سه داستان کوتاه از ادبیات آلمانی زبان

 

صحنه ای در برلین، تابستان ۱۹۴۵

ماکس فریش Max Frisch

ترجمه: کتایون سلطانی

 

دوازده اسیرِ ژولیده موی و ژنده پوش در خیابانی در حرکتند و سربازی از ارتش سرخ آن‌ها را به جلو می تازاند. اُسرا ظاهراً از بازداشتگاهی بسیار دور آمده اند و سرباز جوان باید ببردشان به یک جایی،  برای کار  یا آن طور که گفته می شود برای انجام عملیات. اسرا باید بروند به  یک جایی که نمی‌دانند کجاست. از آینده ی خود بی خبرند. به اشباح می مانند همه شان،  آن طور که قیافه های شان نشان می دهد.

یک هو چیزی حیرت انگیز اتفاق می افتد:  زنی به طور اتفاقی از خرابه‌ای ویران بیرون می آید،  جیغ می کشد، می دود وسط خیابان و یکی از اُسرا را بغل می زند. صف کوچک دوازده نفره به ناچار از حرکت می ایستد. طبیعی ست که این اتفاق از چشم سرباز روس هم پنهان نمی ماند. جلو می‌رود و از اسیری که زن گریان را محکم در آغوش کشیده است می پرسد: « زن ات؟»

اسیر می گوید:« آره...»

بعد رو می‌کند به زن و می پرسد: « شوهرت؟»

زن می گوید:« آره...»

بعد،  سرباز با حرکتِ دست حالی شان می‌کند که هرچه سریع تر فلنگ را ببندند. می گوید: « بروید، بروید... سریع...، سریع... بروید، بروید!»

زن و مرد مات می مانند، نمی‌توانند حرفش را باور کنند،  از جای شان تکان نمی خورند.

سرباز روس به همراه بقیه ی زندانی ها دور می‌شود. بعدش،  چند صدمتر آن طرف تر رهگذری را صدا می‌زند و  با مسلسل مجبورش می‌کند که برود توی صف اسرا: برای کامل شدن گروه دوازده نفره ای که باید در یک جایی تحویل دهد.

 

 

 

 

دیکتاتور

توماس برنهارد Thomas Bernhard

ترجمه: کتایون سلطانی

 

 

دیکتاتور از بین بیش از صد متقاضی، یک نفر کفش پاک کن  انتخاب می کند و به او دستور می دهد که جز تمیز کردن کفش‌های او دست به هیچ کار دیگری نزند. این کار به مرد ساده و دهاتی خیلی می‌سازد، به سرعت وزن اضافه می‌کند و  در طی سالیان، تفاوت او  با اربابش -  او فقط از دیکتاتور فرمان می‌برد-  کم و کمتر می‌شود، چنان که دیگر از لحاظ ظاهر تقریباً با هم مو نمی زنند. شاید به دلیل آن که کفش پاک کن همان غذایی را می‌خورد که دیکتاتور. چیزی نمی گذرد که کفش پاک کن دقیقاً همان دماغ چاقی را دارد که دیکتاتور و بعد از آن که موی سرش می ریزد، همان جمجمه ای  را دارد که دیکتاتور. از صورتش دهانی گوشتالو و برجسته بیرون زده است و وقتی  پوزخند می زند، دندان‌ به نمایش می گذارد. همه، حتی وزرا و معتمدینِ دیکتاتوراز کفش پاک کن می ترسند. شب‌ها در حالیکه چکمه به پا دارد، پاها را ضربدری روی هم می اندازد و ساز می نوازد. برای خانواده اش نامه‌های طولانی می نویسد و به این ترتیب آوازه اش در تمام کشور پخش می شود.

همه می گویند: « کفش پاک کنِ دیکتاتور که باشی، در واقع نزدیک ترین فرد به دیکتاتور هستی.»

و راستی راستی که کفش پاک کن نزدیک ترین فرد به دیکتاتور است. چون باید همیشه جلوی دراتاق دیکتاتور بنشیند و حتی همان جا هم بخوابد. به هیچ عنوان حق ندارد جای اش را ترک کند.

با این حال یک شب که کفش پاک کن خود را به اندازه ی کافی نیرومند احساس می کند،  بی مقدمه به داخل اتاق می رود، دیکتاتور را بیدار می کند، با مشت بر سر و رویش می‌کوبد و دیکتاتوردرجا می میرد.

کفش پاک کن سریع لباس‌های خود را در می‌آورد و آن‌ها را به تن  دیکتاتور مرده می‌کند و خودش هم جامه ی دیکتاتور را می پوشد. با نگاهی در آینه مطمئن می‌شود که راستی راستی خود دیکتاتور است. در یک آن تصمیم اش را می گیرد: سراسیمه از در بیرون می‌دود و فریاد می‌زند: « کفش پاک کن به من شبیخون زد. برای دفاع مجبور شدم بکشم اش. حالا هم زود این جنازه را از جلوی چشم ام دور کنید و موضوع را به خانواده اش خبر دهید!»

 

 

سان سالوادور

پتر بیکسِل  Peter Bichsel

ترجمه: کتایون سلطانی

 

مرد برای خودش خودنویس خریده بود. پس از آن که چندین بار امضاء خود را روی یک برگ کاغذ ترسیم کرد و سپس حروف اول و آخر اسمش و  نیز آدرسش و بعدش چند خط موج دار و آدرس پدر و مادرش را هم روی همان کاغذ به قلم آورد، کاغذی جدید برداشت، با دقت تایش کرد و رویش نوشت: « این جا برایم زیادی سرد است.» و بعد نوشت: « می‌روم به امریکای جنوبی.» بعد نوشتن را رها کرد، درِ خودنویس را بست، با دقت به کاغذ نگاه کرد و دید که جوهر یواش یواش خشک و پر رنگ می شود. در نوشت افزارفروشی به او اطمینان داده بودند که رنگ جوهر سیاه خواهد شد. بعدش باز خود نویس را برداشت و  خیلی با دقت اسم خودش را هم آن زیر نوشت: پاول

بعدش فقط نشسته بود همان جا. کمی بعد در حالی که به جمع و جور کردن روزنامه های روی میز مشغول بود،  نگاهی سریع به آگهی های سینمایی انداخت، به چیزی فکر کرد،  زیرسیگاری را کنار زد،  آن کاغذی را که روی اش خطوط موج دار هم کشیده بود، جر داد، جوهر خودنویس اش را خالی و دوباره پُر کرد.

 

برای رفتن به سینما دیگر دیر شده بود. تمرینِ گروه کُر کلیسا تا ساعت نُه طول می کشد،  هیلدِگارد[1] مطمئناً  ساعت نُه و نیم  برمی‌گردد خانه. مرد منتظر هیلدِگارد بود. تمام مدت از رادیو موسیقی پخش می شد. مرد حالا رادیو را خاموش کرد.

 

کاغذ تا خورده حالا روی میز، درست وسط میز بود و  روی آن اسم  پاول به رنگ سرمه ای مایل به مشکی خودنمایی می کرد. از این گذشته روی ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍آن نوشته شده بود:« این جا برایم زیادی سرد است.»

خُب پس هیلدِگارد دیگر کم کم برمی‌گردد خانه، ساعت نُه و نیم. حالا ساعت نُه است. حتماً  نوشته ی مرد را می‌خوانَد و شوکه می شود،          بدون شک ماجرای رفتن به امریکای جنوبی را باور نمی کند. با این حال می رود پیراهن های داخل کشو را می شمرد، خُلاصه  باید یک چیزی اتفاق افتاده باشد.

بعدش حتماً زنگ می‌زند به ٬٬ میکده ی شیرها٬٬

٬٬میکده ی شیرها٬٬ چهارشنبه ها تعطیل است. هیلدِگارد به احتمال زیاد  لبخندی می‌زند، ناامید می شود و واقعیت را می پذیرد ، شاید. 

حتماً  چندین بار موهایش را به آرامی از صورتش کنار می‌زند و انگشت حلقه ی دست چپش را می‌کشد روی شقیه ی سمت چپ و بعد روی شقیقه ی سمت راست و بعد آرام آرام  دکمه های پالتویش را باز می کند.

 

 مرد  نشست همان جا  و با خود فکر کرد  به کی می‌تواند نامه بنویسد. از روی بروشور نحوه ی استفاده از خودنویس را یک بار دیگر خواند: - اندکی به راست بچرخانید -  متن فرانسوی آن را هم خواند و متن انگلیسی‌اش را با متن آلمانی مقایسه کرد،  دوباره نگاهی به کاغذ خودش انداخت، به نخل ها فکر کرد،  به هیلدگارد فکر کرد. هم چنان نشسته بود همان جا. و ساعت نه و نیم هیلدگارد آمد و پرسید: « بچه‌ها خوابند؟»و موها را به آرامی از صورتش کنار زد.

 

[1]    Hildegard

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران