شعرها

 
 


شعر ها

 حسن کرمی زاده



متولد: 1316  حاجی آباد بندرعباس
وفات : 1382  بندرعباس

شاعر ، آموزگار
مجموعه شعرها :
رویای آفتاب در هزاره ی ظلمت / هیاهو /
آن سوی غفلت چشم ها / عمانه ی غربت




ساعت سوم

ديگر نه توئي
نه من
ديگر نه مائي هست
نه تجمع همه ي ضماير در واژه ئي كه
حضور هيئتي بي نام را
چهره مي بخشد .
ديگر هيچ كس نيست
ما همانيم
همان !
***
چشم باز كن !
تابستاني كه خشاخش جامه ئي
در ساعت سه
از خواب بر مي انگيزدش
تا نگاهي كه التقاي دو شمشير است
تمام هستي مرا
در زير ضربات نور بشويد
و من با چشم هاي تو
چشم تمام جهان
زمان وهم
و سفر ابدي را باز يابم (1)

***
من توام
تو مني
ما يكديگريم
با اجسادي كه روئينگي سكوت
بر ما سلاح بيگانگي پوشانده است .
***
با بازوان برهنه ي سپيد
در شطّ خواب شنا مي كند
صداي استخوان هايش را بشنو !
در لحظه ي خوف و درد
بركت را به دشنام مي درد
" و ساعت سيم بود
كه او را مصلوب كردند "(2)

زمان معلّق
آويخته بر پاره ي روح
زمان دشوار
در" موضع كاسه ي سر " (3)

پدر ، پدر
اي سفاك
مگر نشنيدي :
" ايلوئي ، ايلوئي لماسبقتني ؟ " 4
***
شكوه زنده بودن
در غرقاب مرگ
چهره ي تمام ضماير
در كسوت پوشنده ي يك نام
من همانم
در مركز يك چهره ي روشن
در تمركز شفاف يك ذهن
من توام
چراغانم كن
من تو خواهم شد .
***
شب كابوس
مرگ روياروي و خيمه برفرازنده
كمين دندان ها
در هزارجوي خون
انديشه ئي با شيارهاي زرد و خاكستري
برهنه در كف دست هاي تو
نامي ممنوع
رازي گداخته در چشمان
كدام منم ؟
كدام توئي
ديگر كسي نيست
ديگر چهره ئي براي شناختن نمانده است .

آبان ماه 1347

_______________
(1) با وامي از تي .اس .اليوت در ايست كوكر چهاركوارتت .
(2) انجيل مرقس باب پانزدهم
(3) تپه ايست به شكل كاسه ي سر كه مسيح را بر آن مصلوب كردند .
(4) الاهي ، الاهـي ،چرا مرا واگذاردي : انجيل مرقس باب پانزدهم

--------------------------------------------------------------------



من آسان بودم

من آسان بودم
زمينم همسايه ي آب بود
و آسمانم به رفاقت چنان نزديك
كه نفس هاي آبي اش
موهايم را شانه مي زد .

با كمندي از گيسوي ستاره ها
شهاب هاي پرنده را
در لحظه ي سقوط
صيد مي كردم .

برادر ، برادرم بود
مادر و عشق
با دهاني يك سان
خواب و نوازش را
بر گونه ام مي ريختند

تا تو سختم كردي
مشكلم كردي
تا شقاوت سنگ
مرگ برادرم را آسان كرد
تا عشق
دربستري از خارا
جنبش پنهان دل مادرم را
لگد كرد.
***
ايمان حسي ِ من
اي پرستش نياموخته
در زخم مذهبي چشم ها
مرگ برادرم را آسان مكن !

بوسه را چگونه پاك كنم
كه لبانت از خون برادرم سرخ است .

***
استخوان هاي قيس
هنوز بوي جنون مي داد
كه تو واژه هاي عطر سوخته را
در فضا ريختي
نگاهي از كمينگاه دل ليلا
كه آفتاب را در چشم هاي مكرر
بيدار مي كند
اي زن خاكستري
انگشتانت را
براي تسلا بفرست !
***
‹‹ همه چيز كم است ››
حتي دردي كه توئي
و جنوني كه سرسام زمين را مي چرخاند
در تمامي رگ هاي من .
***
چشم هاي تو
اگر با لهجه ي بومي
مرا صدا مي زد
اندام من هرگز
جامه ي شرم نمي پوشيد
و فقر لبخند روستائي من
( تواضع تنها برگ اين باغ )
برهنگي همه ي خواهرانم را
جامه ئي از بهار مي پوشاند.
***
يك قطره شعر
در گلوي قبيله ي دريائي ام
شاه ترين واژه ها
بر سريرچشم هاي تو
و خون برادرم
كه چهر ه ي سربازان مرده را
از شجاعت خيس مي كند .
يك قطره
تنها يك قطره
همه چيز را نجات خواهد داد .

آبان ماه 1347



تابستاني سرشار از خواب كودكان

تابستان را مي خواهم
كه روزهايم از نفس گياهان تاريك مي سوزد
در ازدحام سايه هاي خيابان
و اعتراف صريح نور
نام من جز گياهي عريان
بر گذاره ي باد نيست .
***
اين نيزه ي رهاننده را بيرون بكش !
سيمرغ زخمي
بر قلّه ي بلند انزوا
تنها نشسته است .
روح من
اي روح !
نيروي بوسه زخم تو را شفا نخواهد داد .
***
گفتم
بيا به بتكده برگرديم
به برج كوچك تقوامان
شايد كه ضربه هاي كوچك گيتار
ما را با نام آخرين گل غم هاي مان آشتي دهد .
***
نام اين گياه را
فاش مي گويم
اوراق من
از رعشه ي خطوط سياه مي لرزند
و تهاجم باد
شكوه كاغذي اوهامم را
به ولگردي كوچه مي راند .
تو كه سخاوت اوهامت
ابرها را قصّه مي پنداشت
راز باران
و تشنگي گياهان را
چگونه خواهي شناخت ؟
***
گلوئي سوخته را مي گويم
كه در صداي موسمي بادهاي سهيلي
آواز بادگيرهاي شهر تو را
تكرار مي كند .
اي موج
اي فضيلت متلاطم
صداي جنوبي من
از عفونت اين خاك پوسيده است .
***
ناروني نمي شناسم و سپيداري
بر اين پهنه ي تفته
از نفس گياهان تاريك
نشاني نمي خواهم
گياهي فارغ از همه ي فصل ها
تابستاني سرشار از خواب كودكان !

دي ماه1347





بتكده

هزاران شب با زخمه ي " ليوا " (1)
و در شورش خنيائي" كت كينگ " (2)
بانوي سيمگونه
با حنجره ي مرگ آساي بت پرستان
آواز خوانده است .
***
ابراهيم
در طواف آخرين سنگ خانه ي عبادت
چشمهاي خاكستري سارا را
برديوار منهدم بتكده كوبيد
و سليمان
بر هودجي از پر مرغان
غزل غزل ها را
بدرقه ي باد كرد .
***
خيزران من كجاست
خيزران من
رشته هاي سوخته ي عصبم
به سوي آتش فرياد ميزند :
اهورا !
اي روشن
شرق عصايش را
در آتش كدامين تقدير

سوزانده است ؟
***
شبق ترين شهوت خاك
درخشش قيرآگين كينه
و خشم اجداد زنگي مرا
به من باز آريد !
***
قصّه ي آخرين را بگو
تيرگي آهسته ميدمد
و شب چشم مي گشايد
آخرين را بگو شهرزاد
براي خفتن
فرصتي هميشه هست .
***
وقتي كه باد
گيسوي شب را افشان ميكند
و گستره ي وهمناك
آرام مي كوبد
نگاه رنجور فانوس در كمانه ي امواج
از كدام درد ميگويد
از كدام تنهائي گسترده ؟
………………………………..
دل من
آشوبِ ناليدن مي كند !

***

" گامبرون " (3) سوخته
سرشار از آفتاب
كوبيده طبل كف آلوده ي زنگيان مست
جوشيده در تشنّج رؤياي گرم آب
فرياد پرغبار هزاران گلوله را
در استوانه هاي آهني آن دهان گرم
خنديده است .
اي شهر سوخته
آيا دهان خشم تو هرگز
بر طعمه ئي بيش ازين
گشوده نخواهد شد ؟
***
چپ كوبه ي صداي دهل
فرياد مرگ كيست ؟
***
اين نالش روئيدن است
ناله ي سرائيدن
و زادن در قعر پوشيدگي .
بشنو
" شريشك " (4 ) هاي محزون بتكده
چگونه در فضا جاري ميشوند
و سنفوني عروج الكل
بر محراب قلب هاي لگد خورده
چگونه به اوج تركيدن و گريستن
نزديك ميشود ؟

و تو بشنو
كه فساد شيرين زندگي
" رام " را در تقدس رنجور خويش
چگونه به اسارت چشماني كشاند
كه ديوارهاي منهدم بتكده را
با رازي خاكستري بزبان آورد .
***
آن نيليِ ستوهنده را به ياد بياور
به ياد بياور برهنه زادن را
كه چه طرفه كنايتي
از سيطره ي آن برهنه ي بي حد است
بياد بياور كه خشم و تقدس
چگونه برهنگي را به شكوه مي آورد
هنگاميكه خرقه ي فراخ آسمان
از بيم طوفان به سوئي ميرود .
***
آه
اي اشتياق مكتوم
با انهدام فاصله ئي نيست .
دي ماه 1347
------------------------------------------------------------------
(1) و (2) نام دو نوع ساز ضربي و بومي در موسيقي و بازي زار .
(3) نام قديمي شهر بندرعباس در زمان استيلاي پرتقاليها بر بنادر و جزاير جنوب .
(4) درختي بلند و انبوه با برگهاي خوشه اي و گلهاي زرد معطر در بندرعباس .

--------------------------------------------------------------------





اگر مرا نشنوي

اگر مرا نشنوي
از تاريكي بر نمي گردم
از تاريكي رها نخواهم شد .
در سپيده ي دريا و خون
بازوي بلندم خواهد شكست
يال هزار شيهه ي من
افسوس
گيسوي سبز كودكي ام
بر باد خواهد رفت !
***
ميان مژه ها و دو پلك
درون مردمك ها
در برجي از شيشه و عاج
به زندانم بسته اي
چهره باز نمي گشائي تا به درآيم
چهره باز نمي گشائي !

***

دردا
تا ابدالدهر تاريكي و شب
مرا باز نخواهي شنيد
مرا از تاريكي هاي ديده گان
و غار مردمك ها
هرگز برنخواهي آورد .
هيهات !

مهرماه 1349





سونات ماه

گرسنه
ماه را قرص ناني مي بيند
دور از دهان و دست
در آن بالا .
شكمباره ي زر اندوز
سكّه ئي بزرگ
با درخشش الماس
كه اي كاش
در گاو صندوق آروزهايش .
شاعر
خيره بر انزواي خواهر غمگين
جز تنهائيِ ابد
نامي براي ماه
و فرجام خود نمي يابد .
***
ماه امّا
در خلوتي اشك بار
با حسرت و درد مي نگرد
بر آن حفره ي تهي
و سيماب اشك ها
بر زمين دور
آن جا كه روزي
بر دامان مادر آسوده بود

و از فراق

هيچ نمي دانست !
مهتاب چارده
و چهره ي گريان عشق !

دي ماه 1379

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران