زکات عقل نویسنده واندوه طویل ادبیات داستانی ما

 

 

 

زکات عقل نویسنده واندوه طویل ادبیات داستانی ما

 نوشته ی محمد کشاورز

 

اولین مجموعه داستان معاصر فارسی طناز وخندان به دنیا آمد. «یکی بود یکی نبود» نامی برگرفته از قصه های عامیانه ایرانی، به اولین داستان های نوایرانی داده شد. محمد علی جمالزاده نویسنده ی این کتاب، زبان تازه ی داستان هاش را از میراث ادبیات مشروطه گرفته بود. ادبیاتی که به ناگزیردر هم سویی با جامعه تحول خواه  باید رخت کهنه فرو می نهاد وسبک بال به جستجوی افق های نومی رفت.

 کلمات ثقیل و منشیانه، میراث روزگار تملق وچاپلوسی، بندی شده بود پیچیده بردست وپای ادبیات. با جنبش مشروطیت، نوخواهی جانی تازه گرفت و به زبان فارسی فرصت تازه نفسی وبالیدن داد. واین همه چندان هم آسان نبود. کلمات کهنه ساخته وپرداخته ی عقاید وباورهای طبقه ای بودند که به آسانی صحنه را به حریف تازه واگذار نمی کردند. درلایه های کهنه چنین زبانی خانه کرده بودند وپشت کلمات کهنی که برای چاپلوسی وتملق ساخته شده بودند کلی خدم وحشم ونان خورپنهان بود. مبارزه ازسوی ادیبان مشروطه خواه واز زمان انقلاب مشروطیت شروع شده بود. نواندیشان نیک فهمیده بودند که جهان نوبه زبان نو نیاز دارد. آن زبان برساخته عصر ارباب ورعیتی وتثبیت کننده ی نظام استبداد مثل دیواری شکسته باید از پیش روی پیشگامان راه نو برداشته می شد.

دربرابراخم واندوه زبان صلب دوران استبداد. که در همه مراحل دیوانی واداری جاری بود. نویسندگان وشاعران نوگرا رو به سوی زبان مردم آوردند. کلمات وترکیباتی که تا آن زمان فقط در مکالمات شفاهی مردم رد و بدل می شد وچندان باب نبود که در متنی مکتوب مورد استفاده قرار گیرد، بعد ازآن در نوشته های جدید پید اشد والبته ازحملات ومخالفت های ادیبان درباری و پاسداران نظم کهن در امان نماند. اما راه تازه باز شده بود وپربود از رهروان جوان وتازه نفسی که رو به افق های نو داشتند. روزنامه پدیده تازه ی جهان ایرانی بود که ناگزیر با زبان توده مردم پیوندی انکار ناپذیرپیداکرد. کاغذ اخبار که در آمد، می شد نفس تازه کردن زبان را هرچند کند وآرام لابلای سطر ها وکلماتش دید. هرچه به جنبش مشروطیت نزدیک تر می شویم درخت زبان فارسی  برگ های خشک وکهنه فرو می ریزد تا جا برای رویش جوانه های نو باز شود. شعرهای نسیم شمال و«چرند وپرند» دهخدا، سفرنامه زین العابدین مراغه ای و کتاب احمد ومقالات وبیانیه ها وشب نامه های روزگار مشروطیت همگی روبه به سوی مردم وزبان مردم داشت.

در این تازه نفسی بود که طنز سر برآورد. زبان مردم زبان سرپیچی وطعنه وهزل علیه زورمداران یاوه گوی کم عقل بود. پس کلمه برای شوخ طبعی کم نداشت . پشتوانه اش گنیجینه ای ازلطیفه ها وهزل وهجو وفرهنگ شفاهی عامه ی مردم بود که بدون آن بی شک سخت می شد تحمل آن همه زورگویی وظلم. آن چه نبود یا کم بود، طنز مکتوب بود.آن چه کتابت می شد در زیر یوق حاکمان بود. اهل سواد انگشت شمار بودند وهمه درخدمت دربار ودین وهیچ یک از این دو تحمل شوخ طبعی را نداشتند. هردو زاده ی قطعیت کمال یافته بودند. هردو بی نقص وهر شکی می توانست فرد تشکیک کننده را تا مرز ارتداد وخیانت براند  ودر سپهری که همه چیز در حد کمال خوانده یا پنداشته می شد جایی برای طنزوشوخ طبعی نمی ماند. به خیال صاحب کمالان نقصی نبود که نیاز به طنز باشد. طنز جایی کارکرد دارد که شک باشد ودست کم تا آن روز در این دوساحت گفته شده هرگونه شکی گناهی بود نا بخشودنی. پس در ساحت ادبیات رسمی ما طنز جایی نداشت.آن چه بود نوشته هایی بود در حاشیه که چندان به جد گرفته نمی شد یا چیزهایی وکسانی را مورد حمله قرار می دادکه خود یا درگاه رانده بودند ویا از پا افتادگانی بی پناه. البته صحنه ادبیات ایران نمی توانست یک سره ازطنز خالی بماند. در برابرخیل عظیم شعرا ونویسندگان، انگشت شماری  نیزکار طنز کرده اند، آن هم گاه از سر ناامیدی خشم فروخفته را جامه ی هزل و طنز پوشانده اند والبته هیچ گاه آن قدر که باید قدرشان از سوی جامعه ادبی قدیم شناخته نشد. آن حاشیه باریک طنز ادبیات قدیم ما که در کارهای عبید زاکانی وهزلیات سعدی وسوزنی سمرقندی نمود یافته بیشتر در دوران پس از مشروطیت وکشف کارکرد طنز بود که قدر یافت وبرصدر نشست و سکویی شد برای به کارگیری زبان طنز در ادب فارسی.

برگردیم به طلیعه داستان نوایرانی، به یکی بود یکی نبود ومحمدعلی جمالزاده. او که نوجوانی اش در روزگار نوخواهی مشروطه طلبان گذشته بود، گویی دنبال ظرفی می گشت تا شکر فارسی را در آن بریزد وبرابرچشم همگان گیرد. نویسنده «فارسی شکر است» دراین داستان سه ایرانی گرفتار در بازداشتگاه گمرک انزلی را توصیف می کند که زبان یکدیگر را نمی فهمند. یکی  طلبه ای است یک سره عربی گو که همه چیز وهمه کس را از دریچه شرع می بیند ودیگری اعیان زاده ای که زبانش ملغمه ای ایست ازتلفظ غلیظ وگاه غلط کلمات فرنگی وپس مانده زبان کهنه اشرافی وآن یکی مردی عامی از خیل اکثریت مردم. جمالزاده البته این همه را درقالب طنز می گوید، چون چنین موقعیتی راجز با زبان طنز نمی توان توصیف کرد. در سیل وقایع پر تناقضی که در جدال کهنه ونو در گرفته بود جمالزاده به شکار سوژه هایی رفت که از خلال ساخت وپرداخت آن ها در قالب داستان هایی شوخ وشنگ بتواند نوید گوی رسیدن به آستانه عصری تازه باشد. عصری که به شکرانه آزادی طلبی وآزادیخواهی  دست شاعران ونویسندگان به نوشتن از جهان نو وشک کردن در مبادی سخت وصلب پیشین باز شده بود. اما طنز بنا به ماهیتش نیاز به آزادی روز افزون وجامعه ای رو به مدارا وتساهل داشت که شوربختانه چنین نشد. جامعه خوکرده به اسبتداد سده های طولانی، به این آسانی با آزادی و مدارا هم سو نمی شد. هرچند نوخواهی وارتباطش با دنیای رو به توسعه برقرار ماند و گسترش یافت. اما گویی برای رفتن به این راه دشوار نیاز به قانون مداری و تمرکز داشت. نیاز به برگذشتن از دوران قبیله ای، به عصر ملت سازی و تشکیل دولت ملی داشت. این پیش نیازهای رفتن به سمت جامعه ای نوبود. واقعه ی سوم اسفند1299از دل چنین نیازی برآمد وچنین حرکتی در جامعه هرج ومرج زده پسا استبدادی آن روزگارو فاقد تشکل های مدنی، ناگزیر به سمت استبدادی دیگرکشیده شد. البته به شیوه ای نوتر،که همراهی بخشی بزرگی از جامعه روشنفکری دلزده از هرج ومرج سال های پایانی سلسله  قاجاریه را با خود داشت. در نظام برآمده از واقعه سوم اسفند 1299باز سروکله ی مدعیان حکومت انسان کامل وناجی بی نقص پیدا شد. طنزوانتقاد به حاشیه رانده شد وجامه جرم را به تن ادیبان آزاد اندیشی چون میرزاده عشقی وفرخی یزدی پوشاند . جمالزاده طنازوطنزنویس خوشبختانه دم پر نبود تا پر کنده شود.

گویا عطار در تذکره الاولیا گفته «هرچیزی را زکاتی ست وزکات عقل اندوه طویل است».

نویسنده ایرانی انگار به پیروی از همان پیرکهن با اندوه بی پایان خود می خواهد زکات عقل بپردازد. او که در ذات خود نیز چندان اهل مزاح وخنده نیست وزندگی را یک سره بلا می بیند  وخود را گرفتار در آن، در همه ی این سال ها هر شکستی را بهانه کرد تا مرثیه سرایی کند. چرا که مرثیه ریشه در شرع وعرف داشت و طی سده های متوالی به بخش تغییر ناپذیر نا خود آگاه او بدل شده بود. در توهمی تحمیلی وتاریخی رسالتی را بردوش حس می کرد که جای شوخی نداشت. در خود شخصیتی می دید سخت سنگین ورنگین. گمان می کرد خندیدن وخنداندن بی جا مایه سبک سری است وهیج آدم جدی که رسالت یافته با پرداختن به امرنوشتن  جهان را متحول وجامعه را اصلاح کند، نباید تن به خنده ومزاح بدهد.

نگاهی به عکس های پرتره نویسندگان وشاعران ما در دهه های سی چهل وپنجاه، که مقالات، شعر ها وداستان های خودرا به آن مزین می کردند نشان می دهد که با چه آدم های جدی و اخمو واندوهگینی روبرو بوده ایم .اغلب دست زیر چانه وغرق در انبوه دود سیگار وپیپ. غرق در تفکربی پایان برای حل مسایل بی شماروطن و جهان. خب چنین آدمی کی دل وحوصله ی خندیدن دارد؟ گویی باور براین بود که خنده لایق مردمان بی درد است. لایق دلقک های کاباره ولوده بازی های فیلم فارسی. هر نوع خوش بودن و خنده برای نویسنده ی روشنفکرعاقل و رسالتمند نوعی سبک سری وخیانت به  عقیده وآرمان محسوب می شد. کافه های پردود ودم روشنفکری آن سال ها پر بودند از ویت کنگ های کافه نشین که میزهای چوبی زیر مشت های خشمگین شان گاه ترک برمی داشت. شاعری بزرگ ادبیات برآمده ازاین کافه ها را ادبیات چریکی نام نهاد. ادبیاتی که می توانست از سرود وحماسه بگوید .از ستایش وسنگ سار. امانه از شادی. شادی وشوخ طبعی به وقت دیگری نیاز داشت. وقت به ثمر رسیدن آرمان ها. وقت رسیدن همگان به آرمان شهر وعده داده شده. جایی که گویا قرار بود همه چیز بین همه گان به تساوی تقسیم شود. وقت زیستن وبالیدن در پرتو حقیقت نهایی. ومگر می شود با معتقدان به مالکیت حقیقت شوخی کرد؟به کمال وکامل بودن شک کرد؟

روزی ازروزهای سال 55-جلو ویترین کتابفروشی خوارزمی واقع در خیابان شاهرضا (انقلاب فعلی)ایستاده بودم به تماشای کتاب های تازه، سه چهار جوان ،که چند سالی هم از من بزرگ تر بودند. با تیپ های دانشجویی وروشنفکری همان سال هال ها، با ولع چشم می چرخاندند روی کتاب های تازه چاپ شده .فضا داشت تغییر می کرد وگشایشی شده بود درقضای سیاسی ولاجرم سانسور انگار پا پس کشیده بود وسر وکله عنوان های تازه پشت ویترین ها پیدا می شد. انگشت یکی شان اشاره کرد به کتابی از آل احمد، دیگری که انگار مرشد ومقتدای دوسه تای دیگر بود با خشم سر تکان داد که آل احمد به اندازه کافی زمینه ی مبارزه در داستان هایش ارایه نمی دهد. حرف که می زد از دهانش انگار آتش بیرون می ریخت. چهره اش چنان  افروخته وپرگره بود که گویی الان است که با مشت برود توی شیشه های بلند ویترین انتشارات خوارزمی. خب این خواننده ی آن نوع ادبیات بود که از نویسنده  یک سره گفتن از خشم وخون می خواست. ناگفته نماند که نویسنده هم از جنس همان خواننده بود. بنا نبود شاد باشد. پس نمی خندید ونمی خنداند. جایی هم اگر به ناگزیر وبنا به طبیعت آدمی به خنده رو می آورد باید به مخالفان همان آرمان های تمامیت خواه می خندید.

در همه آن سال هال ها طنز وشوخ طبعی در ادبیات ما هم چنان در حاشیه ماند. کسانی که طنز نوشتند کمتر به صفوف نویسندگان صاحب نام وجدی راه داده شدند. مثل دلقک های دربا در حاشیه ماندند، مبادا پا از حد خود فراتر نهند و آرمان های انسان ساز وکلان روایت های کامل رابه بازی بگیرند وبا طنز وشوخ طبعی فریب رویا های صادقه را برملا کنند. فریدون تنکابنی و  غ داوود  دوتن از داستان نویسان طنز پرداز بودند که در همه سال های نوشتن خود طی دهه های چهل وپنجاه در حاشیه ماندند. بهرام صادقی غول تر از آن بود که بشود انکارش کرد.به چنان تکنیک وطنزی رسیده بود که خود به تنهایی بدل به جریانی پویا در داستان نویسی آن روز ایران شد. ده سالی نوشت ودر همه آن سال ها که ادبیات ما یک سره سوگنامه بود، او شرح حال حزیمت یافتگان شکست بعد از سی ودو رابا طنزی گیرا به خوبی توصیف وتشریح کرد. تنها پهلوان این عرصه بود.تنها ماند وتماشاگر سر برآوردن ادبیاتی  شد، که زیر هجوم سوگنامه وغم آواها های پی در پی فضایش هردم تیره وتار تر می شد ونوشتاری سرخ از خون و سیاه از سوگ می خواست.  بهرام صادقی  دوام نیاورد. چون جز با زبان طنز حاضر به سخن گفتن باوقایع پیرامون خود نبود. پس دم فروبست وبه انزوا رفت تا صحنه رابرای آنان که سوادای تغییر جهان داشتند خالی بگذارد.

نیمه دوم دهه پنجاه به انقلاب رسید. بازهم همه شواهد می گفت ادبیات با امری شوخی ناپذیر مواجه  شده است. همه آرمان  طلبان سال های سکوت حالا پر صدابه خیابان آمده بودند.همه چیز جدی تر از آن بود که بشود با چیزی شوخی کرد. هرکس خرده آرمانی را علم کرده بود برسر چهار راهی وجار می زد که من تنها حامل حقیقتم. طنزاگر مجال سخن داشت، در چنین موقعیتی می توانست تسمه از گرده ی مدعیان دروغگو بکشد. اما فضا چنان مسحور بازی کهنه ی نو نما شده بود.که شوخی از سوی هر طنز پردازی می توانست اورا به نام دشمن حقیقت به قربان گاه ببرد .پس طنز نویس باید منتظر می ماند تا طبل توفان از نوا بیفتد.

هشت سال جنگ شروع دیگری بود تا به اندوه رسمیتی تام وتمام ببخشد. زخم های پی در پی برپیکر میهن ومدافعان آن به ناچار انبوهی از ادبیات غم زده تولید کرد. برای مردمی که در طول تاریخ غم بار چند هزار ساله ی خود خوب یاد گرفته اند از اندوه پرچمی برپا کنند برای درد مشترک و دفاع دربرابر دشمن. باز این شادی بود که باید پا پس می کشید، این بار به جد واز همه عرصه ها. اندوه چون ابری فراگیر همه ی آسمان ادبیات ما را پوشاند وطی سالیان متمادی در ذهن وزبان نویسنده ایرانی نهادینه شد. از زخم جنگ هنوز خون می چکد وتا خوب شدن آخرین زخم اندوه آن باقی است، اما زندگی بدون لبخند قابل دوام نیست. حتی اگر نویسندگان ما خندیدن وخنداندن خوانندگان در داستان های شان را از یاد برده باشند. طنز نیازمردم ولاجرم نیاز ادبیات ماست.

حالا که سال ها از جنگ گدشته وجامعه دگرگونی های عجیب واجتناب نا پذیری به خود دیده است.  طبقات اجتماعی تحولات مثبت ومنفی  بسیاری ازسر گذرانده اند وهمه چیز چنان پر از تضاد وتناقض شده که بسیاری چیزها را جز با زبان طنز نمی توان نوشت ومضحکه چنان از هر گوشه سر برآورده که گویی تنها مگر به مدد هنر طنز بتوان از روزهای پر از زهرش به سلامت گذر کرد. خوشبختانه نسل نو نویسندگان وخوانندگان دیگر اسیر آن آرمان های تمامیت خواه وغرور همه چیز دانی نیستند. دیگر بار مصایب جهان را بردوش های خود حس نمی کنند ونیک فهمیده اند که ادبیات قرار نیست حلال مشکلات بی پایان جامعه ما و جهان باشد، همین فرصت تازه ایست برای همه آنان که اخم از چهره ی داستان ایرانی باز کنند. پرده ها را کنار بزنند، به نور وروشنایی فرصت بدهند به کلمات شان بتابد. مهربان باشند با دنیا ومجال تنفس به کلمات بدهند. بخندند وبگذارند زیبایی لبخند بر لب های  داستان ورمان ایرانی نقش ببندد. با این اوصاف پر بیراه نیست اگر بگوییم زندگی اجتماعی در جامعه ما کمی تا قسمتی تلخ است .برای تحمل روزگار پیش رو، به هنروادبیات شاد نیازمندیم.

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران