد، تا او از بالش‌اش بخواهد که خواب کسي را ببيند که دوستش دارد. به راستي چرا مرد بايد دست به دعا ببرد و چرا به اين راحتي به پيشواز مرگ مي‌رود؟ چه نگرش، چه ديدگاه خاص به غير از تنهايي و حس نوستالژيک به گذشته مي‌تواند، باني اين کنش مهم باشد. آيا هر دلتنگي و تنهايي فردي در انتها، مستلزم چنين کنش و مرگ طلبي است؟ اين جاست که مي‌توان گفت خواننده هوشمند در کنار عدم حضور انگيزه‌ها و کشف و شهود فلسفي شخصيت‌ها باز با عدم تعليق روبه‌رو است.

نويسنده با همان لحن و آهنگ از مردگان سخن به ميان مي‌آورد که از اضمحلال انسان زنده در روزمرگي‌ها و سوژه شدن‌هايش صحبت مي‌کند. نويسنده نه تنها با مرگ چون زندگي برخورد مي‌کند بلکه انگار با زندگي نيز چون ‌مرگ رودررو مي‌شود.گويي اصلا تقابلي به نام مرگ- زندگي وجودندارد. انسان‌ها فقط مي‌روند و هر وقت که دلشان تنگ شد، برمي‌گردند. به راستي مگر براي بيان حال و هوا و زندگي يک روح نمي‌بايست صد و هشتاد درجه پيرامون روح يا مرده را در نظر گرفت؟ داستان‌هاي مجموعه «اين برف کي آمده...» خواننده را با دغدغه يا زواياي روحي فرد مُرده آشنا مي‌کند.
آن چه مي‌توانست باني تعليق بيشتر متني شود (به غير از نگاه هستي شناسانه و تامل در وجود) چينش دقيق داستان‌هاست. اگر مثلا داستان قوي«نه خالي نيست» با آن پايان شوک مانندش در کنار داستان«هفته اي يک روز» قرار نمي‌گرفت، خواننده گرچه با ديدگاه هستي شناسانه و فلسفه تفکري پسر آشنا نيست، ولي باز با داستاني جديد و در خور اعتنا روبه رو بود. جالب آن که هرچه به انتهاي مجموعه نزديک تر مي‌شويم، با داستان‌هاي خوش‌خوان با کشش بيشتر روبه رو هستيم. داستان «موج‌هاي ريز ريز نقره اي» با تصوير سازي‌هاي ماندگار، نشان از توانمندي نويسنده‌اي دارد که مي‌تواند دغدغه‌هاي زنان را از ديدگاه من راوي زن (غير هم جنس با نويسنده) به خوبي بيان کند. داستان «ردي فيروزه اي ته آن قير جوشان» که از نوع داستان‌هاي پست مدرن و فراداستان محسوب مي‌شود؛ با آن حکايت داستان در داستانش؛ انتخاب چند ديدگاه براي روايت؛ استفاده از بينامتنيت‌ در متن و علت‌مند کردن رخدادي غريب گرچه باز خواننده را به تکرار تقابل- مرگ زندگي مي‌رساند ولي در نوع روايت خود جذاب و خواندني است و مي‌تواند بر اساس نام و شيوه‌ روايتش در ذهن ماندگار شود.

از ديگر موتيف‌هاي تکرار شونده متني به غير از ميان سالان دل زنده‌اي که مدام در حال گردش، شب نشيني و تفريح در مکان‌هايي چون شمال، دربند و ديزين هستند تا خواننده را نه تنها با تقابل پير- جوان همراه کنند؛ بلکه گوياي خاطره- داستان هايي باشند که از سوي من راوي (ديدگاه غالب متني مجموعه) روايت مي‌شود؛ بايد به موتيف‌هاي تکرار شونده باد، باران، سرما، تاريکي و سکوت اشاره کرد. موتيف‌هايي که نمود تنهايي و عدم روابط انسان‌هاي معاصر در جامعه مدرن اند. از اين رو بايد گفت ‌هماهنگي‌فضاسازي که باني القاي سردي‌ روابط زيستي و همسو با روحيه‌ درونگراي شخصيت‌ و تنهايي‌ او انتخاب شده، عملي هوشمندانه است.

داستان «عصر سمت غروب» داستان –خاطره اي از زبان من راوي ناظر در حين مسافرت به شمال است که از درونگرايي حسين و تنهايي‌هاي شخصيتي مي‌گويد که در انتظار مرگ است. مرگي که همراه با ديدن فيل بارها و بارها به ذهنيت حسين تلنگر وارد مي‌کند. در انتها آن چه روايت مي‌شود رفتن حسين است. رفتني که نشانگر مرگ حسين و اسب ابلق است. نويسنده براي باور پذيري اين رخ داد و بيان خاطره از ديدگاه من راوي ناظر سود مي‌برد تا هم رخداد متني را مستند کند و هم نشان دهد که روايت خاطره داستان، وهم راوي نبوده و نيست. اين انتخاب هوشمندانه با رعايت توالي خط زمان تقريبا تا انتهاي متن به پيش مي‌رود. حال اين سوال پيش مي‌آيد، اين تنها برگشت به گذشته، آن هم در انتهاي متن چه کار کردي دارد؟ آيا مي‌خواهد نشان دهد که حسين هميشه فردي تنها و ساکت بوده؟ جوان دبيرستاني که صداش در نمي‌آمده فردي ساکت، تنها، مظلوم که گويي هميشه در جمع نيز تنهايي اش مشهود است. اگر به راستي قصد نويسنده از بيان اين گذشته ده خطي، نکات گفته شده است؛ آيا بهتر نيست اين گذشته را در جاي جاي متن روايت کنيم تا خواننده بيشتر با فلسفه تکرارشونده ديدار فيل آشنا و با شخصيت همسو شود تا مرگ طلبي او را بهتر درک کند؟

«سرش را گذاشت روي فلز سرد از کشتن و رفتن»متممي بر سه گانه مرگ يا پاره چهارم؟!

«سرش را گذاشت روي فلز سرد از کشتن و رفتن»اين ترديد در ما باقي خواهد ماند که حسيني زاد با اين مجموعه داستان کوتاه، سه گانه اش را کامل مي‌کند يا پاره اي چهارم مي‌نگارد؟ اما و به هر حال با مروري که انجام شد؛ دست بردن به سمت جديدترين مجموعه داستان منتشر شده از محمود حسيني زاد به نظر اندکي آسان تر مي‌آيد. شيوه نگارش در اين مجموعه با سه گانه معرفي شده تقريبا يک سان است اما نويسنده در اين مجموعه اندکي به سطح قابل رويت جامعه نزديک تر شده است. از اين جا به بعد مي‌کوشيم مجموعه مورد نظر را داستان به داستان به نقد بکشيم. در يک نگاه کلي؛ مجموعه داستان «سرش را گذاشت روي فلز سرد از کشتن و رفتن» از نظر حجم اندکي کش دارتر از ديگر مجموعه‌هاي تاکنون منتشر شده از اين نويسنده است. کتاب به دو بخش از کشتن(سرش را گذاشت روي فلز سرد/سميه سرفه هم نکرد/دوشنبه ها) و از رفتن(آبگير/ اون ماشين رو نديدن؟/وقتي کاسکو رفت/زن افتاد و پرنده‌ها پريدند/شب تر از آن بود که چيزي ببينم/ساز/سير و سلوک)، تقسيم شده است. اين تقسيم بندي و شيوه انجام دسته بندي‌هاي اين چنيني براي خوانندگاني که ديگر آثار حسيني زاد را مطالعه کرده باشند روشي آشنا و نزديک به ذهن است هرچند در چرايي اين گونه تقسيم بندي هيچ گونه وجه مشترکي ديده نمي شود اما شباهت ظاهري و تفاوت باطني را در مجموع مي‌توان به عنوان نقطه اشتراک اصلي به حساب آورد. در جامعه و با گشتن ميان آدم‌هاي معمولي نيز ما مي‌توانيم اين شباهت ظاهري و تفاوت باطني را حس کنيم، لمس کنيم، بچشيم، ببينيم، درک کنيم.

درونمايه داستان نخست از بخش اول اين مجموعه را شايد بتوان به آساني لا به لاي صفحه حوادث روزنامه‌ها يافت اما نحوه پردازش و انتخاب ديالوگ‌ها به گونه اي است که خواننده خود را در حال خواندن حادثه اي تلخ يا ديدن فيلم و سريالي جنايي– پليسي حس نمي کند بلکه خود را نظاره گر مجموعه اتفاقاتي مي‌بيند که پيرامون او در حال روي دادن است. مجموعه‌اي از ساده ترين آدم‌هاي روزگار، فضايي تنگ و تاريک و کوچک به نام خياط‌ خانه و دو شهر که مدام نام آن بر سر زبان کاراکترها است: تهران/مريوان. تهران و مريوان مي‌تواند نماد سادگي و پيچيدگي بي حد و اندازه آدم هايي باشد که ناگهان سر راه هم سبز مي‌شوند. داستان با حکايتي شيرين آغاز و با مجموعه حوادثي تلخ و مشمئز کننده به پايان مي‌رسد گويي ترسيمي از زندگي برخي از آدم‌ها شده است خط سير اين داستان. ديالوگ‌ها گاه به سمت گنگي و بي معنايي کشيده مي‌شوند اما اين به مفهوم پريشاني نگارش نيست بلکه نويسنده مي‌کوشد تا درون آدم‌هاي قصه را نمايان سازد؛ آدم هايي به ظاهر ساده و آرام اما با دروني مشوش. اين تشويش در چينش قتل‌ها و اعتراف هايي که روي کاغذ آورده شده است نيز نمايان مي‌شود که آن را بايد نقطه قوت داستان دانست. آدم‌هاي داستان، رويدادها، کنش و واکنش ها، ديالوگ‌ها و حتي قتل‌ها در بستري کاملا طبيعي رخ مي‌دهد، هيچ نکته مبهمي وجود ندارد، پيچيدگي لازم نيست، پيچ و انحنايي که مخاطب خط سير اصلي را گم کند را نمي‌بينيم اما همه اين‌ها در کنار جذابيتي که به داستان داده شده است و مخاطب را به وجد آورده است را بايد نقطه قوت داستان تلقي کرد. داستان دوم با ساختاري نمايشنامه گونه، قتلي ديگر را روايت مي‌کند اما اين بار قتل صورت منزجرکننده‌تري دارد اما وجه مشترک اين قتل با قتل‌هاي داستان نخست در رهايي است از بدبختي هايي که انتظار مي‌کشند تا به ايستگاه آنان برسي. در داستان سميه، آدم‌ها اگرچه خيلي دقيق تحليل و تفسير مي‌شوند اما نقشي در برون رفت قصه‌هاي کوچک دروني از تنگناها ندارند، سياهي لشکرند، مثل خيل عظيمي از آدم‌هاي اجتماع که بود و نبودشان براي برخي علي السويه شده است. داستان سميه، هم چنان علاقه نويسنده براي بازي روي طناب سنت و مدرنيته و به نقد کشيدن برخي از باورهاي جامعه باقي مانده در گذشته‌هاي فراموش شده را به تماشا مي‌گذارد. حسيني زاد در سومين قصه از بخش نخست بازگشتي به سبک دوست داشتني خودش دارد، به برخي هذيان گويي‌هاي خط کشي شده، دو شنبه‌ها تمرين تمرکز زدايي است او مي‌خواهد با مخاطبش کلنجار برود، مي‌خواهد خيلي از پنهاني ترين دريافتني‌ها را با مخاطبش به اشتراک بگذارد اما به شيوه حسيني زاد به شيوه پديده اي به نام حسيني زاد.
بخش دوم کتاب ديگر حرفي از کشتن نيست داستان‌ها رنگ و رو عوض مي‌کنند؛ از اين جا به بعد، داستان رفتن‌ها آغاز مي‌شود. آبگير/ اون ماشين رو نديدين؟/ وقتي کاسکو رفت.../زن افتاد و پرنده‌ها پريدند/ساز و در نهايت سير و سلوک آبگير از بين داستان‌هاي اين مجموعه، پيکره اي خاص دارد يعني به ذهن و زبان حسيني زاد نزديک تر است؛ ابهام توام با دلهره! حسيني زاد در فشرده سازي داستان هايي که مي‌تواند طول و عرض و ارتفاع گسترده‌تري داشته باشد تبحري خاص دارد اما اين فشرده سازي لطمه اي به پيکره داستان نمي‌زند. اين از دستاوردهاي آشنايي با زبان آلماني است هرچند براي ورود به حوزه ترجمه وقتي مجالي خاص‌تر بايد باشد و ما در اين يادداشت اساسا قرار نيست به لايه ديگر اين نويسنده که ترجمه نام دارد دست بزنيم. نويسنده در مکتوب کردن دروني ترين احساس‌ها و حالات دروني تبحري ويژه دارد، او آن قدر واژه و عبارت پشت سر هم رديف مي‌کند که مخاطب را براي ديدن يکي از پنهاني ترين حالات احساسي ياري کند. در داستان سوم از بخش دوم وقتي به انتهاي آن نگاشته‌ها مي‌رسي مي‌تواني آلزايمر، فراموشي، در خود گم گشتگي را حس کني، حتي مي‌تواني رنگ واندازه و بوي آن را نيز درک کني و اين گونه نوشتن هنري بس ارزنده است. حسيني زاد در اين مجموعه داستان بدون آن که از خط کش و مداد ترسيم استفاده کند بين برخي واژه ها، حالات، درونيات و ذهنيات مرزي مشخص از تعابير معنادار قرار مي‌دهد مثل همان که روي جلد نوشته است؛ کشتن و رفتن!دو بار در متن و يک بار در تيتر انگار اتفاق کلامي زيبايي رخ داده باشد؛ ميخکوب مي‌شويم:«صداش خيس اشک بود!» اين جمله شايد هنرمندانه ترين تعبير وصفي-استعاري براي هق هق باشد يا حرف زدن ميان اشک و گريه يا وقتي که مي‌گويد:«صداي شرشر باران ريخت توي کافه» انسان بتواند تلاقي بوي باران را با صداي آن توي هياهوي غذا و چاي و نشستن حس کند و وقتي توي تيتر مي‌خوانيم:«شب تر از آن بود که چيزي ببينيم»با نوعي ساختار شکني دستوري اما بجا و نشسته بر تارک معنايي ژرف مواجه مي‌شويم! شب تر خيلي زود خودش را با سياهي و انبوهي از تاريکي عجين مي‌کند و ذهن وقتي معنا را بپذيرد يعني اين هنجارشکني بجا بوده است. فارغ از اين بازي‌هاي کلامي توالي زماني در افعال خيلي منطقي دنبال نمي شود و اين مي‌تواند يکي از وجوه ايجاد ارتباط بين نويسنده و مخاطب هنگام رد و بدل کردن سيگنال‌هايي نظير خشم، ترديد، ابهام، دلهره، تنفر، وسوسه و غيره باشد. زن افتاد و پرنده‌ها پريدند با انبوهي از جملات کوتاه و افعالي فاقد توالي منطقي زماني همين احساس را انتقال مي‌دهد و خواننده با گريزهاي زماني مي‌تواند موقعيت راوي و روايت در متن را به خوبي شناسايي و حتي معين کند. در مجموع حسيني زاد روي نحوه جانمايي راوي و حضور راوي در متن وسواس بسيار زيادي به کار مي‌برد گويي هر لحظه با اشاره اي کوتاه؛ زمان و مکان و چندم شخص بودن راوي تغيير مي‌کند. کلمات و جنس واژه‌هاي انتخاب شده در شب تر از آن بود چيزي ببينيم به گونه اي است که ايستايي را، سکون را، تنهايي را و بهت را تداعي کند؛ بريده بريده بودن ديالوگ ها، جملات و نقل قول‌ها نشان مي‌دهد گاهي مي‌توان بي‌حوصلگي و سکون خودخواسته را با چند بازي کلامي و جا به جايي چند نشانه نگارشي به نمايش درآورد. حسيني زاد اين کار را به آساني انجام مي‌دهد. بري از اتفاقات خيلي ساده وقتي استادانه پرداخته شود بدون آن که بن مايه يا درونمايه تبديل شدن به يک داستان را داشته باشند در خود جذابيتي شگرف ايجاد مي‌کنند؛ همان کشش، همان فراز و فرود و کم‌کم کلمات در هم جفت مي‌شوند، مي‌نشينند کنار هم و تو در نهايت مي‌بيني مثلا شده اند داستاني کوتاه به نام«ساز»در مجموعه داستاني کوتاه به نويسندگي سيد محمود حسيني زاد. اين مجموعه با داستان سير و سلوک که ديالوگي ماهرانه است به پايان مي‌رسد. چيرگي نويسنده در خلق ديالوگ‌هاي واقعي بدون آن که بدانيم يک سوي ماجرا راوي است يا يکي از طرف‌هاي داستان يا حداقل يکي از کاراکترهاي مورد نظر نويسنده، اين موقعيت را خلق مي‌کند که خواننده با نوع خاصي از روايت و راوي تنيده در متن رو در رو شود. داستان‌هاي اين مجموعه در بازه زماني92-90اتفاق افتاده يا خلق شده و نويسنده به خوبي توانسته است تجربيات شخصي خود را از بودن در متن اجتماع و دم خور بودن با آدم‌هاي قصه هايي که خلق مي‌کند، به تصوير کشد.

حسيني زاد از دريچه اي که من شناختم

ترجمه عالم منحصر به رويه اي است نه منحصر به فرد! يعني دنياي هر مترجم با دنياي مترجم ديگر، نه به لحاظ ساختارهاي شخصيتي که به گونه اي که مي انديشد؛ متفاوت است. براي مثال ممکن است مترجمي لا به لاي کلمات، عبارات و ترکيب ها، خودش را له کند و شايد در پس پشت اين له شدگي، آفرينش هايي نيز رخ دهد اما همه آن چه آفريده شده است در دل مخاطب جا خوش نخواهد کرد. و شايد مترجمي ديگر به جاي کلمات و عبارات و حتي ترکيب هاي نوين و بديع، بيشتر به ساختارهاي کلامي بيانديشد نه خود کلام که متشکل است از هزاران واژه دير و دور و آسان و سخت!

چندسالي است يا صريح تر بگوييم، ديرسالي است که براي فهم آثار داستايوفسکي، گراس، کربن، کوندرا، کازنتزاکيس، زولا، موراکامي، بولگاکوف و نظائر اين ها، حتي اين اواخر براي نزديک شدن به بخيتار علي، پاموک و... با مترجمان بسياري در جدال بوده ايم! تا جايي که براي فهم بادبادک باز خالد حسيني آن قدر از اين و آن مترجم خوانديم تا برسيم به مهدي غبرايي و نفسي تازه کنيم که:«عجب! اين بود بادبادک باز؟!»

ادبيات آلماني خاصه ادبيات مدرن آلمان، يکي از همان دست دغدغه هايي بود که جرأت و جسارت را از ما گرفته بود! نمي فهميديم که آيا مطالعه ادبيات مدرن، پست مدرن و کمي فاصله گرفته از کلاسيک نويسان آلماني ـ اساسا ـ، لزومي دارد يا نه؟! مشکل ما با ادبيات آلماني بر سر اين مسئله بسيار مهم بود؛ نخست انتخاب اثر، دوم انتخاب مترجم.

محمود حسيني زاد کار ما را در هر دو زمينه آسان کرد، يعني هم براي انتخاب اثر به ما اطمينان قلبي داد هم براي مترجم.

از اين جاي ماجرا اگر نخواسته باشيم به سبک و سياق مديحه سرايان، ادامه ماجرا را واگويه کنيم؛ بايد اندکي به شخصيت شناسي ترجمه روي آوريم يعني شخصيت شناسي را از زاويه آن چه از زباني به زباني ديگر بازگردانيده مي شود بنگريم بي آن که بدانيم مترجم کيست! ساز و کار در اين روش بررسي به اين گونه است که بايد چند اثر غير ترجمه اي از مترجم مورد نظر را مطالعه کرده باشيم و چون از اين مرحله به سلامت عبور کرديم آن گاه روي به آثار ترجمه آورديم و در نتيجه اين شخصيت شناسي نصيب ما شد که محمود حسيني زاد ترجمه اش، زندگي اش، نوشتن اش، فکر کردن اش و خلاصه درون و بيرون اش هماني است که لا به لاي کلمات بروز داده، و اين يعني نوع مدرنيته اي از محمد قاضي و ابراهيم يونسي با اين تفاوت که حسيني زاد کم حوصله تر از آن است که دن کيشوت را به سبزه زار ترجمه وا نهد!

حسيني زاد همان گونه که مي نويسد، حرف مي زند. همان گونه که حرف مي زند، ترجمه مي کند. همان که ترجمه مي کند، مي انديشد و همان گونه که مي انديشد، مي نويسد و در اين چرخه طولاني! خلاصه ماجرا آن است که انديشه اين نويسنده و مترجم، زيربناي همه فعاليت هاي او است؛ يعني همان گونه که در بالا اشاره شد، زندگي براي حسيني زاد يعني تلاش براي انديشيدن، تلاش براي نوشتن و تلاش براي ترجمه و اين همان معجزه اي است که توانست اطميناني عجيب در ما ايجاد کند که نه تنها ادبيات مدرن آلماني را از دريچه نگاه وي بشناسيم که با همان زاويه اي که ايجاد کرده بود، قدم در وادي پژوهش و بررسي گذاريم.

سال ها گذشت تا توانستيم به اين نتيجه برسيم که اگر کازنتزاکيس را از دريچه ذهن و زبان محمد قاضي نشناخته بوديم، چه فاجعه آميز شناختي حاصل مي شد و همين مسئله سال ها بعد ما را بر آن داشت که معترف شويم به اين واقعيت ساختاري که مجال نزديک شدن به ذهن و زبان يوديت هرمان و پتر اشتام ميسر نبود مگر به مدد پشتگرمي محمود حسيني زاد که کمک کرد تا هم با اگنس آشنا شويم و هم با آليس.

سال هاي متمادي است که با نوع نگرش و نگارش حسيني زاد در حال دست و پنجه نرم کردن هستيم به گونه اي که حالا ديگر به رگه هاي مهمي از جهان بيني ادبياتي وي پي برده ايم واگرنه به اين صراحت دست به قلم نمي تواند برد و حکم نمي توان داد که ترجمه و نگارش حسيني زاد هيچ تفاوتي با زندگي و انديشه هاي وي نداشته و ندارد! اين را نه از يک ترجمه و دو اثر نوشتاري که با کلنجار رفتن با لايه هاي عميق اما پنهان ذهني اين نويسنده و مترجم دريافته ايم.

دو ساعت گفت و گو به همان اندازه براي مان دست آورد به دنبال داشت که مطالعه 100 صفحه از مثلا برادرم(اووه تيم) و اين يعني قدرت تکثيرپذيري نويسنده آسمان کيپ ابر بدان درجه اي رسيده است که به آساني او را لا به لاي تمامي رفتارهاي گفتاري و نوشتاري اش مي توان لمس کرد! اين ادعا بدان معنا نمي تواند باشد که براي مثال اين نويسنده ساده ياب و آسان گير است! که بر عکس در ذهن و زبان حسيني زاد به آن اندازه پيچيدگي وجود دارد که اگر توان هضم و انفکاک نداشته باشيم قطعا دچار گمراهي ويران کننده اي خواهيم شد! نوعي گمراهي که زيرکي و زرنگي نويسنده و مترجم در آن دخالتي آشکار دارد.

آن هايي که حسيني زاد را مي شناسند مي دانند در پس پشت خودماني هاي نويسنده، نوعي شيطنت مديريت شده خفته است بدان معنا که اگر نتواني از تار و پود شخصيت نهفته در وادي کلمات و واژه هاي وي عبور کني آن گاه بايد با انديشه هاي چندلايه اي دست و پنجه نرم کني که لذت رسيدن آسان به ادراکات شخصي وي از تو دريغ شده است و اين خسران اندکي نيست. با حسيني زاد وقتي آشناتر شديم تازه به اين نتيجه رسيديم که يک بار ديگر آثارش را با نگاه و نگرش جديدي که به دست آورده ايم مطالعه کنيم و اين مسئله ما را به حسيني زاد واقعي رهنمون ساخت همان حسيني زادي که ساعت ها روي جملاتش چمباتمه مي زديم!

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران