دو چیز در یک اثر هنری وجود دارد

 دو چیز در یک اثر هنری وجود دارد

گفتگوی هانس اولریش اوبریست با دیمین هرست

ترجمه ی نوید جهانبخش

 

هانس اولریش اوبریست: تو معمولا مجموعه کار می‌کنی.

دیمین هرست: من همیشه از مجموعه‌ها خوشم می‌آمده. یادم می‌آید وقتی جوان بودم نقاشی‌ای از رابرت مادرول ( Robert Motherwell ) را نگاه می‌کردم. " صدای امواجِ دریا " را می‌شناسی؟ من فکر می‌کنم عالی بود. تو با تکرارِ مجموعه‌ها یک جور احساسِ امنیت به دست می‌آوری. اگر یک چیز را دوبار بگویی، خیلی متقاعد کننده است؛ از یک بار گفتن متقاعد کننده‌تر است ( می‌خندد).

همین طور من فکر می‌کنم که این می‌تواند به معنی بی‌پایان بودن هم باشد، که به تو کمک می‌کند تا بتوانی به صورتِ تئوری از مرگ دوری کنی. من خیلی زیاد در موردِ این موضوع فکر کرده‌ام. در همین راستا، این همان دلیلی‌ست که سیگار کشیدن را خیلی جذاب می‌کند. جدا از اعتیاد، جذابیتش در این است که هیچ چیز در زندگی قطعی نیست و همه‌چیز دائما در حالِ تغییر است، اما تو می‌توانی همیشه به چیزی مثلِ سیگار پناه ببری. این مثلِ تقلب کردن در مرگ است. اما این موضوع بسیار کشنده است و به همین دلیل سیگار باز هم جذاب‌تر می‌شود. مردم از تغییر می‌ترسند، پس به همین خاطر می‌توانی از طریق تکرار یک جور اعتماد در آن‌ها به وجود بیاوری. این مثلِ نفس کشیدن است و به خاطرِ همین من معمولا خودم را در مجموعه‌ها و جفت‌ها غرق می‌کنم. یک چیزِ منحصر به فرد کمی ترسناک به نظر می‌رسد.

هانس اولریش اوبریست: یک نوع زنجیره‌ی مرکزی در آثارِ تو، که بیشتر از یک مجموعه است، ایده‌ی آکواریم است. قبلا در مصاحبه‌های زیادی درباره‌ی این موضوع صحبت کرده‌ای، اما به نظرِ من جالب می‌شود اگر بتوانیم کمی درباره‌اش با هم حرف بزنیم. این بازدیدی مینیمال دارد اما از یک محتوایِ کاملا متفاوت نشات می‌گیرد. خوب این ایده‌ی آکواریم‌ها از کجا شروع شد؟

دیمین هرست: من همیشه یک چیزی نسبت به شیشه احساس کردم. من خیلی وقت پیش یک تجربه‌ی مجیک ماشروم داشتم که باعث به وجود آمدن یک جور ترس از متقارن شدن در من شد. من یک صفحه‌ی شیشه‌ای را تجسم می‌کردم که از درونِ من می‌گذرد. شیشه کمی ترسناک شد. من فکر می‌کنم شیشه کمی ماده‌ی ترسناکی‌ست. همیشه در حالِ امتحان کردن و استفاده از آن هستم. من عاشق این که در اطرافِ آکواریم‌ها بچرخم هستم، جایی که به دلیلِ حرکتِ چیزهایِ داخل آن تاثیراتی ناگهانی برایت به وجود می‌آید. شیشه چیزی‌ست که تو را وارد می‌کند و در عینِ حال دور نگه می‌دارد. این ماده‌ی فوق‌العاده‌ایست. یک چیزِ جامد اما بی‌دوام است.به همان شدت خطرناک هم هست. من فقط عاشق شیشه‌ام و این راهی‌ست که آدم‌ها را از هم جدا می‌کند در عینِ حال که به هم مرتبط‌‌‌ شان می‌کند؛ می‌توانی آن‌ها را به داخل دعوت کنی و در عین حال دور نگه داری. شاید به خاطرِ همین شیشه یکی از متریال‌های موردِ علاقه‌ی من باشد. و همین طور آب. نه، متریال موردِ علاقه‌ی من آب است و بعد از آن شیشه. اما آب و شیشه خیلی شبیه به هم هستند. شیشه در داخل آب فوق‌العاده است، شیشه وقتی که در آب باشد ناپدید می‌شود.

هانس اولریش اوبریست: و یک مجموعه‌ی حیوانات داخل فورمالدئید کار کردی.

دیمین هرست: اسمش تاریخ طبیعت بود. من فقط یک باغ وحش با حیواناتِ مرده را تجسم کردم. من به فکر کردن درباره‌ی انجام دادن آن ادامه دادم ولی بعد به تازگی ایده‌ای برایِ مصلوب کردن‌شان به ذهنم رسید که فکر می‌کنم واقعا هوشمندانه باشد؛ من باید این کار را انجام دهم. حالا  فکر می‌کنم در داخل آن‌ها یک داستان وجود دارد. همین طور فکر کردم که ایستگاه‌هایی با چهارده قطعه کابینت از صلیب درست کنم. من واقعا فکر نمی‌کنم که این‌ها مجموعه باشند. مطمئن نیستم.

هانس اولریش اوبریست: اگر کسی درباره‌ی تمامِ مجموعه‌های مختلف فکر کند، می‌تواند تمامِ کارهای تو را یک نوع سیستمِ باز بداند که در آن هر مجموعه‌ی جدید پایانِ مجموعه‌ی قبلی‌ست.

دیمین هرست: من فکر می‌کنم این‌ها جنبه‌هایی شخصی باشد. یک چیزِ مزخرف است که در آخرِ روز رویِ دیوار می‌رود. تو آپارتمان‌های زیادی را تزئین می‌کنی، مثلِ یک چیزی که بالایِ مبل نصب می‌کنی. یادِ دوستم جو استرومر ( Joe Strummer ) می‌افتم که مدت‌ها پیش به من می‌گفت، یک انسانِ غارنشین، سعی می‌کرد که بیرون برود و یک بوفالو را از پا در بیاورد و آن را با خودش برگرداند، تا بتواند بپزد و بخورد. بعد از خیلی جهات کسانی بودند که دستانِ خود را آلوده‌ی خون می‌کردند و به دیوار غار می‌کشیدند. این‌ها همه برایِ زیبایی غار استفاده می‌شدند. هنر از تمایل به جالب‌تر کردنِ محیطِ زندگی شما به وجود آمده است. من عاشقش هستم. یا حتی درباره‌ی موسیقی، یک نفر شروع می‌کند با استخوان‌ها به همدیگر ضربه می‌زند و یکی دیگر می‌گوید:« ما از صدایِ این خوشمان می‌آید و ما از نقش‌های رویِ دیوار هم خوش مان می‌آید. چرا شما همین جا نمی‌مانید تا ما برای‌تان گوشت بیاوریم، پس حداقل وقتی که بر می‌گردیم تا گوشت‌ها را بخوریم، در جایِ بهتری هستیم.» خوب من همیشه عاشق این طرز نگاه کردن به هنرم: هنر انعکاسی از زندگی‌ست. من فکر می‌کنم بینهایت راه‌های مختلفی برایِ رسیدن به این موضوع وجود دارد. تمامِ آثارِ هنری ذاتا یک چیز هستند.

هانس اولریش ابریست: بعضی از کارهای تو در فضای موزه‌های علمی به نمایش درآمدند و کارهای دیگرت بیشتر با فرمول‌های علمی دارند. من به این رابطه با علم علاقه‌مند شدم. می‌توانی کمی در این باره بگویی؟

دیمین هرست: من فقط مسیرِ حرکتم را به سمتِ علم سوق دادم – یا نه علم به معنایِ خاص آن – فقط داروها. این یک جور کلاژ به حساب می‌آید، نه؟ هنر همیشه خیلی ساده است، یا هنرِ خوب همیشه ساده است. من از علم به همان شکلی استفاده می‌کنم که پیکاسو برایِ ساختنِ کله‌ی یک گاو از صندلی و دسته‌های دوچرخه استفاده کرد. منظورم این است که چیزِ پیچیده‌ای درباره‌ی این موضوع وجود ندارد. علم توجه مردم را به خودش جلب می‌کند، اما هنر نمی‌تواند این کار را انجام دهد و بنابراین من به این سمت حرکت کردم. یا بهتر بگویم مردم علم را باور دارند اما درباره‌ی هنر برای‌شان ابهاماتی وجود دارد، به خاطرِ همین من از این موضوع استفاده کردم و علم را در آثارم به کار بردم. این برایِ من یک مسئله‌ی مهم است. همین طور این موضوع تاثیر بخش‌هایی از فیلم " رینگرهای مرده "ی ( Dead Ringers ) دیوید کرونِنبرگ ( David Cronenberg ) بر رویِ من بود.

هانس اولریش اوبریست: " کابینت دارو" ( Medicine Cabinet ) از رینگرهای مرده الهام گرفته شده؟

دیمین هرست: بله، جرمی آیرونز ( Jeremy Irons ) در نقش یک دکتر زنان بود با یک لباسِ مسخره‌ی قرمز و آن ابزارهای عجیب زنان و زایمان که مثلِ آثارِ هنری بودند. یک بودجه‌ی واقعا بالا برایِ وسایل پزشکی. و من یک سری کابینت دودزده‌ی سیاه دیدم و با خودم فکر کردم" عجب چیزی". به نظر فوق‌العاده بود. به خاطر همین یک سری برایِ خودم درست کردم. با مکنده‌های جف کونز ( Jeff Koons) و وسایلِ کنسولِ بازی و کارهای کارت شوویترز ( Kurt Shwitters) ترکیب شده بود. من داشتم فکر می‌کردم " اگر کرت شوییترز امروز زنده بود چه کار می‌کرد؟ خدا بیامرزدش، ممکن بود به می‌خانه برود یا ممکن بود کشیش بشود.

هانس اولریش اوبریست: به نظرم به مرزبائو ( Merzbau ) اش ادامه می‌داد.

دیمین هرست: آره، باید تمامش می‌کرد.

هانس اولریش اوبریست: چون هیچ چیز واقعا نمی‌توانست جلوی کارِ او را بگیرد.

دیمین هرست: فقط یک چیز.

هانس اولریش اوبریست: مرگ.

دیمین هرست: مرگ، بله. ازش متنفر نیستی؟

هانس اولریش اوبریست: از سوئیترز؟

دیمین هرست: مرگ. نه، من از سوئیترز خوشم می‌آید. من فقط از مرگِ لعنتی متنفرم. یک موجود احمقانه.

هانس اولریش اوبریست: یک حقیقتِ احمقانه. لئون گلوب ( Leon Glub ) به مرگ می‌گفت" حقیقتِ احمقانه".

دیمین هرست: اگر حقیقت داشته باشد. نمی‌دانم حقیقت دارد یا نه. ( مکث می‌کند) بی خیال، این واقعیت ندارد.

هانس اولریش اوبریست: این یک شایعه‌ست.

دیمین هرست: الویس هنوز همین اطراف است. و روابط جنسی واقعا به تولید مثل منتهی نمی‌شوند. پس آمیزش به چه دردی می‌خورد؟

هانس اولریش اوبریست: یک شایعه‌ی دیگر.

دیمین هرست: آره، این یک شایعه است. چرند است. من یک جمله‌ی قصارِ بی‌نظیر از جورج برنز ( George Burns ) کمدینِ آمریکایی شنیدم. یک نفر از او در یک مصاحبه در نود و شش سالگی سوال کرده بود " درباره‌ی مرگ چه فکر می‌کنی؟" و او گفت" انجام شده" ( می‌خندد)

هانس اولریش اوبریست: ( می‌خندد) عالیه! داشتیم درباره‌ی علم حرف می‌زدیم.

دیمین هرست: بله، تمامِ داستانش کیمیاگری و همه چیز است؛ خارق‌العاده است. تلاش برایِ درک کردنِ دنیا، نگاه کردن به کلیدها برایِ فهمیدن: این کاری‌ست که هنرمندها به خوبی و با روش‌های مختلف انجام می‌دهند. این مثل چیزی‌ست که خدا باید باشد، راهی که آن‌ها قرص‌ها را به شما می‌فروشند، شکل‌ها، آرمانشهر، آرزو، دارو. ما راهِ زیادی آمدیم تا دکترهای تقلبی را بشناسیم.

هانس اولریش اوبریست: آیا از موزه‌های علمی الهام گرفته‌ای؟

دیمین هرست: بله، من عاشق آن‌ها هستم، موزه‌های تاریخِ طبیعت، هر چیزی که فکرت را از مرگ بیرون بیاورد، واقعا، یا این که توجهت را به این موضوع جلب کند. من از این جور چیزها خوشم می‌آید. فوق‌العاده است وقتی که شما احساس می‌کنید که هم سرگرم می‌شوید هم چیزی یاد می‌گیرید. من همیشه احساس می‌کردم اگر بشود این کار را با هنر کرد شاهکار است.

هانس اولریش اوبریست: من خیلی دوست دارم که درباره‌ی روش کار کردنِ تو بیشتر بدانم، در دوره‌های مجموعه، آرشیوها و استودیوها. پیکاسو می‌گفت یک چیز هرگز نباید استودیو را تسلیم کند: باید در را ببندی و یکی جدید برداری و فراموشش کنی و استودیوهای بیشتری را پشت سر بگذاری. هر بار همدیگر را می‌بینیم، یه یک جای دیگر اشاره می‌کنی و این شبیه به آن است که در همه جای دنیا یک استودیو داشته باشی.

دیمین هرست: من فکر می‌کنم قطعا باید همه‌شان را تعطیل کرد. یک نفر یک بار به من گفت:« چه چیزی را بیشتر از همه چیز دوست داری؟ باید آن را حتی زمانی که تمامِ این تانک‌ها و ماشین‌های بزرگ و مردم و تمامِ چیزهایی که در گالری هستند و در میان تمامِ هرج و مرج‌ها دوست داشته باشی.» من گفتم:« نه، من از آن لعنتی متنفرم.» من زمانی دوستش دارم که تماما یک چیز باشد و نتیجه‌ی آن یک نمایشگاهِ نهایی فوق‌العاده است. پیکاسو در شهرت غرق شده بود. این طور نبود؟ فکر می‌کرد هر زمانی که باسنش را تمیز می‌کند مردم باید این کارش را مهم تلقی کنند. من این روزها خیلی بیشتر از این که پیکاسو برایم قانع کننده باشد تحتِ تاثیر بیتل‌ها هستم.

هانس اولریش اوبریست: چرا بیتل‌ها بیشتر از پیکاسو؟

دیمین هرست: آن‌ها در دوره‌ی خودشان تاثیر خیلی بیشتری رویِ آدم‌های اطراف‌شان داشتند و با روشی خیلی عمیق‌تر با حقایق دست و پنجه نرم می‌کردند. آن‌ها در جامعه بزرگ شده بودند و توانستند تغییراتِ زیادی هم درست کنند. پیکاسو نابغه است، اشتباه برداشت نکن، مخصوصا در دوره‌های آخرش. شاید دلیلش این باشد که من هنرمندم... در بچگی فقط عاشق بیتل‌ها بودم. من فکر می‌کردم دوست دارم یک بیتل یا چیزی شبیه به آن باشم. خیلی با مزه است چون من از نسلی متفاوت بودم. وقتی که بیتل‌ها کار می‌کردند من وجود نداشتم. من متولد 1965 هستم، پس شاهدِ یک اتفاق دستِ دوم بودم، در عینِ حال درباره‌ی پیکاسو هم برایِ من به همین شکل است. و باز برایِ پانک بودن هم خیلی جوان بودم. بخش زیادی از نسل من چیزهای پانکی را از دست دادند که واقعا شکافی عمیق و باز ایجاد کرده بود، ما هنگامِ ظهورش به دنیا آمدیم، ما شبیه به هنرمندان پانک بودیم. بعضی از ما روش‌های زیادی داشتند. من همیشه فکر می‌کردم؛ مخصوصا زمانی که به بیتل‌ها نگاه کنید و بعد به هنرمندانی که در آن دوره کار می‌کردند – ریچارد همیلتون ( Richard Hamilton) و پیتر بلیک ( Peter Blake ) – متوجه می‌شوید که بیتل‌ها واقعا چیزِ متفاوتی درست می‌کردند. هنرمندان، مخصوصا هنرمندان آمریکایی واقعا این طور نبودند.

هانس اولریش اوبریست: وارهول کارِ متفاوتی کرد.

دیمین هرست: بله، واهول و بیتل‌ها بودند. با پیکاسو، شاید استعداد کمی زیاد آشکار باشد. من نمی‌دانم. پیکاسو به ایده‌ی خودش درباره‌ی خودش تبدیل شد؛ او یک شخصیت درست کرد و آن را زندگی کرد، در حالی که بیتل‌ها ارتفاعِ موفقیتِ خودشان را شکافتند، که واقعا کارِ بی نظیری برایِ انجام دادن بود. آن‌ها فقط از این موضوع خسته شدند و گفتند که دیگر توری برگزار نخواهند کرد. آن‌ها دیگر نمی‌خواستند بروند تا پولی بگیرند. که برایِ آدم‌هایی در طبقه‌ی کارگر خیلی عالی بود.

هانس اولریش اوبریست: وارهول هم در مجموعه‌ی تو وجود داشت. می‌شود کمی بیشتر درباره‌اش بگویی؟

دیمین هرست: وارهول فوق‌العاده است. نمی‌توانی درباره‌اش بحث کنی. خیلی ساده است نه؟ و از نظر تصویر بی نظیر. ساده، ارزان، ساده. او به سادگی چیزها را پیچیده نمی‌کند. من فکر می‌کنم این خوب است. در دوره‌ی مصرف‌گرایی و تمامِ این چیزهایی که وجود دارد، هنر دارد یک جنگِ چند صد ساله را با تمامِ انواع تصویر سازی انجام می‌دهد. ما هنوز هم در حالِ جنگیدن با آن هستیم. نقاشی‌هایی که در حالِ حاضر می‌کشم درباره‌ی همان جنگ است. نقاشی‌ها بعد از آن که روزنامه‌ها رنگی شدند از دور خارج شدند. وقتی روزنامه‌ها رنگی شدند، مثل این بود که اطلاعات و تصاویر را بیش از اندازه به دست بیاورید. روزنامه‌ها درباره‌ی حقایق و واقعیت‌ها هستند، و تو فکر می‌کنی که در حال دریافت حقیقتِ دنیا از آن‌ها هستی در حالی که چنین چیزی وجود ندارد؛ آن‌ها کاملا غیر واقعی هستند.

هانس اولریش اوبریست: به چه نقاشی‌ای اشاره می‌کنی؟

دیمین هرست: نقاشی‌های رئالیستیکی که خودم در حالِ انجام دادن شان هستم. مثل آن‌هایی که در نمایشِگاه گگوسیان در پاییز به نمایش در خواهد آمد. مثلِ این است که یکی از آن تصاویر را برداشته باشی و سعی کنی که آن را به یک نقاشی تبدیل کنی، چون نقاشی‌ها را باور داری و تصاویر را نه، پس با این کار می‌خواهی تصاویر را دور بیندازی. اگرچه اتفاقی که می‌افتد، این است که ما تصاویر را باور می‌کنیم.

هانس اولریش اوبریست: این نقاشی‌ها چطور کشیده شدند؟ آیا آن‌ها را کسانی که برایِ تو کار می‌کنند کشیده‌اند، مثل کمپانی وارهول؟

دیمین هرست: به مدتِ دو سال با یک مجسمه‌ساز به نامِ نیک لمپ ( Nick Lump ) کار می‌کردم. من این عکس‌های کوچک را به او می‌دادم و می‌گفتم می‌خواهم مثل این‌ها باشند. اما من دقیقا نمی‌دانستم چه چیزی می‌خواهم. ما هیچ نتیجه‌ی خوبی نگرفتیم، کار کردیم ولی نتیجه‌اش فاجعه بود. ما سعی کردیم که این کار را با رنگ پاش انجام بدهیم. من باز هم می‌آمدم و نقاشی‌ها را نگاه می‌کردم و هم چنان حالم ازشان به هم می‌خورد. بعد از تمامِ رنگپاشی‌ها، بعد از دو یا سه سال، ما دوباره به نقاشی روغنی رو آوردیم. وقتی که نظم را یاد گرفته باشی، نقاشی روغنی تمامِ آن را دوباره بر می‌گرداند.  ما هنوز به جایی که می‌خواستیم نرسیدیم، تنها چیزی که می‌دانم این است که بهتر شده‌اند. در حال نزدیک‌تر شدن به چیزی که من می‌خواهم هستند. من عکس‌های خودم را می‌گیرم. از جواهرات عکاسی می‌کنم. از حشرات عکس می‌اندازم، این حجم از تصاویر را تولید و به جمع کردنشان ادامه می‌دهم. اما این واقعا یک هرج و مرج است چون من اصلا نمی‌دانم که چه می‌خواهم. من دائما تمام می‌کنم و شروع می‌کنم. من هم چنان به گویا و سوتین فکر می‌کنم، و به نوعی آن را تجسم می‌کنم و در در انتها فقط نقاشی لعنتی را می‌کشم. من در یک اتاق لاغر و کوچک با یک لامپ می‌نشینم و سلف-پرتره‌ی خودم را می‌کشم. درباره‌ی کاری که الان می‌کنم پیچیدگی‌های زیادی وجود دارد. تو باید جوان باشی، باید خوش اندام باشی، تا بتوانی کارهایی که من می‌کنم را انجام بدهی، من فکر نمی‌کنم که بتوانم دوام بیاورم در چنین کاری.

هانس اولریش اوبریست: پس کارها کم می‌شوند؟

دیمین هرست: بله، باید همین طور بشود. اگر کسانی را استخدام کنی تا برایت کار کنند و آن‌ها پیر شوند و تو دائما به جایگزین کردنِ جوان‌ترها با آن‌ها ادامه بدهی، خودت هم در حالِ پیر شدن هستی و این به یک جریانِ روانی تبدیل خواهد شد. اما اگر همه را به کار بگیری و آن‌ها پیر شوند، در نهایت آن‌ها نمی‌توانند چیزهایِ بزرگِ اطرافت را برایت جابه‌جا کنند. خوب به جای این که از آن‌ها با نیرویی جوان‌تر خلاص شوی، چرا کار را کوچک‌تر نکنی؟ می‌توانی چیزهای کوچک‌تری درست کنی که آن‌ها بتوانند جابه‌جای‌شان کنند. هرگز کارت با این استودیویِ لعنتیِ آدم‌های پیر که چیزهای کوچکِ دور و برت را جابه‌جا می‌کنند تمام نمی‌شود- می‌شود این را با چوب درست کنی لطفا؟ من نمی‌توانم استیل را جابه‌جا کنم. خیلی خوب می‌شد اگر می‌توانستی این کار را انجام بدهی. من عاشق ایده‌ی کمپانی هستم، یک کمپانی به سبک قدیمی. من قلبا یک پسر به سبک قدیمی هستم، واقعا.

هانس اولریش اوبریست: از جهاتی این احساسی شبیه به یک نوعِ جدید از کمپانی وارهول را دارد. اما این ایده‌ی بازبینی نقاشی‌ها خیلی جالب است. می‌توانی بدونِ تمرکز رویِ نقاشی از شرِ تمامِ این ساختارها خلاص شوی. چرا نقاشی؟

دیمین هرست: مثل این است که بگویی چرا کتاب؟ این فقط یک راهِ خوب برایِ انتقالِ حرف است. یک جادویِ فوق‌العاده. خیلی ساده است؛ جادویی که برایِ یک چیز دو بعدی یا سه بعدی وجود دارد و می‌تواند احساساتِ مردم را تحریک کند.

هانس اولریش اوبریست: تو اشاره کردی که یک نمایشگاه به همراه یک کتاب از طراحی‌هایت در نیویورک خواهی داشت.

دیمین هرست: اسمش " بدن " است. من فقط سیصد طراحی برایِ لری گگوسیان فرستادم، خوب این چیزی شبیه به تمامِ کارهایی‌ست که انجام داده‌ام. وقتی طراحی کردن را شروع کردم، اصلا نمی‌خواستم هیچ کس آن‌ها را ببیند. اما وقتی که این‌کار را به شکلی طولانی مدت انجام دادم و پیرتر شدم، فکر کردم شاید خوب باشد که دیده شوند.

هانس اولریش اوبریست: آیا طراحی برایت یک برنامه‌ی روزانه است؟

دیمین هرست: بله، این اولین قدم است این طور نیست؟ تو یک ایده داری و زمانی که برایِ به یاد نگه داشتن خیلی پیچیده می‌شود، این بهترین راه برایِ تصویر کردنِ آن است. این یک روش ارزان و تاثیرگزار برایِ تصویر کردن است. من عاشقش هستم. می‌توانی در هر اندازه‌ای که لازم است کار کنی. می‌توانی تجسمش کنی. به خاطر همین من همیشه این کار را می‌کنم. می‌توانم با چند خط، یک مداد و یک کاغذ در هر ابعادی که برایِ کشیدنِ یک تانک لازم باشد کار کنم. به همین طریق هیچ اشتباهی برای‌تان گران تمام نمی‌شود.

هانس اولریش اوبریست: پیتر فلسینگ( Peter Flessing ) طراحی کوسه را به من نشان داد.

دیمین هرست: آن بعد از خودِ اثر انجام شد. پیتر گفت که یک طراحی از کوسه می‌خواهد و به خاطرِ همین من برایش این کار را انجام دادم. من فکر می‌کنم این که بعد از پایان کار انجام شده است چون می‌توانی ببینی که از رویِ عکسی که از آن گرفته شده است طراحی کرده‌ام.

هانس اولریش اوبریست: آیا طراحی‌های کمی بعد از انجام اثرت می‌کشی یا تعدادِ زیادی از آن‌ها وجود دارد؟

دیمین هرست: من فکر می‌کنم تا زمانی که وانمود نکنی آن طرح‌ها از قبل کشیده شده‌اند مشکلی نیست. اگر کسی به من می‌گفت، می‌توانی برایم یک طراحیِ کوسه بکشی؟ من اهمیتی نمی‌دهم و این کار را می‌کردم. اما طرحی که از قبل کشیده شده است جالب‌تر است، چون سعی می‌کنی امکانات مختلفی را پیدا کنی و مراحل رسیدن به کوسه‌ی نهایی را ببینی.

هانس اولریش اوبریست: آیا در نمایشگاهت طراحی‌های ناشناخته‌ای که هیچ‌کس ندیده است وجود دارد؟

دیمین هرست: بله خیلی زیاد. چند طراحیِ فاجعه از مجسمه‌هایی که هرگز نساخته‌ام وجود دارد. یک چیز هم به اسم لمبی عاشق اسنودل ( Lambie loves snoodle ) است. یک کالسکه، یک مانیتورِ بچه و یک جمجمه در آن دیده می‌شود؛ این یک ایده‌ی احمقانه از صحبت یک مرگ و تولد به وسیله‌ی یک واکی تاکی یا یک موبایل است. عنوانش از عمق قلب‌های تنها است.

هانس اولریش اوبریست: این اثر هیچ وقت درست نشد؟

دیمین هرست: نه، فکر هم نمی‌کنم هیچ وقت بسازمش. ایده‌های زیادی مثل این وجود دارد. خیلی زیاد. وقتی که ایده‌ای داشته باشی از یک حیوان در فرمالدئید شروع به طراحی از تمامِ حیوانات می‌کنی. من می‌خواستم یک قایقِ مدوسای بزرگ با حیوانات مرده و یک میزِ قصابی بزرگ درست کنم اما هرگز ساخته نشد. یک اثر فوق‌العاده از یک پروانه که به وسیله‌ی دو خوک به هم دوخته شده از باسن ساخته شده؛ شما پشت آن را می‌برید و چهار طرفِ گوشت بال‌ها را درست می‌کنند. این یک چیزِ بزرگ است، مثل پروانه‌ی مرگ،  که هرگز نساختمش. می‌توانی خیلی سریع طراحی کنی و این کارِ ساده‌ایست اما وقتی به هزینه‌ی ساختِ آن فکر می‌کنی می‌بینی که پولِ هنگفتِ مسخره‌ای احتیاج دارد.

هانس اولریش اوبریست: تمامِ این مناظره در روزنامه‌ی پریروز بود. مردم درباره‌ی کوسه سوال می‌کردند: در آینده چطور خواهد شد؟ آیا مهم است که کوسه‌ی دیگری باشد؟ آیا مهم است که تو به عنوانِ هنرمند کوسه را انتخاب کنی؟ یا هر کسِ دیگری می‌تواند این کار را انجام دهد؟

دیمین هرست: ایده‌ی جایگزین کردنِ کوسه کمی مسئله‌ی سختی بود. کوسه‌ی اصل ( در اثر غیرممکن بودنِ فیزیکی مرگ در ذهنِ فردی زنده) خیلی بد انجام شد – مشکل این است. در مواردِ دیگر لزومی به جایگزین کردن نیست. همه چیز در ذهن من قابل جایگزینی‌ست، اما در این صورت من کسی نیستم که درباره‌ی آن تصمیم می‌گیرد، چون این اتفاق زمانی می‌افتد که من رفته‌ام. اما من درباره‌ی چیزی که کوسه به نظر می‌رسید احساسِ خیلی بدی داشتم، چون فاسد شده بود. کوسه باید عصبانی به نظر می‌رسید. به خاطر همین من فکر می‌کنم آن واقعا کاری که من دوست داشتم را انجام نداد. مشکل کوسه این بود که هم با موما ( Moma ) کار شد هم با چارلز ساعتچی ( Charles Saatchi )؛ آدم‌های زیادی در حالِ انجامِ آن بودند و درگیرِ کمیسیون شده بودند. آدم‌های مختلفی به آن‌ها توصیه کرده بودند که نیازی به تزریق کردنِ چیزی به کوسه نیست. من می‌خواستم به کوسه تزریق کنم اما آن‌ها نمی‌خواستند – چارلز کمی سرسخت بود – و من را مجاب کرد تا این کار را انجام ندهم. پس نهایتا هیچ تزریقی صورت نگرفت و آن تنها چیزی بود که بدونِ تزریق انجام شد. بعد ما تمامِ آن داستان را داشتیم که شروع به جابه‌جا شدن کرد. کاملا از دورن در حالِ فاسد شدن بود و ما با آن مشکلی جدی پیدا کرده بودیم. در نهایت، چارلز خودش رفت و آن را سوزاند، پوستش را کند و رویِ یک ورقِ فایبر گلس کشید، پس بعد از این اتفاق دیگر آن یک کوسه نبود و این کاملا اشتباه بود: شکلش اشتباه بود، دیگر ترسناک به نظر نمی‌رسید، خطرناک به نظر نمی‌رسید و مثلِ یک کوسه نبود. پس برایِ من گرفتاری الان را ایجاد کرد، فهمیدن چیزی که می‌دانم. من می‌توانم برگردم و یک کوسه‌ی جدید بگیرم و کاری کنم که دقیقا همان‌طوری که دلم می‌خواست در حقیقت به نظر برسد درستش کنم چون هنوز زنده‌ام و فکر می‌کنم این خوب است. اما این مثالی‌ست از یک اثر که خیلی بد ساخته شده بود. این مثل ونوس دِ میلو ( Venus de Milo ) نیست که دستش گم شده است – به نظر فوق‌العاده می‌رسد. برایِ آثارِ قدیمی می‌توانی از تخیلت استفاده‌های زیادی بکنی. در این راستا یک لذت بزرگ این است که به چیزها نگاه کنی و زندگی‌های گذشته‌شان را بازسازی کنی. منظور من این است که، هر روز باید با مرگِ خودت دست و پنجه نرم کنی، پس برایِ این که این کار را با ترسی زیاد پشت سر نگذارید بهترین کار این است که با مرگ یک چیزِ دیگر درگیر شوید.

هانس اولریش اوبریست: بعضی هنرمندها در دهه‌ی 1960 سعی کردند قرارداری را درست کنند مبنی بر این‌که یک اثر باید با روشی خاص سر و کار داشته باشد. این بخشِ دیگری از سوال من است: درباره‌ی این تجارت سخت چطور فکر می‌کنی؟

دیمین هرست: من اهمیتی نمی‌دهم. دو چیز در یک اثر هنری وجود دارد، این طور نیست؟ یک بخش تصویری‌ست و یک بخش فکری؛ یک چیزِ مغزی و یک چیزِ چشمی‌ست که کار می‌کند. در این راستا بخشِ فکری همیشه ثانویه است؛ مهم نیست چه‌قدر هنر کانسپتچوآلِ بزرگ یا مهمی باشد، در نهایت، در برابرِ چشم یک مسئله‌ی درجه دوم است. اگر رویِ دیوار خیلی خوب به نظر برسد، هیچ چیزی مهم نیست، واقعا اهمیتی ندارد. اما من فکر می‌کنم تو باید مراقب باشی. وقتی که یک اثرِ هنری درست می‌کنی، یک ایده وجود دارد و تو شروع به بازی کردن با آن می‌کنی و بعد آن را خلق می‌کنی. اما ممکن است ایده‌ای داشته باشید و چیزهایی را به خاطرش کنارِ هم بچینید و بعد هیچ نتیجه‌ای نداشته باشد. به خاطر همین من فکر می‌کنم اگر چیزها بتوانند وارد زندگی شوند پس به همان شکل می‌توانند بمیرند. تو می‌توانی یک اثرِ هنری درست کنی و آن را به زندگی بیاوری، اما بعد شاید پس از پانصد سال عمرش تمام شود. من واقعا هرگز به این موضوع فکر نکرده‌ام. فکرِ عجیبی‌ست، فکرِ خوبی‌ست.

هانس اولریش اوبریست: طولِ عمرِ محدود؟ مثلِ ساختمان‌ها.

دیمین هرست: بله، مثلِ هر چیزِ دیگری. در ذهنِ من هنر جاودانه است، اما شاید طولِ عمر محدودی داشته باشد. تمامِ این شاهکارهای قدیمی در حالِ از بین رفتن هستند و ما آن‌ها را به وسیله‌ی حفاظت کردن تلاش می‌کنیم نگهداری کنیم. مثلِ همان فیلم اچ جی ولز ( Hg Wells ) به نامِ ماشین زمان ( The Time Machine ) وقتی که کتاب در دستانش از بین رفت. تو خواهی دید که این اتفاق برایِ هنر هم می‌افتد، من این‌طور حدس می‌زنم. این اتفاق در نهایت با نقاشی‌های جکسون پولاک ( Jackson Pollock ) هم خواهد افتاد. یا افتاده؟ می‌توانی مدلِ دیجیتالش را بسازی. شاید هنر شبیه به عشقِ واقعی باشد؛ شاید هرگز نمیرد. به هر حال این آرزوی من است. اما با دنیا از بین می‌رود. اگر ما هیچ کاری نکنیم، زمین با خورشید برخورد خواهد کرد و به سادگی کارمان ساخته می‌شود.

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران