رفته بودند تماشای کسوف

رفته بودند تماشای کسوف

درباره ی  داستان «انگشتر الماس» نوشته ی محمد طلوعی

محمد کشاورز

 

«این راهی که تویش بودیم ازروزتولد پنج سالگی ام شروع شده بود» این جمله رادرمیانه های داستان از زبان راوی انگشتر الماس می شنویم. آن هم وقتی راوی جوان داستان همراه باپدرش سفری را از رشت شروع کرده اند تا با گذر از کرج و تهران و اصفهان  شیراز، خودشان را برسانند به کاروانسرای بنارویه در جنوب فارس، قصد دارند بروند به تماشای کسوف. داستان می گوید قرار این سفر، بیست وپنج سال پیش در مراسم جشن تولد پنج سالگی راوی گذاشته شده است. این سفرگویی نه از صبح همان روز، که از بیست وپنج سال پیش شروع شده است. نوعی سفر مرور. مرورِ سال های کودکی راوی تا نوجوانی وجوانی. سال هایی که جابه جا با اتفاق ها وحادثه های تلخ وشیرینی گره خورده. محمد طلوعی حد فاصل دونقطه ی جغرافیایی، مابین رشت تا بنارویه درجنوب فارس  را انتخاب کرده تا داستانی را بنا کند که تمهید روایتش قولی است که پدر در بیست وپنج سال پیش به پسر پنج ساله اش داده است. قول رفتن به تماشای کسوف، در نقطه ای که گویا بهترین دید رابرای تماشای چنین پدیده ای دارد. نویسنده به طرز هوشمندانه ای درطول سفر و بربستری که برای داستانش انتخاب کرده جابه جا با نشانه گذاری مارا با ابعاد مختلف شخصیت های داستان آشنا می کند. از خلال گفتگوی های کوتاه به گذشته و به رابطه سرد راوی جوان وپدرش پی می بریم. همین ها قدم به قدم داستان را می سازد تا می رسیم به بنارویه، به کاروانسرایی که قرار است از پشب بامش واز پشت تلسکوپ کسوف را تماشاکنند.

انگشترالماس داستانی خودبسنده ومستقل است، اما وقتی کنار پنج داستان دیگر مجموعه «تربیت های پدر» خوانده می شود می توان به درک بهتری از آن رسید. در چند داستان دیگر تربیت های پدرخواننده شاهد بالیدن راوی درخانواده و گذرازتلخ وشیرین های زندگی، آن هم درسایه پدری که مثل دونده بی مقصد از هرسو به بن بست می رسد و هرکنش و واکنشش تاثیر مستقیم برزندگی راوی دارد. از دل چنین وقایعی است که نوعی رودررویی پنهان با پدرشکل می گیرد. نه از نوع تقابل های کلیشه ای بین دونسل که زیاد هم نوشته شده. که بربستری از تاریخ سی ساله زندگی راوی. نویسنده در چند جا زندگی راوی داستان وخانواده اش را وصل می کند به حساس ترین بزنگاه های تاریخ سیاسی واجتماعی سی سال اخیرایران تا نشان دهد برپدری آرمان خواه وبی عمل و پسری که چندان نسبتی بین خود و آن آرمان های ایده آلیستی نمی بیند چه رفته است. چرا این دو زبان هم را نمی فهمند، اما نمی توانند یکدیگر را تنها بگذارند. چرا راوی پدرش را نه پدر که ضیا صدا می زند تا نشان دهنده فاصله اش با پدر باشد.

اما انگشتر الماس انگار درقالب سفری از پیش تعیین شده وتقدیرگونه می خواهد راوی وپدر را به نقطه تلاقی برساند. به دیدن آن کسوف وآن حلقه مانده خورشید وآن نگین شعله ور که دیدنش باید هم چون حلقه وصل در دل ها اثر کند. بس که از نگاه  راوی هیبتی اسطوره ای  و دگرگون کننده دارد. وما می بینیم چطور راوی رسیده به آستانه سی سالگی، با پدری که بحران های پی درپی وکمرشکن زندگی اش از همین سن شروع شده، به نقطه تفاهم می رسند. می گویم به تفاهم چرا که داستانی چنین درخشان را باید خواند وازخلال کلمه به کلمه اش سردی سال ها درروابط گذشته ی پدر و پسررا حس کرد. روابطی که مهر زندگی وزمانه ی ناسازگار را برپیشانی خوددارد. انگار که کسوف  بیست وپنج ساله بین پدر وپسر باید تمام شود و تابش خورشید یخ های رابطه را آب کند تا برسیم به این تکه پایانی داستان وبفهمیم سفر وتماشای کسوف، حال واحوال راوی را مثل حال واحوال خواننده داستان دگرگون کرده است. «بعد نشستم توی تخت. سپیده زده بود ونور کمی توی حیاط بود. بلند شدم با نقشِ سی سالگی ام صبحانه آماده کنم ودنبال جمله های معمولی بگردم که با ضیاحرف بزنم. شاید بگویم «دم صبح یک کم سرد شد» یابگویم «تخم مرغا دوزرده بودن» یابگویم «اگه به مامان می گفتیم شاید می اومد»

 

داستان«انگشتر الماس»از مجموعه داستان «تربیت های پدر» محمد طلوعی  انتشارات افق 1393

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران