ايتالو كالوينو – شهرهاي نامرئی

ايتالو كالوينو – شهرهاي نامرئی

نوشته ی پير پائولو پازولينی

برگردان مهدی فتوحی

 

من با كالوينو بزرگ شدم. وقتي خيلي جوان و هنوز يك پسربچه بود او را ديدم. ( گمان مي كنم يك یا دو سال كم تر از من  سن داشته باشد. ) ولي وقتي من در سال 1950 با خروج از دير فريوليايي وارد دنيا شدم او كمي بالغ تر از من و بيشتر از من درگير مسائل اجتماعي و ادبيات بود كه آن زمان  براي من قدغن بودند. انگار من بنا به برخي ناشايستگي ها يا به خاطر سادگي  بسيارم هنوز لياقت شان را نداشتم. ما با هم كار كرديم. او در تورين و من در رم. تا حدود چهل سالگي. يعني تا جايي كه رسيديم به ميانه ي زندگي. ( چهل سالگي سني است كه در آن آدم متوهم تر مي شود و بيشتر به ارزش هاي جهان معتقد مي شود و كنش مشاركت در آن و مصادره كردنش را جدي تر مي گيرد. يك بيست ساله در مقايسه با يك چهل ساله ديو رئاليسم است.) كار ما به نوعي تكامل مي يافت. گرچه خيلي متفاوت بود. ما را بيش از هر چيز خوشبيني مان به هم گره مي زد( مانند يك احساس نيك. ) كه مصرانه ما را متقاعد مي كرد كه كار ما در مركز چيزهاست و منتج به چيزي مي شود. به گونه اي بسيار تيره و تار ما يكديگر را مي ستوديم و به هم عشق مي ورزيديم. بي هيچ تعارفي و تحت تاثير اهمیت آن چه كه انجام مي داديم ، بوديم تا زمان دورافتادن هاي ناخوشايندمان را به هم رخصت بدهيم.

بعد كالوينو از احساس نزديكي به من انصراف داد. بلافاصله فهميدم. در اوايل سال هاي دهه ي شصت چيزي از هم گسسته بود و من و او در دو سوي اين گسل بوديم. آن چهره ي نظامي و مغرور و زرنگ او در زير آن ابروهاي سياه پرپشت كه گرچه شمالي ست ولي او را خيلي مديترانه اي نشان مي دهند و آن دهان گوشت آلود كه هميشه انگار در نقطه ي گفتن چيزي كه به شادماني از دوردست مغز دقيق او عبور مي كند برانگيخته شده، باری اين تصوير او كم كم شروع كرد به زرد شدن و رنگ باختن به خنديدني  از دور دست مثل از دست دادن عزيزي كه فقدانش را چند سال بعد درك مي كنيم. وقتي كه ديگر براي رنج كشيدن دير است. طبيعتاً درباره ي شيوه اي كه با آن كالوينو روزمرگي اش را برگزيد حرف ها دارم. مثلاً درباره ي گرايش او به سوي نئوآوانگارد و چسبندگي فرضي اش به جنبش دانشجويي ( براي آن كه خيلي به كليات بپردازم.). نمي دانم واقعاً در سر او در اين سال هاي اخير چه گذشته بود. زيرا كالوينو شايد به شيوه ي ديپلماتيكي سكوت اختيار كرد یا كمي هم دروغ گفت. كاري كه در مجموع در اين جهان لازم است بیاموزی بكني. البته هيچ جا نگفته اند كه هميشه آدم بايد راست بگويد. گه گاه بهتر است آدم ساكت باشد تا اين كه واقعيت را بگويد. شايد گه گاه بهتر باشد آدم واقعيت را در خود نگاه دارد. ولی كاري كه كالوينو كرد اين بود كه آن سهم خودش را دست نخورده نگاه داشت. در حالي كه من دوبار رسوا شدم. به دو شيوه كه كالوينو خود را از آن جدا نکرد و با آن ها نوعي ائتلاف آشفته برقرار كرد ( با در واقعيت خود را مستقر كردن ) ولي من بدبختانه مانند يك مرغ پركنده در باد فرياد زدم و هم چنان دارم كيف مي كنم و نه تنها از اين رسوايي ( كه به هر روي اغلب غيرمنصفانه نمايان مي شود.) بلکه از اين آنتي پاتي  نسبت به كسي كه نمي تواند مرا ببخشد، چون در وقت خودش آن چه را كه صلاح بوده بگويم، گفته ام.

داشتم مي گفتم  که از كالوينو به مدت چند سال واقعاً هيچ خبري نداشتم و تقريباً از لحاظ فيزيكي هم او نوعي تعليق را برگزيده بود. اعتراف مي كنم كمدي هاي كيهاني اش برايم غيرواقعي و بحث برانگيز جلوه كرده بود. حال امّا او برايم نه تنها واقعي جلوه مي كند بل بسيار هم واقعي تر از قبل است. البته با اين كتاب آخرش كه نه تنها زيباترين كار اوست كه زيبايي مطلق است.

در نظر اول اين كتاب او يعني شهرهاي نامرئي كتاب يك پسربچه به نظر مي رسد. فقط يك پسربچه مي تواند از سويي چنين روحيه ي مشعشعي ، چنين بلورين و چنين حاضر يراق براي خلق چيزهاي زيبا و مقاوم و خشنودساز داشته باشد و از سويي ديگر تنها يك پسربچه  مي تواند مانند يك صنعت گر كه مي خواهد به هر قيمتي شده كارش را تمام كند و به پايان برساند  چنين صبور باشد، نه پيران كه اتفاقا پسربچه ها صبورند.  

تازه در شهر ايزيدورای کتاب ، ديوار كوتاه پيراني هم قرار دارد كه گذر عمر خويش را مي نگرند. او نشسته در صف آنان. بي گمان، يعني بر طبق منطق، شهرهاي نامرئي دست آورد كار يك پير است يا لااقل يك آدم سالخورده كه گذران زندگي را ديده است. اين تجربه كه مهمترين تجربه اي است كه يك انسان مي تواند بكند- كاري مي كند كه او ديگر نتواند آينده را مانند آينده ي زندگي خودش ببيند يا ديگر همانند آينده ي فرزندان و نوه هايش ( كه افقي انساني است كه  مثلاً منطق و اخلاق و به ويژه هنجارگونگي، بنيادهاي خود را در آن مي يابند. )نه، تجربه ي ديدن گذر عمر هم ارز تجربه ي ديدن گذر همه ي حياتِ ممكن است. حيات كيهان. آينده به طرز بعدناپذيري بسط مي يابد و همه ي تناسبات واقعي با منطق و اخلاقش از ميان بر مي خيزند. تنها موهبت همان تجربه مي ماند كه بايد به هر روي بي استدلال و بدون اخلاقيات به تنهايي خود را توجيه كند. در حالي كه نمي تواند با هيچ چيز ديگري، مگر با توهمات، مواجه شود و از سويي ديگر نمي تواند امكان خروج ديگري داشته باشد مگر بيان خويش.  

بدين سان كتاب كالوينو كتاب يك پيرمرد است كه اميالش برايش خاطره اند. ولي نه فقط اين اميالند كه خاطره اند بلكه اعتقادات و اطلاعات و اخبار و تجارب و ايدئولوژي ها و استدلال ها نيز چنينند. همه چيز خاطره است . هر ابزار روشنفكري براي زنده ماندن آدمي يك خاطره است.

متعاقباً نوآوري مطلق شناخت حياتِ درسپرده، هيچ ابزار بياني ديگري مگر اين خاطرات كهن ندارد. درست است كه هر توهم فرهنگي در كالوينو فاسد شده، ولي فرهنگ او باقي مانده است. لااقل در مقام توزیع كننده ي آن خاطرات فرهنگي كه كالوينو از آن طريق مي تواند جهان نو را بيان كند با همان چشمان برّاق ِ پير/ پسربچه ي خود كه بر ديواري نشسته و آن را مقابل چشمانش مي بيند.

در اين فرهنگ كالوينو كه مي توانيم آن را " زنده مانده"  بناميم همه چيز هست. حتا ماركسيسم با اقتضائات عمل گرايانه ي مداخله جويانه يا رتوريكش و..... بيش از هر چیز به  اين دلیل كه كتاب براي جذب نفي شان مي كند ( ولي منكر نمي شود)، فرض را بر اين مي گيريم كه انگاره ي شهري بهتر از طريق پيروزي در نبرد طبقاتي به دست مي آيد و به سادگي در انگاره ي متفاوتي از زمان جاري مي شود. نمي گويم از تاريخ بلكه دقيقاً از زمان. در واقع بسياري از شهرهاي تصور شده ي كالوينو در لحظه اي خاص به كمال مي رسند. اين كه بعد دوباره آن را از كف مي دهند بحثي ست كه مربوط مي شود به نسل هاي به نحوي باورنكردني آتي. اين را مي گويم براي راحت كردن وجدان همكاران منتقد ماركسيست ناظرم.

بنابراين به رغم سقوط هر توهم فرهنگي ، فرهنگ كالوينو ، باز هم تكرار مي كنم ، دست نخورده مانده، حتا به صورت توهم، و تا جايي كه مي توانسته به كمال فرمي در يك ابژه یا در يك سنگ واره ي شگفت انگيز مي رسد. اما فرهنگ ويژه ي كالوينو كه ادبي ست از كاركرد خود رها و از وظايف خويش آزاد و بدل شده به يك معدن رها شده كه در آن كالوينو مي رود براي استخراج گنج هايي كه مي خواهد. اما چه چيز استخراج مي كند؟ پيش از هر چيز يك نوشتار متاليك و تقريباً بلورين ولي سبُك، به طرز باورناپذيري سبُك، مانند نوشتار يك بازي. كالوينو هرگز از اين سَبُكي تجاوز نمي كند. حتا لحظه اي هم نيست كه به هنگام نوشتن سوار بر اين اسب بي لگام نشود. انگار  بدون هدف از آن راه مي رود، در اين رفتن محض رفتن ، به مجلل بودگي و مراقبت ناخوشايند از اين مجلل بودگي حتا لحظه اي خيانت نكرده است.

دومين چيزي كه كالوينو از اين كاوش در معدن نامستعمل خود استخراج مي كند فنون ابهام است. در هر يك از اين صفحات شهرهاي نامرئي هر قانوني معلق كه هيچ ، جخ دست انداخته شده است. معنا چون پژواكي در دره اي پر از غار است كه يك بار اين جا و يك بار آن جا بازتاب مي يابد و همان مي ماند و ابهام در ظاهر تيپيك و كلاسيك سايه زني بي نهايتش به ويژه در صفحات پيوند دهنده ي كتاب يافت مي شود. همان تفسيرهايي كه در گزارش هاي يك ماركوي ساختگي يا يك پولوي جعلي به خاقان تبديل به افسانه مي شوند. هر دو همصحبت، تا ابد رنگين كمان گونه اند و هر بار مانند نمادهايي از همه ي كتاب هاي ممكني كه اين كتاب مي تواند باشد معرفي مي شوند يا مانند نمادهايي از منظري كه اين كتاب مي تواند بدان سمت و سوی خواه ايدئولوژيك  و خواه زبانشناسانه بگيرد. پس به هيچ وجه نمي توان سخن از نسبيت درباره ي كالوينو گفت. زيرا نسبيت گرايي او كاملاً خيالي و در مواجهه با بي نهايت امكانِ  گوناگون است.

سومين چيزي كه كالوينو از معدن ادبي خويش استخراج مي كند سوررئاليسم است. سوررئاليسمي كه شادي شادماني هاست. زيرا گالري تابلوهاي سوررئاليسمي كه به آن منتج مي شوند هرگز خود را از طريق خویش توضيح نمي دهند. يعني از طريق سوررئاليسم كه كارگزاران آن انبوه ايدئولوژي هاي متكثرند كه هر امكان منطقي استدلال و به ويژه ديالكتيك را به چالش مي خواند. عمق آن ايدئولوژي كه بي نهايت امكان ساز یا متكثر است هميشه همان است. به طرز وسواس برانگيزي همان است و ساخته شده از تقابل قياس ناپذير دو قطب مخالفِ واقعيت و جهان ايده ها. آري از ادبيات باستانشناسانه ي كالوينو افلاطون گرايي بيرون جهيده است و در زير ردي از آن، ادبيات زاده شده است.

همه ي شهرهايي كه كالوينو تصور مي كند در بي نهايت فرم به شكلي دگرگون نشدني از تقابل ميان يك شهرآرماني و يك شهر واقعي زاده شده.

اين تقابل تنها تاثير سوررئاليستي كردن شهر واقعي را دارد. ولي از لحاظ تاريخي در هيچ چيزي حل نمي شود. دو قطب مخالف در يك ارتباط ديالكتيكي از هم پيشي نمي گيرند. نبرد ميان آن ها سرسختانه و نوميدانه و به همان اندازه بيهوده است. زمان با كشش همه چيز با خود در يك بعد كاملاً غير منطقي مسرّت مي بخشد  با رقيق كردن مشكلات به بي نهايت و تخريب شان تا جايي كه به نخاله هايي به نوبه ي خويش سوررئال بدل شوند. 

براي من كه دارم روي هزار و يك شب كار مي كنم خواندن اين كتاب تقريباً سرمست كننده بود و اين يك اتفاق و يك امر شخصي نيست. چون دقيقاً داستان هاي هزار و يك شب مدل فيگوراتيوي ست كه سوررئاليسم كالوينو ممسكانه آن را غارت مي كند و به سان هر داستان هزار و يك شب داستان يك غرابت سرنوشت است. بدين سان هر توصيف كالوينو توصيف يك غرابت ارتباطي ميان جهان ايده ها و واقعيت است. ( كه تازه سرنوشت تمدن غربي هم هست.) ابداع شاعرانه شامل تشخيص آن لحظه ي غرابت است.

در توصيفات شهرهاي مائوريليا، زبيده، ايپاتزيا، ائوتروپيا، اُتتاويا، ارسيليا، بائوچي، پيررا، موريانا، برسابه آ، رئيسه، ماروتزيا، اين تشخيص غرابت به قدري كامل است كه انگار خود به خود آمده است. ما در پيش روی خود پديده هايي از يك واقعيت سوررئال را داريم كه كالوينو گويي واقعاً توصيف كننده ي ساده ي آن بوده است.

اين چگونه مي تواند رخ داده باشد؟ وقتي كه آشكارا بر اساس منطق و در عمل نيز ( براي كسي كه تجربه ي آن را اندكي داشته باشد) اين عمليات به نظر مي رسد در پشت ميز تحرير بي نهايت دشوار است اگر غيرممكن نباشد؟

چگونه مي توان معجزه ي راوي هزار و يك شب و اعتمادفزايي هيجان انگيز او را در روايت غرابت هاي رمزگان سرنوشت تكرار كرد؟

اما در مجموع اين چيز كه به سادگي قابل توضيح است اتفاقاً نخستين چيزي بود كه مي خواستم بگويم درباره ي اين كتاب و آن این که كالوينو هيچ چيزي را فقط محض آفريدن نمي آفريند. به سادگي روي يك تاثر و برداشت واقعي متمركز مي شود- مثلاً يكي از بسيار شوك هاي تحمل ناپذير طلوع و غروب آفتاب ، در ميانه ي فصل ها يا دوره هاي گرم، كه ما را به گوشه هاي نينديشيده  و خانوادگي تر شهرهاي مشهور و گمنامی كه در آن مي زي ايم مي كشانند- تا بتواند با حس کردن آن تاثر، تمام كيفيت دلگزاي يك رويا را تجزيه و تحليل كند. بخش هاي جدا و پياده شده از همان تجزيه و تحليل در خلاء پرتوافكني مي شوند و در سكوتي كيهاني، در آن تخیل، دقيقاً روياها را بازسازی می کند. ولي هميشه يك پايگاه حساسيت واقعي هست كه مواد را براي رئوس شاعرانه و ايدئولوژيك كالوينو فراهم مي كند.

 

                                                                                                          28 ژانويه 1973                     

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران