خوزه اورتگا یی گاست

خوزه اورتگا یی گاست

ترجمه ی امیرنادر الهی

 

یکی از فیلسوفان برجسته اسپانیا شخصی به نام خوزه اورتگا یی گاست[1] است. گرچه او از نسل ادبی 1914 است اما با نسل ادبی مدرنیسم و به ویژه اعضای گروه نسل ادبی 1898(از جمله آزورین و اونامونو) روابطی گرم وو صمیمانه داشت. وی در 1883 در مادرید چشم به جهان گشود. در 1904 موفق به دریافت دکترا در ادبیات فرانسه شد. در 1910 در دانشگاه مرکزی مادرید  استاد رشته ماوراء الطبیعه  و در 1914 عضو آکادمی  سلطنتی علوم اخلاقی و سیاسی اسپانیا شد. ولی چندی بعد به دلیل مخالفت با رژیم دیکتاتوری پریمو دِ ریورا (0 3-1923) از سمت استادی کناره گرفت. اورتگا یی گاست به این باور رسیده بود که حکومت پادشاهی دیگر نمی‌تواند مردم اسپانیا را برای نیل به یک هدف مشترک متحد کند. از همین رو، او به جمهوری خواهان پیوست. به دنبال سقوط ریورا و کناره گیری آلفونسوی سیزدهم پادشاه وقت اسپانیا، اورتگا از ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۲ نماینده لئون  در  مجلس موسسان جمهوری دوم شد. ولی این نمایندگی چیزی جزء سرخوردگی برای او دربرنداشت و پس از آن اورتگا یی گاست سکوتی نیش دار در قبال اوضاع سیاسی کشورش پیشه کرد.

در جریان جنگ‌های داخلی اسپانیا (9-1936)، اورتگا یی گاست که مایل به هواداری از هیچ یک از دو جناح نبود و هم چنین نمی‌خواست در حکومت فرانکو هیچ گونه منصب دانشگاهی داشته باشد، به تبعید خود خواسته به آرژانتین و اروپا رفت. از  ۱۹۴۱ به استادی فلسفه  در دانشگاه سان مارکوس در لیما رسید. وی پس از جنگ جهانی دوم به اسپانیا بازگشت و انستیتوی علوم انسانی را در مادرید تأسیس کرد ولی  پس از دو سال  به دلیل کمبود بودجه بسته شد. او سخنرانی‌های متعددی در آلمان، سوئیس و ایالات متحده ایراد کرد و در  ۱۹۴۹ به مرکز علوم انسانی واقع در آسپن، کلرادو دعوت شد. وی در  ۱۸ اکتبر ۱۹۵۵ در مادرید درگذشت.

او در کتاب خود به نام انسان زدایی از هنر(1925) می نویسد:

" با وجود این که دسترسی به هنر ناب  نا ممکن است، بی تردید گرایشی برای خالص ساختن هنر پدید آمده است. این گرایش به تدریج  اِلمان ها و نماد های انسانی، یا بهتر است بگویم بیش از اندازه انسانی که بیشتر در سبک های رمانتیسم و طبیعت گرایی دیده می شود، حذف خواهد کرد. این پروسه به نقطه ای خواهد رسید که آن قدر نمادهای انسانی از آثار هنری کم خواهند شد که دیگر تقریبا این المان ها در آثار هنری غالب  نخواهند بود؛ و این وظیفه را  تنها کسی که  شم هنری دارد به سرانجام خواهد رسانید. این نوع هنر تنها از آن هنرمندان  خواهد بود  نه توده مردم؛ یعنی یک هنر طبقاتی خواهد بود و نه عامه پسند.

و مردم در برابر این هنر به دو دسته تقسیم می شوند: کسانی که این هنر را درک می کنند یعنی همان هنرمندان و کسانی که توانایی درک این هنر را ندارند، یعنی مردم عادی. هنر جدید، هنر هنرمندان خواهد بود. "

 

گفتگوی آلبرتو گیین[2] با خوزه اورتگا یی گاست (برگرفته شده از کتاب فانوس دیاگون(1921،  مادرید)

 

هنگامی که به دیدار او رفتم ساعت چهار بعد از ظهر بود. با  وجود این...

خدمتکار گفت:  آقا گفتند که شما فردا دوباره بیایید، چون خوابند.

سرم را به زیر انداختم، گویی که در دادگاهی به حبس ابد محکوم شده باشم. روز بعد مصمم برگشتم تا با استاد جوان اسپانیای جدید دیدار کنم. این لقبی است که دوستانش بر وی گذاشتند. در طبقه سوم از آسانسور بیرون آمدم، با خوشحالی به پشت کفشم که رد خود را بر روی فرش درخشان زیر پاییم، بر جای می گذاشت، نگاه می کردم. سپس وارد سالن انتظار شدم. در انتظار دیدن استادی با آن همه اعتبار و استعداد بودم. صدای پاندول ساعت  در آن نزدیکی ها بلند بود. مجسمه گچی بتهوون را با چهره عبوس بر روی پیانویی اشرافی گذاشته شده بود که دربش بسته بود و در گوشه اتاق قرار داشت.

دفتر کار اورتگا بسیار تمیز و در خور فیلسوفی قرن بیستمی بود که همانند  نجیب زادگان همواره لباسی شیک و تمیز می پوشید.هیجان زده و ذوق زده شده بودم! صدای پا شنیده شد و گاست پدیدار شد.

-از دیدن شما مفتخرم.

گاست با اعتماد به نفسی خاص به روی صندلی نشست و بدون آن که حرفی بزند و مژه بزند به من زُل زد. گاست چهره ای زمخت داشت، بسیار زمخت، سرش طاس بود و سبیلی مغولی داشت، اما پیشانی اش خبر از علم و آگاهی او می داد. او یک اندیشمند است. شاید بعد از اونامونو او تنها اندیشمند اسپانیا خواهد بود. بنابر این حق داشت تا با لبانی بسته و چشمانی باز، بدون آن که چیزی بگوید به من زل بزند. ژستی که گاست به خود گرفته بود بسیار جذاب و آرام بود. گویی که آزورین در او جلوه کرده باشد. صورتی زمخت و دوست نداشتنی داشت اما جدیت یک فرد تحصیل کرده را داشت که به او می آمد، کمی خجالت زده شده بودم. به عنوان یک فیلسوف جوان با خویشتن داری ، در مورد وضع نه چندان رضایت مندش سخن گفت :

- حالم چندان خوب نیست. اعصابم ضعیف شده و باید مدتی به مزرعه بروم. همین حالا هم در حال استراحت هستم.

گفتم: طبیعی است با این همه کاری که دارید!

- بله، کارها خیلی زیاد است. باید به آرژانتین بروم. و در محیط غم انگیزش چیز بنویسم. باید کنفرانس بدهم. کتاب بنویسم. و بعد از بازگشت به سر کلاس بروم و درس بدهم. شما می دانید که من استاد دانشگاه مادرید هستم!   

همه این ها را گاست با اعتماد به نفس، آرامش و با احتیاط خاصی عنوان کرد. برای مدتی ساکت شد.  از این فرصت استفاده کردم و یکی از کتاب هایم را به او هدیه کردم، وی بدون آن که تشکر کند و عنوان کتاب را بخواند کتاب را گرفت. این یک امری طبیعی بود! او جدی و سرسنگین بود، گویی که  به مقام قداست رسیده بود! من در برابر او احساس کوچکی می کردم. در صفحه پیشکش کتاب خواند: "تقدیم به قله اندیشمندان اسپانیایی". این عین حقیقت است: اورتگا گاست قله ای است که من هیچ گاه نمی توانم به آن برسم. بالا رفتن از این کوه و رسیدن به قله برایم برایم طاقت فرسا است، شُش هایم توان انجام چنین کاری را ندارند.

گاست در آلمان تحصیل کرده و مسائل فلسفی ظریف و انتزاعی را در آن جا فرا گرفته است. او فلسفه، انضباط، ذکاوت، شگفت انگیز بودنش را در آلمان آموخته است.  در آن جا اعتماد به نفس و متانت خود را نیز باز یافته بود. او همانند یک سنجاب، زیرک و با سیاست بود!. نیچه می گفت:"الاغ می خواهد وانمود کند که می تواند بیاندیشد، اما همه تنها گوش هایش را می بینند ". گاست استاد فلسفه است. وی، باید این جملات سخت را به افراد سطحی بیاموزد.

دانشجویانش هم چنین باید کله طاس و براق او را تحمل کنند. و این برای شان کافیست. 

ساعت به تیک – تاک یک نواختش ادامه می داد. بدون آن که حرفی بزنم، با بند عینکم بازی می کردم. لباس گاست هیچ عیب و نقصی نداشت. در زیرِ شلوارش هیچ زانو بندی نبسته بود و جیب هایش هیچ کدام  قلمبه  نبود. موهای کمی بر سرش مانده بودند، اما با وجود این باید کتاب های بسیار دیگری را می نوشت. اکنون  به خاطر ضعف اعصاب کم کار شده است.

از من پرسید:

- نظرت راجع به دانشگاه مادرید چیست؟

جواب دادم:

- بسیارزیبا است. در هیچ کجای آن نوشته ای ندیدم که از نظر فرهنگی از دانشجویان چیزی بخواهند. مثل "آب دهانتان را بر روی زمین نیاندازید، بر روی دیوارها چیزی ننویسید..."

چهره عبوس بتهوون باز شد. انوار طلایی رنگ پرتو خورشید در فصل بهار به درون سالن می تابید. فکر کنم که چیزی برای گفتن نمانده باشد. ادامه مصاحبه آقای گاست را خسته تر می کرد.

- خب، آقای گاست، خدا نگهدار.

-خداحافظی می کنید!، آیا از آب و هوای دَم دَمی مادرید نمی ترسید؟ پالتو همراهتان هست؟

- نه آقای گاست. راستی! کتاب مراقبه های درونی دن کیشوت تمام شد؟

-دوست عزیز، اگر ضعف اعصاب بگذارد، فکر کنم که ادامه اش را زمانی دیگر بنویسم.

این قولی بود که از وی گرفتیم.  اگر ضعف اعصاب مجالش دهد، وی هم چنان یک قله خواهد بود... قله ای که من هیچ گاه به آن نمی رسم. 

 

[1]. José Ortega y Gasset

[2]. ALBERTO GUILLÉN

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران