وقتی کتابی را تا به آخر نمی ­خوانیم

 

 

                                                                                                                                                                          

 

  وقتی کتابی را تا به آخر نمی ­خوانیم

نوشته­ ی آلبرتو مانگوئل

 ترجمه­ ی کیوان باجغلی

  

من اهل ناتمام گذاشتنِ کاری نیستم. برای من طبیعی نیست که غذایم را کامل نخورم، مرتب کردنِ اتاقم را نیمه­ کاره رها کنم، به قول و عهدم وفا نکنم، یا سفرم را از روی هوس ناتمام بگذارم. در کتابخانه ­ام اما ماجرا از قرار دیگری است.

در ابتدا خاطرنشان کنم که هیچ کتابخانه­ ای تا به حال کامل نبوده است : یک کتابخانه، هم چون شعر از منظر والری، هرگز به آخر نمی ­رسد، بلکه صرفاً رها می­ شود. یک کتاب نیز هرگز به طـور کامـل خوانـده نمی­ شـود. به محض آن که به صفحـه­ ی آخر کتابی می ­رسیم، چیزی در طی خواندنِ ما به آن متن افزوده شده است (آگاهی یافتن ما از آن چه در متن اتفاق ­افتاده، شبکه­ ای ادبی از تقارن­ ها و تناظرها، احساسی از همدلی یا نفرت)، و به همین خاطر، آن چه اکنون مقابل ما قرار دارد کتاب پیشین نیست، کتابی دیگر است، کتابی که از ما می­ خواهد دوباره و برای اولین بار به سراغش برویم. ما هرگز به درون یک کتاب دو بار قدم نمی ­گذاریم.[1]

اما وقتی به اختیار در خواندن کتابی وقفه می­ اندازیم، حدیث دیگری است. من با یک کتاب نرم نرم آشنا می شوم. ابتدا در بحر جلد آن فرو می­ روم، بعد نگاهی به معرفی کتاب در پشت جلد می­ اندازم، از مقدمه خوانده نخوانده رد می­ شوم، و آن گاه شروع به خواندن متن اصلی می ­کنم. اگر از کتاب خوشم بیاید، یا کتاب از من خوشش بیاید، تا آخرِ مسیر همسفران خوبی برای یکدیگر خواهیم بود. ولی گاهی اوقات، بعد از خواندنِ فقط دو یا سـه صفـحه، اگر کتاب چنگی به دلم نزند، آن را کنار می­ گـذارم. کتاب ­ها اما فوق ­العاده بردبار و صبورند؛ تا هر زمان که لازم باشـد منتظر بازگشت ما می­ مانند، و این­ گونه بارها شده است که من به سوی کتابی که ترکش کرده بودم بازگشته ­ام، و دریافته­ ام که به رغم همه­ ی آن چه میان ما گذشته، اکنون از آن خوشم می­ آید، شاید به این خاطر که من تغییر کرده ­ام یا چه­ بسا کتاب دگرگون شده است. به یاد ندارم تا به حال کتابی را که دوست نداشته­­ ام تا نیمه­­ ی آن خوانده باشم و بعد از خیر خواندنش گذشته باشم. اگر مِهر کتابی در همان دو سه صفحه ­ی اول به دلم ننشست، می ­دانم که دست­ کم فعـلاً از بقیه­ ی صفحات هم کاری ساخته نیست. کتابی را در خاطر ندارم که از نخستین پاراگراف ­هایش بدم آمده باشد، با این حال خواندنش را ادامه داده و در آخر گفته باشم که یک شاهکار است. عیناً همانند عاشق شدن، من کتاب هایم را در نگاه اول قضاوت می ­کنم.

فعل ناتمام گذاشتن اما فعلی دوپهلوست. از یک سو، به آخر نرساندنِ کاری ممکن است نشانه­ ی قضاوت ما باشد، به این معنا که آن کار را درست و شایسته ندانسته­ ایم، و حس کرده­ ایم که ارزش آن را ندارد نیروی مان را صرف انجامش کنیم. از سوی دیگر، به آخر نرساندن کاری ممکن است برای به تعویق انداختنِ بی­ پایانِ چیزی چنان شگرف و شگفت ­انگیز باشد که دل و جرأتِ نایل شدن به آن را نداریم، چراکه می ­ترسیم برای همیشه به آخر برسد . . . وقفه انداختن در کنش خواندن نیز شامل همین دو سویه­ ی متضاد است.

بنا بر احکام مسیحیت (کیشی که بهشت آن هر دو فعل همبستر شدن و قصه­ خواندن را مردود و مطرود می­ شمرد) هر تکلیفی که از سر ایمانی راسخ بر عهده گرفته می­ شود بایستی نهایتاً به انجام رسد؛ ترک تکلیف، برای پیروان پل قدیس، لذت­ طلبی و تن ­آسانی تلقی می­ شود. اینترنت، که صرفاً خواهان توجهات زودگذر و بریده بریده­ ی ماست، این گناه مسیحی را به فضیلت بدل کرده است. حاصلِ پیش ­پاافتاده­ ی این فضیلت، نه مجلدات مکتوب، که اطلاعات اندک و ناقص ماست، و از هیچ کس انتظار نمی ­رود که طول یک صفحه­ ی به­ ظاهر بی ­انتهای اینترنتی را از بالا تا پایین بپیماید، از آغاز تا پایانِ دور از دسترسش.

برخلافِ احکام خشک پل قدیس، رابرت لوئیس استیونسن، که در سایه­ ی نظام پرسبیتریِ[2] شهر ادینبرو چشم به جهان گشوده بود، عقیده داشت که « در سفر بودن به نحو امیدمندانه ­ای بهتر از به مقصد رسیدن است، و کامیابی راستین یعنی تقلای حرکت.» حرکت کردن، جست ­وجو کردن، خواندن، به یاد آوردن آن چه خوانده ­ایم، لذت بردن از دانستنِ آن چه که درست یک صفحه پیش از اوج داستان شاهـد رخ دادنش بودیم : آری، همه­ ی هنر خواننده در همین جاست.

 بی­ گمان، دست کشیدن از خواندن کتابی پیش از رسیدن به صفحه­ ی آخرِ آن مستلزم نوعی خویشتن ­داری است. کتاب­ هایی بوده ­اند که من خواندن ­شان را در صفحات پایانی کنار گذاشته ­ام، چرا که نخواسته ­ام لذت­ شان به یک باره و ناگهان نصیبم شود. دم­ دمای پایان کتاب « پیروزی» اثر جوزف کنراد بودم که خواندن فصل آخر آن را برای مدت نامعلومی به تعویق انداختم، چرا که می ­دانستم آن اثر آخرین کتاب کنراد است که فرصت کشف آن را برای خودم محفوظ نگه داشته بودم، و نمی­ خواستم که وعده و وعیدِ یک کنرادِ نخوانده به این زودی تحقق یابد. به همین ترتیب، من هفته ­ها منتظر ماندم تا خواندنِ سه­ گانه­ ی « تجدید حیات»[3] نوشته­ ی پَت بارکر[4]، « ادبیات و خدایان»[5] اثر روبرتو کالاسو[6]، و « زندگی­ های موازی»[7] نوشته ­ی پِتر ناداش[8] را به آخر برسانم. این کتاب­ های ناتمام در غایتِ وفاداری کنار تختخوابم نشستند، چشم ­انتظار ، عیناً ماننـد هدیه ­هایی که قرار نیست پیـش از موعدی مقرر گشـوده شونـد. به این حالت در زبان اسپانیایی می­ گویند el placer de las vísperas ، به معنای : لذت روز قبل.

                                                                                                                                                                                     پاییز ۲۰۱۴                     

                                                                                                              

 

[1] - تداعی­ کننده­ ی این سخن معروف هراکلیتوس : « ما هرگز به درون یک رودخانه دو بار قدم نمی­ گذاریم.» - م.

[2] - Presbyterian : اشاره به نظام کلیسای پرسبیتری که « طریقه ­ای است در اداره­ ی کلیسا که در آن ادار ه ­ی امور بدست هیئت هایی از روحانیون و مسیحیان عادی انجام می گیرد . . . این کلیساها عقاید و سازمان خود را مستقیماً از مذهب کالونی به ارث برده ­اند. کتاب مقدس را یگانه قانون ایمان می دانند، و به آیین های مقدس تعمید و عشای ربانی معتقدند» (به نقل از دایرﺓ­المعارف فارسی، به سرپرستیِ غلامحسین مصاحب. تهران : امیرکبیر، ۱٣۸۱)-­ م.

[3] - Regeneration

[4] - Pat Barker (متولد ۱۹۴٣)؛ نویسنده و رمان­ نویس انگلیسی - م.

[5] - La letteratura e gli dei

[6] - Roberto Calasso (متولد ۱۹۴۱)؛ نویسنده و ناشر ایتالیایی - م.

[7] - Parallel Lives

[8]Péter Nádas (متولد ۱۹۴۲)؛ جستارنویس و رمان­ نویس مجار- م. 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • محمدرضا چهار شنبه 11 اسفند 1395

    زيبا،باترجمه اي روان وهنرمندانه