صادق ممقلی یا شرلوک هلمس ایران

 

 

 

 

 

 

صادق ممقلی

(داروغه اصفهان)

یا

شرلوک هلمس ایران

تصنیف: میرزا کاظم خان مستعان (السلطان) هوشی دریان

 

 

 

ویرایش: مهدی گنجوی

تورنتو فوریه ۲۰۱۷

براساس نسخه‌ی کتابخانه

Bayerische StaatsBibliothek

Fernlieihe

Ludwigstr. 16

Munchen

Germany

 

«صادق ممقلی، داروغه اصفهان یا شرلوک هلمس ایران»، نوشته کاظم مستعان (السلطان) هوشی دریان، از اولین کوشش‌ها و معروف‌ترین آن‌ها در راستای شکل‌دادن به ژانر کارآگاهی و پلیسی در زبان فارسی است. از این کتاب دو چاپ انجام شده است که اولی را نشر «محمد رمضانی»  در  تهران به قیمت ۴ قران در شهریور ۱۳۰۴ و در ۱۶۰ صفحه منتشر نمود و دیگری را «نشریه دوازدهم بنگاه مطبوعاتی فهم» به بهای بیست ریال در ۱۵۵ صفحه چاپ کرد.

ویرایش حاضر از چند صفحه آغازین این کتاب از روی یکی از نسخه‌های موجود از چاپ «محمد رمضانی» (صاحب کتابخانه شرق)، به قصد آشنا کردن خوانندگان با این اثر بسیار کم‌یاب انجام یافته است. عکس طرح جلد هر دو چاپ، به اضافه عکسی از صفحه اول چاپ اول این کتاب در ادامه آمده است. کاظم مستعان (السلطان) هوشی دریان، را بایستی در کنار نویسندگانی چون عبدالحسین صنعتی‌زاده گذاشت. این دست نویسندگان بیش از توسعه نثر مدرن فارسی به توسعه ژانرهای ادبیات فارسی در آغازین دهه قرن چهاردهم همت کردند.

 

                                                      

 

توضیح: [] برای افزودن به متن استفاده شده است

اعداد داخل <> شروع صفحه در نسخه اصل را نشان می‌دهد

کلماتی که کم‌خوانا یا ناخوانا بوده است با <> نشان داده شده است

اگر کلمه‌ای نسبت به نسخه اصل کم یا زیاد شده است در پانویس آمده. برای تسهیل نسخه اصل به نام مخوانده شده است. 

 

صادق ممقلی

فصل اول

 

در یکی از روزهای اوایل فصل بهار که رودخانه زایند‌ه‌رود اصفهان طغیان نموده بود در عمارت آینه‌خانه که در طرف غربی زاینده‌رود واقع بود نزدیک پله‌های مرمر دو نفر قدم می‌زدند و نوکر سیاهی چند قدم دورتر از آن‌ها می‌رفت.

یک نفر از آن‌ها که شخصی بود بلندقد و خوش‌صورت با ریش سیاه مختصر و کلاهی از پوست بخارائی به سر و جبه فراخی از بهترین آغاری اعلی در بر نموده بود رو به نوکر سیاه نموده گفت: «سعید برو در روی پله‌های مقابل بنشین که از خستگی بیرون آئی. هر وقت لازم شود ترا صدا خواهم زد. اگر بچه‌ها آمدند بگو بروند <بهتره‌های> تخت فولاد را هم به دقت باز ملاحظه کنند ببینند آثاری به دست می‌آید یا نه و زودتر همین جا بپایند». بعد به رفیق خود گفت: «ما هم اینجا نشسته و چون خلوت است قدری صحبت کنیم».

پس هر دو در پای یکی از مجسمه‌های شیر که از مرمر ساخته شده بود نشستند و شروع به صحبت نمودند. اولی <۲> گفت: «اگر امروز هم نتوانم قدری درد دل خود را بگویم می‌ترسم قلبم بترکد و علت اینکه سعید را عقب شما فرستادم  [و] این مکان را انتخاب نمودم به همین جهت بود».

 رفیقش که محمود نام داشت گفت: «ارباب مگر هنوز هیچ‌ آثاری از آن‌ها به دست نیاورده‌اید»؟ ارباب گفت: «علاوه بر اینکه آثاری از سوابق به دست نیامده، دیشب گذشته هم دختر یک نفر از محترمین بهبهان غفلته و ناگهان بدون سر و صدا مفقود شده و معلوم نیست که او را ربوده‌اند یا خودش خود را پنهان نموده. شما البته می‌دانید که من همیشه در مقابل وقایع این شهر با اختیاراتیکه‌ دارم سند می‌سپا‌رم که برای هر سر وقتی که واقع شود بعد از ۴۰ روز یا عین یا مقابل قیمت و خسارت صاحب مال را از خود بپردازم و بعد اگر پیدا شود برای خود بردارم و در این مدت من سه فقره از مال خود عوض داده‌ام ولی آدم‌های مفقود شده را که دیگر نمی‌توانم عوض بدهم چه باید جواب داد»؟

محمود پرسید: «واقعه دروازه طوقچی چه بود»؟ ارباب گفت: «چون در آن محل دو شب بوده ده نفر سوار آذربایجانی کشیک می‌دادند، پریشب مقارن نصف شب از داخل کوچه صدای یک نفر زنی را می‌شنوند که به زبان ترکی استمداد کرد می‌گوید یک نفر مرد مرا گرفته است می‌خواهد ببرد به فریادم برسید. رئیس سوارها با دو نفر فوری پیاده <۳> حرکت کرده می‌روند. به قدر ده دقیقه صدای آن زن بریده می‌شود. سایرین گمان می‌کنند[1] که رفقای ایشان او را خلاص نموده‌اند. بعد یک مرتبه باز صدای زن بلند می‌شود که چرا راه را عوض رفتید، به این طرف بیایید. ای خدا! ای داد! این مرد مرا می‌کشد[2] یا باید تمکین از او نمایم. سوارها تصور می‌کنند[3] که رفقای آن‌ها به طرف دیگر عوضی رفته‌اند و اگر حرکت نکنند[4] زن بیچاره گرفتار را خواهند برد. فوری سه نفر دیگر به طرف صدای آن زن می‌روند و چهار نفر برای قراولی آن محل و اسباب‌های خود می‌مانند و طولی نمی‌کشد که دو نفر پیاده یکمرتبه به آن‌ها حمله می‌کنند. اول تفنگ‌های آن‌ها را می‌روبند و به هر یک یک چوبی می‌زنند که از پا می‌افتند.یک نفر از سوارها در تاریکی خود را به چاه انداخته و آن سه نفر را با اسب و اسلحه سایرین برده‌اند. وقت صبح آن یک نفر از چاه بیرون آمد و امروز دو روز است که از آن ۹ نفر هیچ خبری به دست نیامده و معلوم نیست آن‌ها را چگونه دستگیر نموده‌اند و چه مقصودی داشته‌اند و آیا به کجا ایشان [را] برده‌اند».

محمود پرسید: «تاکنون چه اقدامی نموده‌اید»؟ ارباب گفت: «تمام سوراخ‌های شهر را تفتیش نموده‌ایم و هیچ اثری به دست نیامده و در این دو روزه اطراف قلعه‌تبرک و خرابه‌ها را آدم گذاشته‌ایم و تمام تخت فولاد و <۴> عمارت‌های بیرون شهر را هم دیده‌ایم. بدبختانه کوچکترین علامت هم به دست نیامده است». محمود پرسید:«از رد چطور؟ شما که در این کار اعجاز می‌کردید»!ارباب گفت: «بیشتر بدبختی من همین است که من ردپای هر کس را حتی در روی تخته سنگ‌های مسجد شاه پیدا می‌کردم و عقب رد پای تا بالای سر حریف می‌رفتم. نمی‌دانم چه حکایتی است که در این چند فقره سرقت و آدم ربودن‌ها به هیچ وجه رد و آثاری باقی نگذاشته‌اند».

محمود پرسید: «یعنی شما تصور می‌کنید آن سرقت‌ها و این آدم ربودن به هم مربوطند؟» ارباب گفت: «محققا همه این واقعات از یک منبع است. در صورتی‌که تمام دزدهای این شهر و اطراف را من به خوبی می‌شناسم و قوه آن‌ها را می‌دانم تا چه اندازه‌ای است و به علاوه آن‌ها این قدرت‌ها را ندارند». محمود گفت: «تصور نمی کنید کار حسین حاجی شفیع باشد»؟ ارباب گفت: «خیر! حسین حاجی شفیع از سربازی استعفا نموده و حالیه چون صاحب اموال و علاقه و املاک پدر هم شده دیگر پیرامون این قبیل کار نمی‌گردد. به علاوه با من دوست شده و قول داده که دزدی نکند و دستیار هم ندارد. با کمال عشق در ده مشغول زراعت و گله داری ست و اخیرا هم عروسی نموده، دارای عیال شده است و این <مرتبه> کار کار او و امثال او نیست و حریف قوی‌ست. <۵> تاکنون یک چنین گرفتاری برای من پیش نیامده است».

در بین صحبت یک مرتبه ارباب حرف خود را قطع نموده و با حالت تعجب به طرف رودخانه نگاه ‌کرد. محمود برگشت ببیند چه خبر است که جلب توجه ارباب[5] نموده، دید کرجی کوچکی است و یک نفر پسر خوش‌سیما در او نشسته و با کمال قدرت کرجی را به طرف بالای رودخانه می‌راند. ارباب یک‌ مرتبه از جای برخاسته و سعید را صدا زده و با دست به محمود اشاره نموده که بیا و از پله‌های آئینه‌خانه پائین آمد و به سعید گفت: «این پسر مه طلعت به نظرم غریب می‌آید، زود ملتفت اطراف رودخانه باش که تا به پل ۳۳ پله[6] نرسیده و پیاده نشده او را بشناسیم و بدانیم کجا پیاده خواهد شد و کیست». آن وقت هر سه نفر به راه افتادند، ولی هنوز به پای عمارت هفت دست نرسیده بودند که همان کرجی را خالی و گرفتار موجب آب دیدند که به طرف پائین، آب او را می‌آورد و در ضمن یکی از موج‌ها آن را به کناره انداخته، به گل نشست». ارباب و همراهانش هر چه به اطراف رود نظر انداختند کسی را ندیدند. ارباب مدتی فکرکنان ساکت ایستاده، تا سعید سکوت را شکست و گفت: «ارباب! مشهدی عبدالله خاتم ساز است که به سراغ شما می‌آید». مشهدی عبدالله شخصی بود چهل ساله بلند قد خوش صورت و خوش لباس و از دوستان ارباب. <۶>  ارباب به طرف او برگشته سلام کرده و هر چهار نفر به طرف پل خواجو روانه شدند. در بین راه گماشتگان ارباب رسیده و گفتند ابدا هیچ آثاری به دست نیاورده و آدم غریبی ندیده‌اند. ارباب به آن‌ها گفت: «پسری مه طلعت با کلاه نمد بلند به این نشانی دیدم، شماها گردش کنید بلکه او را بشناسید». یکی از آن‌ها گفت: «شاید از بچه لرها باشد». ارباب گفت: «خیر! این طور نیست». و با رفقای خود از آن‌ها جلو افتاده روانه شدند. در طول پل و خیابان چهارباغ در تمام خط راه که از میان جمعیت[7] می‌گذشتند ارباب با کمال دقت به اطراف می‌نگریست تا به منزل رسیدند. در منزل خبر دادند که پول دولت که با سوار از فارس برای طهران می‌آورده‌اند در سه فرسخی شهر اصفهان پنج نفر سوار غریب بارهای پول‌ را برده و شش نفر سوارها فرارا خود را به شهر رسانیده و به شاهزاده راپورت داده‌اند. ارباب فوری به طرف علی قاپو[8] روان شد و مشهدی عبدالله و محمود را گفت تا برگشتن همان‌جا باشند. در بین راه دو نفر را دید که به دنبال او می‌آمدند. پس به سرعت روانه شد. وقتی‌که به علی ‌قاپو رسید، دید چهارده نفر سوارهای تازه وارد را دست بسته نگه‌ داشته‌اند و منتظرند که تحویل ارباب نمایند، زیرا که خود آن‌ها مورد سوءظن واقع شده‌اند. ارباب آن‌ها را که دید بعضی سوالات از آن‌ها نموده، بعد گفت: «این‌ها رفیق دزد نیستند. گرچه گناهکارند که ۷۰ نفر سوار در مقابل پنج نفر چگونه مغلوب شده‌اند و از این‌ها برای من فائده نیست و چیزی فهمیده نخواهد شد. شما با آن‌ها خود دانید ولی مطمئن باشید که خود این‌ها شریک در عمل نیستند». و بالا رفته چند دقیقه با شاهزاده خلوت نموده و مراجعت نمود. وقت مغرب وارد خانه شد، دید پاکتی در مقابل مشهدی عبدالله و محمود است که به عنوان او نوشته شده و به دست او داده گفتند: «غلام سیاهی آورده و رفته است که بعد بیاید جواب بگیرد». ارباب پاکت را باز نمود. این چند سطر در آن‌جا نوشته شده بود: «صادق ممقلی! اگر میل ملاقات مرا داری در قلعه تبرک فردا که روز شنبه است می‌توانی مرا ببینی، غلام شما: فولاد)». قدری پایین‌تر نوشته بود: «با جمعیت نیائید، زیرا مرا نخواهید دید و بدقول می‌شوم چونکه از ولی نعمت خود اجازه زد و خورد ندارم. شما هم ترس مکنید. به شما اطمینان و قول می‌دهم که سلامت بمانید». ارباب به فکر فرو رفت و مدتی ساکت ماند. عاقبت مشهدی عبدالله خاتم ساز سکوت را شکسته، گفت: «مگر چه بود که این طور به فکر فرو رفته‌اید»؟ محمود گفت: «شاید خبری از دزدها داده‌اند و اموال و آدم‌ها پیدا شده‌اند». ارباب گفت: «خیر! برعکس مرا هم پیش خود دعوت نموده‌اند. عجب پیشامد غریبی ست. <۸> من منتظر بودم که در این وقایع عاقبت با آن پسر نیکومنظر رو‌به‌رو شوم، برعکس سیاهی عفریت مرا دعوت به ملاقات نموده است». و کاغذ را به دست مشهدی عبدالله داد. مشهدی عبدالله خوانده و به محمود داد و او هم خواند و گفت: «ارباب! شاید این فولاد می‌خواهد شما را از جا و مکان دزدها آگاه نماید». ارباب گفت: «این مذاکره لازم نبود در قلعه تیرک بشود». مشهدی عبدلله گفت: «تحقیقا این خود او است که برای خودنمائی می‌خواهد با ارباب ملاقات نماید، اما به چه مناسبت گفتید که منتظر بودید با پسر نیکومنظری بر‌خورید»؟ ارباب شرح ملاقات امروز و آن پسر را که در کرجی سوار بود حکایت نمود. مشهدی عبدالله پرسید: «قایق از که بوده است»؟ جواب داد از قایق‌های حکومت بود. پرسید: «به چه مناسبت سوءظن شما را راجع به این وقایع جلب نموده است»؟ ارباب گفت: «در همان نظر اول که آن پسر را دیدم در چشم‌های فتان او آثار شجاعت و قدرت را مشاهده نمودم. و یقین کردم که این شخص در این کارها دست دارد و از زبردستی او همین بس که به مجردی‌ که دید ما مراقب او شده‌ایم چنان به چابکی از قایق پیاده شد و داخل جمعیت شد که ما او را گم کردیم و همین فقره بیشتر باعث سوءظن من شد. ولی حالیه فولاد سیاه مرا دعوت می‌کند». مشهدی عبدالله گفت: «گمان نمی‌کنید که با این تفصیل که می‌گوئید این پسر هم‌دست <۹> او باشد»؟ ارباب گفت: «یقین دارم که این‌ کارها بدون مداخله آن پسر نخواهد بود و شاید اینکه نوشته است اجازه زد و خورد ندارم، مراد اجازه از همین پسر باشد». محمود گفت: «ارباب این پسری که ما دیدیم طفلی بود که قابل این مذاکرت نیست». ارباب گفت: «محمود اشتباه کردید. آیا ممکن نیست که این آقا فولاد غلام خدمتگزار این آقا کوچک باشد و این آقا به هوس‌های جوانی برای کشتی گرفتن با صادق ممقلی به این شهر آمده باشد و او فولاد را امر داده باشد که مرا دعوت کند»؟ محمود گفت: «تمام آنچه گفتید ممکن است! حالیه شما چه خیال دارید»؟ ارباب گفت: «هنوز فکری نکرده‌ام. زودتر شام بیاورید لقمه‌ غذائی خورده و من به قیصریه بروم. در آن‌جا بعد از سر کشیدن به کارها فکری خواهم نمود». گماشتگان ارباب فوری سفره کردند، غذا صرف شد و ارباب با رفقای خود از خانه بیرون آمدند. مشهدی عبدلله به طرف خانه خود که در تل عاشقان بود رفت. ارباب هم با محمود به قیصریه آمدند. مشهدی عبدالله مقابل مسجد تل عاشقان که رسید یک صدائی شنید و تا خود را رسانید دید کسی را دست[و] پا بسته به ترک اسبی انداختند و شخص سوار و آن پیاده‌ای که آن شخص را به ترک اسب می‌داد هر دو سر و صورت را در پارچه‌ای پوشیده‌اند که ابدا شناخته نمی‌شوند. مشهدی‌ عبدالله دست انداخت عنان اسب را بگیرد که چوبی محکم به بند <۱۰> دست او آمد که او را از حال برد[9] و او را انداخت روی سکوی مسجد و همین‌قدر فهمید که شخصی را که ربوده‌اند مرد است و از هوش رفت.

 

 

 

 

 

 

 

1کمی‌کنند: می‌کند، م

2:می‌کشد: می‌کشند، م

3:می‌کند: می‌کند، م

4:نکنند: نکند، م

5:را: +، م

6:به همین شکل ضبط شده است

7:که: +، م

8:به همین شکل ضبط شده است

9:برد: آمد، م

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران