شعرها و شرحي کوتاه بر شعرها

 

 

سيروس رادمنش  آويشني که مي سوزد

 

سيروس رادمنش : اول بهمن ???? در روستاي بن آسياب از توابع هفتگل به دنيا آمد اما در مسجدسليمان زندگي کرد.
سيروس جزو  بنيان گذاران شعر موج ناب است. او در زمان زندگي مايل به انتشار کتاب شعرش نبود و مي خواست کتاب بعد از مرگ او منتشر شود .  سيروس در شهريور 1387  چشم از اين دنيا  فرو بست.
 

 شرحي کوتاه، به بهانه چند شعر از سيروس رادمنش

منوچهر آتشي 

سيروس رادمنش را، پيش از اين شناخته ايم، او شاعري است که در تمامي لحظه ها، با شعر سروکار دارد زيرا راه خود را-سرودن شعر ناب – بازيافته است. اين سخن را جدي بگيريم که چنان شاعري، که در شعر زندگي مي کند، هنگامي که از زيست روزانه بازگشت و بر خويشتن خم شد، چراغ هر احساس و عاطفه اي بر درون او پرتو مي افکند و نيروئي سهمناک ذهن او را- از پاي هر بوته اي - به ژرفاي اساطير وامي کشد و با اين پيوند نزديک و دور، نزديک به يک بوته و دور، به اعماق اساطير، شاعر پيوسته در فاصله اسطوره و امروز، و شيء و شيئي که در تخيل و انديشه شاعر زندگاني باستاني يافته است، در هجرت و بازگشتن است و به همان نسبت مي تواند هر لحظه ارمغاني بياورد از چيزي که پيش از هجرت، شيء ساده بوده، و در ژرفاها مظهري ميستيک (اساطيري يا افسانه اي) يافته است. اين شيء باستاني شده(يا هر گونه ديداري، حادثه اي، خاطره يا برخورد ديگري) هم بال با شاعر، به امروز و اين جا بازمي گردد. در اين روال سرايش شاعر بر خطي مستقيم حرکت نمي کند، و از اين رخداد بيروني يا دروني مشخص، مدد نمي جويد. او در همان حال از کنار خط راست روي به هر گوشه مي آورد تا گلي بچيند و واقعه اي تازه بيافريند و به تماشا بگذارد. به اين چند سطر نگاه کنيد:

ديگر بار
از اقليم بي علف،
ستارگان بي ساحل را
من
به خانه مي برم
با دستي به گريه و
 دلي به سان آب

آيا شاعر را با سفر تند و تيز خود، به دوردست ها برده، که اينک در بازگشت شرح آن سفر را مي دهد؟ پاسخ اين است که: هر چيز: يک سنگ، يک درخت، يا جنگل يا کويري سوت و لوت. اما نکته مهم اين جاست، که شعر(برخلاف نظر بعضي منتقدين)، بي عاطفه و احساس نيست. ديديد که شعر چگونه از اقليم بي علف، ستاره ي بي دريا و دستي با گريه، سخن مي آورد، و چه اندوه سنگيني بر دوش واژه هاي اوست. و باز ببينيد چه غربت سنگيني را روايت مي کند:

غربت درياي مرا
تنها
سپيده ي منتظري مي داند و
درختي بي آواز
که حق را
لب خاموش
شيواتر مي گويد.
 در چنين شعرهائي از همه شاعران«گروه ناب»- باز هم برخلاف نظر بعض مکتب سازان- همه چيز زنده و تپنده و آشناست، آشناي چشم ها و انديشه هاي دقيق، گفتم شاعر، بر يک خط مستقيم حرکت نمي کند، او از خط مستقيم، با آن که پيوندش را از آن نمي گسلد و خود هزاران خط ديگر براي کشف و يافت، مي يابد و تا بن آن ها مي رود و باز مي آيد. مفهوم اين سخن اين است که اگر، گاهي خواننده اي ظاهراً بين دو بخش، دوپاره و حتي دو سطر، پيوستگي و ربطي يک جانبه و مکرر نمي بيند، به همان دليل است که گفتم شاعر قدرتش در تمامي صرف يک جريان مشخصي نيست. مثلاٌ يک شاعر با چنان شگردي، هرگز به وصف ماه، نمي پردازد، چون ماه خودش وجود دارد و زيبائيش در وصف نمي گنجد شاعر امروز اما، ماه را هم زمان با شيء، رخداد عاطفه،... يا عنصر ديگر سربار هجرت خود مي کند. ازين روست که مي خوانيم شاعر: زمانه را به گردش پائيزي علف- دريا به دريا- مي برد. تا اين ستاره- جز زلف کبود آب - رخساري نمي بيند- زمانه، پائيز، علف، دريا، و آب، گرچه به ظاهر با هم پيوندي ندارند، اما در متن زنده ي ذهن شاعر، و در سفرهاي او با هم دوست مي شوند، تا شاعر، اعتراض خود را بکند.
 با اين حساب، شعر ناب، شعري است که هميشه با زندگي درآميخته و تپش از هستي مي گيرد( نه تنها کلام و معماري کلام).

 در اين مورد، سخن بسيار دارم، که اميدوارم بتوانم در نوشته اي ديگر و فرصتي بهتر از عهده ي بازگوئي آن برايم.

 

 

شعرها

 

به نيمروز بزرگ

چه کيهان ها
که در آهي شکسته مي شود
چه سرخگل هاي جوشان – دونده اي
در حراي پر زورق يک پيشاني
بن مي زند !
حراي آب هاي تنديسه
 و گله هايي از پرندگان شب – پرواز

من ديده ام
هر زير شونده ي هر چيز را:
معصوميت نيم گوشوده ي هر دري
 با ستاره ي بي مدار هر شبي

در انسان ، اما
عقابي در صفير فراز
که تير خورده مي گذرد
و در زيرهاش
گله هايي از پرندگان شب – پرواز
در آواز .....

 

 

آويشني که مي سوزد 

 

آويشني که مي سوزد در پرچين هاي سپيد

که سطح آب ها را مي برد و حباب بر مي افروزد

ستاره ي نمک در دهان دارد.

جامه از خزاب، زلف از نيم سايه هاي بيد،

طوق گريزانش نوارينه رفته تا تپه هاي دور.

چون رخنه مي کند در مه

دشنام سرب است در باد و

پشنگ بعد از مرگ،

يک شهيه ي دور

که لشکري محو را مي کِشد دنبال.

                                       ( آسماري 81)

ديــوانــه تــر


از آسمان مني
تا که شانه هات
غربت ايام را
شماره مي کند

? ? 
زمانه را
به گردش پائيزي ي علف
دريا به دريا
مي برم
تا اين ستاره
جز زلف کبود آب
رخساري نمي بيند
? ? 
از آسمان مني
که از خواب هاي من
ديوانه تر مي چرخي و
شکوه اي نمي کني.

 

 

تاريک که مي آيم 
 

تاريک که مي آيم

از خَمانِ دل

زخمي از گلوي سپيده دارد

گياهي

که خوابِ جوانه مي بيند

 

اي ماه !

خراب که مي شوم در يادها

دورترين ستاره

مرا مي يابد و

گريه مي آموزد.

 

 

ماندالا

 

نشانه ي کوچکي

از نا هدايت

زير سطح

در انحناي کف پوش ي

در نا پديد ِ رنگ و صدا

دور از تعادل ِ کلام.،

پيش از خط – خط

در فعاليت ِ سطح

(زمستان84 –اهواز- پاساژ)

 

مسياني

 


وقتي که دورم از تو ، مي ترسم


از نگاهِ برتو – اين «آگفا»ي در قاب


زخمي بر آرنج


خيزابي که خاک را مي کند تحقير


حاصل همين وصال شبگير


اي در فراق تو من دلگير ،


اي گره


بند مي بندي به پايم ،


- تا کي ؟!

از دور دست براي تو تکان مي خورد اين


علف


اين سنگ شهاب


با هزاران دست ، در چخماق

گرد از شيشه ي تو پاک مي کنم ،


از دور


بعد

به گونه مي کشم


از رطوبت هاي تو ، اي طعم


تنهايي من ،


اي شور !

 

 


.

 

 

ا

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران