گوره ویدال ؛ ضدامريكايي وطن دوست

گوره ویدال ؛ ضدامريكايي وطن دوست ؛

خويشاوندي اش با كِندي ها و دوستي و رفاقت پدرش با روزولت

نوشته ي فرناندا پيوانو

برگردان مهدي فتوحي

 

پيش از آغاز معرفي اين كتاب گمان می کنم مهم ترين نظر من باید درباره ي نثر خارق العاده ي گوره ویدال باشد. دشوار مي توان نوشتاري چنين زيبا و بي چون و چرا چون نثر گوره ویدال يافت. شخصيت هاي آخرين كتاب خاطرات او " قايق راني با چشمان باز" مهمترين شخصيت هاي سده ي بيستم ما هستند. او براي عامه ی مردم در صفحات نخست کتاب بيش از هر چيز دردش را بازگو مي كند از احتضار دراز مدت هوارد آستن كه در روز اول ماه مي 1950 به او برخورده است و دست سرنوشت براي همه ي عمر با او همراهش كرده ( شايد چنان كه ويدال مي گويد: بدون ارتباط جنسی ). كتاب با قتل جان اف كندي بسته مي شود كه به زعم ويدال امضاء مافيا را بر خود دارد.

به راستي نمي توان دانست از كجا بايد ستايش كيفيت كار گوره ویدال را آغازيد  كه مولف بيش از سي رمان و بي شمار مقاله و آثار نمايشي است. پنداري دستان او يك لحظه هم از نوشتن نایستاده اند. واقعاً مي توان گفت او از صبح تا شب مي نوشته.

جلد اول خاطراتش يعني " جدول برنامه ها" گوره ویدال را تا سن 40 سالگي براي ما تعريف مي كند. اين كتاب يعني " قايق راني با چشمان باز " او را تا سن هشتاد سالگي روايت مي كند.  او در پيشگفتار کتاب گفته كه وقتي اين گزارش زندگي را مي نوشته همان خط مشي بریده شده در پايان كتاب " جدول برنامه ها " را پي گرفته و به نظرش رسيده دوباره تحت انقياد همان مشوق ها و فضاي همان صخره هاي درياي برينگ قرار گرفته كه غالباً به دلايل جوّي با يك قطب نماي بلااستفاده مي رفته آن جا براي كشي راني.  

ولي در اين اتوبيوگرافي، او كه خود ستاره ي دست نايافتني نثر امريكايي است هماره به موازات تاريخ سينما حركت كرده است. او كه با اشتیاق در برخي فيلم ها هم بازي كرده و در هاليوود زيسته در صفحات نخست كتاب تاكيد مي كند كه امروزه روز ديگر رمان نويس مشهوری وجود ندارد. درست به همان ترتيب كه شاعر مشهوري هم نداريم و نتيجه ي اين سخنان او اين است كه امروز جاي ادبيات را دیگر سينما گرفته است و ادبيات در همه ي ژانرهايش در سراشيب سقوط است.

ويدال به ياد مي آورد كه نخستين فيلمش را در سال 1929 ديده و شنيده است و بدين سان بوده که علاقمند به سينما شده و حتا يك بار پنج بار پشت سر هم فيلمي را ديده است. كودكي او با هواپيمايي گره خورده كه او مجبور شده در سن يازده سالگي هدايتش كند. ( پدر او مدير كل نخستين كمپاني هوايي بين قاره اي بوده كه بعد ها شده TWA. مي گويد حتا در آن لحظه هم چشمانش بر عدسي هاي جادويي دوربين گزارشگراني بوده است كه آن جا آن رويداد را جاودانه  مي كرده اند.

در اين كتاب ويدال ذكر مي كند كه امروز وقتي صحبت از ادبيات امريكا مي شود جايگاه بيست و سوم را در طبقه بندي جهاني برايش در نظر مي گيرند. در حالی که نيمي از جمعيت امريكا هرگز يك روزنامه را هم تا نيمه نخوانده است و هرگز در انتخابات رياست جمهوري راي نداده است.

ويدال از خود مي پرسد: آخر اين نيمه چيست؟ اين اواخر هم ستيزه جويي بوش توجه گوره ویدال را به سیاست جلب و بيانات جدل آميز او را درگير خود كرده است. با اين همه گوره ویدال هم چنان به امريكا عشق مي ورزد و بي شمارند مصاحبه هايي كه او در آن ها به اين مساله اذعان كرده است. مي گويد وطن دوستي او از سوي پدربزرگش  به او رسيده كه سناتور صلح طلبي بوده كه خويشاوندي دوري – از طريق طلاق – با فرانكلين روزولت داشته.

در مصاحبه هايش طنز كلام او و زيركي خارق العاده و شناخت عميقش از موقعيت سياسي امريكا مانند ترقه هايي از عشق و اميد به آينده اي بهتر مي تركند. مثلاً در پاسخ به پرسش : از اين كه امريكايي هستي به خود مي بالي؟ پاسخ داده: بله. تا وقتي كه واقعيتي كه به ما گفته اند غير قابل واگذاري است كاملاً واگذار نشده باشد.

مي توان هميشه در اذعان استقلال هيجان زده شد. ولي يكي از نخستين تاملاتی كه من در اين باره در اين كتاب آخر او توانستم بخوانم اين بود كه: جريان معرفي جنگ هاي اخير ما توسط كساني هدايت مي شد كه خودشان جنگ ها را به وجود مي آوردند  و ويدال در سال 1991 مي گويد: تاريخ داشت جلوي چشمان ما اختراع مي شد.

كسي چه مي داند كه آيا تاريخ داشت جلوي چشمان ما اختراع مي شد يا نه. ولي قطعاً تاريخ گوره ویدال اين بوده كه جذاب ترين و درخشان ترين و سريع التحرير ترين نويسنده ي امريكايي باشد.

آخرين باري كه با او ملاقات داشتم تازه خبر دار شده بودم كه دارد قصر راوِللو را ترك مي كند و اين براي من وحشتناك بود كه او خانه و تپه و ايتاليا را براي هميشه ترك كند.

او را يك شب در كتابفروشي فلترينللي ميدان پيه مونته ديدم كه داشتند در آن جا چاپ جديدي از كتاب جان فانته را براي انبوهي پسر بچه معرفي مي كردند و او تازه معرفي كتاب خودش را كه از سوي انتشارات فاتزي چاپ شده بود تمام كرده بود و دیگر داشت با مخاطبانش خداحافظي مي كرد. نگفته بود دارد ايتاليا را ترك مي كند. ولي من با كمي نگراني و تاثر با او بدرود كردم. نگراني ام از اين روي بود كه شايد به سبب گفتن سخنان تندي در نقد ستيزه جويي امريكايي ويزاي او را لغو كرده باشند ولي بيشتر نگران و كمي آزرده بودم از اين كه او را مي ديدم دارد با عصا راه مي رود و متوجه شدم شايد علت واقعي اين عزيمت همان عصا بوده باشد. چون براي بالارفتن از تپه ي قصر افسانه اي روندينايای خود در راوللو به آن نياز داشت. ممكن نبود از اين بابت با او سخني بگويم. او هم آن شب نخواست با من از فراق سخن بگويد. دست كم با من اين چنين بود. من هم بي هيچ سخني در آغوشش كشيدم تا در مضيغه اش نگذارم.

اي گوره ی عزيز و دوست داشتني! تو همان گوره ي لجوجي كه ساعات ما را پر مي كني با مقالات تقليدناپذيرت و به ما اطلاعاتی دست نايافتني مي بخشي و عشق خود را نسبت به امريكا با منطق كسي كه سرانجام امريكا او را خواهد شناخت به ما سرايت مي دهي.

برگرفته از روزنامه ي كورريه ره  دلّا سه را مورخ: 8 ژانويه 2007 صفحه ي 31