بیژن الهی شیرازی

 

 

بیژن الهی شیرازی

نوشته‌ی  هادی محیط

«بیژن الهی شیرازی» را به‌نام از اوایل دهه‌ی هفتاد شمسی با کتاب‌های «شعر دیگر» شناختم و کتاب شعر دیگر را هم از طریق دوست شاعر ازدست‌رفته‌ام «شایان حامدی.» این کتاب‌ها یادگاری بود از او که پیش من ماند. در آن‌زمان همه شیفته‌ی شاعران دیگر بودند و کمتر کسی علاقمند شعر دیگر. در شعر دیگر علاوه بر شعر جریان دیگری در شعر جاری‌بود که چیزهای دیگری فراتر از شعر با خود داشت. نوعی معرفت شاید. چیزی از جنس نقاشی‌ی آبستره که علاقمندانی فراتر از نوع معمول دارد. مردم هنوز با دیدن نقاشی‌های «کاندینسکی» یا « روتکو» یا «جکسون پولاک» می‌پرسند یعنی چه؟ چه می‌خواهد بگوید؟ چه‌چیز را نشان می‌دهد؟ و هنوز هم کسی نمی‌تواند توضیح‌دهد به‌نحوی که آن‌ها، آن نقاشی‌ها را بفهمند، چنان‌که یک نقاشی فیگوراتیو را می‌فهمند؛ نقاشی‌ی بازنماگر طبیعت و یا نقاشی‌ی نشان‌گر آدم‌ها را می‌فهمند.. در نقاشی‌ی آبستره به‌جای نقش‌ها، رنگ‌ها و فرم‌ها هستند و کمتر ارجاعی به «بیرون» است بنابراین کشف معنا در نقاشی‌ی آبستره کشف فرم‌هاست، کشف رنگ‌ها و شعر دیگر، نقاشی‌ی آبستره بود که کشفِ درون بود. تو آن‌را نمی‌فهمیدی، نمی‌شناختی، معنی‌اش را نمی‌توانستی دریابی اما با آن در می‌آمیختی. غوطه می‌خوردی درون آن و او تو را به دنبال خویش می‌کشاند.... . نقاشی‌ی آبستره یک گرایش یا یک انتخاب نیست نوعی«هست‌مند»ی‌ست به این معنا که  شکلی از بودن است، شکلی از شدن و شعر الهی چنین بود. در آن سال‌های ابتدایی دهه‌ی هفتاد شخص دیگری هم بود که پیوند مرا با شعرِ دیگر مستحکم‌تر کرد: «شاپور بنیاد.» بنیاد شاعر غریبی بود. خیلی جوان بودم که شیفته‌ی شعرهای او شدم و سپس خودش. تا سال هفتاد‌و‌هشت که فوت‌کرد او را می‌دیدم. شعر بنیاد پرنسیب داشت چنان‌که خودش. با آن قد بلند و کت و شلوار و کراوات و صورت خندان یکی از متفاوت‌ترین شاعرانی بود که دیدم. او که در سال‌‎های دانشجویی جزءیاران «رویایی» در پاریس شده‌بود به‌خوبی زبان جهان شعرِ دیگر را شناخته‌بود و اکنون صاحب زبانِ شعرِ دیگر خودش بود. او مدام از دیگری ها می‌گفت.. فضای‌ی حاکم شعری اوایل دهه‌ی هفتاد و اواسط آن، فضای‌ی شعری مجله‌ی «آدینه» بود و بعد کم‌کم عوض‌شد مخصوصاً در نیمه‌ی دوم آن دهه. با عوض‌شدن فضای‌ی اجتماعی و سیاسی، شعر چهره‌ی نوتری پیدا کرده‌بود. شعرهای‌ی من در ابتدای‌ی دهه‌ی هفتاد در مجله‌ی « دنیای سخن» و بعد درمجله آدینه به‌چاپ‌رسید و من در شرایطی وارد فضای شعر شدم که شعر همان روزها داشت چهره‌ی دیگری پیدا‌می‌کرد. شعرهای مجله آدینه و دنیای سخن و گردون و تکاپو به‌راستی همه‌ی چهرهای شعر آن روزها را کمابیش نشان‌می‌داد جز بیژن الهی. بیژن الهی جای دیگری بود. او فقط در کتاب شعر دیگر بود و بعدتر در یکی دو جای دیگر مثل مجله‌ی«تماشا» یا «جزوی شعر». جای دیگری نبود. الهی هیچ‌جای دیگری نبود. هیچ کجا نبود. اما هر کس که برای اولین‌بار به نام بیژن الهی برخورد می‌کرد سحر این نام می‌گیرفتش‌. نیمه‌ی دوم دهه‌ی هفتاد با انتشار مجله «عصر پنجشنبه» من به شکل نزدیک‌تری در فضای‌ی ادبیات روز قرار‌گرفتم تا سال هفتاد‌و‌نه که به دعوت شهریار مندنی‌پور عضوی از آن نشریه شدم و چندی بعد خودم «هنگام» را به شکل ضمیمه‌ی روزنامه عصر درآوردم. در آن سال‌ها هم هنوز خبری از شعر دیگری‌ها آن‌چنان که امروز هست، نبود. جست‌وجو و علاقمندی‌ی من باعٍث‌شد به دنبال یافتن این افراد بروم. شماره‌ی بیژن را «حسن عالی‌زاده» به‌من داد. کشش عجیبی داشت. با وجود این‌که آدم سرسختی بود یواش یواش مرا پذیرفت. می‌دانستم بسیار حساس و عزلت‌گزین است آن‌قدر که خیلی‌ها فکر می‌کردند بیژن الهی مرده است. از بس‌که نبود. او سال‌های سال نبود. اما من هرازگاهی به نمره‌ی 2411725 زنگ می‌زدم و تقریباً همیشه پیغام‌گیر می‌گفت: «بوقی که شنیدید پیغامی بگذارید» و بعد از آن صدای زیر بوق خودم را معرفی می‌کردم و او گوشی را برمی‌داشت و می‌گفت: سلام محیط‌جان و من سرصحبت را با طرح سوالی باز می‌کردم. همیشه هم در پایان گفت‌و‌گو خواهش می‌کردم که این حرف‌ها را اجازه دهد منتشر‌کنیم. حرف‌های‌اش را می‌گویم. اما محال بود چنین اجازه‌ای صادر‌شود. بسیار آدم تلخی بود. بعدها فهمیدم تلخی‌اش در کلام تلفنی حتا بیشتر هم است. چرا‌که از نزدیک خیلی این‌گونه نبود. اولین کتاب شعرم سال هشتاد منتشر‌شد و من آن را برای‌اش فرستادم. فکر‌کنم با خواندن آن کتاب بیشتر مرا می‌پذیرفت... می‌دید که فقط یک روزنامه‌نگار کنجکاو نیستم و بیشتر به‌عنوان شاعر می‌دیدم. هرچه می‌خواستم به دستش برسانم را به آدرس کتاب فروش‌ی «باغ» نزدیک میدان تجریش می‌فرستادم. سال بعد در نزدیکی‌ی همین میدان تجریش برای اولین‌بار او را در رستورانی که به آن‌جا دعوتم کرده‌بود ملاقات کردم. در آن سال و سال‌های بعد من هر وقت به تهران می‌رفتم حتماً یکی دو روز هم با «داریوش اسدی کیارس» بودم. آن روز داریوش مرا به محل قرار رساند و علی‌رغم عدم هماهنگی با بیژن برای حضور او، همراه من داخل رستوران شد. بیژن نه دلخور شد نه تلخی کرد یا من این گونه حس‌کردم. موقع نهار بود و ما را به نهار لذیذی دعوت کرد. نهار خوردیم و حرف‌زدیم و بعد هم دسر خوردیمو حرف زدیم. در رستوران او را می‌شناختند و بسیار با احترام با او رفتارمی‌کردند.یادم نمی‌آید درباره‌ی چه‌چیزی حرف‌زدیم. چیزهای‌ی مختلفی بود اما او مدام در برابر من که می‌گفتم چرا کارها چاپ نمی‌شود، می‌گفت آن‌زمان که می‌خواسته، نشده و علتش را همین دوستان روشنفکر معرفی می‌کرد. نام کسی را نمی‌آورد اما به تلخی می‌گفت که این‌ها نگذاشتند من کار کنم. ظهر عجیبی بود بعد از خداحافظی ما نرفتیم، ماندیم و رفتن او را تماشا کردیم و تا جایی‌که دیگر ندیدمش، تماشای‌اش کردیم و بعد تایید و همراهی او بود که توانستم ویژه‌نامه‌ی رهنما، اردبیلی، شجاعی و بسیار دیگر را در‌آورم. مخصوصاً اردبیلی؛ اردبیلی علی‌رغم شخصیت کولی‌وارش و خلق‌خوی باری‌به‌هرجهت‌اش نزدیک‌ترین فرد به الهی بود. هم او الهی را بسیار دوست‌داشت و هم الهی او را چنان که الهی در وصیت‌نامه‌اش از او یادکرده‌است و این یادکرد به‌نظرم چیزی فراتر از یادآوری کسی است. سال هشاد‌و‌چهار هنگام  بعد از انتشار 136 شماره دیگر در نیامد و من در تمام سال‌های بعد هرازگاهی به بهانه‌ای به الهی زنگ می‌زدم. سال 86 اما برای مدتی به انتشارات نوید رفتم. آن‌جا قرار‌شد کتاب-نشریه ای در آوریم به نام «آیینک» که سه شماره از آن منتشر‌شد. در شماره‌ی دو من تعدادی از اشعار الهی را منتشر‌کردم به همراه دو نوشته یکی از خودم به نام«سلام هلمس» و دیگری نوشته نسبتاً بلندی از احمد میر احسان به نام «بداء الهی». این شماره که برای دریافت مجوز ارسال شده‌بود متاسفانه به بخشی از یکی از اشعار الهی ایراد گرفته‌شده‌بود و ناشر به خاطر گرفتن مجوز بدون هماهنگی همان بخش‌ها را حذف کرده‌بود و مجوز را گرفته‌بود. من به الهی جریان را گفتم و او با وجود دلخوری و عدم رضایت نهایتاً قبول‌کرد. نکته مهمی که باید این‌جا یادآوری کنم و امروزه به کل نادیده گرفته شده است مخصوصاً از جانب متولیان آثار بیژن، این‌که او بارها و بارها به خود من که می‌خواستم کارهای‌اش را چاپ‌کنم فقط اجازه چاپ شعرهای دوره‌ی مجله‌ی «تماشا» را داد و آثار دیگرش را قبول‌نداشت و مطلقاً اجازه بازنشر آن‌ها را نمی‌داد. چاپ شعرهایی که خود آن‌ها را مجموع نکرده خلاف نظر الهی است!

در سال هشتاد و هفت بود گمانم که چند روزی به خاطر ناراحتی قلبی روانه بیمارستان شد . پزشک ها خواسته بودند که سیگار نکشد اما او هرگز به این توصیه ها عمل نکرد.در همان دوره بود که  تمام ترجمه اش از اشعار «سیروس آتابای» را برای چاپ در یکی از شماره‌های آیینک به‌من داد اما انتشار آیینک هم متوقف‌شد و من شعرهای آتابای را بعداً در کتابی با عنوان «نزدیک نور» منتشر‌کردم. او در دوره‌ای  با اتابای بسیار دوست بوده و کارهای‌ی مشترکی هم انجام‌داده‌بودند از جمله ترجمه‌ی شعرهای خود آتابای که در موردش گفتم و دیگر گویا در ترجمه‌ی بعضی متون کلاسیک ادبیات فارسی به آلمانی او به آتابای کمک می‌کرده چنان‌که به گفته‌ی خودش آتابای یکی از این ترجمه‌ها را به او تقدیم‌کرده‌‌ است. در این فاصله هرازگاهی تماس تلفنی بود تا این‌که اواخر مهر هزار‌و‌سیصد‌و‌هشتاد‌و‌هشت به‌همراه داریوش از یک عصر پنجشنبه تا صبح یکشنبه‌ای مهمان من در شیراز شدند و پیش من و مریم ماندند. آن‌ها با یک سواری«رووا»ی نوک‌مدادی به اصفهان رفته‌بودند چند ساعتی فکر‌کنم پیش «امید شمس» بودند و بعد به شیراز آمدند! بعد از سال‌ها دوباره او را می‌دیدم. خانه‌ی کوچک ما مهمان عزیزی داشت. چند ماه بعد که فوت‌کرد فهمیدم می‌خواسته برای آخرین سفر به شیراز و اصفهان بیاید. در شیراز به جاهای مختلفی رفتیم. ساعت‌ها صحبت‌کردیم و کلی خندیدیم. چهره‌ی واقعی‌تر بیژن اکنون عیان شده‌بود. در تمام این سال‌ها او را اندکی بداخلاق و متکبر می‌دیدم در شیراز فهمیدم که بیشتر بی‌حوصله و خسته است و اندکی افسرده وگرنه هنوز می‌گفت و می‌خندید و نشاط زندگی داشت. آدمی نبود که البته بشود وارد جهان شخصی شد. به‌شدت گزیده کار و سخت‌گیر بود در انتخاب آدم‌های اطرافش و فاصله‌ها را می‌شناخت و فاصله‌ها را ارج می‌نهاد. چنان‌که ابراهیم گلستان. از نظر الهی بعد از هدایت مهم‌ترین داستان‌نویس گلستان بود و بعد بهرام صادقی. او می‌گفت که گلستان را بسیار دوست دارد. البته این دوست‌داشتن گویا متقابل هم بوده در زمان‌هایی مثلاً سال 47 که شعر الهی در «روزن» چاپ می‌شود گلستان با او تماس می‌گیرد و کلی تعریفش‌ ‌می‌کند و آن‌ها که گلستان را می‌شناسند خوب می‌دانند که گلستان به‌ندرت چنین کارهایی کرده‌است. آن‌گونه، درعکس‌هایی که از او در شیراز گرفته‌ام؛ می‌بینید در این زمان با همه‌ی تلخی که داشت از نظر بدنی کاملاً سالم و سرحال بود برخلاف تابستان سال بعد که بسیار لاغر شده‌بود و بعد در آذر همان سال که فوت‌کرد. اجداد الهی شیرازی بودند چنان‌که نام و نام‌خانوادگی‌اش در شناسنامه «بیژن الهی شیرازی» بود. می‌گفت پدر‌بزرگش در جوار حافظ خاک شده‌است و ما در حافظیه به‌دنبال قبر او گشتیم اما نیافتیم شاید به دلیل تغیرات فراوانی که محوطه‌ی حافظیه کرده‌بود. در هر‌حال به‌حافظیه‌رفتن این خوبی را داشت که اجازه‌دهد از او عکاسی کنم. واقعاً اتفاق عجیبی افتاده‌بود. در تمام این سال‌ها به‌شدت مانع گرفتن هر عکسی شده‌بود و اگر هم کسانی عکس‌هایی گرفته‌بودند به‌شرط عدم انتشار بوده البته که این‌را اکنون می‌فهمم. عکس‌هایی که او را برمقبره‌ی حافظ نشان‌می‌دهد مال صبح جمعه اوایل آذر هزار‌و‌سیصد‌و‌هشتادوهشت است.

ارادت او به حافظ به گمانم از عکس‌هایی که از او گرفته‌ام به‌خوبی پیداست. شکل و حالت صورت او بر سر قبر حافظ چیز یکتایی شده. نوعی خلوص و عمق معنا در این حالت و چهره است.

عکس‌گرفتن او را به شدت معذب می‌کرد. مخصوصاً در جمع یک‌بار درحافضیه به‌همین‌دلیل به من تشر زد! یکی دو روز بعد یادگرفتم جوری عکس بگیرم که اصلاً حضوردوربین را نبیند. در سعدیه او را درمیان جمعیت عکاسی‌کردم و به دلیلی شلوغی آن‌جا فرصت نکرد بر سر مزارسعدی تاملی داشته‌باشد. در این‌جا دو عکس از الهی دارم. نهار خیلی دیر به خانه رسیدم ولی درعوض میگو خوردیم، مریم غذای دریایی لذیذی درست‌کرده‌بود و عصر هم ‌به ‌ما ‌کیک داد.تا غروب که دوباره زدیم بیرون. آن‌ها با ماشین رووا آمده بودن و ماشین من هم آن زمان رووا بود.سوارماشین من تقریبا این دو سه روز تمام شیراز را به آن‌ها نشان‌دادم.اما آن عصردر فاصله بین نهار و بیرون رفتن من شعرهای خودم را برای بیژن خواندم. ما مدام تلاش می‌کردیم او را به حرف بیاوریم. شعرهای من بهانه‌ای‌ بود برای به‌حرف‌آوردن او. ابتدا تعدادی از ترجمه‌های خودم ازشعرهای آلن گینزبرگ و مخصوصاً ویلیام کارلوس ویلیامز را خواندم. درمورد ترجمه شعربه‌کل نظرش این‌بود که فارسی نیست. یعنی اعتقاد داشت که ترجمه باید فارسی ‌باشد و شعر فارسی شود. درمورد شعرهای خودم که گفته‌های او را درهمین شماره‌ی مجله مفصل می‌خوانید. دغدغه اصلی او این بود که شعر بر روی کاغذ اتفاق می افتد یعنی شعر روی کاغذ نوشته نمی‌شود بلکه اجرا می‌شود و دراین میان او عمیقا به‌ نظام طبیعی زبان بیش‌از هرچیزی بها می‌داد.خودش می‌گفت ببین چگونه می‌گویی. معیار زبان گفتاراست.ببین این جمله را که نوشتی همان‌گونه است که می‌گویی! شب مهمان کیارس بودیم در رستوران پارمیدای «معالی آباد». گفتند این‌ مهمانی کوچکی‌ست هرچند دیر برای ازدواج شما دو تن، من ومریم. فردای آن‌روز ما دوباره به‌جاهای مختلفی رفتیم. مسجد «نصیر الملک» را همه به‌‌خاطر پرتوهای رنگی پنجره‌هایش می‌شناسند. این مسجد زیبا به‌دلیل آن‌که درکاشیکاری‌های بی نظیرش ازگل‌رز استفاده‌ زیادی‌ شده در بین ایران‌شناسان به مسجدگل‌رز معروف‌است.مقام معنوی بی‌همتایی است. بیژن درشبستان این مسجد لمحه‌ای خلوت گزیده که من چند عکس خوب در این حالت از او دارم.

 

 

 

بعد از مسجد نصیرالملک رفتیم مقبره «روزبهان بقلی» درمحله‌ی «در شیخ». آن‌جا بیژن ازمقامات شیخ گفت. علاقه‌ی او به عرفان را از همین‌جا می‌شد که دید. اما نکته‌ای که باید روشن‌ شود و به‌نظر من درباره‌ی الهی بسیار اهمیت دارد این‌ است که دیده‌ام او را در ردای یک ‌عارف به تصویرمی‌کشند. شاید گرایش‌های عرفانی خودش و مخصوصاً ترجمه‌های او از حلاج و نوع زبان‌ورزی‌اش دراین سوءبرداشت بی‌تاثیر نبوده‌باشد. سطح دانش و آگاهی او بسیارگسترده می‌نمود و بی‌گمان این فهم در منش و راه و روش زندگی او بسیار تاثیرگذار بوده‌است‌. (برای درک بیشتر ارتباط الهی و عرفان نوشته محمود شجاعی در«این شماره با تاخیر» هفت می‌تواند مفید باشد) اما این‌که الهی را درقالب یک «پیر» یا «گور» تصویرکردن و گفتن این‌که او به شیوه فلان از این جهان رفت بسیار بسیار دور از آن چیزی است که الهی بود و ساختن چنین چهره‌ی متافیزیکی و رازآلود از الهی گویی تبلیغات دوستان کاسب است. شیفتگی الهی به‌نظر من شیفتگی‌ی یک انسان مدرن بود به سنت. آگاهی او از دنیای مدرن اجازه زیست بایزیدی بدو نمی‌داد اما او نیز چون بسیاری از هنرمندان و شاعران مدرنیست درپی «جان» دراین دنیای بی جان بود. دقت، نظم و تعهد او به کارش بیشتر شبیه‌ الیوت است تا هرکس دیگر. معنویت الهی را باید درکارش جست. او که علی‌رغم داشتن امکانات مالی فراوان، بیشتر را درکار می‌جست از همه‌‌چیز کناره نگرفته بود. حساس بود به اوضاع زمانه. نام گل‌ها را چه خوب می‌دانست و انتخاب او از زنان رشک برانگیز است. ما که با هم فیلم «کسوف» آنتونیونی را دیدیم واز قضا او آنتونیونی را جز انتخاب های اولش می‌دید طبیعت گفتار در شعر مطلوب او بود و طبیعت زندگی و زندگی‌ی طبیعی عمل او. آن‌چه که بود بی‌اغراق بود. کاملاً طبیعی. نه اغرق چندانی درباره خودش داشت نه درمورد دیگران. به همین سادگی که مثلاً شعری از براهنی را به‌ خوانی و کمی هم تمسخر کنی. بیژن: «...براهنی خیلی دیر شروع کرده. براهنی فرض‌کن تاریخ چاپش (تاریخ کریرش CAREAR) از من قدیمی‌تر نیست. دیگه شعرش خنده‌دار نیست. به‌هرترتیب خودش رو بهترکرد. قدیم مضحک بود. خیلی مضحک بود......بلبل کویری/ بشکن‌زنان و رقص‌کنان ، خندان / (...بلبل فکرکن چ چ چ.بلبل کویری ، بشکن‌زنان و رقص‌کنان، خندان، خل بود) ..بر پشت اشتری به هزاران رنگ./ بلبل کویری/ بشکن‌زنان و رقص‌کنان،خندان/ بر پشت اشتری به هزاران رنگ. اون‌کتاب مصیبت زیر آفتاب که به دستم رسید خیلی می‌خندیدم. من متاسفانه از دست دادم......خودنویسی که تو با آن نامه نوشتی و گمش کردی/ و من از سوپور سرکوچه این را بگرفتم و می‌نویسم اکنون با آن این‌ها را!....یا...پشت آن آیینه من اسکلتی بودم تاس و تو هم‌چون گل یاسی بودی..! خیلی با نمک بود......

قاب عکسی که تو گفتی زشت است و سپس جیغ زدی زیباست...واقعا طفلکیه! الان پشت این یارو زبان‌بازی فلان و این حرف‌ها  پنهان‌شده که دیده نمیشه. اصرار عجیبی هم داشت که مثلا نیمایی کارکنه که افتضاح می شد.» (صدای بیژن پیش من محفوظ است)

زندگی‌ی روزمره آدم ها را می دید. مثلاً در موردی دیدم درپارک «خلد برین» توجه‌اش به خانواده ای شیرازی جلب‌شد و همین‌طورحدسی حدسی می‌گفت که مثلاً این بابا چکاره است وچه‌ها می‌کند و...

جاهایی دیگری هم رفتیم. ظهری به‌ دعوت او به رستوران «شاطر عباس» رفتیم. دعوت او بودیم و او گشاده دستانه انعام می‌داد. تا صبح یکشنبه که خداحافظی‌کردند و رفتند. آن‌چه از سفر شیرازش پیش‌من‌مانده مقداری عکس و مقداری صداست. حالا صدای او را دارم می‌شنوم که موقع‌ خدافظی می‌گوید: «..خیلی محبت کردید. هم تو هم مریم....قربونت‌برم....به‌هرحال تقدیر بود که بیایم خدمتت.....مرسی هادی‌جان. مواظب خودت باش. یک دنیا ممنون.»

اما این دیدار آخر نبود. مرداد هزارسیصد و هشتاد ونه او را درخانه حسن عالی‌زاده دوباره دیدم. شبی بود و دوستان جمع بودند. بیژن بود و طاهر نوکنده و حسن عالی‌زاده ومن وداریوش کیارس. ما که از کاشان به تهران رفته بودیم و بیشتر داشتیم خاطره سفر کاشان را می‌گفتیم واز شکستن سنگ قبرسهراب که‌کار رضا مافی بود. صحبت‌ها معمول بود. اما چیزی نامعمول آن‌جا بود. بیژن بسیار لاغر شده‌بود. لاغری او کمی غیرعادی می‌نمود و نکته دیگر آن دیدار افسردگی و درخود فرو روی او بود. ساکت و محجوب‌تر ازهمیشه می‌نمود و آخرشب با آژانس به‌خانه‌اش رفت. تا این‌که در اوایل آذر هشتادونه داریوش تماس‌گرفت و خبر فوت بیژن را داد. من بلافاصله به تهران رفتم و اکثر دوستان بیژن جمع شده بودند درخانه‌ی حسن‌عالی‌زاده. روایت مرگ او به این‌شکل است که ظاهراً بیژن احساس ناراحتی قلبی می‌کند و نمی‌دانم چگونه بوده که با محمدرضا پورجعفری ی داستان‌نویس تماس می‌گیرد برای بردنش به بیمارستان و همان زمان هوای تهران به شدت آلوده بود. ظاهراً آن ها که با آژانس به بیمارستان می‌رفته‌اند به ترافیک سنگینی برخورد می‌کنند و تا برسند، بیژن تمام می‌کند. درهرحال من فکرکردم که او تصمیم گرفته‌بود که دیگر نباشد و تصمیم گرفته بود که بمیرد و مرد. همین. مهین خدیوی، محمد رضا پورجعفری، طاهرنوکنده و... درخانه حسن عالی‌زاده بودند. پس فردای آن‌روز که دخترش سلمی هم از پاریس رسیده صبح با یکی دو ماشین به سمت بهشت زهرا رفتیم. من و داریوش و مجتبی آجرلو از دوستان داریوش به غسالخانه رفتیم و جسد بیژن را آوردند. مثل یکی‌دیگر از خودش شده‌بود. از همیشه لاغرترمی‌نمود. مرگ حالا در او بود. موهای‌بلند جوگندمیش را که از پشت می‌بست، داشت. تن نحیف عریانش رو سنگ غسالخانه چیزی‌کمی از بیژن زنده را با خود نشان‌می‌داد. لپ‌هاش کاملاً فرورفته‌بودند با دهان نیمه باز انگاری درحال تنفس برای همیشه خاموش‌شده‌باشد. تن بیژن مرده را فقط ما سه نفردیدیم و حالا آن صحنه‌ها تنها تصویرهستند و به قالب کلمات درنمی‌آیند. او را دو سه نفر شستند و بعد کفن‌کردند و ما تمام مراحل را از پشت شیشه می‌دیدم چنان که شستن مرده‌های دیگر را در شستشوخانه‌های همسایه بیژن. بعد آمبولانسی آمد برای بردن او. کارهای اداری کفن و دفن را محمد رضا پورجعفری و داریوش انجام می‌دادند. بعد از آمدن آمبولانس از من خواسته‌شد سوار آمبوالانس شوم و با راننده به سمت چالوس برویم. من‌ تا روستای بیجده‌نو درآمبولانس کنار راننده‌ی معتاد نشسته بودم و او از تجربیاتش درحمل موتفیات می‌گفت. درجاده‌ی کوهستانی و پرپیچ وخم راننده‌گاه آن‌قدر با آن ماشین لکنته‌اش سرعت می‌گرفت که من واقعاً وحشت‌زده می‌شدم وچندبار از او خواستم که آهسته‌تر براند و بابت این‌کار هم انعامی دریافت‌کند. درهرحال فکرمی‌کردم این جسد باید سالم زیرخاک برود. نرسیده به چالوس بایستی وارد یک جاده‌ی فرعی می‌شدیم و تا یک ساعت در دل کوهستان‌های زیبای شمال می‌راندیم تا به روستای بیجده نو برسیم و من همه‌اش فکرمی‌کرده اسم روستا چقدر شبیه خود اسم بیژن است. یک اتوبوس هم از تهران چند نفری از دوستان بیژن را آورده بود. درکل آن روز به جز روستاییان بیست سی نفر بیشتر نبودیم.یکی از اهالی روستا برجنازه نماز خواند و سپس بیژن‌الهی را در سراشیبی یک گورستان کوچک دردل کوهستان های البرز به خاک سپردیم.

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران