نكاح دوگانه ­ی خاكستر

   نكاح دوگانه ­ی خاكستر

    نگاهی به نقاشی­ های وحيد حكيم (نورِ لا)[1]

 نوشته­ ی كيوان باجغلی

 

 

« كلمه، سكوت را از سخن گفتن باز می دارد.»

                                                            اوژن يونسكو                                                     

                                                             

 

« اثر هنری آفريده ­ی خطری است كه سخت تاب آورده می­ شود،

   آفريده­ ی تجربه ­­ای كه تا پايان رها نمی­ شود، تا آن­ جا که دیگر

   آدمی را يارای ادامه ­ی آن نيست.»

                                                          راينر ماريا ريلكه

 

 

 

 

 

توأمان تـو را نزد خـود فـرامی ­خـوانند و نگاهـت را پس مـی ­زننـد؛ پنجــره ­هايـی كه طـيفِ رنگْ­ بافته ­های سياه ­شان، حركت چشمانت را بر سوسوی نقاط روشن ­شان كُند می ­كند تا شبِ اندام ­هايت در مسير عصب فرو ريزد، تا درنگِ اندام­ هايت بر تراكم های متغيرِ آن نقاط روشن، در بطن اليافی دم به دم تاريک ­شونده، استيلای سياه منظرت را ترجمه ­ای از امر محال بنامد، ترجمه­ ای ناممكن از ميل و اشتياقی ديرين.

 

چارگوش ­های قلمروِ دوگانه ی «نورِ لا» را چه ­بسا بتوان توأمان هم تصویری از آن ظلمتِ روشنگر و درخودنگری دانست كه در مقام «ميانجی ناپديد شونده» (vanishing mediator) گذار از طبيعت به فرهنگ را ميسر می­ سازد، و هم تصویری از آن روشنايیِ تاريک ­زايی كه ازطریـق نفی بازنمـايی، ازطریـق نفیِ نفی، گذار از فرهنگ به طبیعت را صـبورانه انتظار می­ کشد.

 

■ ■

 

«نور لا» به­ منزله ­ی ظلمتی روشنگر و درخودنگر(self-reflexive) ، تداعی­ كننده­ ی «شب جهانِ» هگل است، شبی كه نفی انتزاعی مطلق را نمايش می ­دهد، شـبی كه هگل آن را در قطعه ­ای كوتاه، پيش از نگارش «پديدارشناسی روح»، چنين تصوير می ­كند:

 

   « آدمی اين شـب است، اين هيچ تهی ، كه همه چيز را در صراحـت و سادگی آن در برمی­  گيرد، انبوه  بی ­پايانی از تصورات و تصاويری كه هيچ كدام­شـان از آن آدمی نيســت، يا هيچ يک را حضـوری  نيست. اين شب، اين درونْ ­پهنه ی طبيعت، كه در اين­جا، در نفْس ناب، در تصوراتی وهم ­انگيز وجوددارد، شـبی است كه گرداگردِ نفْس را می­ پوشـاند، شـبی كه در آن، اين ­جـا، يک سر خون­ چكان پرتاپ می­ شود – آن­ جا يک شبح ديگر، شبحی سپيد و موحش، ناگاه اين ­جا روياروی نفْس، و درست به همانشیـوه ناپديد مـی­ شـود. آدمـی چنين شـبـی را در يک نـظر مـی­ بينـد، در يک لحـظه، آن گاه كه به چشم  آدميان نگاه می­ كند – به درون شبی كه هولناک می ­شود.»[2]

 

رابرت سينربرينک[3] هنگام تفسير اين قطعه در زمينه­ ی آثار ژيژک بيان می كند كه هگل در اين قطعــه تجــربه   ­ای «خـشــن و مخــرب» را شــرح مـی­ دهــد، تجـربه­ ی پيشــاسـوژه ­ایِ آفرينـش ِ «نا- شخصی» و «ناخودآگاهِ» تصورات و تصاويری كه مبنای ظهور سوبژكتيويته ­ی خودآگاه است. اين ذهنيت پيشابرهانى (pre-discursive)، پيشاعقلی و ناخودآگاه، بخشى از طبيعت نخستین آدمی است. اين قلمروِ ذهنی مبيّن خويشتنی ناب و بی­ سيماست، كه قلمروِ تاريک ناخودآگاهش، قلمروِ تاريک موجودات خيالی­ اش (يک سر خون­ چكان، شبحى سپيد و موحش)، دقيقاً همان چيزی است كه گذار از وجود طبيعی آدمی به سوژه­ ی اجتماعی و فرهنگی را ميسر و آسيب ­زا می­ سازد. اين همان مغاک نفی ­گرايانه ­ای است كه در نگاه خيره و غريب ديگری سوسو می زند؛ مغاک زايشِ سوبژكتيويته؛ شبِ چشم؛ شب نابِ خویشتنی بی­ سیما؛ حالت خشونت ­آميزِ در خود فرورفتن؛ انقباض؛ گسستن تمامی پيوندها با جهان عينی؛ نفی اشيا؛ نفی بدن؛ شبِ نفی آن چه تقسيم ناپذير است؛ شبی كه ژيژک آن را به ­منزله­ ی نيروی نفی­ گرا، بنيان ­كن و متلاشی­ كننده ­ی قوه­ ی خيال (imagination) قرائت می ­كند، شبی كه در آن نه سویه ­ی تركیب كننده و سازنده­ ی قوه ­­ی خيال، بلكه برخلاف تصـور كانت در «نقد عقل محض»، سويه ­ی مخرب و نفی­ كننده­ ی خيال صحنه را به دست می­ گیرد. آن چه در اين شب برانگيخته می شود نيرويی است كه كثرت درهم­ آشفته ­ی اشيای نامعين را به وحدت نمادين ابژه ­های كرانمـند بدل می­ سـازد، نيرويی كه هر جزئی را از كليتی كه بدان تعلـق دارد جـدا می ­كند و بدان استقـلال می­ بخشد : سری بدون بدن، شبحی بدون جسم، رنگ­ هایی بدون شكل، بدنی بدون اندام ­ها و اندام­ هایی بدون بدن.

 

اين شب موحش به سپيده ­دمانِ «انسان شدن» می ­انجامد، به سحرگاهِ سوژه : عبوری ناگزير از شب جنون و تاريكی به روزِ عقل و فرهنگ؛ گذاری آسيب ­زا از وجود طبيعی به سوژه­ ی فرهنگی و اجتماعی ؛ شب زايش كلمات بر سكوی قربانگاه اشيا؛ شب نفی ريشه ­ای چيزها؛ شب تولد کوگیتو؛ شبی که تاریکی آن برخاسته از نكاح خاكستر است با اشیا.

 

اين شب از منظر شلينگ «شب نابِ نفْس» (pure night of the Self) ناميده می ­شود : ژست خشنِ در خود فرو رفتن. بدون اين تجربه­ ی نفی ­گرايانه ­ی راديكال و بدون گذار از اين جنون ناگزير، سوبژكتيويته­ ای در ميـان نخـواهــد بود. در تار و پود اين شـب، واقـعـيت به دســت نيروی نام ­دهـنده­ ی زبان شرحه­ شرحه می­ شود تا آگاهیِ سوژه شكل بندد، تا امر نمادين بر زندگی ما سايه افكند، تا امر واقعی هم چون امر محال پشت مرزهای شناخت مترصدانه برجای بماند. سرشت شكافنده ­ی اين شب گويی نفى­ كننده ­ی اين سخن بكت است: «نقش اشيا احيای سكوت است.»[4]

 

نقاشی­ های مجموعه­ ی «نور لا» از اين منظر چه ­بسا تصويری از بافت درهم ­تنيده ­ی خيال و شناخت باشند، تصويری از بطنِ آگاهیِ سوژه، تصويری كه گويی از تابلويی به تابلوی ديگر تاريک­ تر می ­شود تا شاید بر فروغ زبان بيفزايد، تجربه ­ای پيشاسوژه ­ای كه از «مرگ» زندگی می­ آفرينـد، كه در دل دهشـتِ اين شـب، ابژ ه ها را رقـم می  ­زنـد؛ آن ­جا كه نفـی حضـور به خلـقِ «من» می ­انجامد، آن ­جا كه سياهی تابلو نگاه بيننده را نزد خود فرامی­ خواند.

 

■ ■

 

«نور لا» اما در مقام روشنايیِ تاریک ­زا شاید تداعی­ كننده ­ی «شب ناگزيرِ» بلانشو باشد، نوری كه روشنايی­ اش پرده از فريب بازنمايی برمی­ گيرد، و توأمان تاريک ­زاست، چرا كه امر محال و ناممكن را نشانه می­ رود.

 

ريشه ­های نفی بازنمايی را به گواه تاريخ هنر غرب می ­توان تا عصر منع بازنمايیِ چهره­ ی مقدس نزد مسيحيان متقدم در قرن سوم ميلادی، عصری كه شورای كليسايی الويرا فرمان داد : «مبادا آن چه را تكريم و ستايش می­ كنيم بر ديوارها نقاشی كنيد»، و تا عهد شمايل ­شكنی در قرن هشتم ميلادی رديابی كرد، عهدی كه سرسختانه بيان می   ­ داشت : «الوهيت نه در رنگ كرانه گيرد، نه در چوب، و نه در سنگ.» ته­ نشست ميراث آن عهد را شايد بتوان از منظری ديگر در هنر انتزاعی بازيابی كرد، هنری كه در آغاز قرن بيستم گويی وسوسه ­ی تخطى از فرمان متولّيانِ ايمان یهودی ــ مسیحی را در كسوتِ وسوسه ­ی نمايشِ امر نمايش ­ناپذير به جريانی دوران­ ساز در تاريخ هنر بدل ساخت، و بدين­ سان كوشيد تا اين امتناع ديرينه و تاريخی را رنگ و طنينی از تجسد و تجسم ببخشد. اما هنر انتزاعی گويی با وام گرفتنِ صورت آن فرمان مذهبی و نهی­ كننده، واژگونی محتوای آن فرمان را به ارمغان آورد. به بيان ديگر، اگر شمايل­ شكنانِ مسيحی بازنمايی چهره ­ی مسيح را نفی تمامی ابعاد آسمانی و لاهوتی او می­ دانستند و بر اين باور بودند كه امر مقدس را بايد هم چون تصويری در دل نقش زد و در سينه نگه داشت، نه آن كه با بازنمايی­ های عينی مایه ی حقارتش شد، هنرمندانِ هنر انتزاعی نيز بازنمايیِ جهان عينی را نفی سكوت، آشوب و آن امر ناشناخته  ­ای می­ دانستند كه در بطن جهان تن به زبان و بازنمايی نمی ­دهد، منتها با اين تفاوت كه ايشان با قدم نهادن در شبِ نفی بازنمايی و جسميت بخشيدن بدان شب بر بوم نقاشی، به برآمدن جوانه ­های پرسش از امكان و خاستگاه اثر هنری ياری رساندند.

 

اما نقاشی های وحید حکیم در مجموعه ی  «نور لا» گويی نفی بازنمايی يا نفیِ نفی را تا سرحد نهايی آن به تماشا می ­گذارد، تا آن­ جا كه ديگر چيزی جز پهنه ­ای تاريک، سياه و خالی برجای نمی ­ماند. پهنه ­ای تاريک كه كماكان نقاطی روشن با تراكم ­ها و پراكندگی ­های متفاوت در آن سوسو می ­زنند، چرا كه سياهیِ مطلقْ ناممكن است، چرا كه جفتِ مرگ ــ حضور برخلاف گفته­ ی هايدگر نه امكان­ پذيری امر ناممكن بل امكان ­ناپذيری امر ممكن است. اين پهنه­ ی تاريک و تهی را چه ­بسا بتوان تصويری از «شب ديگر يا شب ناگزيرِ» بلانشو ناميد، شبى كه تاریکی ­اش در تقابل با ظلمتِ «شب جهانِ» هگل است. شبی که بلانشو آن را در رمان «توماس گمنام» چنین تصویر می­ کند :

 

  « این­ جا شـب است . . . تاریکی هیچ چیز را پنهان نمی ­کند. اولین احسـاس من این است که این شـب غیابِ  موقت روشنایی نیست. این شب، به­ سان جایگاه ممکنی از تصـاویر، مرکب از همه­ ی آن چیزهایی اسـت که به چشم نمی ­آیند و شنیده نمی­ شـوند، و هنگام گوش سپردن به آن شـب حتی یک انسـان نیز درمی ­یابد که  اگر انسان هم نبود هیچ چیز به گوشش نمی  ­رسید. پس، در این شب راستین، ناشنیده ­ها و نادیدنی ­ها از همه­ ی   آن چیزهایی که شب را قابل سکونت و زیستن می­ کنند بی­ بهره ­اند. این شب برنمی ­تابد که جز خودش چیزی بدان نسبت داده شود ؛ این شب رخنه ­ناپذیر است.»[5]

 

 

شبی كه درآن آرام و قرارمان را از دست می ­دهيم، هراسان می ­شويم ، بی­ خواب می­ شويم ، چرا كه در آن شب ديگر هيچ چيز برایمان  نشانِ هيچ چيز نيسـت، چرا كه آن شـب نشـانه­ ها محـو می­ شوند و كلمات چون كالبدهايی بی­ جان، يا چون سنگ ­پاره ­هايی رخنه­ ناپذير، در گوشه و كنار ذهن ­مان بر زمين می­ افتند، شبی كه درآن ناقوس نفیِ هر آن چه تقسيم­ پذير است طنین­ انداز می­ شود. تاريكی آن شب ثمره ­ی برگذشتن از كلمات و نشانه ­ها به شوق نايل شدنی ناممكن به حضور واقعی چيزهاست. شبی که تاریکی آن برخاسته از نكاح خاكستر است با كلمات.

 

«شب ناگزيرِ» بلانشو(il y a)   نمايشی از ميل ويرانگرِ هنرمند/ شاعر به خاستگاه اثر هنری است. شبی كه در آن سوژه با نزديک شدن به وجود طبيعی چيزها توأمان خودش و اثرش را به مردني نيرومندتر از مرگ می­ سپارد، به زمزمه ­ای مدام و بی ­پايان، زيرا ميلی كه همواره در هنرمند/ شاعر زبانه می­ كشد حسرت به چنگ آوردن حضور نخستينِ چيزهاست، حضوری البته محال، حضوری كه «شب جهانِ» هگل تيغه­ ی سخت شکافنده ­اش را در سينه­ ی آن فرو نشاند.

 

در «شـب ناگزيرِ» بلانشـو ما به اشـيـا  نمی نگریم، ما از سـوژگی مان عريان شـده ایم. در اين شـب اشـيـا به ما می  ­نگرنـد، شـبـی كه در آن گـويـی شـاهـد روی ­آورنـدگـیِ معـكـوس (reversed intentionality) هستيم. در اين شب «تلألؤ كم فروغ جسمانيت جهان» برانگيخته می ­شود. شبی كه می ­توان آن را بازتابی از حدشكنیِ بی حد و حصر ميل ناميد، ميل به امر محال، ميل به امر واقعی، ميل به خاستگاه اثر هنری، روزنه­ ای به حضور چيزها، بی واسطه ­ی زبان.

 

اين شب تصويری از ميل اُرفه به تخطی از فرمان هادس است، چرا كه اُرفه مايل به ديدن سيمای همسرش، اوريديس، در روشنايی روز نيست. او مي­ خواهد در جهان تاریک مردگان به سيمای اوريديس بنگرد تا بدین­ سان برای همیشه یاد و نام او را در سینه ­اش نقش زند و بر لبانش ترنّم کند. هنرمند نيز با قدم نهادن در«شب ناگزير» تيغ بر گلوگاه اثرش می ­نهد تا به خاستگاه اثر نزديک ­تر شود. هنرمند/ شاعر هم  چون اُرفه به ميلش و به قانـون ميلش ( كه به واقع نفْـسِ بی ­قانونی است) وفادار می ­ماند، ميلی كه از مرزهای هر قانونی می ­گذرد، اثر را ويران می ­كند تا توأمان به خاستگاه هنر نايل آيد. خاستگاه يک اثر به زبان بلانشو نقطه­ ی عميقاً تاريكی است كه به نظر می ­رسد هنر، ميل، مرگ و شب جملگی معطوف بدان هستند.

 

در شب بلانشو تمامی ابژه ­های آشنا ناپديد می­ شوند. تاريكیِ اين شب تجربه ­ی حضورِ غياب است، تجربه­ ی تن سپردن به اغوای آسـتانه، آن­ جاکه  ابژه های روز در خيل غريبی از اشكال بی نام، در رستاخیز نا ابژه ها، رنگ می ­بازند. هنرمند آن سرگشته­ ی بی­ خوابی است كه در اين شب، هراسِ وجود را تجربه می­ كند، بی­ خوابیِ شبِ سيطره­ ی وجود را.

 

اين شب گستره ­ای است كه پرده از ميل نقاش و بيننده برمی­ دارد : حركتی از امر نمادين به امر واقعی؛ ميلی كه زبان را می­ شكافد تا سوژه را دچار حالتی سازد كه تداعی­ كننده­ ی واژه­ ی فرانسویِ glissement در اندیشه ­ی ژرژ باتای است، حالتی که درآن سوژه پایداری ­اش را از کف می­ دهد، می ­لغزد، چرا که میل به کنار نهادنِ الگوهای انباشته­ ی شناخت را در خود عیان می­ کند؛ خویش را در آستانه ­ی خلأ قرار می ­دهد، در شعاع مرگ، معلق در تهیِ فضای امر ناشـناخته و محـال، در آسـتانه­ ی مغـاکی که وحـدت نمـادین ابژه­ هـای کرانمـند را به کثرت درهم ­آشفته­ ی اشیای نامعین بدل می­ سازد، در آستانه­ ی حفره­ ی مکنده ­ای که ناتوانی سوژه را در جداییِ از وجود طبیعی چیزها برملا می­ کند، چرا که بازنمایی درصدد مخفی نگه داشتن امر واقعی و استتار آن حرکت خاموش، بی­ وقفه و آشوبناکی است که در دل وجودِ چیزهای طبیعی جریان دارد.

 

نقاشی­ های «نور لا» از این منظر پنجره ­­هایی گشوده به دیگربودگیِ مطلق ­اند، به دیگریِ زبان. اما نه بدان خاطر که آن دیگربودگی را جذب خویشتنش کرده، به تیزابِ فهم آغشته ­اش کنیم، بل از آن رو که در فاصله نگهش داریم، از آن رو که «نادیدنی» نگهش داریم، در شعاع فضایی که در آن حضور،  بی واسطگی، وجود طبیعی چیزها، و امر تهی هم ­ارز یکدیگر می­ شوند، فضایی ناممکن که نیروی نهفته در آن گواهی بر این سخن بکت است : «نقش اشیا احیای سکوت است.»

 

نقاشی­ های مجموعه­ ی «نور لا» از این منظر چه­ بسا تصویری از میل باشند، میل به نگریستن به چهره­ ی اوریدیس در بطن جهان مردگان، میل به بی­ خوابی در شبی که وجود بر آن سیطره افکنده است، تصویری که گویی از تابلویی به تابلوی دیگر تاریک ­تر می­ شود تا چه ­بسا به خاموشیِ زبان بینجامد، تجربه ­ای پساسوژه­ ای که از زندگی «مرگ» می ­آفریند، که در دل مغـاکْ ناابژه ­ها را نشانه می ­رود؛ آن­ جا که نفی «من» به خلق حضور می ­انجامد؛ آن ­جا که درمی­ یابیم یگانه حضور، به گفته ­ی بلانشـو، حضور ِ در دوردسـت است، دوردستی فروکاسـت ­ناپذیر و  بی  ­پایان؛ آن­ جا که سیاهی تابلو نگاه بیننده را پس می­ زند.

 

■ ■

 

بر باریکه ­ی لغزنده ی میان آن ظلمت روشنگر و درخودنگر و آن روشناییِ تاریک­ زا، «نور لا» در سایه روشنِ بُرنده ­اش، مابین دو مرگ، طنین این پرسـش بلانشـو را بار دیگر به گوش ما می­ رسانَد : «چگونه می ­توان به کشف آن چه عمیقاً تاریک است نایل شد؟»

        

 


[1] - «نور لا» نام مجموعه ­ای از نقاشی­ های وحید حکیم است که در اردیبهشت ماه ۱٣۹۰ در  تهران، نگارخانه­ ی اثر، به نمایش درآمد.

[2] - Hegel, G.W.F. (1974). ‘ Jenaer  Realphilosophie’, in  Frühe  politische  Systeme, Frankfurt : Ullstein.

 

[3] - Robert  Sinnerbrink, The  Hegelian “Night  of  the  World” :  Žižek  on  Subjectivity, Negativity, and  Universality, in  Internatinal  Journal  of  Žižek  Studies.Vol 2, No 2 (2008).

 

[4] - Samuel  Beckett, Molloy ( Faber and Faber, 2009).

 

[5] - Maurice  Blanchot, Thomas  the  Obscure (Station  Hill  Press, Barrytown, NY, 1988).

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران