اقليم نيما

 

 

به مناسبت سيزده دي ماه روز تولد نيما

باز نشرِ

 

اقليم نيما

کاظم­ سادات اشکوري

1

من به ده ­مان مي ­شناسم مرد جولايي

کز حسد يک لحظه نتواند ببيند بفته­ هاي ديگران را

ليک دايم از حسد بدگوست وز حرف دروغ ­اَش   

نيست پروايي.

از جوان مردي هر آن­ کس بهره ­اش کم ­تر

از جوان مردي­ ست افزون ­تر سخن ­آور

با بَدان هر کس که بستيزد

بيش­تر با هر بد آميزد

اين کهن رسمي­ ست ما را در نهاد زندگاني

چه مزور مردماني!... آه ياوه زندگاني!... آه

ناقص زندگاني!

 

«نيما ديده فرو بست. مردي مردستان که کاري کارستان کرد. او شعر را به طبيعت نزديک کرد، و پديده ­هاي طبيعي را به حريم شعر راه داد، تا چونان روستاييان ولايت ­اش که به «تمثيل» و «استعاره» روي مي­ آورند تا افسانه ­اي بگويند، هر پديده را به «نماد»ي تبديل کند و «افسانه»اي بسرايد.

ستايش­گَران ­اش چه بسيارند. و نيز حاسدان که هر چند گاه يک ­بار کبک ­هاي کوه­سارانِ يوش را به «لانه» مي­ خوانند؛ کبک­ هايي که با صداي نيما آموخته بودند بر فراز دره ­ها به پرواز درآيند و رويِش علف­ ها را جشن بگيرند.

به حاسدان بايد گفت؛ آيا شبي با چوپانانِ کوهستان­ هاي دور نان گندم خورده ­ايد و شب را پاي مهتاب «در کنار سنگ­چيني خرد» به صبح برده ­ايد که اين ­چنين به مردم مي­ تازيد؟ آيا به روستاهاي کوهي و کويري سفر کرد­ه ­ايد؟ پاي قنات­ هاي قديمي نشسته ­ايد؟ در حاشيه ­ي نخل ها تلاش زارع کويري را، که خاک را شيار مي­ کند، احساس کرده ايد؟ چوپان بوده ­ايد؟ گرسنگي کشيده­ ايد؟ گرسنگان را مي ­شناسيد؟...

سخن را به «نيما» وا مي­ گذاريم:

من سخن­ هاي بد و نيک همه خامان اين ره را شنيدستم

آن کسان را کز رسن بالا شده بر سوي بامي،

پس چنان دانند کز آن بر فلک بالا برفت ستاند ديدستم.

در درون شهر کوران دردها دارم ز بينايي...     

**

شعر پيش از «نيما» قالبي مشخص دارد، و جز تني چند، شعر بقيه «قالبي»­ست. از مشروطيت به آن سوي­ تر برويم؛ شعر «سفارشي»ست. و شعر سفارشي در «قالب» مي ­گنجد، چرا که «قالب» اندازه­ اي مشخص را مي ­تواند تحويل دهد. تا اين ­که نيما «قالب اين خشت در آتش فکند».

«نيما» بابهره­ گيري از انديشه­ ها و خاطرات روزگار کودکيش که شکل گرفته بودند، زمان خود را توصيف مي کرد. پيش از او شعر در اتاق­ هاي دربسته از نظر پنهان بود. او درها را گشود تا چوپان و رمه و پرنده و آب و برزگر و مزرعه وارد شوند. تا مداحان کنار روند و روستاييان فرياد بردارند: «برفراز دشت باران عجيبي ست». تا متفکران متکبر به آسمان نگاه کنند و حرکت ابرها را ببينند و با کشاورز ساده­ دل براي ساقه ­هاي تازه رسته دل بسوزانند.

درها گشوده شد و طبيعت را زمستان­ هاي سخت و باران ­هاي يک­ريز بهاري شعر را جلايي ديگر داد. ماسک­ ها برداشته شد. و «آقايان» بر فراز قله ­هاي کوتاه و بلند البرز ايستادند، چرا که هواي آن سوي ابري بود و يک­سره روي زمين ابري بود.     

**

کوچه ­ها را آب و جارو کردند که شاعري با تن­پوش روستاييان به شهر مي ­آمد. آن روزها ده را به شهر مي ­آوردند و شهريان دانستند، سکوت آن­ سوي شالي­زاران و خلوت دره­ هاي سرسبز مراتع مجال نگريستن به آدمي مي ­دهد. و بدان هنگام آدمي «همه چيز» را مي­ بيند که «نگريستن» را تجربه کرده باشد. نگاه اينان تا ديوار همسايه مي­ رفت و باز مي ­گشت و اگر همتي در کار بود تا کوچه، تا خيابان.

**

شاعري از روستا آمده بود که فرهنگ سرزمين­ اش را مي­ شناخت و مردم سرزمين ­اش را. به خاک عشق مي­ ورزيد، باليدن محصول را ديده بود و رويش علف را.

گفتند، از خانواده ­اي چنين و چنان است و خانه ­اش قديمي­ ست و سواره به شکار بز کوهي مي­ رود.

گفتيم، با همساي ه­اش بيگانه نيست. نان­اش را با روستاييان قسمت مي کند.. دلش به وسعت درياست. «من» را «ما» مي گويد و «عشق» در رگ ­هايش جاري­ ست. نوآور است. از رنگ­­ هاي کهنه بيزار است. آشفته از درد است. از مهرباني و صفا و لطف سرشار است. گفتيم، گفتيم.

**

وقتي به شهر آمد، شهر او را نپذيرفت. اما شهر فرهنگ او را، ناچار شد بپذيرد.

در راه شهر و ده زيست. در شهر هم که بود با روستاييان مراوده داشت و هر چندگاه يک ­بار به سلام آن ­ها مي­ رفت. مي­ رفت و مي­ آمد و پلي بسته بود از شهر به ده که هميشه برود. و رفت.

                                                                                                دي ماه / 1354 / تهران  

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::                           

 

زردها بي­ خود قرمز نشدند

قرمزي رنگ نينداخته است

بي­ خودي بر ديوار.

 

صبح پيدا شده از آن طرف کوه «ازاکو» اما

«وازنا» پيدا نيست.

گرته ­ي روشني مرده­ي  برفي همه کارش آشوب

بر سر شيشه­ي هر پنجره بگرفته قرار.

«وازنا» پيدا نيست.

من دلم سخت گرفته ­ست از اين

ميهمان­ خانه­ ي مهمان­ کش روزش تاريک

که به جان هم نشناخته انداخته است:

چند تن خواب آلود

چند تن نا هموار

چند تن نا هشيار.

نيما يوشيج

 

شاعر مي ­تواند از طبيعت نکته ­ها بياموزد. طبيعت افشاگر است. در طبيعت هم سيل­ دمان را مي ­توان ديد، هم نهال جوان را. سيل دمان که از راه برسد پير و جوان نمي­ شناسد. اندوه و شادي در چهره ­ي طبيعت پنهان نمي ­ماند. پاييز به تاراج برگ­ ها مي ­آيد و بهار غم از دل مي ­زدايد. اما شاعر در بهار درنگ نمي­ کند، بل پاييز را مي­ ستايد. پاييز فصل عرياني­ ست و زمستان سوگي­ ست بزرگ.

هر شاخه مي­ تواند به­ جاي واژه­اي بنشيند، هر چشمه مي­ تواند سرود تازه ­اي بخواند. بامدادان را در دشت تماشا کردن و غروب ­دمان را با اندوه در آميختن، چونان انديشيدن به پژواک صداي فردي­ست در کو ه ­هاي سنگي. اما دنيا چنان رنگ مي بازد که گاه هياهو جاي سکوت را مي­گيرد. به هر حال نشانه ­ها را شاعر مي­ شناسد. 

شاعر از مراتع دوردست آمده است و در ايوان­ خانه چشم انداز رامي نگرد. نسيمي که از لاي بوته هاي گَوَن عبور مي کند، حادثه ­اي را نويد مي ­دهد. شايد در آن بالا برف مي­ بارد، شايد در اين حوالي باران خواهد باريد. هر حرکت در طبيعت معنايي دارد. ابرهايي که در گذرند، هياهوي موج ­ها که از ساحل مي­ آيد، پرنده ­اي که بر شاخه­ ي خشک کنار ديوار قرار مي­ گيرد.

مي ­توان از اين قاصدان برف و باد ياري جست. مي ­توان جامعه ­ي انساني را به ميهماني سفره ­ي گسترده­ ي طبيعت خواند. باد را معني کرد، آب را با روشنايي و حرکت تطبيق داد.

اين نوعي همدستي­ ست که انسان اندوه­ اَش را به کوه ­ها بسپارد و با نهر خردي همراهي کند.

«نيما» چنين بود. نيما با «گالش»ها چاشت مي­ خورد و در مزارع مي ­نشست و به پرنده ­ها خيره مي­ شد. کوه و دريا را مي­ شناخت. قاصدان کوچک را از ميان دشت ها برون مي ­آورد و روانه­ ي انديشه­ ها مي­ کرد. براي هر واژه معنايي تازه مي­ يافت، به­ گونه­اي که معناي نخستين را هم داشته باشد.

**

«زرد» و «قرمز» از دگرگوني حکايت دارند. چرا «ديوار» تغيير رنگ داده است. چرا «زردها»، «قرمز» شده ­اند؟ ـ صبح از راه رسيده است. اين ­بار صبح از فراز «ازاکو» سر مي ­کشد. «ازاکو» کوهي ­ست در مازندران. «ازاکو» يعني «آزاد کوه». چه ­گونه ممکن است خورشيد از فراز «آزاد کوه» بدمد اما «وازنا» پيدا نباشد؟ اصلاً «وازنا» در اين­ جا چه نقشي دارد و پيدا بودن يا نبودن­ اَش چه اهميتي مي ­تواند داشته باشد؟

«وازنا» کوهي ­ست در «يوش» که روبه ­روي خانه­ ي نيما نشسته است. «نيما» اين کوه را مي­ شناسد، بهتر از کوه­ هاي ديگر مي­ شناسد. صبح و غروب «وازنا» را ديده است و چهره عوض کردن­ هايش را. پيدا نبودن «وازنا» براي «نيما» بيش­تر اهميت دارد تا «دماوند». «وازنا» همدم لحظه­ هاي تنهايي نيماست و اکنون زير لحاف مه کدامين پرنده­ ي کوچک را انتظار مي ­کشد؟ از طرفي مي­ گويند «وازنا» را که ابر بپوشاند در قشلاق بارندگي­ست. چرا بايد «وازنا» را ابر بپوشاند و در قشلاق بارندگي باشد؟

اگر اندوه به ­همين جا ختم شود، شايد قابل تحمل باشد. در حالي­ که «گرته­ ي روشني مرده­ ي برفي همه کارش آشوب­/ بر سر شيشه­ ي هر پنجره بگرفته قرار».

 

اين نيمي از شعر است. اما در اين دنيا که به «ميهمان­ خانه»اي ماننده است، چه زود عوامل خردي، دل­تنگي را دامن مي ­زنند. ميهمان­ خانه ­اي که روزش به شب مي­ ماند و جان ميهمان را به لب مي ­رساند. ميهمان­ خانه ­اي که «چند تن خواب آلود»، «چند تن ناهموار» و «چند تن ناهشيار» را به­ جان هم انداخته است. چه ­قدر تناقض!

اين تناقض مگر در طبيعت نيست؟­ ـ اين سوي البرز سرسبز و مسرور است و آن­ سوي خشک. نه آن باران­ هاي تند و نه اين خشک­سالي­ ها. خشونت ­ها نمي­ گذارند، مهرباني ­ها سر بر آورند و توفا­ن ­هاي موسمي نهال­ ها را مي­ شکنند.

**

اين شعر ساده­ اي­ست از نيما. شعري که ابهامي چنان در آن موج نمي ­زند تا احتياج به تعمق زياد باشد.

اين شعر ساده در دفتر «ماخ اولا» چاپ شده است. «ماخ اولا» در سال 1344 به زيور طبع آراسته شده است در 1500 نسخه. و پس از شش سال هنوز به چاپ دوم نرسيده است. دريغا که مردم شعرهاي آبکي و مبتذل را به شعرهاي انساني و عميق ترجيح مي­ دهند و حقا که بدترين شاعران موفق­ ترين شاعران روز هستند!

                                                     

                                                                                                                            8 دي ماه 1350 تهران                                  

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران