دكادنتيزم ، انحطاط گرايي

 

دكادنتيزم ( انحطاط گرايي )

 

گزينش و برگردان به فارسي از مهدي فتوحي

 

 

ريشه ي دكادنتيزم در فرهنگ فرانسه بود و در ميان سال هاي دهه ي هشتاد قرن نوزدهم و دهه ي نخست قرن بيستم در اروپا گسترش يافت و در روند جريان هنري/معماري همتاياني يافت و در هر كشوري كه شكوفا شد نام متفاوتي يافت. ليبرتي در ايتاليا، آرت نوو در فرانسه و يوگندستيل در آلمان.

دكادنتيزم واكنشي قطعي به آثار ايدئولوژيك اخلاقي و ادبي پوزيتيويسم بود. خشمي بود از يكي از دو گرايش رمانتيزيسم با سويه ي غور در جهاني اسرارآميز و رويايي و شيوه ي بياني سوبژكتيويستي غايي، در حالي كه رئاليسم و وريسم گرايش ابژكتيو آن را گسترش داده بودند.

واژه ي دكادنته در اصل معنايي منفي داشت و در واقع رو به شاعراني داشت كه فقدان آگاهي و بحران ارزش هاي پاياني قرن نوزدهم را بيان مي كردند كه از انقلاب صنعتي و تضادهاي طبقاتي و افسارگسيختگي ترقي خواهانه ي امپرياليسم و افول آرمان هاي اصيل رمانتيك ها منقلب و دگرگون شده بودند.

اين شاعران ورشكستگي روياي جاه طلبانه ي پوزيتيويسم را اعلام مي كردند يعني همين باور كه علم با تخريب خرافات مذهبي خواهد توانست توضيحي منطقي و بي نقص به اسرار هستي بدهد و بنيان هاي يك هم زيستي بهتر در ميان انسان ها را پي افكند.

دكادنتيزم پيش از هر چيز، حالت روحي حيرت گمشده و احساس بحران وجودي است كه تدريجاً در نيمه ي نخست قرن ما عمق يافته بود و از تجربه هاي تراژيك جنگ ها و ديكتاتوري ها و انقلاب ها و نيز اكتشافات علمي موثر زخم برداشته بود.

 

آثار اساسي معنويت دكادنتيستي دو مورد اند:

 

احساس واقعيت هم چون يك راز و كشف بعد تازه اي در روح بشر - يعني ضمير ناخودآگاه  و غريزه - كه هم چون ضميري فطري و اساساً برتر از منطق گراييِ رايج انگاشته مي شد. اين معنويت تازه به دو اصل اساسي رمانتيزيسم پيوند مي خورد: احساس اغواگر راز و غير منطقي بودن.

دليل بي گمان انكار مي شد. نه فقط تحت عنوان احساسات بلكه به خاطر افسارگسيختگي نيروهاي تيره و تار ضميرناخودآگاه.

با همين ارجاع به شمول غيرمنطقي رفتار انساني هانري برگسون درك كرد كه زمان نه مانند واحد اندازه گيري پيمايش كنش ها كه چون بُعد سوبژكتيو روانشناختي است و فريدريش نيچه جهشي غيرمنطقي و حيواني به رفتار انساني داد كه براي ما دست نايافتني است.

اين جهان بيني هم در محتوا و هم در قالب هنري انقلابي پيشتاز ايجاد كرد كه مي توانيم در واژگان سمبوليسم و تصوف زيباشناسانه خلاصه اش كنيم.

 

بوطيقاي دكادنتيزم ( انحطاط گرايي )

 

شاعر دكادنتيستي با پذيرش ناممكن بودن شناخت واقعيت از طريق تجربه و منطق و دانش، باور دارد كه فقط شعر ، آن هم به خاطر ويژگي شهودي و غيرمنطقي و آني خويش مي تواند به كُنه راز دست يابد و مجهولات را افشا و بيان كند و از همين روي شعر بدل شد به متعالي ترين قالب شناخت و مهم ترين كنش حياتي انسان كه بايد اسرار مشابهي را كه چيزها را به هم پيوند مي دهند برچيند و واقعيتي را كه پشت تظاهرات گذراي آن هاست كشف كند و پيشااحساساتي را كه از اعماق روح بالا مي خزند بيان كند و از همين روي هم چون روشنگري ناب انگاشته شد.

بدين ترتيب شعر ديگر تصاوير يا احساسات خاص را عرضه نمي كند و از روايت صرف نظر مي كند و از اعلان آرمان ها دست مي شويد.  

واژه در شعر چون عنصري براي گفتمان منطقي استفاده نمي شود. بلكه به سبب تاثر ژرفي كه بر مي انگيزد و نيز به خاطر فضيلتي كه به ذهن مي آورد و بر آن دلالت مي كند مورد استفاده قرار مي گيرد. بدين سان بود كه خرده اشعار فوري و روشن گر و متراكم و غالباً حاوي معاني نمادين كثيري زاده شدند.

شعر نوين ديگر به عقل و احساس خواننده ارجاع نمي يافت بلكه رو به ژرفناي ناخودآگاه او داشت و او را نه به يك خوانش صرف كه به يك مشاركت حياتي فوري فرا مي خواند و بدين سان به ما آگاهي ژرف تري از اسرار مي داد ( كه به عنوان مثال جووانني پاسكولي آن را عرضه مي كرد كه شيوه ي بياني متاخر و راديكال بوطيقاي نو بود. ) يا با استتيزم ادامه مي يافت ( كه مثلاً دانونتزيو آن را عرضه مي كرد.)

در واقع نيز دكادنتيزم در هوايي اشرافي نفس مي كشيد كه بعدها در سليقه ي زيباشناسانه ي شاعرانش نمود يافت. در سطح هنري نيز استتيزم به جستجوي ظرايف فرسوده و خشم آور ترجمه مي شد.

انگاره ي برتر بودن مطلق تجربه ي زيبايي شناسانه ، هنرمند را به كوشش براي تبديل زندگي خويش به يك اثر هنري ترغيب مي كرد تا خود را در آزادي مطلق مادي و معنوي وقف آيين آن زيبايي كند که در تضادي مجادله بار بود با اُمُّل بازي جهان بورژوايي و بي ارج شدن اخلاقيات و منطق گرايي اي كه در اين ميان ما را به سوي اساطير گوناگون ابرمرد سوق مي دادند.

 

بايد به خاطر داشت كه با گذر از نيمه ي دوم سده ي نوزدهم تا سال هاي آغازين سده ي بيستم همه ي جنبش هاي ادبي و هنري كه از لحاظ ديالكتيكي در تقابل با خردورزي پوزيتيويسم علمي بودند تحت همين واژه ي دكادنتيزم تعريف مي شوند.

 

ريشه ي واژه ي دكادنتيزم

 

واژه ي دكادنتيزم از نام مجله ي دكدان پل ورلن بر مي آيد. او در آن مجله ظواهر گوناگون بحران را نمايانده است و نوع ديگري از شاعر را مطرح كرده كه ديگر پيام آور و برانگيزاننده ي ارزش هاي وطن پرستانه  نيست. او شاعر را ناظر مي بيند. يعني كسي كه مي بيند و جهان هاي اسرارآميز نامرئي اي را كه در او و او در آن فروبسته شده مي بيند و حس مي كند. حتا واژه ي بوطيقا هم در اين دوره دگرگون مي شود و ديگر براي توصيف احساسات به كار نمي رود. بلكه براي رمزگشايي از حواس و پرتوافكني به تاريك ناي درون به كار مي رود و از همين جاست كه اهميت به سزاي شعر كه ابزار بيان آن حريم شخصي است حس مي شود.

در آغاز سال هاي دهه هاي هشتاد و نود قرن نوزدهم در فرانسه سخن از نوعي حالت روحي مي رفت كه از احساس انحطاط حكايت مي كرد و پايان يك تمدن را هشدار و خبر از تخريبي آتي و تغييري دوره اي مي داد. شاعران اين عصر كمرنگ شدن وجدان و بحران ارزش هاي پايان قرن نوزدهم را بيان مي كردند كه در نتيجه ي افسارگسيختگي پيشرونده ي امپرياليسم و با انقلاب صنعتي و مبارزات طبقاتي زير و رو شده بودند.

نقد رسمي براي توصيف اين رفتارهاي برخي روشنفكران از واژه ي دكادنتيزم براي برجسته كردن احساس تخريب يك تمدن بهره گرفت. جريان نقد حاكم اين واژه را با بار معنايي منفي به كار برد ولي روشنفكراني كه جزء اين جريانِ موسوم به انحطاط گرا بودند اين معنا را واژگون كردند تا بتوانند آن را يك امتياز معنوي بشمارند و از آن نوعي پرچم ساختند براي فخرفروشي و افتخار.

در اصل اين واژه يك جنبش معين ادبي را نشان مي داد كه در پايان قرن نوزدهم در پاريس زاده شده بود و در درون آن جريان هاي ديگري هم بودند كه بعدها مستقلاً گسترش يافتند. نخستين پيروان دكادنتيزم فرانسوي ، انگليسي ها و آلماني ها بودند در حالي كه در ايتاليا اين جريان خيلي ديرتر وارد شد. زيرا جنبش وريسم ( ناتوراليسم ايتاليايي ) سد راه آن شده بود.

در تاريخ ادبيات ايتاليا دو دوره ي مشخص دكادنتيستي را مي توان از هم متمايز كرد.

نخستين دوره كه اعضاء اصلي آن گابريه له دانونتزيو و جووانني پاسكولي بودند و با نياز به برساختن اسطوره هاي دكادنتيستي ويژه مي شوند و دوره ي دوم كه سردمداران اصلي آن پيراندللو و اِزوه وو بودند كه در آثارشان آگاهي از اين بحران ديگر حاصل شده و واقعيت به قيد نقدي بسيار شفاف و ويرانگر در آمده.

تاريخ نگاري ادبي ايتاليا در قرن بيستم اين واژه را در حكم يك جنبش ادبي كامل و جاري در همه ي اروپا به كار برده است. استفاده ي از اين واژه در معناي ثاني آن عمدتاً در ايتاليا شيوع يافت  در حالي كه در كشورهاي ديگر نام هاي ديگري بر آن نهادند. نام هايي نظير سمبوليسم.

سمبوليسم سبكي است كه در آن نمادها جايگزين واقعيت مي شوند و شاعر از طريق شهود خويش در خاص ها، عام را و در محدوده ها ، نامحدود را توصيف مي كند. از همين روي است كه اين سبك نو اصول پوزيتيويسم منطقي و علمي را زير سوال مي برد و نفي مي كند.

با اين اوصاف وقتي از طريق يك ارتباط عميق دروني، يك ابژه، يك ابژه ي ديگر را مي نماياند سمبل يا نماد زاده مي شود. مثلا قرباني كردن گوسفند نماد قرباني كردن مسيح مي شود؛ و استعاره، انتقال معني يك واژه با يك واژه ي ديگر است كه شباهت معنايي جزئي و ناقصي با آن واژه دارد.

جريان دكادنتيزم ، استتيزم را واژه ي كليدي خود مي كند و سليقه ي زيبا و هنري مخاطب را بر مي انگيزد و به واسطه ي آن شيفتگي اش را به سمبوليسم مي نماياند. هنر براي هنر است و نمودها اهميت به سزايي مي يابند. به گونه اي كه ارزش هاي اجتماعي و خانوادگي را به مرتبه ي دوم اهميت سقوط مي دهند. در آنِ واحد اين جريان بلندگوي ابرمردگرايي و برافراختن و اعتلاء جايگاه شاعر در حكم راهنما و استادكار توده ي مردم است.

 

برخي نمودهاي دكادنتيزم

 

دكادنتيزم جنبشي فرهنگي است كه بين سال هاي 1880 تا 1890 در فرانسه آغاز شد و بلافاصله در بقيه ي اروپا گسترش پيدا كرد و نمايانگر بحراني بود در ارزش ها و در قطعيت انديشه ي آدمي كه خود را در تقابل با جامعه اي مي ديد كه او را در بر گرفته بود ولي از او و نيازهاي او مبرّا و به او و نيازهاي او بي توجه بود و اين همه را بيش از همه در سه نمود اساسي مي نماياند.

 

  1. نمود تاريخي با زير- متن تاريخي/اجتماعي:
    در اين فضا توان اقتصادي قدرت هاي بزرگ كه بيش از پيش وام دار سلطه ي امپرياليستي است مورد تاييد است و مستعمرات آسيايي و افريقايي و امريكاي لاتيني، ملل اروپايي را با مواد اوليه ي ارزان و بازارهاي تازه اي براي مازاد توليد صنعتي ثروتمند مي كنند.  صنعت و دگرگوني هاي اجتماعيِ مربوط به آن، در درون دولت هاي گوناگون، نزاع طبقاتي ميان صاحبان كار و كاركنان به وجود مي آورند. احزاب سوسياليستي رو به رشد در اروپا مشوقان كينجويي هاي كارگريند در حالي كه سنديكا ها همه جا به حراست از طبقات كارگري منفرد مشغولند و جنبش هاي كارگري را براي احقاق حقوق شان بر مي انگيزند كه گاه با شورش هاي خشونت بار همراه است.
    در اين دوره كه دوران تاييد افكار امپرياليستي يا چيرگي اراده ي قدرت هاي بزرگ اروپايي ( فرانسه، انگلستان و آلمان و .....) است. سلطه ي اين قدرت ها براي ازدياد بيش از پيش دارايي هاي شان از طريق توسعه ي عظيم صنعتي و نظامي كه مي توانست حتا فتح مستعمرات در قاره هاي آسيا و افريقا را - كه قادر بودند نيروي كار و مواد اوليه را به ثمن بخس براي شان فراهم كنند- مجاز بداند، در ظاهر به شكل ماموريت فرهنگي نسبت به مردمان بربر و بدوي نمود مي يافت ولي در اصل با نيروي عظيم خويش نيت سلطه ي فراگير و رقابت طلبانه داشت، بورژوازي اروپايي كه در طول سده ي نوزدهم در درون دولت هاي خويش براي پيروزي آرمان هايي جنگيده بود كه زاده ي انقلاب كبير فرانسه در سال 1789 بودند به توده ي مردم پشت مي كند و به اصول برابري و برادري و آزادي بي توجه مي شود. زيرا اين بورژوازي وامدار اقتصاد، با كسب قدرت در نتيجه ي توافق با اربابان حاكم، مراقب سود خويش است و در پي نوعي زندگي رفاه طلبانه و حزب بادي است و در مقابل مردم و نيازهاي شان بي تفاوت و بي احساس است . از همين زمان است كه نخستين مطالبات اجتماعي و سنديكاها ( براي حراست از كار و حقوق كاركنان ) و نبردهاي پرولتاريايي  ميان سرمايه و كارِ وابسته زاده مي شوند. با همه ي اين احوال روشنفكر كه صداي اين بحران است در خويش فرو مي رود و در پي فردگرايي است و به دنبال خودمحوري و ادلّه اي براي مواجهه با نوعي واقعيت خاكستري و بدون انگيزش و تا حدودي مكالمه ناپذير.

 

پوزيتيويسم در علم:

منطق ديگر قادر نيست به پرسش هاي آدمي پاسخي در خور بدهد و كشفيات علمي مرز و محدوده ي احساسات شده اند زيرا نمي توانند او را مجاب كنند.

  • حوزه ي فلسفي:


سرانجام دكادنتيزم بينش مساله آفرين سرنوشت آدمي را بيان مي كند . در اين دوره تمايلات بشر براي كشف اسرار ضميرناخودآگاه بر ديگر تمايلات او چيره مي شوند و بر پسيكاناليز فرويد انگشت تاكيد گذاشته مي شود. زيرا راهي است براي مطالعه ي بيماري هاي معاصر آدمي و روان رنجوري هاي او. در واقع بشر در اين عصر خود را منزوي و مجزا از هستي مي انگارد و ديگر آن قهرمان عصر رمانتيك نيست كه براي بهبود واقعيت مي كوشيد و به آن يقين داشت و از همين روي براي احقاق آن مي جنگيد و حتا در جنگ جان مي سپرد. اينك قهرمان عصر انحطاط گرايي بيش از پيش در خود فروبسته مي شود و خويش را قرباني مي كند و با جستجوي دوباره در خاطرات و اسطوره هاي دوران كودكي اش در پي ارزش هاست و از همين روست كه طبيعت را در حكم جهاني ناب و بي آلايش مي انگارد. در همين دوره است كه شاعران ملعون در پاريس پديد مي آيند. شاعراني مانند ورلن و مالارمه و رمبو كه هاديان نوعي حيات بي قاعده اند كه عليه همه چيز و همه كس مي شورد و بدين سان از ارزش هاي رايج تقدس زدايي مي كنند و حتا در بهشت هاي مصنوعي مخدر و الكل صلاح خويش را مي جويند. پيشاهنگ اين جريان شارل بودلر است كه در نوشتاري دو نمايه اي را كه از آن طريق بحران روشنفكري به مباحثه گذاشته مي شود برجسته مي كند.  يعني ملال و دلزدگي از حيات و ايده آل و جستجوي آرمان ( مانند گريز به سوي مكان هاي دور از دست و اسرارآميز كه طبيعتي بكر و آلوده نشده دارند يا همان بهشت هاي مصنوعي فوق الذكر )

 

جريانهاي فرهنگي متصل به دكادنتيزم عبارتند از:

 

استتيزم:

 

جستجو و گريز از واقعت به سوي نوعي زيبايي بيروني و سطحي ؛ مانند رمان بيراه نوشته ي هويسمان  يا تصوير دوريان گري اثر اسكار وايلد يا رمان مسرّت به قلم گابره له دانونتزيو.

 

ابرمردگرايي:

 

كه بر پايه ي كليد فلسفي نيچه نظريه پردازي شده ( كه با حالتي هنجارگريز در جهت تاييد چيرگي قدرت است بر ضعف )

 

سمبوليسم:

 

كه در جستجوي شعري است كه با نمادها پيش برود و نمودهاي پنهان واقعيت را برجسته كند و از همين روي از تمثيل و استعاره و همنشيني ( سينِسته زي : تجمع درونمايه هايي كه متعلقند به فضاهاي محسوس گوناگون) بهره مي جويد و بيت را از قيد و بندهايش آزاد و رها  و فاصله و شكاف  خود را با قالب هاي متريك سنتي حفظ مي كند. به همين روي زبان بيش از پيش ناب و قادر مي شود تا اسرار ژرف واقعيت را با همساني و همنشيني و ارتباطات ميان اشياء برملا كند. ( مانند گوسفند/ قرباني / مسيح ).

 

با اينهمه دكادنتيزم در ادبيات خويش برخي عناصر و رفتارهاي رمانتيسيسم را هم حفظ مي كند. عناصري مانند خيال  را كه گريزگاهي است از واقعيت، و رفتاري مانند " خود قربان سازي" را كه به واسطه ي آن مي تواند ميل خويش را براي ماندن در درد و رنج بنماياند.

 

در ادبيات ( هم در شعر و هم در نثر ) همه ي درونمايه هاي فرهنگي دكادنتيزم ارتقاء يافتند كه به نوبه ي خويش منجر به بروز جريان هاي فرهنگي ديگري چون سمبوليسم ، پُست امپرسيونيسم و اينتيميسم شدند كه تاثير به سزايي در هنرهاي فيگوراتيو و به ويژه در نقاشي داشتند. تئاتر نيز بدل شد به امكان بيان ناآرامي هاي پايان قرن و جايي براي تبادل آراء و بيان مشكلات. حتا در حوزه ي موسيقي نيز قالب هاي موسيقي احياء شدند و موسيقيدانان صفحات دلچسبي آفريدند انباشته از معنويت و ظرافت امپرسيونيستي در حالي كه ديگران داشتند در جهشي ضروري و بلند و سخت راه افراط مي پيمودند. 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران