کتابخانه­ ي من

 

 

کتابخانه­ ي من

 

نوشته­ ي آلبرتو مانگوئل

ترجمه­ ي کيوان باجغلي

 

 

يک کتابخانه مکاني است سخت شايسته­ ي ساعاتِ غمين و حزن­ آلودمان. روزي خورخه لوئيس بورخس، هم چنان که در ميان قفسه ­هاي يکي از بزرگ­ ترين کتابخانه ­هاي جهان، کتابخانه­ ي ملي بوئنوس آيرس، پرسه مي­ زد، ميليون ­ها جلد کتابِ گرداگردِ خويش را نه تنها به ­منزله ­ي مدل ياالگويي از جهان بل هم ­ارزِ خودِ جهان در خيال مجسم کرد، تو گويي همزاد جهان. ايده­ ي هيجان­ انگيزي است : اين که هر آن چه مي­ دانيم، اين که باور داشته  باشيم که هرآن چه ممکن است درباره ­ي اين جهان آشوبناک بدانيم، شايد به نحوي منظم و مرتب در قفسه­ هاي باز يک کتابخانه انعکاس ­يابد. من نمي ­توانم هيچ مکان ديگري را تصور کنم که دليل چنين خوش­بينيِ شعف ­انگيزي باشد.

اگر هر کتابخانه ­اي مدل يا الگويي از جهان باشد، کتابخانه­ ي من نسخه­ ي تقليل ­يافته ­اي از آن الگوست، نسخه اي فردي و کوچک تر از آن گونه ­هاي غول­ آسا. در طول روز، شباهتش به يک کتابخانه­ ي واقعي فريبنده است. در طول و عرض آن دالا­ن­ هاي لبالب از دانش، با قصد و نيتي       آشکار در جست ­وجوي نامي يا صدايي قدم مي زنم و بر روي کتاب ها براساس رديف هاو قفسه هايي که به آن ها اختصاص داده ­ام چشم مي­ گردانم. ساختار اين مکان مشهود و هويداست : دهليز تودرتويي نه براي آن که کتابي در آن گم شود، بل به نيت آن که پيدا شود، اتاقي منقسم که از يک رشته طبقه ­­بنديِ به­ ظاهر منطقي پيروي مي­ کند، تابع فهرستِ مشخص ­شد ه ­اي از محتويات و نيز براساس ترتيبي به ­يادماندني از اعداد و الفبا.

به هنگام شب اما، حال و هواي اين مکان دگرگون مي­ شود. صداها گنگ و کم­ طنين مي­ شـوند، افکار رسـاتر و پرطنين تر مي­ رويَند. زمان گويي به آن لحظـه ­اي نزديک تر مي­ شود که در نيمه ­راهِ ميان بيداري و خواب است، لحظه ­اي که در آن مي­ توان جهان را عامدانه از نو در خيال مجسم کرد. حرکاتم ناخواسته مخفيانه مي­ شود، کنشم نهفته يا مکتوم. من به چيزي شبح­ گون بدل مي­ شـوم. کتاب­ ها اکنون به سـاحتِ حضـور راستين­ شان درمي ­آيند و اين من هستم، خواننده­ ي آن ­ها، که ازطريق مناسک کاباليستيِ حروفِ نيمه ­درخشان احضار مي ­شوم و به سوي کتابي معين و صفحه ­اي مشخص سوق داده مي شوم. نظم و ساماني که فهرست هاي کتابخانه­ مقرر مي­ دارند، به هنگام شب، نظمي صرفاً کهنه و کليشه­ اي به چشم مي­ آيد، نظمي که در ميان سايه­ هاي شب ديگر اعتباري ندارد. چشم ­هايم و دست­ هايم، بي­ آن که ديده شوند و رها از قيد و بندهاي روزمره، در ميان رديف­ هاي منظم قفسـه ­هاپرسه مي­ زنند، و آشـوب را احيا مي­ کنند. يک کتاب به نحو غيرمنتظره ­اي مرا به کتابي ديگر فرامي­ خواند، و مابينِ فرهنگ ­ها و قرن­ هاي متفاوت پيوندها مي ­زند.پژواک و طنين سطري که تنها نيمي از آن را به ياد مي ­آورم در سطري ديگر به گوش مي­ رسد، پژواکي که تطابقات هشيارانه[1] در روشنايي روزچيزي از آن با من نمي­ گويند. اگر کتابخانه در روشنايي صبح به آينه ­اي مي­ ماند که نظم سختگيرانه و قابل تحمل جهان را بازمي­ تاباند، همان کتابخانه به هنگام شب گويي در آشفتگيِ شعف­ انگيز و ناگزيرِ جهان به وجد مي ­آيد.

مکان کتابخانه در شب مناسب حالِ هر خواننده ­اي نيست. براي مثال، ميشل دو مونتني با ميل و سليقه ­ي من در اين خصوص يار نمي­ شود. کتابخانه­ ي مونتني ( او کلمه­ يlibrairieرا بر زبان مي­ راند و نه bibliothèque را ، چرا که نحوه­ ي کاربرد اين کلمات در قرن سرگيجه­ آورِ شانزدهم شروع به تغيير کرد[2]) در طبقه­ ي سوم برجش بود، درون يک صندوق­ خانه­ ي قديمي. او اذعان مي ­کرد : « من اغلبِ روزهاي زندگي ­ام و بيشتر ساعات روز را در آن­ جا مي­ گذرانم؛ من هرگز شب­ ها به آن­ جا نمي­ روم.» مونتني شب­ ها خواب را ترجيح مي­  داد، چرا که عقيده داشت فعاليت روزانه ­ي ذهن به هنگام خواندن رمق جسم را مي­ گيرد. او مي ­نويسد : « کتاب­ ها براي کساني که مي­ دانند چگونه بايد آن ­ها را انتخاب کنند ويژگي ­هاي دلپذير و لذت­ بخشِ فراواني دارند؛ اما نابرده رنج گنج ميسر نمي­ شود : اين لذت سهل­ الوصول نيست، عيناً به همان اندازه که ديگر لذات؛ اين لذت نيز سختي­ هاي خودش را دارد، سختي­ هايي طاقت­ فرسا؛ روح به وقت خواندن ساعات خوشي را مي ­گذارند، اما جسـم، که من هرگز اهميت آن را فراموش نکرده ام ،بي تحرک و غيرفعال باقي مي ماند، و بسيار خسته و مغموم م   مي  شود.»

کتابخانه ­اي که من عاقبت در آن به کتاب ­هايم سر و سامان دادم، ابتدائاً انبار غله بوده است، انباري در شهرستان ويِن[3] و در قرن پانزدهم ميلادي. وقتي براي اولين بار آن انبار را ديدم بخشي از مجموعه­ ي قوسي­ شکل چند بنا را تشکيل مي­ داد که همه­ ي آن چه از آن باقي مانده بود تنها يک ديوار سنگي بود، ديواري که آن مِلک را از يک مرغداني و مزرعه­ ي همسايه جدا مي­ کرد. براساس افسانه­ اي که مردم دهکده نقل مي­ کردند، آن ديوار سنگي پيش از آن که برپادارنده ­ي انبار غله باشد، به يکي از آن دو قلعه­ اي تعلق داشت که تريستان لرميت[4]، وزير لوئيِ يازدهم، پادشاه بدنام و بي­ رحم فرانسه، براي پسرانش در حدود سال 1433 بنا کرده بود. نخستين قلعه هنوز پابرجاست و مرمت ­هاي فراواني در طول قرن هجدهم به روي آن انجام شده است. دومين قلعه با خاک يکسان شد و تنها يک ديوار از آن باقي ماند، که به همراه برج کبوتري در انتهاي آن، از املاک کليسايي شد که يکي از اضلاع باغِ اقامتگاه کشيش را تشکيل مي­ داد. در سال 1693 ساکنان دهکده (که به گفته­ ي سند موجود « بيرون درهاي کليسا تجمع کرده بودند») به کشيشِ وقت اجازه دادند که گورستان قديمي منطقه را به اقامتگاهش ملحق کند و بر سر آن مزارهاي متروک درخت ميوه بکارد. در همان هنگام، از ديوار قلعه براي بنا کردن يک انبار غله­ ي جديد استفاده شد. بعد از انقلاب فرانسه، طوفان و جنگ و قصور و اهمال باعث فرو ريختن بناي آن انبار شد، و حتي بعد از آن که مراسم مذهبي در آن کليسا در سال 1837از سر گرفته شد و کشيشي جديد براي اقامت در باغ کليسا به آن­ جا آمد، انبار غله ديگر ساخته نشد. آن ديوار قديمي به عنوان حايلي در آن مِلک به حيات خود ادامه داد، ديواري که از يک طرف مشرف بر مزرعه ­ي يک کشاورز بود و از طرف ديگرش بر يک درخت ماگنوليا و بوته­ هاي ادريسي سايه مي ­انداخت.

به محض آن که آن ديوار را ديدم، دانستم که اين جا همان مکاني­ است که من در آن اتاقي براي جا دادن کتا ب ­هايم خواهم ساخت. من اتاقي مي­ خواستم که با چوب تيره قفسه­ بندي شده باشد، با نورهـاي ملايم موضعي و صندلي هاي راحت. در وضعيت ايده آلي که در ذهن مجسم مي کردم، قفسه ­هااز محاذات کمرم شروع مي­ شدند و به اندازه­ ي بازوي کشيده ­ام بالا مي ­رفتند، زيرا کتاب ­هاي چيده ­شده در قفسه­ هايي بالاتر از اين ارتفاع، که نياز به نردبان دارند، يا چيده­ شده در قفسه­ هايي پايين  تر از اين ميزان، که خواننده را مجبور مي­ کنند بنشيند و گردنش را خم کند، معمولاً کمتر از قفسه ­هاي مياني توجه ما را به خود جلب مي­ کنند. اما اين قفسه­ بندي ايده ­آل به کتابخانه­ اي نياز داشت به وسعت سه يا چهار برابر مساحت آن انبار ويران­ شده، و همان­ گونه که رابرت لوئيس استيونسن با لحني اندوهگين مي­ گويد: « تلخيِ هنر در همين­ جاست: بر شما تأثير خوبي مي گذارد، ولي رد چيزي ياوه و  بي­ معنا مدام در زمينه ­ي آن احساس و معنا به چشـم مي­ خورد.»بنابراين کتابخانه ­ي من اکنون به ناچار قفسه ­هايي دارد که از قرنيز­هاي کف اتاق شـروع مي­ شوند و به اندازه ­ي ارتفاع يک کتاب وزيري مانده به تيرچه ­هاي مايل سقف بالا مي­ روند. به هنگام شب، اگر مهتاب آن بيرون بدرخشد، روشنايي صميمانه ­ي آن مکان بي ­نقص است. بهشت گاهي اوقات بايد خودش را تعديل کند تا بتواند با مقتضياتِ شرايط ما جفت و قرين شود.

برپاداشتن کتابخانه ­اي بعد از سال ها نقل مکان شبيه نوشتن يک اتوبيوگرافي است. آن نظم و سامان، آن حال و هوا، وآن کتاب­ هايي که از اسباب­ کشي­ ها، ازسرقت­ ها، از بلاياي طبيعي و از فراموشـکاريِ دوسـتان حوا­س ­پرت جان سالم به دربرده­ اند، روند شکل­ گيريِ چيزي را نقش مي­ زنند که به زندگي ما مي­ ماند. جغرافياي من در اين صفحات است : بوئنوس آيرس، پاريس، لندن، سرزمين پهناور کانادا، و آن درياهاي هميشه دور، درياهاي جنوب. من قدردان و شاکرم که بخت يارم شد تا بتوانم کتاب­ هايم را در اين کنجِ دنج از کشور فرانسه سر و سامان دهم، در آن­ جا که اميدوارم، روزي،شبحم، در تاريکي،بتواند صفحات کهنه ­اي را که ديگر به زردي مي­ زنند، هم چنان ورق بزند.

 

[1]- sober  concordances

[2]- در زبان فرانسه­ ي امروز ، librairie به معناي کنابفروشي است وbibliothèqueبه معناي کتابخانه. ولي در فرانسه­ ي قديم librairieبه معناي کتابخانه بوده است - م.

[3]- la Vienne : واقع در کشور فرانسه- م.

[4]- Tristan L’Hermite

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران