بيتوته اي در ميان شعر و نثر

بيتوته اي در ميان شعر و نثر

نوشته ي رحمان چوپاني

مروري بر داستانِ هُما، نوشته ي کاظم رضا

 

از قرار معلوم؛ «هُما»، تنها رُمان، يا  به عبارت دقيق تر، تنها داستانِ بلند کاظم رضاست ( 1395-1324 )که اخيرا به اراده و آهنگِ انتشارات رُشديه در هيئت کتاب منتشر شده است.(داستان هاي ديگر کاظم رضا تا کنون فقط در نشريه هاي ادبي منتشر شده اند.) آن هم درست در واپسين روزهاي زندگي او، همان روزهايي که در بستر بيماري بود.شوربختانه کاظم رضا از همان بستر به سرزمين سايه ها سفر کرد. هُما؛ داستان دلدادگيِ پسري نوجوان و يا در آستانه ي جواني است به دختري با نامِ هُما، اين پسر؛ همه ي فصل هاي داستانِ بلندِ هُما را(جز يک فصل) خود روايت مي کند. راوي، جوانکي در سن و سال درس و مدرسه است و البته علاقه مند به کتاب خواني، که آتش سوزانِ عشق هما گريبانش را مي گيرد و تا پايانِ داستان، شرح شيدايي و بي قراري و بي ساماني او در دايره ي اين شيفتگي و دلداگيِ ناکام است که روايت مي شود.  همان دلداگي که در آغاز جواني به دمي بر دل مي نشيند و اثر و آثارش تا مدت ها و چه بسا تا پايان عمر، بر جا مي ماند. دلدادگيِ راوي به هُما نيز از دايره ي قسمتِ اين قسم دلبستگي ها بيرون نمي رود. چرا که: «مَمَل مي گفت: هُما، مثل همجنسانش، هم سنِ من و تو، اما با عقلي رسيده تر، پيِ تکيه گاه و جفت بود. من و توي ريقو، که تازه از تخم بيرون جَسته ايمو روي زمينِ صاف، مثل خط شکسته راه مي رويم، کجاي مان به شوهر شبيه است.» هُما- ص 98

خانم ميهني مادر هُماست و حبيب همسر او، يعني پدر هُما ؛ که ناگاه در داستان؛ به طرزي راز آلود و مبهم از صحنه ي زندگي زن و فرزندش ناپديد مي شود و هُما مي ماند و مادر و چرخ خياطي که چرخه ي زندگي مادر و دختر را مي چرخاند و بي ترديد به سختي. راويِ اين ها، يعني راويِ داستان زندگيِ خانم ميهني از عقد و از دواجش با حبيب  تا به دنيا آمدن يکدانه فرزندشان هُما  و پس از آن ناپديدشدن حبيب و در به دري هاي پس از آن؛ خودِ خانم ميهني است. البته  با نثر و زباني که با  زبان و نثر نويسنده، مو نمي زند. نثري آهنگين و خوش تراش و خوش رقص با غمزه ي  چشم و ابروي جناس هاي مرکب و مزدوج و مزيد و امثال آن،بي آن که زبان داستان  متکلف و مسجع به  نظر بيايد.

«هرچه بد که از او مي گفتند، باد بود.» ص 15 يا« پاييز به ميانه رسيد و سر در زيانِ روزانه پيش رفت. هرچه، درخت،رخت ريخت. برگ، رنگي مرگ و رنگي زر و زنگار گرفته بود.» ص 15- به روايت خانم ميهني. و «حاصلِ دودلي، دودِ دلي بود که مي خوردم.» ص 16، همان روايت و يا « از سرگذشت و درگذشت و غيرت و غارت و قلع و قمع و اسف و غم، همه رقم، تا صف سپاه و لاش و لَشِ بازمانده از لشکر، برگ امتحاني سياه شد. » و«در همه ي مراحل مرا حَل در حالِ خوش کرد.» ص 35- روايت راوي اصلي داستان.

در نگاهِ نخست، به ويژه در نگاه خواننده اي که چشم و گوشش به آيين و آهنگ داستان سُرايي کاظم رضا آشنا نيست؛ هُما داستاني است؛ با زبان بازي و واژه نگاري هاي نا متعارف و يا حتي خارج ازچارچوب هاي زبان معيارداستان نويسي، که تنها با کاربُرد جناس ها،  دم به دم ريتم داستان  کند و تند مي شود. سطر و شطري که به بديع و اوزان و آرايه هاي ادبي در نثر وفادار تر است تا داستان و چارچوبه ي داستان نويسي. اما حقيقت آنست که همين  صناعت؛  نه فقط چيزي از قدر و قيمت داستان نمي کاهد؛ بلکه بر جذابيت و  ماندگاري داستان تاثيري انکار ناپذير دارد و در پايان داستان است که خواننده پي مي برد، آن چه گذشت روايتي تام و تمام از داستاني مدرن و حتا ماندگار بوده، با زباني متفاوت تر از آن چه تا کنون ديده يا خوانده است.

نثر و زبان کاظم رضا که گويي بيتوته اي در حد فاصل نوشتن و سرودن است؛ به گُواه دوستان و تاليفاتي که از او  به رشته ي تحرير در آمد، هم چون«ساده نويسي تذکره الاولياء» يا «قصص القرآن و اسرار التوحيد» که (با مقدمه ي م. آزاد و شفيعي کدکني) در ضميمه ي «جُنگ لوح» منتشر شد، نمايانگرکندوکاو و تسلط اوبرادبيات کهن بود.کاظم رضا ادبيات قديم و متون کهن پارسي را در نورديده بود، بي آن که در دَر و دُکاني دانشگاهي، شاگرد يا مريدِ اين و آن باشد. هر چند به جبر رايج روزگاري که در او زيست و وسواس و حساسيت هايي که در متن و بر متن داشت؛ او و آثارش چندان که بايد، توفيق انتشار نيافت و به خوانندگان ادبياتِ داستاني معاصر ما به ويژه جوان ترها، شناسانده نشد. اما چه بايد کرد؟!  از درخت دير بار دِهِ ادبيات و چاه خشکِ ادبيات بانان اين روزگار، بيش از اين؛ توقعي نبايد داشت.

                                   زمستان 1395

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران