خاطراتي از ترجمه ي هدايت به زبان ايتاليايي

خاطراتي از ترجمه ي هدايت به زبان ايتاليايي

رضا قيصريه

 

 سال 1973 بود و من در گيرودار نوشتن پايان‌نامهء تحصيليم بودم.دوستم آقاي دکتر مسعود بصيري، که هم اکنون هم ساکن رم است و از معماران موفق در آن ديار، پيشنهادي برايم آورد: يکي از دوستان او، شاغل در راديو و تلويزيون ايتاليا به عنوان نمايشنامه‌نويس راديويي- نامش را در خاطر ندارم- بوف‌کور را خوانده بود، لذت برده بود و خواسته و گفته بود اگر داستان‌هاي ديگري پيدا شوند او حاضر است در ترجمه ي آن همکاري و براي چاپش اقدام کند که البته در روندکار نه اين يکي را انجام‌ داد و نه آن ديگري را. منتهي دو کار نيکوي ديگر کرد: نمايشنامه‌ اي راديويي بر اساس بوف‌کور نوشت و از اصوات مختلف در اجراي آن استفاده کرد که از راديو 3 ايتاليا که مخصوص برنامه‌هاي‌ هنري ادبي است پخش شد. دوم اين که جواني را براي همکاري با من انتخاب کرد به نام ماريو کارره‌زي، جواني فوق‌العاده باهوش و فرهيخته و به همان اندازه هم خجالتي و محجوب که بيشتر ايام را در تنهايي مي گذراند و هر از چندي پيدايش مي‌شد، دو يا سه ماهي يک بار و بعد باز مفقودالاثر مي‌شد که يک بارش حتي به شش ماه طول کشيد. من قطع اميد کردم و دنبال راه حل‌هاي ديگري رفتم از جمله مراجعه کردم به آقاي آنجلو ميکله پيه مونتزه،استاد زبان فارسي دانشگاه رم که بعدها وابسته‌ فرهنگي ايتاليا در تهران شد.اما ماريو ناگهان پيدايش شد و گفت رفته بوده مونيخ به دنبال يافتن‌ سنفوني اي که مي‌گفتند فردريش نيچه نوشته است. به روي خودم نياوردم، با هزار و يک حيله اتمام‌ حجت کردم چون مي‌دانستم حساس است و زود آزرده خاطر مي‌شود. اصلا خود او يک جورپرسوناژ هدايتي بود. مي‌گفت در سقف اتاقش سوراخي دارد که شب‌ها از آن آسمان را نگاه مي‌کند. مي‌دانستم اگر تن به کار بدهد حرف ندارد. بهش گفتم حتي مي‌خواسته ام به آلبرتو موراويا مراجعه‌ کنم ولي در افريقا بود. او در جواب گفت از موراويا خوشش نمي‌آيد و نويسنده يعني صادق هدايت. در هر حال ويراستاري را تمام کرد و انصافا تميز کار کرد. چاپ کتاب که عنوانش سه قطره خون بود شرح جداگانه‌اي مي‌طلبد. ناشر بزرگ ايتاليايي فلترينللي آن را چاپ کرد که قبلا در 1960 بوف‌کور را چاپ کرده بود. کتاب،داستان‌هاي سه قطره خون،اتاق تاريک،تخت ابونصر،لوناتيک،شامپينگه‌ (اصل اين دو به فرانسه است)،بن‌بست و فردا را شامل مي‌شود که سه ماه بعد از تحويل داستان‌ها به‌ ناشر در ميلان به بازار آمد و من آن را در دست يک خانم روزنامه‌نگار ايتاليايي در تهران ديدم و اين‌ به سال 1358 بود. حالا بعد از بيست و هفت سال همراه با داستان بوف‌کور در يک مجلد تجديد چاپ شده است و من باز به ياد ماريو کارره‌زي مي‌افتم و کمک‌هاي ارزشمندش و به اين که ناشر نمي‌خواست نامش را در کتاب در کنار نام مترجم بياورد و مي‌گفت دليلي براي اين کار نمي‌بيند،او تنها ويراستاري کرده و نه ترجمه،اما اصرار من نتيجه داد. چون عازم ايران بودم سهم خودم را از درآمد کتاب به او واگذار کردم.يکي دو ماه بعد بهم در تهران تلفن زد و گفت ناشر چيزي به او نپرداخته است.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران