رقیق و سبک و پِرپِری

 

 

رقیق و سبک و پِرپِری

گفته های بیژن الهی بر شعرهای هادی محیط

بیژن الهی ، بازار وکیل، 1388

بیژن: یه نثری­ست که راحت پشت‌هم می­غلته، تو باید راحتش‌کنی، راحتش‌کنی، این معیار، معیار درستی­ ست همیشه. داری می­گی که در گفتار ما این‌طوری می­ گیم یا نمی­ گیم. درباره، درباره­ ی تو فکر می­ کردم این اومده از زبونِ فرنگیه. تو همیشه فکر‌کن، من وقتی می­ خواهم به تو بگم، به تو فکر می­ کردم، می­ گم درباره­ ی تو فکر می­ کردم؟ نمی­ گم. می­ دونی همیشه فکر کن اگه ما با هم حرف‌بزنیم، چی‌ می­ گیم. اونو کتابیش کن.

هادی: دقیقا، دقیقا. متوجه هستم.

بیژن: راحتش کن.

هادی: بذارید جسارت کنم و یکی دوتا از کارهای خودم را بخونم براتون.

بیژن: اون بهتر. چه بهتر. عالی .حتماً.

بیژن: تو دیگه کارهات رو مستقیم رو کامپیوتر می­ نویسی؟

هادی: نه روی کاغذ، دادم تایپش کردند.

بیژن: اوه، دادی تایپش کردند، که این‌طور!

هادی: یه مجموعه هست (کتابی) با عنوان «هر چیزی نامی دارد»

بیژن: مثلاً خیلی راحت ­تر می ­تونستی بگی فرض‌کن این‌جا، به همون سبک «هر چه نامی دارد» چرا هر چیزی نامی دارد. خیلی راحت می ­آد.

هادی: این معیار خوبیه!

بیژن: آره، «پاند» که می­ گه شعر رو هی بزن ازش تا ببینی چی رو نمی­ تونی بزنی. اینه دیگه. هر چه نامی دارد! خیلی راحت می آد.

تا هر چیز نامی دارد. زیادیه. می­ دونی. برهنه آدم باید فکر کنه.

داریوش: البته من دیدم هادی می­ گه این شعرها را که می ­گفتم اون وقت ­ها تحت تأثیر «کارلوس ویلیامز» نبودم. ولی ولیامزی شده. دیگه اون داها و جنون موج نویی که طرح کارش بوده، تو این کارها دیده نمی ­شه. با یک سری ابژه ­ها کار می­ کنه.

من البته ده تاشو دیشب شنیدم.

بیژن: خب بخون عزیزم

    ماشین

یک ماشینِ بالدارِ اطلسی

شکمی پُر از بنزین

آبِ تازه­ ی تمیز

روغنِ غلیظ.

ماشینِ استوانه­ یی بالدار

­می­ کُوفت دلِ جاده ­های زمین

آهسته نُک می ­زد

آسمانِ گُلدارِ رویایی.

در اتاقش چیزهای خوشگلی­ ست

آهنگ آن رادیویی که؛

پخش می­ کرد، مرغ وُ بوته­ های پُرپیچ وُ خمِ قدیمی

وَ لامپِ کم‌رنگِ آبی

داشبوردی پر از گلوله وُ کلتی آماده­ ی شلیک.

در آن روزِ بارانی

در آن خیابانِ کثیف

می­ گشت

پی کسی.

وَ چترهایی لبریز از مشکی

او را کرده‌بودند بسیار گیج.

گشت‌می­زد

با چراغ خطر

چراغِ چشمک زنِ عقب

یکی دوبار بوقی

سپس در مسیری دیگر.

یک ماشینِ بالدار اطلسی

یک مردِ خاموشِ عینکی

وَ روزی بارانی.

من به عمد

دو بال

چسبانده بودم

به آن سواري­یِ قرمزِ نازنین.

بیژن: خیلی خوبه، منتها یه خورده سابیدن می ­خواد:

ببین:

یک ماشین. بالدار، اطلسی/ یک شکم پر از بنزین./ آبِ تازه­ ی تمیز./ روغنِ غلیظ.

ببین مثلاً، خیلی ساده:

یک ماشین. استوانه­ ای. مثلاً می­ تونی از استوانه ی­ی بالدار استفاده کنی.

این جاش خوبه: «در اتاقش چیزهای خوشگلی­ ست»

«آهنگ آن رادیویی» نمی­ خواد. آهنگِ آن رادیو. که مثلاً رو کاغذ اگه انجام می ­دادم، راحت ­تر بودم. صبر کن و یا این قسمت «او را کرده‌بودند بسیار گیج» کرده بودندش خیلی گیج، راحت! «با این­ جا یکی دوبار بوقی / سپس در مسیری دیگر» بعد در مسیری دیگر. مثلاً چرا سپس می­ گی، بعد در مسیری دیگر چون سیر ایماژیناسیونش خیلی خوبه.

من به عمد، دوبال، چسبانده بود ...

خیلی سیر ایماژیناسیونش خوبه. یه خورده زبونش، یه کم تراش می­ خواد. من عادت کردم روی کاغذ. یه موقعی اگه حال بهتری می­ داشتم و می­ نشستم باهات، بهت می­ گفتم یه‌خورده پس‌و‌پیش‌کردن، یه‌خورده دست‌کاری راحت می­ شد درستش کرد ولی درست فکر شده، خیلی خوبه.

داریوش: این سیر ایماژیناسیون چه اصطلاح خوبیه. این‌رو باید تو نقد استفاده‌کرد. اون توالی منظورتونه؟

بیژن: خوب فکر شده، خوب فکر شده! ولی زبونش یه‌خورده شلختگی داره. یعنی تصویرها درست پشت سر هم می آد، زبون یه مقداری سوهون­ کاری می­ خواد؛ که راحت ­تر بشه. مثلاً به­ جای سپس می­ تونست بعد بذاره، به‌راحتی. چرا سپس؟ سپس مالِ متن خاقانیه، سادگی­ ی این شعر اقتضا می­ کنه که خیلی­ خیلی راحت بیاد، هر چیز غلیظی رو باید حذف‌کرد ازش. چیزها، رقیق و سبک و پِرپِری باشند. چون خود موضوع شعر پرپریه. باز شعر بخون هادی:

کفش

به آن چه درِ هر خانه­ ای ایستاده است

کفش گویند

آن چه همیشه در راه­ ست.

انواعِ آن، فراوان

یافت می­ شود

همه جا

همین اطراف! 

هر چند

بلندست در انتها

وَ این که پوششِ پاهاست

ولی در او

شورِ عبور است

رفتن به روی خاک

گشتن؛

افتادن ته یک گودال

سپس پریدن از سرِ یک جوی.

در او

فاصله­­ی انگشت­ ها

اندازه­ ی آن­ ها

محو می­ شود

وَ این خود

چه خوب آن پسرک را کومک کرد

برای رسیدن به سطلِ آب،

وَ آن زنِ شیرفروش

که از میانِ برف می­ گذشت

             هر روز.

­گویا به آن‌چه پای هر کسی­ ست

کفش ­گویند.

بیژن: من دوست‌می­ دارم، منتها یه مقدار زبونش، باز مثلاً سپس اومد. یه‌خورده عرض کنم زبونش باید راحت ­تر بشه چون خیلی راحت می­شه، خوب فکر شده.

هادی: من دوست دارم این شعر رو هم براتون بخونم.

لوله ­ها

گوشه­ ی خیابان

لوله ­ها

با قطرهای مختلف

چیده می­ شوند

روی هم.

این جا را گاز می­ کشند

فاضلاب می­ خورد

این یکی.

آب سالم

از همین لوله

از زیر این آسفالت

می­ رود توی خانه ­ها.

یکی از لوله ­ها بزرگ بود

داخل شکافِ خیابان نمی­ رفت

جرثقیل آن را بلند کرد

از هر طرف که می­ گذاشت

شکافِ خیابان

نمی­ پذیرفت آن را به خود.

بیژن: مثلاً: جرثقیل بلندش کرد، چرا «جرثقیل آن‌را بلند‌کرد»

داریوش: آن را بلند‌کرد قصّویش می­ کنه و بعد من فکر می­ کنم انگار فارسی اندیشیده نشده، من دوست دارم، فکر می­ کنم، شعر فارسی نیست.

بیژن: خوب فکر‌شده، ولی خوب اجرا نشده از لحاظ زبانی.

زبون منظورم این نیست که فصیح بشه، در جهت خودش باید ساده بشه، عین همین چیزی که گفتم. بخون از آن را!

هادی: 

یکی از لوله ­ها بزرگ بود

داخل شکافِ خیابان نمی­ رفت

جرثقیل آن را بلند کرد

بیژن: جرثقیل بلندش کرد

هادی: جرثقیل بلندش کرد

از هر طرف که می­ گذاشت

شکافِ خیابان

نمی­ پذیرفت آن را به خود.

 داریوش:دیگه خیابان نمی­ خواد. شکاف  آن را نمی ­پذیرفت به خود. بالا گفتی. بحثم اینه که نستعلیق نیست یعنی این که شعر، شعر فارسی نیست.

بیژن:می ­دونم چی می­گی، دِ همون، ولی خوب فکر شده، ولی خوب از لحاظ زبان اجرا‌نشده، زبانش خیلی راحت ­تر می­ تونه بشه، دست ­انداز داره، ولی خود شعر خیلی خوب فکر‌شده و اومده پایین، از اول بخون:

گوشه­ی خیابان/لوله­ها/ با قطرهای مختلف/ چیده می ­شوند/ روی هم./این جا را گاز می­کشند/ فاضلاب می ­خورد/ این­یکی/ آب سالم/ از همین لوله/ از زیر این آسفالت/ می­ رود توی خانه­ ها./ یکی از لوله­ ها بزرگ بود/ داخل شکافِ خیابان نمی­ رفت/ جرثقیل آن را بلند‌کرد/ از هر طرف که می­ گذاشت/ شکافِ خیابان/ نمی­ پذیرفت آن را به خود./ لوله­ ی دیگری گذاشتند/ جای آن/ اما/ کار که شد تمام/ آن یکی/ رها شد/ همان گوشه­ ها./ روزها/ مخفی گاه بچه­ هاست،/ شب­­ ها/ به سگ­ ها می ­دهد پناه./ حالا که پیر شده است مدتی/ وَ لبه­ هاش خم شده/ از گزندِ روزگار/ کسی توجهی نمی­ کند/ لوله را برای چه آورده اند/ این جا./ وَ زماني/ که نه سگهایند/ نه بچه ­ها/ جریانِ هوا/ تنها/ بوی آشپزی زن همسایه/ می­برد/ آن جا./ وَ این شانسی­ ست/ بيشتر از گاز/ یا که فاضلاب/ یا که مرده زیرِ خاک.

از راست: داریوش کیارس، بیژن الهی و هادی محیط، شیراز1388

بیژن: خیلی خوب فکر شده، ولی می ­گم باید سابیده شه، یه خورده سابیده شه در جهت سادگی، اگر کاغذ می­ بود و من هم حال درست­ تری می ­داشتم خیلی کار سختی نیست، یه چند تا عرض کنم «آن­ را» بکنی «اش» در این موارد تا روون بشه، می ­دونی متنها خیلی خوب فکر شده، خیلی خوب اندیشیده شده، این هم فقط مشخصه­ ی تو نیست، تمام بچه­ هایی که می­ نویسند اغلب شون، جز مثلاً دو سه نفر، فکرهاشون رو ضبط می­ کنن. یعنی با زبان نمی­ اندیشند با خیالات می ­اندیشند.

داریوش: یعنی اجرا ندارند.

بیژن: اجرا ندارند، تخیلات شون رو ضبط می­ کنن. حالا این تخیلات رو که ضبط می­ کنه، یه موقعی اصلاً هیچ تخیلی ندارند، یه موقعی تخیل هم دارند که خوبه، داری! یعنی مایه­ اش رو کاملاً داری. نمی­ کنند، برای این ­که نه بلند نباشند، لزومی بهش نمی­ بینند، چون بهشون کسی یاد نداده، که شعر، نوشتنه. که نوشتن عرض کنم ضبط فکر نیست، نوشتن، نوشتنه. یعنی فرق می ­کنه فکر کردن با روی کاغذ نوشتن. کاغذ یه دنیای دیگری­ست. متوجه هستی این مشترکه، عبدالرضایی هم همین­ طوره، اون هم خوب فکر می­ کنه ولی وقتی می­ نویسه، عرض کنم، نوشته نیست، ضبط فکره، متوجه هستی. ولی این مانعت نشه. کارتو بکن. این خیلی راحت می شه، چیزش کرد. نقطه ی دید بهش داد و درستش کرد. در جهت خودش هرچی بی گله ­گوله ­تر، ساده­ تر. از اون عناصر. چیز. زبون گفتاری همیشه یه راه نجاته. که ببینی چهگونه می­ گی. آن را فلان کرد، هیچ وقت تو نمی­ گی توی چیز.ـ بلندش کرد تا آن را بلند کرد. این طوری باید چیز بشه. ولی خوبه که تخیل داری. این...

مثل همه­ ی ما. دنیای کاغذ رو شماها نمی­ شناسید. شعر براتون توی ذهن می­ گذره و کاغذ فقط وسیله­ ای­ ست برای ضبط قضیه. حال آن که کاغذ یه دنیاست. مثل نقاشی. نقاشی با رنگ و با بومه، نمی­ تونی نقاشی رو تصور کنی.

هادی: یه شعر دیگه بخونم:

رستم

گلبول­ هایی قوی­­ تر

می­ ریزیم توی حفرها.

گوش­ ها را کمی عقب­

دست، گنده ­تر

پایی اضافه

می­ کاریم در کمر.

چهار چشم،

تعبیه می­ کنیم.

پنج انگشت

می­ شود هفت.

بالاخره خواهیم رسید

آن ته.

جایی که رستم ایستاده است.

بیژن: خیلی خوبه. بارکلا. خیلی خوبه، خیلی خوب فکر شده. باز هم بخون:

مگس

می­ خوابم به دنبالش

         هر کُجا

توی سقف

روی پرده ­ها.

می­ چرخید در هوا

می­ خوابم به دنبالش.

روی بال ­هاش

می­ خوابم

          به دنبالش.

تا می­ نشست.

موقعِ نهار

 وزوزکنان، نداشت

دزدکی

پشتِ دست

می­ نشست.

­زیرِ میز

روی مبل

کجاست

که ناگهان می­ جَست در ارتفاع کم

             پیش چشم؟

دنبالِ آن مگس

زنم مرا نشانده از صبح منتظر.

وقتی همه جا کیپ است

از کجا می­ شود داخل

         این مگس.

دست تو در کار است، گاسم!

 

با این مگس­ کشِ لاستیکی

با این امشی وُ این چنگال تیز

آیا  بهانه ­اي به جاست؟

 

شايد امروز هم

بايد تار بتنم

منِ!عنکبوت

چشمم پس کور!

بیژن: خیلی خوبه.

********************

... بیژن:

... جایی بود که بچه­ ها تبادل افکار داشته باشند، برخورد بکنند. یه چیزهایی رو از هم بگیرند، این ­جا همه رو از هم جدا کردند، متوجه هستی، و در نتیجه جای جنبیدن نیست، یکی گوشه برای خودش می ­سازه. صداها به هم نمی ­رسه.

هادی: آقا شما ما رو خیلی خوشحال کردید. من فکر می­ کردم کارها خیلی مزخرفه.

بیژن: نه. هادی جان!

هادی: من یکی دیگه می­ خونم، چون خیلی مشتاق شدم.

داریوش: و به کل هم با کارهای کتاب قبلی­ ات فرق دارها. می ­دونی که؟

بیژن: خُب این که خوبه.

داریوش: خیلی چیزه، به دنبال اُبژه ­هاست. از اسم شعرها هم مشخص است. مگس، لیوان...

بیژن: خوبه. این خوبه

هادی: این رو من، برای خودم یه حالت تغزل داره. شایدم شعر خوبی نباشه. اسمش «گونه ­ی دیگر» است:

روی لُپ­ هاش

وَرق وَرق می­ شکوفد

رنگ وُ دانه­ های قرمزی.

آن قرمزی صورتی

آن گونه­ ی اناری

در آن صورت

بوسه می­ دهد به هر عابری.

کنارِ طرح طول کشیده­ ی لب

آن برجستگی، برآمدگی

چه شد که ناگهان

پَر کشید

دوید به صافی

یکی گشت

با دیگری.

شاید که

زنبوری

آن را مکید!

بیژن: یکی شد با دیگری! خیلی راحت. البته ای ن­ها را که دارم می­ گم خیلی هواییه. من تا روی کاغذ نبینم حالیم نمی­ شه و یه ­فرصتی برای تمرکز. این­ جوری یه چیزهایی همین جوری الکی می ­پرونم. این نزدیکِ به مطلوب. خیلی راحت می­ شه درست کرد این ­ها رو.

هادی: داریوش غذا رو چک کُن.

داریوش: حتماً

بیژن: این شعر خیلی پالوده ­تری­ست، مثلن... فرض کن نسبت به شعر احمد رضا مثلاً. در نتیجه یه چیزهایی می­ خواد. یعنی خیلی متمایل هست به این که زبونی داشته باشه. به این دلیل می ­گم.

هادی: چون من از اون فضای ذهنی خودم خیلی دور شده ­ام.

بیژن: چون اندیشه­ ی منسجمی، یعنی متمایل هست به زیاد نگفتن، خلاصه گفتن همه چیز. اما یه عناصر کتابی توش هست که با این نمی­ خونه.

هادی: آره، صددرصد. همین جوریه که می­ گید.

بیژن: این هم در اثر چیز می آد، در اثر شلختگی نویسنده ­های معاصر می آد و ترجمه ­ها. خودبه­ خود می آد توی مغز آدم.

داریوش: آقا چای براتون بریزم؟

بیژن: شماها هم می­ خورید؟

داریوش: آره

بیژن: یه نصفه

هادی: کنار بازار وکیل یه عده می ­ایستند. کارشون فروختن انگشتره. حتماً شما می ­شناسید این­ جور آدم­ ها رو؟

بیژن: آره. آره. انگشتر می­ فروشند.

هادی: انگشتر، انگشترهای مختلف. فضای شیراز رو... کنار بازاره. بعد خیلی فضای شیرازی داره. این شعر رو هم براتون بخونم.

بیژن: با کمال میل... داریوش جان یه حبه قند هم به من بده.

داریوش: براتون خرما می ­آرم.

بیژن: اون که عالیه. بهتر

هادی: داریوش تو هم این رو گوش بده قول می­ دم این آخریش باشه.

انگشتری

جمعی که جورند

می­ خرند وُ می­ فروشند

انگشتری.

بازار کوچکی­ ست

با ویترینِ انگشت ­ها.

که گاه

جعبه­ یی هم بود

بر تَرک موتوری

پُر از انگشتري.

چند مردِ سیبیلو

یکی لاغرِ عینکی

با موهای قرمزی

وَ شلوار چهارخانه ­ای.

بقيه ،    خيلي عادي.

در کنارِ آن

جمع هشت، نُه نفری

برق گذر نکرده است

با هیچ سرعتی؛

چرا که

دوربین

فرو نمی­ رفت

در آیة­الکرسی نوشته بر یک نگینِ عقیق.

­به آن جمع

عطر ادویه­ ی پلو

آن طرف یک قالیچه ­ي لاکی

چند کاشی

وَ گل وُ مرغِ مسجدِ وکیل.

به آن جمع

یک دعوای گه­ گاهی

یک رقابت پُر از فحش ­های بازاری.

به آن جمع

نَه

به من بنگرید

درخشش پُر شتاب فیروزه

بر نگینِ یک انگشتری.

 

بیژن: باریکلا. منتها یه خورده سابیدن می­ خواد، می­ گم اگه کاغذ بود و من یه حال درست­ تری داشتم و یک ساعتی تمرکزِ تنهایی، خیلی راحت با چند تا چیز می­ شد دربیاد. از نو بخون ببینم.

داریوش: ته­ اش رو خیلی خوب بستی. از بقیه کاره ات بهتره.

بیژن: نه رستم هم خیلی خوب بسته بود.

داریوش: البته یه جا طبق اون چیزی که آقا می­ گه، مثلاً می­ گی یک مردی با سبیل فلان، خب سبیل مال مرده و اضافه است.

هادی: نه این­ ها مشخصشون سبیله، نمی ­شه

داریوش: نه می­ دونم، مرد این جا اضافه است.

هادی: با سبیل قل چماق شون

داریوش: تو سط انگار مرد اضافه هست. حالا می­ خونی می بینیم ولی جالب ی­ش اینه که دیگه روابط بین دو تا انسان، آب چشم تو و ... دیگه نیست.

بیژن: نه نه. م ی­گم خوب فکر شده. تو ایماژیناسیونش زیادی نداره، تو زبونش زیادی داره. مثلاً م ی­گه «بر ترک موتوری» ترک موتوری! «بر» نمی­خواد دیگه. می­ دونی «مانده است»، مانده! «است» نمی­ خواد مثلاً. بخون:

جمعی که جورند/ می­ خرند و می­ فروشند/ انگشتری

بیژن: [ جمعی که جورند، می ­خرند و ... خُب]

بازار کوچکی­ ست/ با ویترین انگشت­ ها

بیژن: خُب

گه­ گاه/ جعبه ­ای هم بود/ بر ترک موتوری/ پر از انگشتری.

بیژن: ترک موتوری! بر نمی ­خواد!

داریوش: جعبه­ ای هم بر ترک موتوری.

بیژن: گه ­گاه جعبه ­ای هم بود، ترک موتوری. پر از نگشتری؟ یا پُرِ انگشتری، مثلاً. «بر»ش نمی­ خواد مثلاً، خب

چند مرد سبیلو/ یکی لاغر عینکی/ با موهای قرمزی

بیژن: چند مرد، سبیلو. یکی؟

هادی: لاغر عینکی

با موهای قرمزی و شلوار چهارخانه­ ای/ بقیه خیلی عادی/ در کنار آن جمع/ هشت، نه نفری

بیژن: کنار آن جمع/ هشت، نه نفری/ چرا «در»؟

هادی: برق گذر نکرده است/ با هیچ سرعتی/ چرا که دوربین فرو نمی ­رفت/ در آیه ­الکرسی نوشته بر یک نگین عقیق

داریوش: نوشته بر یک را نخون!

هادی: چرا که دوربین فرو نمی رفت

بیژن: چون دوربین فرو نمی­ رفت. «چرا که» نداره!

هادی: چون دوربین فرو نمی­رفت.

بیژن: آها! خیلی راحت

هادی: در آیه­ الکرسی نوشته بر یک

داریوش: نه! نوشته بر رو نخون!

هادی: در آیه­ الکرسی یک نگین عقیق

داریوش: نه! بر آیه ­الکرسی­ ی انگشتری.

بیژن: یا مثلاً

داریوش: بر آیه­الکرسی انگشتری

بیژن: آره، دقیقاً

داریوش: «بر یک انگشتر» داری روایت داستانی می­ گن. قصه­ اش رو بگیری ازش.

بیژن: چون، بخون با...

هادی: چون دوربین فرو نمی­ رفت/ بر آیه­ الکرسی

داریوش: انگشتری

هادی: آخه انگشتر تکرار شده

به آن جمع/ عطر ادویه­ ی پلو/ آن طرف یک قالیچه­ ي لاکی/ چند کاشی/ وَ گل وُ مرغِ مسجدِ وکیل./ به آن جمع/ یک دعوای گه ­گاهی/ یک رقابت پُر از فحش ­های بازاری./ به آن جمع/ نَه/ به من بنگرید/ درخشش پُر شتاب فیروزه/ بر نگینِ یک انگشتری.

داریوش: و آقا این کتاب­ های منوچهر یکتایی، چاپ روزن که هادی هم ندیده، خیلی هادی نزدیکه به اون فضا.

بیژن: ولی اشارات خودش رو داره.

داریوش: ندیده اصلاً اون کتاب­ ها رو. کارهای نیویورک باید کارهای یکتایی رو بخونی، دقیقاً داره همین کار رو می­ کنه

بیژن: نه دقیقاً، می­شه با هم مقایسه کرد.

هادی: من که منوچهر یکتایی رو خیلی دوست دارم.

داریوش: اصلاً چیزه، من تو این­ جا که درست می­ کنی. منوچهر یکتایی مثلاً یک هو یه بازارچه قالی­ فروشی رو توصیف می ­کنه ولی این بی ­احترامی به وزن، مشترکه تو هر دوشون، این نگاه کردن به آبژه ­ها و در آورده آبژه­ ها باز خودش، سوبژگتیو نگاه نکردن به این هستی باز مشترکه. یعنی فکر کنم اگه بتونه اون کارهای یکتایی رو بخونه خیلی می ­تونه...

بیژن: باز بخون هادی

تخم ­مرغ ­ها

صداي بَع­ بَعي

به آهستگي

مي­ رسد از تخم مرغ ­ها.

بیژن: آهسته، چرا «به آهستگی»

هادی: این حروف اضافه پدر من رو درآوردن!

بیژن: گرفتار زبون ­های ترجمه و زبون­ های زائد هستی که فارسی نیستند از راه زبون ندونی اومدن، زبون ندونی­ معاصر، بخون از نو:

هادی: صدای بع­ بعی آهسته/ می ­رسد از تخم­ مرغ ­ها/ چه حرف ­ها می­ توان زد/ تخم ­مرغ ­ها

بیژن: چه حرف ­ها می­ شود زد، چرا «می­ توان»، می­ توان باز خیلی کتابی هست. خیلی ساده ­اش کن.

هادی: تخم ­مرغ­ های پر و بال

جا می­ گیرند در یخچال

بیژن: بسیار خُب

کنار یکدیگر مرور می­ کنند

خود را

صدای خورده شدن می­ دهند گه ­گاه

چه­ قدر قشنگ خالی شده ­اند

از پشت مرغ ­ها.

بیژن: چه قشنگ خالی شده­ اند از پشت مرغ ­ها! قدر دیگه نمی­ خواد

هادی: حرف­ هاي زيادي مي ­توان زد

آن­ ها را

با بَع بَعي

كه آهسته مي ­آورد

بيرون­ شان

مي ­توان

پيوند زد

بدونِ ریزش خونی آرام

گذاشت به دندان.

داریوش: «آن­ ها را» هم اضافه است.

بیژن: این­ها باید درست شه «آن ­ها را» ... عرض کنم

داریوش: از این لحاظ دوست دارم این کتاب شو که سخت تأثیر بچه ­های ده­ی هفتاد خارج می­ شه. یعنی به اهمیت این کاری ندارم، یعنی دیگه جزء شاگردهای براهنی محسوب نمی­شه.

بیژن: نه! نه! نه! ببین، نگاه کن، غالب شعر این بچه ­ها اگر ترجمه بشه به دست یک مترجم فرنگی نه «حکاک» ترجمه ­اش از اصلش بهتر می­ شه، حال اون که شعر اصلش باید از ترجمه ­اش بهتر باشه. می­ دونی،

داریوش: خب به خاطر این نیست که از اون برمی ­آد؟

بیژن: نه، به خاطر این است که اون­ ها عادت به شلخته­ نویسی ندارند، در نتیجه وقتی یک چیزی رو می­ کنند، ترجمه­ اش بهتر از اصلش می­ شه. این نشون می ­ده وقتی چیزی ترجمه ­اش از اصلش بهتر بشه. نشون می­ ده شعر زبون نداره، چرا سیروس آتابای، احمدی را بیش از همه ترجمه می­ کرد؟ توی ترجمه­ ها بهتر از اصل می­ شد. می­ دونی چرا نیما رو جز دو سه تا ترجمه نکرد؟ می ­گفت این­ ها درنمی ­آد. متوجه هستی؟ چون اون­ ها، اون شلختگی که الان روی فارسی، همه جا هم حاکمه چون اون­جا روی زبان کار شد. به طبع یارو نداره، وقتی می­ نویسه، به چیزی بهتر از اصل فارسی­ اش در می ­آد. گرفتی و این اون وقت نشون می­ ده ضعف شعر اصلی رو، مایاکوفسکی می ­گه دیگه «شعر قابل ترجمه نیست» چرا قابل ترجمه نیست؟ چرا که ذات زبونه، متوجه هستی؟ اون­هایی که زبون ندارن، بهتر در می ­آد. چون ماده خام هستند. این­ ها ماده خام خیلی خوبیند. عنصر نوشتار توش نیست. عنصر فکره. اون چون عنصر نوشتار داره، اضافه می­ کنه، یک چیز بهتر در می ­­آد. حال اون که اون شعری که راجع به بلبل برات خوندم، درنمی ­آد توترجمه اش خیلی هم ساده است: بی خاطر، خب تو  بی­ خاطر رو می­ خوای چیکار کنی؟ بی­ خاطر فقط نوشتاریه! چی می­ خوای بگی؟ می­ دونی؟ و با خاطر خواستن، چیکار می­ خوای بکنی؟ بگی عاشق شدن، خراب می­ شه.

خاطر باغ­ هاست مگر

که خاطری نمی­ خواهد، لیک

همیشه بی­ خاطر می­ خواهمت

به روی باغ­ های روشن تاریک

همیشه بی­ خاطر می ­خواهمت.

خیلی سهله، ولی ترجمه­ اش بسیار سخته.

بیژن: این نوع چیزها کار آزمایشگاهیه، کار همینطوری گفتنی نیست. پشت میز و با تمرکز و روی کاغذ باید نشون بدی همه چیز رو. یه چیزی باید در بیاد تا شاعر ببینه با چند تا تکون با چیز، کار نزدیک ­تر شده به مقصود خودش، چیز سختی نیست. یه خورده مراقبت می ­خواد.

                                                                                                                                    آبان 1388،شیراز

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران